دوباره همان فرمت قبلی، بعد از یک ماه؟ دو ماه؟ :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
پنجشنبه 25 مهر 1387 - 6:44

اخبار:      • تنها نماينده سينماي قرن 21 قاره آسيا در بين صد فيلم برتر جهان از ايران است / «سفر قندهار» يكي از صد فيلم برتر تاريخ سينماي جهان به انتخاب هفته‌نامه‌ي «تايم» شد      • بيتا فرهي براي «خون‌بازي» جايزه بهترين بازيگر يازدهمين جشنواره بين پيونگ يانگ را دريافت كرد      • امكان ساخت «شريك» هنوز منتفي نشده است / «تبعيد سايه‌ها» نام تازه‌ترين فيلمي است كه مسعود كيميايي قصد دارد بسازد      • هفته آينده رئيس جمهوري با کارگردانان سينما ديدار خواهد كرد      • «گوي سنگ بدخشان» جشنواره تاجيكستان «ديدار» به پاس يك عمر تلاش سينمايي به عزت‌الله انتظامي رسيد / از سال آينده جايزه‌اي با نام عزت‌الله انتظامي به بهترين فيلم جشنواره اهدا مي‌شود      





يکشنبه 12 اسفند 1386 - 9:4

دوباره همان فرمت قبلی، بعد از یک ماه؟ دو ماه؟


نظریه بقا

جدیدا رفته‌ام توی خط « تئوری بقا ». این که « زنده ماندن » ( البته آن طوری که به‌اش اعتقاد داریم و به دردی می‌خورد و فایده‌ای دارد )، مهم‌ترین کاری است که یک بشر می‌تواند انجام دهد. اگر این کار را کرد، آن وقت خدا هم کمک‌اش می‌کند و فرصت‌های تازه‌ای به آدم زنده مانده می‌دهد. آن وقت او باز باید زنده بماند تا فرصت تازه‌ای نصیب‌اش شود.
این را که به نیما حسنی‌نسب گفتم، مثال جالبی آورد. گفت که انگار مثل بازی‌های کامپیوتری. آن جا اگر قهرمان توانست از خطرها و گرفتاری‌های یک مرحله جان سالم به در ببرد، آن وقت در مرحله تازه جایزه می‌گیرد. یعنی اسلحه‌های جدید و راه‌های تازه‌ای برای دفع خطر به او می‌دهند. تا مرحله بعدی و سرنوشت بعدی. که اگر آن را هم رد کرد... 

جیمز باند بودن

جیمز باند هنوز زنده است، هنوز کار می‌کند و قرار است بیست و دومین قسمت‌اش، همین روزها کلید بخورد و فیلمبرداری‌اش آغاز شود. تا پیش از این، با وجود همه خطرها و گرفتاری‌های آقای باند، ته‌ ته‌اش، یک فیلم از مجموعه جیمز باند، اثر نوید بخشی به حساب می‌آمد که ایدئولوژی غالب جامعه مدرن را تحویل می‌گرفت، بازتاب‌اش می‌داد و بر کارکرد صحیح و درست‌اش، صحه می‌گذارد. باند با تکیه بر مظاهر این دنیا، از ادب و آداب بورژوازی گرفته تا تکنولوژی که هر دم به دادش می‌رسید، می‌توانست دشمنان را نابود کند، جهان را نجات دهد و زندگی خوشی را در پایان هر قسمت، با یکی از زن‌های زیبای مجموعه آغاز کند.
اما از قسمت قبلی، یعنی بیست و یک‌مین فیلم مجموعه که بازسازی داستان کازینو رویال هم بود، شکل و شمایل جیمز باند عوض شد. این بار مامور 007 زخم برداشت، نتوانست زن محبوب‌اش را نجات دهد و به زانو درآمد و حتی به خاطرات و گذشته‌اش فکر کرد. و حالا سر فیلم جدید، مارک فاستر، کارگردان این قسمت، حرف های جالبی پیش از آغاز فیلمبرداری زده. فاستر گفته که پیش از این همه مردم امکان سفرهای لوکس نداشتند. این که به هاوایی بروند یا سر از جزایر قناری درآورند. به همین خاطر تماشای باند در سواحل گرمسیر، با درخت‌های نخلی که بر سرش سایه انداخته، برای تماشاگران جالب بود. اما این روزها امکان چنین سفرهایی، برای آدم‌های بیش‌تری فراهم شده است. دیگر تماشای باند، در این شرایط برای مخاطب معمولی شده است. باید دنبال سفرهای تازه‌تری بگیردیم و این همان سفر جیمز باند به درون وجود خود است. یک مکاشفه درونی تا سیر و سیاحت بیرونی.
پس ظاهرا این راه قرار است ادامه داشته باشد. از این به بعد جیمز باند هم قرار نیست خوش بخت شود. ای داد بی‌داد.

تمرکز

در اینترنت، خیلی اتفاقی به وبلاگی برخوردم به اسم "آواز تنهایی" که هیچ نان و نشانی از صاحب اش پیدا نکردم. داخل اش چند جمله بود که این ها را انتخاب کردم و این جا آوردم. یک زمانی از این جور حرف ها بدم می آمد. به نظرم می رسید که روشن بینی احمقانه ای درشان وجود دارد. ولی همه بزرگ می شویم، پیر می شویم، عاقل می‌شویم...

" ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم " . شوپنهاور
" باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند " . فردریش نیچه
"اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی." ارد بزرگ
" پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی" . مهاتما گاندی
" براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت " . دالايي لاما
"تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند " . گراهام بل
” لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد “ . فرانتس كافكا ( این جمله را گذاشته‌ام برای اول نقد آواز گنجشک‌ها، وقتی اکران شد! )

دوباره سرپیکو

دفعه قبل درباره پوسترش حرف زدیم. ولی راست‌اش خود فیلم را زیاد دوست ندارم. به نظرم می‌رسد که بعد از ظهر نحس، فیلم دیگری که همین گروه در آن سال‌ها ساختند، محصول خیلی بهتری است، اما به جز پوستر، این اشاره آل پاچینو به فیلم، در گفت و گویی از لارنس گرابل، هیچ از یادم نمی‌رود. وقتی برای درک بهتر نقش، خود پاچینو سراغ فرانک سرپیکوی اصلی رفته بود و از او پرسیده بود: « چرا فرانک؟ چرا این کار را کردی؟ » یعنی که چرا با وجود همه این فشارها و موقعیت‌ها باز هم یک پلیس صادق باقی ماندی؟ و سرپیکو جواب داده بود: « خب، نمی‌دانم آل... اما اگر این کار را نمی‌کردم، وقتی در خلوت‌ام یه یک قطعه موسیقی گوش می‌دادم، آن وقت دیگر کی بودم؟ منظورم این است که چطور با آن رو به رو می‌شدم؟ » نکته‌اش را گرفتید؟

ملاصدرا

ملاصدرا می گوید خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان. اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.
یتیمان را پدر می شود ومادر، محتاجان برادری را برادر می شود. عقیمان را طفل می شود نا امیدان را امید می شودگمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان عشق را عشق می شود... خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با شیطان
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان های‌تان را از هر گفتار ناپاک ودست های‌تان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردمی ها و ناراستی ها و نامردمی ها
و چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما ترازوهایتان را میزان می کند ... و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟
*این جمله‌ها را به راهنمایی صوفیا نصرالهی از صفحه آقایی به نام مهدی عزیزی ( غیر از مهدی عزیزی خودمان ) در اینترنت پیدا کردم. چند خط اول‌اش را اگر درست درک کنم، تا آخر عمر هیچی از خود خدا نمی‌خواهم.




بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

mouse
يکشنبه 12 اسفند 1386 - 12:10

اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد . فردریش نیچه

امیر جلالی
يکشنبه 12 اسفند 1386 - 13:33

سلام،این روزنوشت بعد از مدتها خیلی به من چسبید و با توجه به ایده ای که داشتم و الان بهتان می گویم کلی امید هم به من داد مخصوصا آن قسمت ملاصدرایش که با اسفارش 6،7سال پیش دورانی داشتیم،شب بیداریها و قصه ها و بساطی داشتیم با ورق ورق این 9جلد کتاب آسمانی...دم صوفیا هم گرم.

اما ایده ای که گفتم:

راستش سنتوری اکران نشد و نخواهد شد،این از ماهها پیش هم معلوم بود ولی حالا دیگه همه فیلم رو دیده اند. این که می گویم فقط یک علاقه شخصی است،راستش این فیلم طوری است که برای اولین بار در عمرم دلم می خواهد به هرکسی می رسم درموردش حرف بزنم،دوست دارم نظر آدمهای مختلف را درباره اش بدانم،از همان پارسال که دیدمش و حالا که تعداد بیشتری دیده اند.

خیلی دلم می خواهد بچه های اینجا که هم رفیقند و هم سینمایی درباره این فیلم نظرشان را بگویند، خودم هرچه دلم می خواست درباره سنتوری در وبلاگم نوشتم که البته بلافاصله وبلاگ داون شد!!

اما اینجا، با اجازه صاحب کافه البته، می خواهم از بچه ها خواهش کنم هرکس نظرش را، آن چیزی که از سنتوری گرفته،حس و لحظه ای که با فیلم داشته در حد یک کامنت بنویسد و بگوید سنتوری برای من مثلا این را دارد و آن را ندارد،حالا دیگر اینکه اجابت کنید و بنویسید را نمی دانم ولی خودم برای شروع می گویم که فیلم برای من بیانگر یک ریاضت است،سوختن برای رسیدن به کمال،حدیثی هست از امام حسن عسگری که می گوید درجه ای از کمال هست که بدان نمی رسی مگر با گذشتن از آتش و این همان مسیری است که علی طی می کند تا به کمال فردی اش برسد.

شباهت دو مفهوم عشق و اعتیاد هم از دیگر تم های موردعلاقه من در فیلم است که چون بحثش مفصل است واردش نمی شوم،در وبلاگ هست اگر دوباره آپ شود.

به هرحال امیدوارم امیر موافق باشد و بچه ها هم لطف کنند و لحظه و آن موردنظر و علاقه شان از سنتوری را بنویسند،من که به شخصه بی صبرانه منتظرم تا ببینم دوستان سینماییم درباره سنتوری چه می گویند،باقی اش همت شماست.

مخلص همگی.

سعيد هدايتي
يکشنبه 12 اسفند 1386 - 14:19

خيلي با حالي خدا .همه از خدا چي ميخوان؟ معجزه ديگه!

حسن گلاب قدر سالها نفهمي من نديدن ونشنيدن من ديد شنيد وگفت.خيلي باحالي خدا


يکشنبه 12 اسفند 1386 - 15:39

amir jAn salam bahset tooye hamshahri javan ro khoondaam .. jAleb bood!movffagh bAshi

شوجی
يکشنبه 12 اسفند 1386 - 15:41

1.انصافا نشیمن گاهمان آتش میگیرد آنقدر که این تیم برتن عزیز و این جانی دپ بزرگوار را اسکار نمی دهند!

2.آقا خسارت ماشین را گرفتی یا بریم دم خانه شان آبرو ریزی کنیم؟

3.اینجا همیشه کافه است کافه ی دوست داشتنی من

farshid
يکشنبه 12 اسفند 1386 - 15:48

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زیبه اندیشان به زیبایی رسند

ان قدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت!!

farshid

فرزاد
يکشنبه 12 اسفند 1386 - 19:10

سلام به همگی.

انسانهایی که عاشق هم میشن مثل دوتا جوجه تیغی اند که در سرمای زمستون به خاطر گرمای بدن اون یکی به هم می چسبند. اما همینکه به هم نزدیک میشن تیغهاشون تو تن هم دیگه فرو میره ( آرتور شوپنهاور – نقل به مضمون)

زمان حال همیشه ناکافی، آینده نامطمئن، و گذشته از دست رفته است. (باز هم جناب شوپنهاور عزیز)

انسان، حیوانی بیمار است. ( نیچه)

آری در دنیا خروارها امید هست اما نه برای ما (کافکا)

در مقابل اون جملات پاستوریزه ای که معمولا خوشایند شماست و با آب و تاب نقلشون می کنی، اینها رو هم داشته باش.

در ضمن اون قضیه فرمت قبلی و یک ماه و دو ماه هم اصلا با مزه نبود.

مهرزاد دانش
يکشنبه 12 اسفند 1386 - 23:53
سلام اميرجان.آن وبلاگ آوازتنهايي كه از تويش جملات قصار نقل كرده اي ، آدرسش زماني مال من بود و نام وبلاگ هم مهرخرد بود اما نفهميدم چطور شد كه يك دفعه يكي آمد و غصبش كرد و اسمش را هم گذاشت آواز تنهايي. البته حالا كه خيلي دل و دماغ وب پردازي ندارم خيلي هم برايم فرق نمي كند كه چه كسي آمده و رفته و نوشته و...باز خدا را شكر كه پس از مدتها در آن آدرس كذايي ، كسي چيز لابد به درد بخوري نوشته و اين قدر ارزش داشته كه ازش نقل قول كني.نوشته هاي من كه همين قدر هم ارزش نداشت.مخلصم.

امیر: مهرزاد، عوض این که بگی چرا دیگه تو وب نمی‌نویسی، داری ما رو چوب‌کاری می‌کنی؟
سوفیا
دوشنبه 13 اسفند 1386 - 1:15

سلام به همگی

بخش تلویزیون سایت به نظرم فضای خوبی می توانست باشد برای بچه‌ها که دربارهء فیلمهایی که دوست دارند بنویسند, نظرهایشان را مطرح کنند و خلاصه در یک جمع کوچک دوستانه از همدیگر بیشتر بیاموزند.(خودم نوشته‌های همه بچه‌ها را می‌خواندم) و حالا که ظاهرا به مشکل برخورده(با توجه به کامنت آخر مصطفی جوادی) تاسف آور است. امیدوارم دوباره روبراه شود. مطلبی که دربارهء «زندگی‌ام بدون من» نوشته بودم ظاهرا دچار همین مشکلات شد. اینجا می‌نویسمش اگر صلاح دانستید بگذاریدش تا بچه ها اگر دوست داشتند نظر بدهند و بحثی دربارهء فیلم راه بیفتد. بیشتر به این خاطر که فیلم را دوست داشتم و دلم می‌خواست ببینم چند نفر در این حس شریکند.....

آب‌نباتهای زنجبیلی خوشمزه‌اند, مثل عشق, مثل خداحافظی

(فکر می‌کنم چگونه می توانم نفس آخر را تاب بیاورم؟ پس از اینگونه زیستن چگونه می توانم جدا شدن از ان را تاب بیاورم؟ حس می کنم خیلی کارها مانده که باید انجام بدهم. حس می کنم خیلی کم زندگی کرده ام. بعد در فکر فرو می‌روم ولی غمگین نمی شوم.

از حرفهای کوروساوا دربارهء فیلم زیستن)

۱- آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟

اولین تصویری که آن می‌بیند بعد از اینکه می‌فهمد به زودی خواهد مرد, مردی‌ست که کنار خیابان دارد با چند لیوان نیمه‌پر موسیقی می نوازد. اولین سکانس فیلم. کلوزآپ های چهرهء او, باران و لکه های محو نورهای رنگی در اطراف. واگویه های ذهنی‌اش را می شنویم: تو کی هستی؟ ذهنت پر از سوال است. سوالهای کتابهایی که تو هیچوقت فرصت خواندنشان را نداشتی.

و همهء داستان همین مکاشفه است. همین جستجوی ساده و اولیهء دلیل و معنای زندگی.

۲-مردن سخت تر از آن است که به نظر می‌رسد

فقط تصور مرگ و پایان است که می‌تواند تک تک لحظه های زندگی را به عنوان یک کل بامعنا کند. آنچه به چشم انداز پیش‌رو شکل می دهد خط افق است. اما مرگ‌آگاهی و واکنش انسانها در برابر آن موضوع تازه ای نیست. شاهکارهای زیادی در تاریخ ادبیات, سینما, و هنرهای دیگر به آن پرداخته‌اند. فیلم زیستن(کوروساوا) از درخشان‌ترین نمونه‌هایی است که بلافاصله به ذهن می رسد. یک نمونهء مهم دیگر داستان مرگ ایوان‌ایلیچ(تولستوی) است که مراحل پذیرفتن مرگ را به تصویر می کشد. انکار, خشم, معامله, افسردگی و پذیرش. این داستان درواقع از پیشگامان ادبیات اگزستانسیالیستی(نمونه هایی مثل بیگانهء کامو و داستان دیوار سارتر که دربارهء مرگ‌آگاهی عذاب‌آوری هستند بدون هیچ امکانی برای ایمان به یک دستاویز معنایی) است و پرسشی که هنگام مواجهه با شوک مرگ مطرح می‌شود نه فقط پرسشی وجودی, که اخلاقی هم هست. اینکه چه راهی می‌تواند به زیستن مان معنا ببخشد و وجدان را در لحظهء مرگ سبک تر کند یا به عبارت بهتر چگونه باید زیست؟ اگر در زیستن, آن کارمند سالخورده با مرور زندگی‌اش که در بیهودگی روزمرگی گذشته تصمیم می گیرد خود را با انجام عملی فارغ از هر خودخواهی کشف کند و بسازد, وضعیت آن که دختری منطقی, مسئولیت‌پذیر, و دارای توانایی درک دیگران است ظاهرا فرق می‌کند. شخصیت‌پردازی او به گونه‌ای است که باور می کنیم آن قدر اخلاقی و درست زندگی کرده که خیلی راحت‌تر می تواند به مرحلهء پذیرش برسد. کارهایی که پیش از رفتن باید انجام بدهد و لذتهایی که می خواهد تجربه کند زیاد نیستند. و این برمی گردد به نگاه مهربانانه و خطاپوش و انسانی فیلمساز به شخصیتی که آفریده. اما نکتهء مهم اینجاست که طرح این موضوع فلسفی بسیار ساده و ملموس شکل می گیرد.

۳- زنان در آستانهء فروپاشی عصبی

نگاه زنانه‌ای که در تاروپود فیلم تنیده شده صرفا به خاطر زن بودن فیلمساز و شخصیتهای محوری اش نیست. زنانگی قدرتمندی که نشانه هایش صبوری, عشق, سخاوت, و ایثار است. حتی زنهایی که دچار نوعی تزلزل روانی‌اند مثل مادر و دوست آن, در نهایت انگار می توانند به شکلی غریزی با زندگی کنار بیایند. این نکته اگر نقشی را که پدروآلمودووار در تهیهء فیلم داشته به یاد بیاوریم روشن تر می‌شود. نشانه های دنیای آلمودووار همه جا دیده می‌شود. از زنانی محکم و متکی به نفسی(البته به همراه ضعف‌هایشان) که به نوعی آلمودوواری هستند تا ویژگیهای بصری نماها. جزئیات, قاب‌بندی‌ها و طراحی‌صحنه و رنگهای زنده‌ای که به فیلم سروشکلی متفاوت و اروپایی می بخشد. استفاده از دوربین روی دست و پر از تکان در اکثر نماها هم(که البته ممکن است کمی زیادی به نظر برسد) همراه با نورپردازی و لنزهای تله ای که در نماهای کلوزآپ پسزمینه را پر از لکه‌های خیال‌انگیز نور می کند(آویزهای رنگی خانه کمک می کند به این هماهنگی بصری) همخوان با موقعیتها است.

ویژگی مهم دیگر طنزی است که گاهی(مثل صحنهء رقص در سوپرمارکت) به فانتزی نزدیک می‌شود. و اساسا دنیای فیلم به رغم داستان تلخش شاد و پر از حس رهایی است. مثل جایی که دکتر می خواهد خبر بیماری را به آن بدهد و اشاره به آب‌نبات زنجبیلی به شکل موثری فضای صحنه را متعادل می‌کند.

۴- دوقلوها

در فیلم, هر شخصیت, قرینه‌ای, نیمهء دیگری مشابه خود دارد. آشکارترین‌اش آن و آن همسایه است. دو مرد زندگی آن, دوستش و مادرش, پدر و دکتر, که جایگزین هم می‌شوند و نقش های همدیگر را به عهده می گیرند. داستانی که آن همسایه دربارهء دوقلوهای مرده می‌گوید به همین مسئله اشاره دارد.

۵-هیچکس در سوپرمارکت به مرگ فکر نمی کند

اما فیلم به رغم شخصی بودن از اشاره‌ها و انتقادهای اجتماعی خالی نیست. سختی زندگی آن در یک جامعهء مصرفی و نابرابر با ارزشهای مادی, به عنوان دختری از طبقهء کارگر که امکان تحصیل نداشته و حتما خیلی بیشتر از دانشجویانی که مجبور است کلاسهایشان را تمیز کند زندگی را می‌شناسد. جایی که از تصاویر ابلهانهء تبلیغاتی که زندگی را طور دیگری جلوه می‌دهند شکایت می کند و می گوید: این اشیاء پرزرق و‌برق را در این ویترینها گذاشته‌اند تا جلوی مرگ را بگیرند. اما نمی‌توانند....

۶- سینمای رمانتیک دوستت دارم

یکی از زیباترین اپیزودهای فیلم پاریس دوستت دارم را کارگردان همین فیلم ساخته. اوج آن فیلم کوتاه, تکرار نمایی‌ست که زن در حین ظرف شستن ترانه‌ای(ترانهء ژان مورو در ژول‌و‌ژیم) را زیر لب زمزمه می‌کند. این منظره‌ دفعهء اول بیزاری مرد را برمی‌انگیزد(چون بهش عادت کرده) اما دفعهء دوم که نزدیکی مرگ, از عادت پاک و شفاف‌اش کرده با عشقی سرشار از دریغ نگاهش می کند(می کنیم) و ناگهان ارزش عظیم‌اش را می بینیم.(لحظه‌ای که درواقع اپیفانی(لحظهء تجلی حقیقت) است.) ارزش همهء لحظات تکراری دور و برمان که فکر می کنیم مرده و خالی‌اند. چون فکر می کنیم همیشگی‌اند.

اما عشق هم که خواهر مرگ است همین کار را می کند. و عشقی که در رابطهء آن و لی(مارک رافالو) شکل می گیرد همین است. رابطه‌ای که روی پیروی اش از الگوی فیلمهای رمانتیک تاکید می‌شود اما به خاطر پرداخت جزئیاتش و حضور مارک رافالو تازه و دیدنی ازکار درآمده.

ادای احترام فیلمساز به روح زیبای شخصیتهای مخلوقش, که به رغم همه چیز همدیگر را دوست دارند و دنیایی که به رغم همه چیز می توان معصومانه و شریف در آن زندگی کرد. و موفق می‌شود صحنه‌هایی پرشور وعمیقا تاثیرگذار از این با هم بودن و گرمای عاطفی بیافریند(مثلا صحنهء آوازخواندن آن برای همسرش در آشپزخانه یا بازی کردن با بچه‌ها) که برخلاف نمونه‌های مشابه(به خصوص در سینمای خودمان) کلیشه‌ای و پیش پاافتاده از آب درنمی آید. آن هم با موقعیتهای داستانی‌ای که تا این حد قابلیت سطحی و اشک‌آوربودن را دارد. فیلم اما وقار دلنشین‌اش را حفظ می کند, روان و بدون اینکه به تماشاگر فشار عصبی وارد کند پیش می‌رود. پراحساس اما نه احساساتی. فیلم قدر این احساسات را آنقدر می داند که با تاکیدهای بی‌جا از قدرت‌شان کم نکند. و یکی از عوامل نجات‌بخش‌اش همان طنز ملایم است.این است راز تلخی و اندوه باشکوهی که از پشت صحنه‌های سرخوشانهء با هم بودن بیرون می‌زند. مثل وقتی که زیباییها را با اشکی در چشم می‌بینی. و راز دوست داشتنی‌بودن فیلم همین تعادل شادی و غم است. وقتی می‌دانی لحظات زیبایی که می گذرانی چه زود تمام می‌شوند. و چقدر باارزشند. مثل موسیقی محو لیوانها.

۷- من, تو هستم, و کسی که دوست می دارد

و شاید این است پاسخ آن برای پرسش کی هستم؟ و چرا زنده ام؟ و شاید برای همین است که می‌تواند با آرامش و رضایت(البته تلخ) نگاه کند به این همه زیبایی که ادامه دارد. بدون من

پی‌نوشت: ۱و۷ از شعرهای فروغ فرخزاد

۲و۵ از دیالوگهای فیلم

۳ نام فیلمی از آلمودووار

حمید
دوشنبه 13 اسفند 1386 - 9:2

مشکل برگزاری مراسم اسکار، اعتصاب نویسندگان بود. تقربیا دو هفته زمان وجود داشت.

سعید
دوشنبه 13 اسفند 1386 - 13:32

وبلاگ هواداران داریوش مهرجویی با 9 مطلب جدید ددر خدمت شماست

mouse
دوشنبه 13 اسفند 1386 - 13:54

سنتوری خوب بود .منم عاشق داریوش مهرجویی ام . اما نمیدونم چرا بازی گلشیفته اینبار اصلا بهم نچسبید . به نظرم تصنعی می یومد. سیامک خواهانی هم همینطور.

امیر جلالی
دوشنبه 13 اسفند 1386 - 14:23

راستی یه چیزیو یادم رفت:

derakht-e-golabi.blogfa.com

محمد
دوشنبه 13 اسفند 1386 - 15:15

آقاي قادري عزيز. نمي خوام بحثي اينجا باز بشه ولي اون نوشته هاي شما درباره امر ناديدني كه همه چيز رو مي شه بش نسبت داد تو نقدهاي آتش سبز و بخش نگاه ملي جشنواره با اين اعتقاد سفت و سخت به تقدير و خدا و تئوري بقا جور در نمي آد. به همون دليل كه به امر ناديدني هر چيزي رو مي شه نسبت داد.

امير: من كه امر ناديدني رو انكار نكردم. بحث‌ام سر آتش سبز اين بود كه جاي هر جور حرف و استدلالي، دوستان پاي چيزهاي ناديدني رو وسط مي‌كشن. اون‌ام با تعابير كلي كه واقعا كنار هم رديف كردن‌شون، آسون‌ترين كار براي يك منتقده.

Armin Ebrahimi
دوشنبه 13 اسفند 1386 - 16:55

والا ما نوشتيم نيامد.ديگر چه كار مي كرديم؟ يك دختر خانومي آمد گٌه زد به زنده گي مان.خاك تو سرش...

آرمين ابراهيمي

خاطره آقائیان
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 1:37

سلام به همه

پاراگرافهای پایانی این روزنوشت از دغدغه های پایان ناپذیر از سالهای واپسین زندگی من بوده که هنوز هم درگیرشم.جقیقت ایمان.اینکه مگه معنای ایمان به نفس خود با ایمان به ذات لامکان و لازمان فرق هم می کنه؟اینکه اعتقاد به اون ذات یگانه با اعتقاد به وجدان و وجود خود شخص که کاملا شخصی و فردی هم هست فرق می کنه؟بگذریم...

همیشه می گم جملات قصار فقط یه مشت کلمه هستن که پشت سر هم با پیروی از اصول و قواعد زبانی ردیف شدند و فقط قشنگن ولی میان این جمله هایی که امیر خان آوردن یک جمله پایه و اساس ارتباط با اطرافیانم را تشکیل می ده. چیزی که بهش ایمان دارم.ولی به قول یه دوست هیچ ایده آلی وجود نداره.همه چیز نسبیه:

" براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت "

و اما از سنتوری:امشب برای اولین بار دیدمش.به طور اتفاقی توی یک مهمونی!! به نظرم سنتوری جزء شاهکارهای بعد از انقلاب استاد به حساب نمیاد.هنوزم هم می گم لیلا بهترینه.ولی مسئله اینه که در شرایط فعلی سنتوری می تونه غذای روح ما بشه.می تونه همه ی کمبود های فعلی سینمامون رو به دوش بکشه.از دیدنش لذت بردم.این انکار ناپذیره.ولی این لذت رو یه حس نوسنالژیک هم همراهی می کنه.اولینش خود سنتوره.9سال از عمرمو باهاش گذروندم.وحالا دو سال و نیمی هست که بهش حتی دست نزدم.بگذریم از اینکه علتش چی بوده.ولی امشب در جعبه رو باز کردم و دنگ دنگ...چقدر دلم براش تنگ شده بود...سنتوری یعنی همین...عشق...تنهایی...بی کسی...بازگشت...بازگشت اما اینبار تنها بی یاور

اما سکانس مورد علاقم:سکانس پارک و مهمونی مجلل!!علی سنتوری...نزدیک کردن ساز شکسته به گوشش و ضرب گرفتن بی مضراب...این یعنی همه ی سنتوری در یک پارت خلاصه شدن..

پ.ن:همه ی اینها نظر شخصی بنده است و هیچ ارزش دیگری ندارد.دل نوشته ای ست برای دوستان...

مصطفي انصافي
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 10:35

به كاوه اسماعيلي: بيا بريم سنتوري رو ببينيم پسر. همه ديدند. تو مترو بغل دستيت به دوستش مي گه تو سنتوري رو ديدي؟ ايضا تو محل زن همسايه به اون يكي خاله زنك... تو مسجد اولين مومن به دومي... تو خواب هيولاي اول به دومي... تو بنگاه معاملات املاك و صف سينما و توالت پارك و همه جا يكي داره از اون يكي مي پرسه سنتوري رو ديدي؟ هيچ كس نيست به من بگه تو چرا سنتوري رو نمي بيني؟

کاوه اسماعیلی
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 13:26

جایی برای پیرمردها نیست*

سوفیا مطلبت را دوست داشتم همانطور که فیلم را هم دوست داشتم.(قبلا سر قضیه ندا ازش مایه گرفته بودم.و هم ستایش کرده بودم مارک روفالو را درش)....زندگی من به خودم شاید پاسخی به رقصنده در تاریکی باشه.به وضوح ایده و بستر داستان و حتا جزئیات زندگی زنان این دو فیلم بسیار شبیه است و تاثیر پذیری آشکار فیلم ایزابل کویست از رقصنده در تاریکی را نشان میدهد اما به رغم این شباهت های انکار نشدنی زندگی من بدون خودم گوهری را دارد که به درستی به آن اشاره کردی و این همان پنهان کردن تلخی ذاتی فیلم در پس روح به قول خودت شریف سارا پولی است که در واقع به درونمایه اصلی فیلم هم تبدیل میشود و این در تضاد به تلخی عریان و احساسات رها شده فیلم فون تریه است.(هر چند که رقصنده در تاریکی ارزش های دیگری دارد که اینجا جایش نیست)نکته دوقلوها را دوست داشتم و اشاره ات به اپیزود پاریس دوستت دارم هم ایضا.

همیشه از هر فیلمی یک صحنه یا دیالوگ نمونه در ذهنم ثبت میکنم و برای زندگی من بدون خودم این صحنه نمونه صحنه ایست که مارک روفالو در اولین دیدارش با سارا پولی خم شده تا خوب ببیندش.یک نکته ای که به ذهنم رسید مقایسه مارک روفالو و شخصیت جف در رقصنده در تاریکی است.جف را برخلاف مهدی عزیزی خودمان که خیلی دوستش دارد عاشق منفعلی میدانم که البته شاید در فیلمی چنان زن محور عجیب نباشد اما عشق مارک روفالو اینجا حضور دارد و تاثیرش بر سارا پولی مشخص است.

خوب اقلا در روزنوشتی که کل فیلسوفان و مشاهیر تاریخ از ملاصدرا و شپنهاور گرفته تا کافکا و دالایی لاما حضور دارند جایی هم برای ما پیدا شد تا افاضات کنیم.

ضمن اینکه امیر جلالی هم این وسط همه را تشویق به نوشتن درباره سنتوری میکند .یکی ما را دریابد..........

*تیتر کامنت فقط به این دلیل است که بدانید هنوز در فضایش هستم.

امير صباغ
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 14:35

ترس از مرگ دنباله ي ترس از زندگي است آدمي كه از زندگي نميترسد ، ترسي از مرگ ندارد(؟)

ما داريم ميريم تهران ، عروسي خواهرم. ما به مقصد نمي رسيم همگي مي ميريم (مسافران)

همه اش بخاطره 21 گرم؟

بي رنجي مرگ است و شادي مدام ، جهل (علي شريعتي)

آدم ها غالبا پيش از مرگشان ميميرند و كم اند آنها كه هر دو مرگشان يكي است (علي شريعتي)

عمر حقيقي و زندگي راستين هر كس ،لحظه هايي است كه در اختيار تام اوست (علي شريعتي)

مردن نيز خود هنري است و همچون هر هنري بايد آن را آموخت (علي شريعتي)

انسان يك بودن نيست ، يك شدن است (علي شريعتي)

دنيا اصل است و زندگي پيش از مرگ ، اصل است و آخرت فرع بر دنياست (علي شريعتي)

شوجی
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 14:42

سنتوری صدای یک نسل است.اگر نسل دهه ی 60 عاشقانه شان را "لیلا" ی مهرجویی می دانستند و تا مدت های آهنگ افتخاری را در این فیلم عاشقانه ی خودشان می دانستند ما هم دیوانه بازی های عاشقانه ی "علی" و "هانیه" را مال خودمان میدانیم. نسلی که عاشقانه هایش را در صدای خسته ی محسن چاوشی میجوید. صدایی که عمیق ترین زخم های نسلی را می رساند که از همه چیز بریده است و در گوشه ایی برای خود ساز می زند و با زخمه ی زبونا رفیق است و دنبال مرهمی برای زخم های عمیقش می گردد.مهرجویی نه هم نسل دهه 60 ای ها بوده نه هم نسل ما ولی بهترین عاشقانه ها را برای دو نسل ساخته است و حال فیلم او باید در انبار های وازرت ارشاد خاک بخورد و نسخه ی غیر قانونی اش بیرون بیاید تنها به این خاطر که صدای یک نسل است. نسلی که از زخم های زمانه اش به اعتیاد پناه می برد.اعنیاد به چی و کی مهم نیست.نسلی که معتاد نمره،معتاد خوشی، معتاد غم و معتاد زندگی است....نسلی که زیر زمینی شده..نسلی که حرف میخواهد بزند مجوز ندارد..موسیقی میخواهد بخواند مجوز ندارد..لباس می خواهد بپوشد مجوز ندارد. نسل شکست خورده ای که بی هدف در زباله دانی خیابان های شهر پی مسکنی می گردد.

شوجی
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 14:45

به امیر جلالی:

امیر جان مگه این سختی هایی که علی به خاطر اعتیادش میکشه و این زخمی که داره خود خواسته است که تو میگی "ریاضت" به نظر من ریاضت یه چیزی خود خواسته است یعنی اینکه یه سختی رو خودت بخوای تحمل کنی تا به کمال برسی ولی علی سنتوری که این جوری نبود؟

بیشتر توضیح بده رفیق

پوریا پورذند
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 16:47

آقا امیر بهت حسودیم میشه. بدجورم حسودیم میشه. اینکه چطور این همه می نویسی در تعجبم. کاش از آن همه انگیزه ات کمی هم به ما قرض می دادی. با بچه هاکه صحبت می کنیم متفق القول می گویند امیر عجب حوصله ای دارد. امامن

می گویم خوش به حالت.راستس چطور این همه می نویسی؟

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 18:12

سلام.

1) خب من اسكار رو مثل سالهاي پيش نديدم تا ركوردي در اين زمينه داشته باشم. يعني تابحال هيچ كدام از مراسم اسكار را نديدم. خب يكي واسم بفرسته. ثواب داره.

2) از اينكه اميرقادري يه همچين جايي رو راه انداخته تا همديگه رو بشناسيم صحبت كنيم و ... خيلي خيلي متشكرم. هميشه هم اينو گفتم كه معتاد كافه شديم و از اين حرفا.

ولي وقتي ما ميايم اينجا و يه جورايي به همديگه انس مي گيريم بايستي يه سري چيزايي رو رعايت كنيم. يعني بايد به يه چيزايي متعهد بشيم.

قبل از جشنواره چند روز بود كه نه روزنوشت آپ مي شد و نه كامنت ها. خب طبيعي بود. طي روزهاي جشنواره هم همينطور به حساب طبيعي بودن اين قضيه مي گذاشتيم.

ولي الان كه ديگه جشنواره تموم شده. حالا چي 2 روزه دارم ميام ولي كامنتها آپ نميشه. خب ما روي ديوار اينجا يادگاري نوشتيم. دلمون ميخواد يه كمي بيشتر به ما بها داده بشه. همين.

شوجی
سه‌شنبه 14 اسفند 1386 - 20:25

امیر جلالی گفته:

"بايد عاشق علي سنتوري شويم، برو برگرد ندارد، شايد اينقدر همت و وجود نداشته باشيم كه برويم و دستش را بگيريم و كمكش كنيم ولي بايد طرفدارش باشيم. اين وسط و در بازي "سنتوري" اگر برنده اي وجود داشته باشد بدون شك علي است"

ولی به نظر من اصلا این طور نیست..کاری ندارم که چه شرایطی (اعم از خانواده و جامعه) باعث شده اون به سمت اعتیاد بره ولی با این یکی مخالفم که علی برنده ی بازی است چون خودش و به خواست خودش نرفت تو مرکز ترک اعتیاد!

عطص
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 0:20

به امیر جلالی:

از میان آثار مهرجویی « اجاره نشین ها » و « لیلا » را بیشتر می پسندم. بعضی فیلم هایش را اصلاً دوست ندارم مثل « هامون »، « پری » و « درخت گلابی » و حتی « مهمان مهمان » . ولی در مقابل و به عوض از فیلمی مثل « میکس » که منتقدین زیاد تحویل اش نگرفتند خیلی خوشم آمد. برای « بانو » و « سارا » را هم تا حد زیادی احترام قائلم، هر چند که نوع پایان بندی و دیدگاه مردستیزانۀ شان همچنان برایم آزار دهنده است.

اما « سنتوری ». سنگ تمام گذاشتم و 4 بار دیدم اش. اما افاقه نکرد. دل نشین نشد که نشد. بعضی صحنه هایش را دوست دارم ها. مثل آنجایی که بلند می شود و دنبال کفش هایش می گردد یا همان صحنۀ معروف سوسیس خوران که با صدای محزون چاوشی خیلی جفت و جور از کار درآمده. حس و وصف ته خط رسیدن است دیگر. حالا چرا کل فیلم نمی گیردم؟!

توضیح اش مفصل می شود. باید نقبی بزنیم به دنیای مهرجویی و آدم هایش. اینکه محدوده ای که برای حرکت و رفت و آمد شان تعریف می کند چندان بزرگ نیست. انگار به یک جایی بسته شده اند و آزاد نیستند. با محیط و پیرامون شان ارتباط ندارند یا اگر دارند خیلی خاص و جزئی است. گوشه گیرند و گوشه نشین. بی نهایت بی آزار. آتشی در بساط شان نیست که دامن کسی را بگیرد و بسوزاند. اگر هم قرار است کار به درگیری بکشد، معمولاً خیلی شعاری و سطحی است. مثل داد و هوار و کتک کاری ها و بگو مگو ها که مثل نسیمی می آیند و می روند و در کلیت و جریان فیلم تأثیری نمی گذارند. عنصر دلمردگی و یأس را هم که اضافه کنیم جمع مان جمع می شود.

دیگر نمی نویسم. وقت ام تنگ است و بحث و حرف و حدیث هم بسیار و زیاد. بهانه و گزک این چند خط را هم تو دادی دستم ناقلا!

وحید
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 0:59

سنتوری برای من تقابل فرد با سیستم.جرم علی فقط این بود که نمی خواست توی این سیستم بشه یکی مثل حامد.حامدی که بعد از این همه سال هنوز نمی تونه حقش رو بگیره.نمی تونه خودش باشه.خب کسی هم که تو این زمونه نخواد به خواسته های سیستم تن بده، بدبختی های خاص خودش رو داره.و سنتوری داستان این بدبختیهاست.داستان گذشتن علی از این مصائب و رستگار شدنشه.

فقط ای کاش گلشیفته فراهانی اینقدر بد بازی نمی کرد.کاش صحنه های کنسرت علی بهتر بود.با اینکه عاشق سنتوری شدم ولی هنوز لیلا و بعد دختردایی گمشده رو بهترین فیلمهای مهرجویی می دونم و هامون وپری ودرخت گلابی رو بهتر از سنتوری.

ماندانا جباری
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 1:10

سلام

1.مراسم اسکار امسال مثل همه چیز امسال یخ بود مثل جشنواره مثل هوا.

2.از یادداشت امیر قادری درباره ی احضارشدگان خیلی خوشم اومد چون نمی دونم چرا شبی که فیلمو در سینما سپیده دیدم هیچ کس نمی خندید و وقتی سر شاه سکانس معرفی قرصها توسط مهدی امینی خواه از شدت خنده داشتم از صندلی می افتادم عده ای بسیار بد نگاهم کردند!!!!!!!

3.سنتوری ........راستش هیچ وقت دوست ندارم خیلی احساساتی راجع به چیزی حرف بزنم اما درباره ی سنتوری,عاشقش شدم. الآن و بعد از سنتوری بدجور احساس خماری و حس پرواز بهم دست داده و تصمیمهای مهمی در رابطه با زندگی گرفتم و خودم خیلی عوض شدم.

4. به خاطره آقائیان:من هم 9سال از زندگیم را با سنتور گذراندم و چند ماهی بود که گذاشته بودمش کنار. بعد از سنتوری و بعد از اینکه دوباره رفتم سراغش و همان دنگ دنگی که خوب می فهمی را به راه انداختم دوباره سنتور شده بهترین رفیقم. خوشحالم که احساساتم را خوب می فهمی.

5. من با زخم زبونات رفیقم ... از وقتی که هانیه همسرم گذاشته رفته دیگه دلم به کار نمیره...تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم کار دل نباشی تمومه عزیزم

مهدی پورامین
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 12:31

حسن به گلبهار گفت

: " پشت این کامیون ها رودیدی،عکس یه قلب کشیده،یه تیر هم اینجوری کجکی خورده توش..؟! خب!این یعنی چی..؟! یعنی تو قلبم رو شکار کردی... بیـا این قلبـم مال تـو.... هر کاری میخوای باهاش بکن...! "

محمد حسین آجورلو
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 14:9

جمیعا سلام

1- سنتوری رو هنوز ندیدم خیلی دوست دارم ببینمش اما انقدر برای این و اون روضه خوندم که فیلم قاچاق نگیرید که خواهر سینمای این مملکت داره شوهر می ره الان می ترسم اگر سنتوری رو بگیرم آبروم بره تو ماتحت سگ.این هم از بد بختی ماست.

2- کاوه با تاخیر بگم که من کم نیاوردم قبلا هم گفتم پرسپولیس این فصل رو اصلا دوست ندارم.با تاخیر بیشتر هم بگم در مورد فلسفه فوتبالت هم باهات به شدت موافقم مخصوصا بخش انحلال فوتبال ایتالیاش. ایتالیایی ها هم به جای حرف زدن از سیستم و تاکتیک و این ... ها برن یه بار دیگه پنالتی زیزو رو تو فینال جام جهانی ببینن که چه طور بوفون رو با خاک یکسان کرد.

مهدی پورامین
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 14:25

یکی یه مداد بده من.... با با یکی یه مداد بده من.... الو گوشی یه دقیقه... اینجا یکی پیدا نمیشه یه مداد بده من ... یه قلمی یه چیزی که بشه باش نوشت... گفتم یکی یه مداد بده من.... عمو جون مداد داری....!؟

 امير: ايول مهدي جان، اين يعني كامنت: "بابا مگه شما اين چيزا رو نمي‌نويسين؟"

کاوه افتخاری راد
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 16:19

من چند سال پیش یه مقاله از خودت دیدم که سعی کردم نکته اصلیش رارعایت کنم اینکه آدم باید از هر چیزی ولو بی اهمیت لذت ببره شما از پیدا کردن یک جیب اضافی توی کاپشنت ( یا یه چیزی توی همین مایه ها) کلی ذوق کرده بودی و چند خط راجع بهش نوشته بودی.

از اون به بعد این قضیه استرتژی زندگی من بوده و الان با قاطعیت می گم تا با کاری یا چیزی حال نکنم انجام نمیدم.

خلاصه از عرض زندگیم راضیم طولش هم هر چقدر میخواد باشه.

مریم
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 20:29

*آخه مساله اینه جز زنده موندن کار دیگه ای از دستمون برنمیاد!

*یکی بود می گفت جمله های قصار فقط به درد خوندن می خورن نه عمل کردن!

حنانه سلطانی
چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 23:55

* چگونه کارگردان همراه گروه صدا افتان و خیزان از کوره داغ برزخ عبور می کند

میکس:

خسرو شکیبایی- ما الآن تو سالن میکس استادیوی صدا هستیم. نیمه شبه. یکی دو ساعته که برق ها رفتن. شوفاژها همه خاموش اند و هوا سرده. بچه ها بعد از چند شبانه روز کار و زحمت و بی خوابی همه از هوش رفتند. احساس سردار شکست خورده ای رو دارم که قواش همه هدر رفته و نمی دونه فردا صبح چی به سرش میاد. گذر زمان مثل تیغ برنده به جونم افتاده. مدام صدای تیک تاک، تیک تاک تو کله امه.

بچه ها خوب دقت کنید. تمرین می کنیم. دست زدن رو که دیدید شمام دست بزنید. آها...آها... سینک بزنید. سینک.تندتر...بشکن...سینک بزن...رمبالی بابام بام!

وضعیت ما و سنتوری هم شده یک همچین چیزی. حال و اوضاع مان بعد از بلایی که سر سنتوری آمد مثل حرف های شکیبایی اول فیلم میکس شده. اما صحنه بعد میکس همین قوای هدر رفته توی سالن میکس روی تصویر و جای آدم های توی فیلم شان دست می زنند. ما هم جمع شده ایم دور هم داریم از سنتوری می گوییم، از علی و سنتورش از فلان دیالوگ و سکانس اش از صدای چاووشی. جمع شده ایم دور هم و داریم دست می زنیم. برای علی؟ برای مهرجویی؟ برای پذیرفتن شرایط؟ یا برای نئشگی بعد از دیدن فیلم؟ هر چه باشد جنس اش فرق می کند. از سر خوشحالی دست نمی زنیم. این وسط فرقی هم بین آنهایی از ما که فیلم را دیده اند و آنها که ندیده اند نیست. همه مان باید دست بزنیم و داریم می زنیم. برای ماندگار شدن علی. نمی دانم شما هم همین احساس را دارید یا نه؟ حس دست زدن برای میکس. اگر فکر می کنید دارم مزخرف می گویم به بزرگی خودتان ببخشید! این هم یک جور دست زدن است! برای حفظ کافه مان. کی دیگر حاضر است توی دست زدن کمک کند؟

ساسان.ا.ك
پنجشنبه 16 اسفند 1386 - 13:36

سلام.

مهدي تو چه خوب يادت مي مونه ها. ولي كاش اون ديالوگايي كه يه جا به پدرش ميگه رو مي گفتي. اونجايي كه ميگه:

... اومده منو اصلاح كنه. برو خودتو اصلاح كن... همه رو دوايي كردين...

رضا تو كجايي؟ نيستي چرا؟ ديگه با ما نمي پري! نكنه يه رفيق ديگه پيدا كردي؟

"يعني تو روت ميشه دستت تو دست يكي ديگه... با اون همون حرفايي رو بزني كه با من مي زدي؟ با اون همون جاهايي بري كه با من مي رفتي؟ همون كارهايي رو بكني كه... ( نه ديگه بي خيال)

کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 16 اسفند 1386 - 13:40

آقا این وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب آقای صفار هرندی فرمودند که به احترام ما سنتوری را هیچوقت نمایش نمیدهند.این مصطفی انصافی هم که سالی یکبار کامنت میگذارد آمده و ما را به ارتکاب فعل حرام تشویق میکند..ما که خودمان را دون کیشوتی فرض میکردیم الان دیگر یونجه الاغ سانچو پانزا هم نیستیم.دیگر با چه بجنگیم؟

ضمنا خبر رسیده این آقای امیر خان قادری به حکم مرادش سام پکین پا که معصومش خوانده کافر است.این ادا اطوار های ملاصدرایی هم برای رد گم کنی است .چون آن امر نادیدنی را محصول بشری خوانده.

یک چیزهایی را آدم دیر یادش می آید.خاطره در کامنتی از قاپ زنی گفته بود و من میخواستم اضافه کنم اگر من هم قرار بود محبوب های هزاره جدید را در عالم سینما انتخاب کنم بی شک snatch یکی از بالاترینهایش بود.و این که محد حسین حواسش به بازی پریشب بود که یک تیم انگلیسی تیم ایتالیایی را درخاکش به زمین زد.

محسن چاووشی
پنجشنبه 16 اسفند 1386 - 19:22

«محسن چاووشی» برای مخاطبان موسیقی پاپ ایران، نامی کاملاً آشناست. او خواننده جوانی است که طی دو- سه سال گذشته با موزیک خاص و آن صدای گرفته اش، در دل میلیون ها ایرانی جا باز کرده؛ ولی انگار این برای صدور مجوز و اجازه رسمی مرکز موسیقی اداره ارشاد اسلامی کافی نیست!

چاووشی از همان ابتدا که با تراک های بی کیفیت ضبط شده در استودیوی خانگی اش به عنوان یک «خواننده زیرزمینی» معرفی شد، چه از نظر موزیک و چه در منش، شخصیت نظرگیری از خود بروز داد که او را کاملاً از هم ردیفانش جدا کرد. او از آغاز کار هنری اش به دنبال دریافت مجوز ارشاد بوده و در حالی که مستنداتی برای رد ادعای فعالیت غیرقانونی دارد، همچنان در جایگاه «متهم» و در حسرت چراغ سبز مسئولان فرهنگی کشور مانده است.

این روزها با پخش CDهای قاچاق فیلم سینمایی «سنتوری» (ساختهء به محاقِ توقیف رفتهء «داریوش مهرجویی») در هر خانه ای می شود صدای محسن چاووشی را شنید که می خواند: «...اما تو کوه درد باش/ طاقت بیار و مرد باش!»

- زمانی که ترانه های «سنتوری» پیش از اکران خود فیلم به اصطلاح لو رفت و بین مردم دست به دست می شد، این اتفاق به گردن شما افتاد. حتی عوامل اصلی فیلم مصاحبه کردند و گفتند چاووشی موزیک ها را پخش کرده. طبیعی هم بود که همه باور کنند، چون شما مجوز نداشتی و به خواننده زیرزمینی هر وصله ای می چسبد!

- بله. متاسفانه این اتفاق افتاد. ولی من همان موقع هم توضیح دادم که روی موزیک هایی که در استودیوی ما بود، هنوز ساز سنتور اضافه نشده بود. سنتور موزیک فیلم را «اردوان کامکار» زد و به جز تراک «زخم زبون»، ما با هم کار نکردیم. یعنی من کار را ساختم و تحویل تهیه کننده دادم، بعد خودشان سنتور را به آن اضافه کردند. آن موزیکی که بین مردم پخش شد را تا وقتی همه شنیدند، اصلاً خود من نشنیده بودم!

- به هرحال حالا نه تنها سنتوری با زیرنویس انگلیسی (که از پرده سینماهای آمریکا سرقت شده) دست قاچاقچیان افتاده، بلکه بدون زیرنویس و با کیفیت خوب هم دست مردم هست! این نشان می دهد که یا قضیهء لو رفتن های سنتوری از جای دیگری آب می خورد، یا باز این هم کار شماست؟!

- (با خنده) چی بگویم؟ لابد همینطور بوده!

- وقتی فیلم توقیف شد، خیلی ها گفتند استفاده از صدای محسن چاووشی باعث این اتفاق شده.

- بله، خیلی ها اینطور فکر می کردند. اما بعد که قرار شد صدای خواننده های دیگر را روی فیلم بگذارند، یا حتی «بهرام رادان» (بازیگر نقش «علی سنتوری») به جای من بخواند، باز مشکل حل نشد. خدا را شکر حالا دیگر همه فیلم را دیدند و فهمیدند مشکل از محتوای خود فیلم است، نه موزیک من.

- با مهرجویی یا عوامل دیگر سنتوری تماس داری؟

- بعد از تحویل کار دیگر تماسی با آن ها نداشتم. فقط وقتی شنیدم تراک ها لو رفته، از طریق دوستان به آقای «(محمدرضا) شریفی نیا» پیغام دادم که اینطور شده.

- به هرحال آن موقع مصاحبه های تندی علیه شما شد که بازتاب زیادی هم داشت.

- بله. همان ها که دنبالم آمدند، بعد به من لقب خالتور دادند! البته نمی خواهم دوباره این بحث مطرح شود و ناراحتی به وجود بیاید. خصوصاً که اصلاً به آقای مهرجویی ارتباطی ندارد، ایشان شخصیت بزرگی است. مشکل از جای دیگر بود... شاید خیلی ها فکر کنند من از سرنوشت سنتوری خوشحال شدم، اما جداً وقتی شنیدم سنتوری توقیف شد و بعد هم CDاش در آمد، برایش آه کشیدم. اول خیال کردم مجوز اکران نگرفته و داده اند تا در شبکه ویدئویی پخش بشود. البته با آن وضع که در جشنواره پخش شد، می شد حدس زد که سنتوری اکران نمی شود. درست یادم نمی آید چه مناسبتی بود، ایام عذاداری بود و صحنه های فیلم مدام کات می شد. تمام قسمت های شاد را از فیلم بریده بودند. به هرحال می خواهم بگویم که به سنتوری دل نبسته بودم. من به خاطر گرفتن مجوز با آقای مهرجویی کار نکردم. اول کار هم بهشان گفتم که من هنوز مجوز ندارم، می توانید از خواننده های مجاز استفاده کنید. خودشان گفتند مهم نیست، ولی بعد نتوانستند کمکی بکنند؛ به من که نه، به خودشان کمک کنند.

- به هرحال فیلم به صورت گسترده در کشور پخش شد و این روزها در همه خانه ها صدای شما شنیده می شود. از این قضیه چه حسی داری؟

- راستش من ارتباط زیادی با بیرون از استودیو و محل کارم ندارم. فقط می دانم که مثلاً از اکران این فیلم در کانادا استقبال خوبی شده بود. بعد هم CDاش در ایران پخش شده و دوستانم یک نسخه زیرنویس دار برایم آورده اند. این خبرها را بیشتر از بهرام رادان می شنیدم، هر روز یک خبر بد جدید می داد و ناراحت تر می شدیم.

- شنیدیم برای ساخت ترانه های فیلم فقط مبلغی به عنوان پیش پرداخت داده بودند که بابت پول چهار تکست، به شاعران کارها داده ای. درست است؟

- راستش من واقعاً به فکر مسائل مالی نیستم. خصوصاً در ماجرای سنتوری که اینطور بود. البته به هرحال باید زندگی کرد و نمی شود مادیات را در نظر نگرفت. بحث خوبی نیست، ولش کنیم بهتر است!

- الان چه می کنی؟ ماجرای گرفتن مجوز، آلبوم جدیدت «یک شاخه نیلوفر» و همکاری با حوزه هنری چه شد؟

- قرار است شرکت باربد مجوز این آلبوم را بگیرد، که هنوز نشده. باید صبر کنیم، صبر! بحث حوزه هنری هم منتفی شد؛ از من خواستند که ظرف مدتی کوتاه یک آلبوم تهیه کنم، که نمی شد. حوزه فقط آثاری را منتشر می کند که اشعار کلاسیک در آن ها استفاده شده باشد، گفتند ترانه و شعر امروزی قبول نمی کنیم. من هم جوابی بهشان ندادم.

- خیلی های دیگر هم مثل شما بودند که بعد مجوز گرفتند. مشکل ارشاد با شما چه است؟

- من تمایل شدیدی دارم که با ارشاد کار کنم. هرجا بروم، باز راهم به ارشاد ختم می شود. مشکل الانم هم همان کارهای غیرمجازی است که بین مردم پخش شده. من نمی دانستم موقعی که این اتفاق می افتد باید به ارشاد خبر بدهم. مرکز موسیقی چون می دیده که اعلام نمی کنم، خیال می کرده که خودم تمایل داشتم، خودم آن ها را پخش کردم. اما واقعیت این است که من از خیلی پیش تر در ارشاد پرونده داشتم؛ آلبوم «نفرین» برای گرفتن مجوز در ارشاد بود، فقط دو تراکش اصلاحیه خورده بود. درست همان شبی که یکی از بچه ها برگهء اصلاحیه را برایم آورد، خبر رسید که آلبومم لو رفته و دارند توی مغازه ها می فروشند! دلیلی نداشت کاری که برایش هزینه کرده بودم را اینطور به باد بدهم.

- تا اینجا که خیلی بدشانس بودی!

- من به شانس اعتقاد زیادی ندارم. می گویم آدم هرچقدر تلاش کند، نتیجه اش را می گیرد. حتماً یک جای کار من ایراد داشته که هرچند ناخواسته، اما کارم پخش شده دیگر. لابد سهل انگاری کردم.

- در سال های اخیر این اتفاق برای خیلی ها افتاد؛ از مجوزدارها گرفته تا خوانندگان تازه کار.

- در این یک سال و نیم اخیر – به جز آهنگ های سنتوری که ورژن نهایی شان اصلاً دست من نبود- سعی کرده ام کاری لو نرود. از آهنگ هایم محافظت کردم تا اشتباه گذشته تکرار نشود. وقتی این کارهای جدید را بشنوید آنوقت می توانید مقایسه کنید؛ ببینید که نسبت به کارهای پخش شده چقدر از نظر فنی رویشان کار شده و کیفیت شان بهتر است. آن ها که دست مردم است فقط ماکت اند و باعث شدند آبروی هنری من برود. البته فقط از نظر فنی می گویم؛ از نظر هنری که بستگی به مخاطبان دارد و آن ها باید نظر بدهند.

- راستی! این روزها با خیلی از هنرمندان صحبت شده که برای انتخابات مجلس، به نفع کاندیدای خاصی موضع بگیرند و تبلیغ کنند. با شما هم مذاکره کردند؟ اصلاً خودت تمایل داری وارد این بحث بشوی؟

- در مورد چیزی با من حرف بزنید که بفهمم! من دنیایی دارم که مال خودم است. هنر را هم برای خود هنر دوست دارم، نه برای بهره های مادی. هنر برای خداوند است، ما فقط خوش نقشی می کنیم.


پنجشنبه 16 اسفند 1386 - 19:55

سنتوری قشنگ بود . ولی توش دیالوگ نشنیدم . . .

سمیرا
پنجشنبه 16 اسفند 1386 - 22:12

می خونم که وزیر ارشاد گفته سنتوری دیگه اکران نمی شه. می رم می شینم می بینمش. رو هارد داشتمش. شب می شه و بعدشم نزدیکای صبح.

می دونم که ظهر شده ولی دوست ندارم پا شم. خماریه شب بیداریه دیشبه. خماریه بعد دیدن فیلمای خوب. همش سر زبونمه: "اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش"

دگمه کامپیوترو می زنم و می ذارم سنتوری پخش شه. می شه موسیقی متن زندگی امروزم. صبحونه (ناهار؟) می خورم و میشینم پای فیلم که دوباره ببینم. و می بینم.

ناهار درست می کنم. هی فیلمو جلو عقب می کنم که چاووشی بخونه.

بعضی صحنه هاشو چند بار می بینم. "چند صد بار". هی کشف می کنی. هی لذت می بری.

هیچ هنرپیشه "مو زردی" تا حالا شمایل محبوبم تو سینما نبوده ولی بهرام رادان رو تو علی سنتوری دوست دارم.

دعواهای هانیه و علی رو می بینم. حتی موقع دیالوگ های گلشیفته فراهانی هم باز حواسم به بهرام رادانه. عاشق لحنشم وقتی وسط دعوا هانیه کاهو رو پرت می کنه و می خوره به سنتور: "به سنتور چرا می زنی؟"

انگار هانیه به ریشه زده است.

با دودوتا چارتای معمول نباید "سنتوری" چیز دوست داشتنی ای باشد. اصلا نمی فهمم چرا این فیلم این جوری اسیرم کرده.

رضا
جمعه 17 اسفند 1386 - 21:59

1- وه که چه دلم تنگ شده بود برای کافه . فکرش را بکن ؟ من که روزی سه تا کامنت می گذاشتم ( سه تا ؟ ) دو سه ماه همین طور ساکت و آروم گوشه ی کافه بنشینم . اصلا این با من جور در نمی یاد . من که چه عصبانیتم و چه سرخوشی ام رو باید یک جوری نشون بدم حالا ساکت بنشینم ؟ راستش خیلی چیزها توی ذهنم بود که بگم ، از فیلم کوئن ها که دو ماه پیش دیدم تا جشنواره فجر ( یا به قول خسرو شکیبایی فجرزززززز ) و اسکار کسل کننده ( گرچه کوئن ها آن مردک لخت را به خانه بردند اما آن احساس افسردگی لعنتی وقتی تیمت می برد یا کارگردان محبوبت جایزه می گیرد دست از سرم بر نداشت ) و فیلم جدید وونگ کار وای و چهار ماه و سه هفته و دو روز و سیاست های سایت و ابتذال اون و وظیفه ی ما در مقابلش و به همین سادگی و تنها دوبار زندگی می کنیم و صف نونوایی و دختر همسایه و سیاوش پاکدامن که دامنش کمی ناپاک شده و کاوه که دلم تنگ شده بود برای بحث کردن باهاش در مورد سینما و فوتبال و اینکه باهاش به شدت موافقم فوتبال ایتالیا حذف بشه اما بره جمع کنه با اون نیوکاسل اش که پنج یک در زمین خودش جلوی منچستری های عقب مونده دفن شد و با او حرف بزن عزیز و افزایش قیمت تخمه ژاپنی در برابر تخمه ی آفتابگردون و صحبت های عجیب و تا حدی وحشتناک مجید مجیدی چه در مورد فیلمش و چه در مورد صحبت های دکتر سروش ( و ایضا در مورد حرف های دکتر سروش ) و دست آخر اینکه نمی دونم باید افتخار کنم یا نه اما سنتوری رو ندیدم و کاملا هم استعدادش رو دارم که کسی من رو گول بزنه و فیلم رو ببینم و دیگه افشین امپراطور که گویا زندگی ما با این مرد گره خورده و دیگه اینکه حالم زیاد خوب نیست ( از کامنتم معلوم نمیشه ؟ ) و فردا هم احتمالا هوا ابری خواهد بود و من خسته شدم بس نوشتم ، شما خسته نشدید اینها را خوندید ؟

2- بدون هیچ تعارفی ، بزرگترین چیزی که از آدم های این کافه یاد گرفتم سرخوشی است . اون لحظه ی ناب که کاملا به وجدت میاره و قبلا سعی می کردم پنهانش کنم . فکرش را بکنید ؟ با ساسان تازه آواز گنجشک ها رو دیده بودیم ( یادم باشد بعدا حتما بگم چقدر از این فیلم بدم آمد ) موبایلم رو روشن کردم دیدم پیامک رسیده نیمه ی اول پرسپولیس سه تا از ابومسلم خورده . پسر چشمم سیاهی رفت . تا سانس بعدی یک ساعت وقت بود . رفتیم توی سالن اتظار و نیمه ی دوم بازی رو دیدم . گل اول رو که زدیم دلم روشن شد که می بریم . و معجزه گرچه کمی ناقص اما اتفاق افتاد و بازی مساوی شد . درست آنوقت بود که چنان دادی کشیدم که همه چپ چپ نگام می کردند . گفتند شاید خل شده . اما خبر نداشتند که زندگی آن اشک های خردبین است وقتی گل سوم زده شد .زندگی آن سوت بلبلی ساسان بعد از گل است و زندگی روغن موی جرج کلونی در ای برادر کجایی است . آن موقع حتی دیدن استشهادی برای خدا خیلی راحت تر شده بود ( راستی چقدر خوشم آمد از سرخوشی علی طنابنده با اون پسر مخابراتی عجب زوج خوبی بودند ) و وقتی افشین بزرگ در نود گفت در جواب عادل که پرسیده بود فکرش را می کردید مساوی کنید گفت : راستش من فکر می کردم بعد از سه صفر بازی رو چهار سه ببریم ، مطمئن شدم مربیمان هم آخر حال است . از همان معدود ایرانی هایی که دل شیر دارند .

3- در مورد سایت و ابتذال واینها هم حرف زیاد دارم . باشد برای کامنت های بعد و از شما چه پنهان کلی برای چند برنامه هم فکر کردم . خلاصه اش اینکه باید کاری کرد که سینمای ما شود !

4- من یکی رو می خوام که وسط کافه باهم حرکات موزون انجام بدیم . کاوه تو پایه ای ؟ به شرط اینکه باز لپ دنس راه نندازی . اگر هم نرقصیدیم خیالی نیست . می نشینم و محکم دست می زنم . کلی صفا دارد ، این رو من نمی گم . حنانه می گه که کلی موی سفید داره !

این بار دیالوگ هم داریم ، آن هم از جایی برای پیرمردها نیست که جایزه ای بشود برای کاوه که تن به دیدن مال دزدی نداده :

اگر برنشگتم به مادرم بگو خیلی دوستش داشتم

مادرت که خیلی وقته مرده عزیزم

راست می گی . پس خودم بهش می گم .

یا حق

محمد
جمعه 17 اسفند 1386 - 22:27

آقاي قادري. ببخشيد فكر كنم منظورم رو درست نرسوندم. برعكس چيزي كه شما برداشت كرديد من مي گم چرا امر ناديدني رو انكار نمي كني؟ تئوري بقا شما همون نسبت دادن چيزهاي عجيب و غريب به امر ناديدنيه. يا همون قضاياي ملاصدرا. شما كه آتش سبزو اونجور عالي نقد كرديد من انتظار دارم اينجا هم با همون منطق عمل كنيد. به هر حال چيزي كه نميشه ديد نميشه ديگه. حالا اگه همه دنيا بگن پادشاه لباس داره شما كه مي بيني لخته. نمي بيني؟

آقا كاوه اسماعيلي اتفاقا اين امير آقا خان ما كه مومنه. اوني كه گفتي منم.

سعید حسین