روزنوشتهای امیر قادری :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 20:59
اخبار:      • یادداشت امیر قادری درباره افشین قطبی و اهمیت بازی امروز / سرتان را بچرخانید، این بالا ما را می‌بینید آقای قطبی      • با انتقادهای شان پن از جرج بوش آغاز شد! / نخستین گزارش «سینمای ما» از جشنواره فیلم کن      • مهدی سلوکی در دبی / گزارشی از مراحل تولید فیلم «زادبوم»      • پولاد که هست / فروتن، بهداد یا سعید راد؟ مسعود کیمیایی انتخاب می‌کند      • پرستویی در سریال هنرمند یا فیلم مقدم؟ / امین حیایی در «سن‌پترزبورگ»      


RSS روزنوشت هاي امير قادري



پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 0:46

اين روزنوشت روز شنبه كامل مي‌شود، بعد از بازي با سپاهان. با عكس و صداي ورزشگاه، چه ببريم و چه ببازيم... كه از به بعد ديگر جفت‌اش حال مي‌دهد

لینک این مطلب

صبا باطري سياه پوشيده بود و حامد گفت چهار به يك مي‌بريم. شوخي بود و شوخي تكراري بي‌مزه‌اي هم بود و حتي به‌اش نخنديديم. داشتم به كامنتي كه دو سه روز پيش يكي گذاشته بود در سايت سينماي ما، در جواب اين كه سر چه فيلمي گريه كرده‌ايد فكر مي‌كردم، كه حس و حال خوبي داشت و برايم عجيب بود كه چرا سر و كله‌اش در روزنوشت پيدا نيست و چرا نمي‌شناسم‌‌اش. و چرا كشف‌اش نكرده‌ام. اين توي ذهن‌ام بود تا بعد كه پرسپوليس گل اول را زد، و تازه خيال‌مان راحت‌تر هم شد و فكر كرديم كه يك هيچ، بازي تمام مي‌شود، و راست‌اش ديگر نيازي به فكر كردن درباره لحظه‌هاي گريه‌دار فيلم‌ها نبود. بعد كه صبا باطري گل مساوي را زد، البته يك كم نگران شديم. ولي راست‌اش شرمنده كه يك كم اعتماد به نفس پيدا كرده‌ايم، با صد هزار هوادار كه به نظرم ديگر قادر به انجام هر عملي در هر شرايطي هستيم. راست‌اش را بخواهيد حالا ديگر فكر مي‌كنم كه اگر بخواهيم مي‌توانيم رنگ چمن ورزشگاه را عوض كنيم. فقط كافي است كه بخواهيم. رويايش را داشته باشيم.
*
حامد گفته بود چهار يك مي‌بريم كه چرت بود و داشتيم فقط دعا مي‌كرديم كه هر جور هست يك گل ديگر بزنيم و ببريم. حالا ديگر ياد گرفته بوديم كه فقط بايد انرژي ببريم ورزشگاه و چون زود رسيده بوديم و زيادي منتظر عليرضا باذل مانده بوديم، مي‌ترسيديم كه حواس‌مان از بازي پرت شده باشد. كه تمركزمان را از دست داده باشيم. در لحظاتي كه داشتيم به چيزهاي ديگري هم فكر مي‌كرديم. به چيزهاي بي‌اهميتي غير از برد پرسپوليس. غير از ماندن قطبي. غير از دل‌ شير. ضمن اين كه جماعت بيش‌تر از هميشه آمده‌ بودند ورزشگاه و مي‌ترسيديم جا گيرمان نيايد و همه‌اش حواس‌ام به اين بود كه اگر اين همه آدم بخواهند فرياد بزنند: پرسپوليس گل بزن/ ورزشگاه بي‌قراره؛ چه اتفاقي خواهد افتاد. كه اتفاقا فرياد نزدند و اين شعر را نخواندند، ولي راست‌اش يادم نيست اصلا چي خواندند يا چي خواندم، بس كه نيمه دوم روي هوا بوديم و بس كه همديگر را بغل كرديم و بس كه نزديك صد هزار نفر تماشاگر توي ورزشگاه، وقتي پرسپوليس گل مي‌زد، انگار كه همه‌شان رفيق قديمي‌ام، قوم و خويش‌ام، عشق‌ام بودند.
حامد گفته بود چهار به يك مي‌بريم و اين را توي ماشين، وقتي گفت كه هيچ كس حواس‌اش به حامد نبود. به قطعه‌اي هم كه داشت پخش مي‌شد نبود. در شرايطي كه آخر نيمه اول، فكر مي‌كرديم كه شايد ديگر همه چيز تمام شده باشد. سپاهان نيمه اول را برده بود و ما مساوي كرده بوديم و اختلاف به چهار امتياز رسيده بود و اگر همين طور ادامه پيدا مي‌كرد، همه چيز به هم مي‌ريخت. همه فريادهايي كه اين چند هفته زده بوديم، همه عشقي كه به قطبي و تيم‌اش داشتيم، شوري كه با درك و هوش و فهم آميخته بوديم. كه كلاس خودمان و تيم‌مان را بالاتر برده بوديم. توي ورزشگاه، تماشاگر كنار دستي كه چاقويش توي جوراب‌اش و كفش‌اش زير هيكل‌اش بود و رويش نشسته بود، مي‌گفت بايد استيلي تيم را ول كند و پرسپوليس را بدهند دست قطبي. حالا قطبي از محدود اصلاح‌گراني است كه جزو اين مردم و بخشي از اين مملكت است. پشت ميز غذا مي‌خورد و آن‌ها كه روي زمين نشسته‌اند هم نمي‌خواهند حال‌اش را بگيرند. چه فرصتي براي افشين قطبي و مردم ايران…
بعد وقتي نيك‌بخت بلند شد و خواست بيايد توي زمين، كيف كردم كه اين آدم چطور در چنين لحظه‌اي، به دشمن سابق‌اش هم فرصت ستاره شدن مي‌دهد. مي‌دانستيم كه نيك‌بخت بيايد توي زمين، گره بازي باز مي‌شود، كه شد و تيم‌مان پشت هجده قدم را تصرف كرد و بازي را باز كرد و دفاع صبا باز شد و ول داد و گل دوم را زديم و توي هوا بوديم و خيالم راحت شده بود كه مهدي امشب خودكشي نخواهد كرد. اما حامد ول نمي‌كرد و مي‌گفت چهار يك مي‌بريم و هنوز باورمان نشده بود كه گل بعدي را زديم، وقتي كعبي يك توپ مرده را زنده كرد و خليلي خونسرد با سر گذاشت‌اش توي دروازه.
*
اين جوري نبود كه پيش از اين از مهاجمي مثل خليلي خوش‌مان بيايد كه اين قدر خونسرد و بي‌حاشيه باشد و فقط حواس‌اش به بازي باشد و كمك دست مربي‌اي كه كارش را بلد است و در عين حال بلد است كه چطور حاشيه‌هاي گرم و گند سرزمين مادري‌اش را هندل كند. يا حداقل ياد گرفت، بي‌اين كه بشكند يا در برود. مربي‌اي كه مي‌داند مزه سرزمين مادري‌اش به همين حاشيه‌ها و مشكلات و – بگويم؟ - عقب ماندگي‌اش است و در عين حال فكر مي‌كند تقدير محتوم اين سرزمين، در اين حد و لول ماندن نيست. گفتم كه اصلاح‌گري است كه جزو همين مردم به حساب مي‌آيد و اين فرصتي است كه هميشه از دست‌اش داده‌ايم.
گل سوم را زده بوديم و تازه از روي كول عليرضا پايين آمده بودم و مي‌دانستم كه احتمالا بعدي را هم مي‌زنيم و حامد راست گفته و احتمالا به‌اش الهام شده، و اين كه يك بار ديگر، حداقل در پرسپوليس اين روزها، همان اتفاقي افتاده كه فكرش را مي‌كرده‌ايم، و در طول اين سال‌ها كه معمولا برعكس‌‌اش بوده است. بعد هم كه گل چهارم را همان طور كه انتظارش را داشتيم زديم و گرفتاري تازه اين جا شروع شد. حامد گفته بود چهار به يك و پرسپوليس حالا فرصت‌هاي ديگري هم داشت و صبا به‌مان دروازه خالي مي‌داد و همه‌اش نگران بوديم كه نكند پنج يك شويم و حرف‌مان حال‌مان باطل شود. كه نشد. پس هر بار كه توپ از زير پاي نصرتي در مي‌رفت يا دفاع در آخرين لحظه توپ را از روي خط دروازه برمي‌‌گرداند، با حامد مي‌پريديم بغل همديگر و از اين گل نزدن، قدر يك گل خوشحال مي‌شديم. اين يك بازي بود و حالا در مسير قهرماني، آدم‌هاي دل‌شكسته‌اي نبوديم و اين فرصت را داشتيم كه بازيگرهاي خوبي باشيم. كه حداقل از خدا بخواهيم در اين حجم بيضي‌وار بهشتي، همه چيز همان طوري باشد كه مي‌خواستيم. كه مي‌خواهيم. كه تيم‌مان ديگر گل نزند.
*
برديم و نتيجه هماني شد كه حامد خواسته بود و از ورزشگاه كه آمديم بيرون، مهدي گفت يادت هست آن كامنتي را كه در بخش مربوط به خبر "سر چه فيلمي گريه كرديد" آمده بود؟ هماني كه برداشته بودم گذاشته بودم در يكي از كامنت‌هاي روزنوشت قبلي، بس كه دل‌ام مي‌خواست نويسنده‌اش يكي از بچه‌هاي اين كافه باشد و ظاهرا نبود و حالا مهدي مي‌گفت: مي‌داني كي آن را نوشته بوده، و خلاصه اين كه كار حامد خودمان بوده. و خيالم راحت شد كه غريبه نبوده و طبق معمول يكي از همين فروشگاه و همين طول موج بوده، و بعد پيش خودم فكر كردم هيچي اتفاقي نيست و طرف لابد اين قدر گريه كرده كه حالا دلي به اين صافي پيدا كرده، كه مي‌تواند نتيجه بازي را پيش‌بيني كند، جوري كه نه كمتر بزنيم و نه بيش‌تر. كامنت دوست عزيزم آقاي حامد احمدي از اين قرار بود:

"موقع تماشاي چه صحنه‌هايي از چه فيلم‌هايي گريه كرده‌ايد؟ سنتوری- سکانس اول که علی میاد بین مردم و بعد سوار تاکسی میشه و چاوشی شروع به خوندن میکنه- سنتوری-سکانس تزریق حاجی بلورچی واسه پسرش علی- سنتوری-جایی که علی ترک کرده و از دکترش میخواد که بذاره تو بازپروری بمونه- -------------------- بوتیک-سکانس روی پل هوایی و دیالوگهای اتی-. -------------------- درخت گلابی- سکانس خداحافظی میم با پسرک قصه- -------------------- کلاه قرمزی و پسرخاله- سکانسی که آقای مجری برای کلاه قرمزی درد دل میکنه و میگه از بچگی خیلی تنها بوده- ------------------- پدرخوانده-سکانسی که براندو درباره اهمیت خانواده حرف میزنه- ------------------- مالنا- سکانسی که مونیکا بلوچی آرایش کرده میاد بیرون و صد تا فندک جلو سیگارش روشن میشه- ------------------- روزی روزگاری آمریکا- سکانسی که یکی از بچه ها شیرینی به دست پشت در منتظر اون خانمه ست تا شیرینی و بهش بده و بعد... طاقت نمیاره و شیرینی رو تا تهش میخوره- ----------------- رضا موتوری-سکانس آخر که رضا داره میمیره و میگه به عباس قراضه بگین رضا موتوری مرد. بعد هم ترانه مرد تنها و صدای فرهاد شروع میشه- ---------------- بازی پرسپولیس-سایپا- وقتی پرسپولیس گل زد و افشین قطبی دوید، بعد پرید هوا، بعد زانو زد روی زمین- --------------- بازی ایران - استرالیا- جایی که تیم دو تا عقب بود و عابدزاده خندید و کله معلق زد و باز خندید-

این را آقای کاربری به اسم حامد در بخش خبرهای سایت و در پاسخ به همین سوال بوچ نوشته. حیف‌ام آمد و دیدم به خصوص به خاطر آخرش،جای نظرش در این کافه خالی است."


شما هم بنويسيد (19)...



يکشنبه 15 ارديبهشت 1387 - 23:25

مهدی عزیزی گفت: تماشاگرها توپ را کردند توی گل ... ( به افتخار روزنوشت‌ای با 230 کامنت ) این روزها تولد جرج کلونی هم هست! و تولد گری کوپر بزرگ. چه قدر آدم حسابی در اردی‌بهشت به دنیا امده‌اند. چند نکته اضافه شدراستی

لینک این مطلب


ببینم، درست یادم هست؟ شبکه سوم فیلم‌اش را نشان داد و یک دفعه یادم آمد. کسی این جا گفته بود که نسخه‌ای از «روزی روزگاری در آمریکا» کهدر آن تارانتینو درباره استاد حرف می‌زند؟ آره؟ و دیگر این که کسی این جا گروهی  به اسم Rio می‌شناسد؟ قطعه‌ای با شعری از شاه‌نعمت‌ا... ولی خوانده بودباحال بود. و بالاخره این که این پیرمرده توی تبلیغ کن‌وود. توی نخش رفته‌اید؟. و این که به بهانه تولد استاد یک بار دیگر فصل اول خداحافظ گری کوپر رومن گاری را بخوانید. توصیه می‌شود. خوبه


- «بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهایی خویش شد...»

بخشی از داستان «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»
نوشته رومن گاری
ترجمه ابوالحسن نجفی، نشر زمان، چاپ اول 1352

1-  این یکی روزنوشت قرار نیست زیاد فوتبالی باشد، اما چه کنم که در آن بعد از ظهر رویایی، در جذاب‌ترین غروب تاریخ استادیوم آزادی، ما آن جا بودیم. بازی پرسپولیس با سایپا خیلی بد بود. اتفاقی نمی‌افتاد. یکی به در می‌زد و یک تیم به تخته. حال و روز خوشی نداشتیم. سپاهان مساوی کرده بود و اگر ما هم مساوی می‌کردیم، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. باز سرنوشت‌مان از دست خودمان خارج می‌شد. بازیکن‌ها به خوبی همیشه نبودند و حتی ممکن بود گل بخوریم... تا دقیقه هشتاد و سه رسید.
و پیش خودمان باشد که منتظرش بودم. قبلا غروب استادیوم آزادی را دیده‌ بودم و لحظه‌ای را که مردم ناامید می‌شوند و به پا می‌خیزند. و این درست همان لحظه ناامید شدن ما هواداران پرسپولیس بود. پس در برابر ابرهایی که خورشید را پنهان می‌کردند، بی‌هیچ هماهنگی و در یک لحظه خاص بلند شدیم، فریاد کشیدیم، تیم‌مان را تشویق کردیم، از خدا با همه وجود خواستیم و در چنین شرایطی مگر ممکن بود توپ گل نشود. پس ضربه اول کرنر شد و دومی را هم بالاخره خودمان وارد دروازه کردیم. با انرژی که به داخل زمین فرستادیم. با نیرویی که برای این لحظه کنار گذاشتیم. وای خداااا... این همان لحظه‌ای بود که به نظر می‌رسید هر چیز دیگری که از خدا می‌خواستیم به‌مان می‌داد. تا به حال آن چه مارادونا به‌اش می‌گفت «دست خدا» را از نزدیک ندیده بودم. یک بار دیگر هم نقل کردم برای‌تان از قول ملاصدرا که: خداوند بی‌زمان و مکان است، اما به اندازه ایمان ما کارگشا می‌شود، به اندازه نیاز ما فرود می‌آید و به قدر آرزوی ما گسترده می‌شود. بعد که به زور از آغوش همدیگر درآمدیم، یک لحظه تصویر آهسته پرش قطبی در اسکوربرد ورزشگاه را دیدیم. همه‌اش همین بود. این آرزوی ما بود. آقای قطبی، می‌دانستیم که لازم بود بیاییم. آمدیم. تا بازی بعد... ( خوشحالی این بچه‌ها در این عکس، چیزی شبیه شادی ماست بعد از گل پرسپولیس. بی‌غل و غش و ناب. بی‌هیچ باری بر دوشی. تا بعد از سی ثانیه، دوباره همه چیز یادمان بیاید. )



2- نازنین در روزنوشت قبلی نوشته که حالا چه به خاطر پرسپولیس یا نه، این کافه/روزنوشت شبیه یک خانواده شده که آدم‌هایش دارند از همدیگر حمایت می‌کنند. 230 تا کامنت روزنوشت قبلی را بخوانید. راست‌اش به نظر من هم این طوری می‌آید. هم‌چنان روی یک طول موجیم. از یک فروشگاه خرید می‌کنیم.

3- قرار است فایل صوتی بگذاریم. هر کدام از مراجعان و مخاطبان روزنوشت، در حد ده دقیقه؛ داستان، بخشی از رمان، مقاله، شعر یا قطعه ادبی ( از این یکی می‌ترسم ) یا سکانس‌هایی از فیلمنامه مورد علاقه‌اش را بخواند و این جا قرار دهد، یا حتی قطعه‌ای موسیقی که خودش نواخته یا ساخته. بقیه دانلود کنند و بشنوند. اولی‌اش را تا فردا پس فردا می‌گذارم توی همین پست روزنوشت. مال کتاب...

4- گفتم کتاب و یادم افتاد که در چند وقت اخیر، باز این «دنیای قشنگ نو» را داده‌ام چند نفر بخوانند. این کتاب آلدوس هاکسلی به ترجمه سعید حمیدیان داستان جالبی دارد. خیلی خیلی چیزها ازش یاد گرفته‌ام، خواندن‌اش به‌ام لذت داده، بهترین پیش‌بینی از آینده جهان ماست که حدود 70 سال پیش نوشته شده، و به هر کدام از رفقا داده‌ام که بخوانند، اسم‌شان را صفحه آخر نوشته‌ام. حالا کلی اسم آن جا هست از دوستان دوره‌های مختلف زندگی‌ام. سر نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران این چیزها یادم افتاده و خواستم پیشنهاد کنم که مثل پارسال، به همدیگر کتاب پیشنهاد کنیم. امسال چه عنوان‌هایی می‌خواهیم بخریم و این‌ها...
همین الان تفالی زدم به کتاب «دنیای قشنگ نو» و این قسمت آمد:
وحشی گفت: - ولی اشک و آه لازمه. خاطرتون نیست که اتللو چی می‌گه: «اگر از پس هر طوفان، چنین آرامش‌هایی پدید می‌آیند، ای کاش بادها آن‌ قدر بدمند تا مرگ را بیدار کنند.» قصه‌ای هست درباره دوشیزه ماتساکی که سرخ‌پوست‌های پیر برامون نقل می‌کردند. مردهای جوانی که می‌خواستند باهاش ازدواج کنند می‌بایست یه روز صبح علف‌ هرزه‌های باغ‌اش رو وجین کنند. این کار به نظر آسون می‌یومد؛ اما اون جا پر از مگس‌ها و پشه‌های جادویی بود. بیش‌تر مردهای جادویی نتونستن در مقابل گزش و نیش مقاومت کنند. اما یه نفر که تونست، دختره رو به دست آورد.
بازرس گفت: -جالب است! اما در ممالک متمدن، دخترها را می‌شود بدون وجین کردن باغ‌شان تصاحب کرد. و هیچ مگس و پشه‌ای وجود ندارد که آدم را بگزد. ما  قرن‌هاست که شر این موجودات را از سر خودمان کنده‌ایم.
همین الان یادم آمد که اسم یکی از آلبوم‌های اخیر آیرون میدن هم همین است: «دنیای قشنگ نو».



5- روزنامه همشهری آرشیو شماره‌های گذشته‌اش را وارد اینترنت کرده و حالا یادمان افتاده به ضمیمه همشهری جهان، که بعدا شد هسته اصلی روزنامه شرق. محسن آزرم هم که صفحه سینمای جهان‌ این ضمیمه را درمی‌آورد، یاد خاطرات‌اش افتاده بود و رفته بود صفحه‌های پنج شش سال پیش‌اش را پیدا کرده‌ بود و چند تا مقاله آن‌ سال‌هایم را پرینت گرفت و داد دست‌ام. اصلا یادم نبود نوشته بودم‌شان و حالا به نظرم چه قدر عجیب می‌آید که روزگاری بود که در روزنامه‌ها درباره «لنی» و «سر آلفردو گارسیا» و «جرج روی هیل» می‌نوشتیم و جماعتی هم بودند که بخوانند. الان که به این پرینت‌ها نگاه می‌کنم، از اغلب‌شان حالی نمی‌برم. می‌توانستم خیلی بهتر بنویسم. تلاش برای جور دیگر نوشتن یک مقاله، معمولا به محض اتمام‌اش شروع می‌شود. ضمن این که هر شش ماه، یک سال، آدمیزاد آن قدر چیزهای جدید می‌بیند و می‌شنود و تجربه می‌کند که کلا برخوردش با همه چیز، از جمله فیلم‌ها تغییر می‌کند. به هر حال این پرینت‌ها را و مقاله‌های قدیم‌ام را نگاه می‌کردم و به نظرم چند تا جمله‌اش بد نیامد. مثلا این جمله درباره فیلم «لنی»: «هر چه قدر درگیری لنی با حافظان مرزهای رسمی بیش‌تر می‌شود، در عین حال فاصله‌اش با مردم عادی که مشتری‌های برنامه‌های شبانه‌اش هستند،کاهش می‌یابد.» یا درباره «سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور»: «ارزش سر برای لنی (قهرمان این یکی فیلم هم اتفاقا اسم هست لنی) بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود تا وقتی که آن سر بریده پر از خونی که کلی حشره و یخ دورش را گرفته، تبدیل به "گوهر وجود" مرد می‌شود. ( اگر می‌خواهید "فیلمی از سام پکین‌پا" نگاه کنید، باید پایه این جور تشبیه‌های عجیب و غریب هم باشید.)» و یادداشت این طوری تمام می‌شود: «...اتفاقا "سر آلفردو گارسیا" از معدود فیلم‌های استاد است که از این گل و بلبل‌ها هم دارد از جمله صحنه خیلی خیلی خوش منظره‌ اولش که در آن دختری با لباس سفید لب آب نشسته و پاهایش را داخل آب گذاشته و نور دم صبح همه جا را فرا گرفته است که یک دفعه دو سوارکار با اسب از پشت سر دختر رد می‌شوند که یعنی همه‌ این‌ها چه قدر شکننده و در معرض هجوم هستند. از این به بعد فیلم، به همان خشنونت و کثافتی است که برای‌تان تعریف کردم.» و یادداشت بعدی به خاطر مرگ جرج روی هیل بزرگ بود که می‌دانستم کسی برای مرگ‌اش تب نمی‌کند و تحویل‌اش نمی‌گیرد، پس یادداشتی بود پر از طعنه و متلک و کنایه، و آخر این یکی، این طوری تمام می‌شد که: «فیلم "نیش"، کم کم به اثری تبدیل می‌شود که به شما یاد می‌دهد چه جوری زندگی کنید. این که اگر منطق بازی را بلد نباشید و جنبه و ظرفیت نمایش دادن و نمایش دیدن در وجودتان پیدا نشود، کلاه‌تان پس معرکه است و رستگار نخواهید شد. جورج روی هیل مثل قهرمان‌های فیلم‌اش بچه نمایش بود و آن قدر بازیگوش و رند، که فهمش از زندگی و تبحرش در حرفه نمایش را چنان پنهان کند که هر نامحرمی نبیند و نفهمد. پس از ته دل امیدوارم که رستگار شود.»
داریوش ارجمند امروز از برنامه‌ای تعریف می‌کرد که در تلویزیون فرانسه دیده بود. ایو مونتان خدابیامرز را آورده بودند که درباره سوسیالیست حرف بزند و بعد حرف‌های او را 35 سال پیش در همین باره پخش کردند و دیده بودند که حرف‌ها یکی است. پس برایش دست زدند. این یادداشت‌ها را که می‌خواندم به نظرم رسید که حداقل در این پنج شش سال چیز زیادی تغییر نکرده است. جز این که شاید حالا این قدر بچه‌گانه ننویسم، کمی احساسات‌ام را کنترل کنم، دنبال‌ نکته‌های تازه‌ای بگردم و البته هنوز این فیلم‌ها را همان قدر دوست دارم که، داشتم...

6- علی نواصرزاده یادم آورد که این روزها چهلمین سالگرد جنبش مشهور به «مه 1968» است. یادم می‌آید که سال‌ها هر نوشته و فیلم و موسیقی را که به نوعی مربوط به آن سال‌ها و حال و هوا و سبک زندگی و جو و رسم و منش بود، جمع می‌کردم. هنوز هم می‌کنم. ورزشگاه آزادی بودیم و بعد گل پرسپولیس که یاد مستند کریس مارکر درباره راهپیمایی مشهور اعتراض‌آمیز به سمت ساختمان پنتاگون افتادم و برای علی، یک نمای فیلم را تعریف کردم: معترضان شعار می‌دادند و صدای‌شان ادامه داشت، اما تصویر قطع شد به دست یک پلیس که با ریتم شعار دانشجوها، روی باتوم‌اش ضرب گرفته بود...
در شماره اخیر نگاه نو، دو مطلب مفصل درباره این جنبش وجود دارد و مقاله‌ کوتاهی که درباره داریوش مهرجویی نوشته‌ام. این هم از اطلاع‌رسانی.


7- «آینه‌ها/چشم من و/ یه حوض پر آب می‌بینن...»

8- این یکی روزنوشت هم تمام شد و خیلی حرف‌های دیگر هم داشتم که بزنم ( ترانه Time پینک فلوید و این‌ها... )، فعلا اما این عکسی است که گلاویژ فرستاده به عنوان کامنت روزنوشت قبلی، که قطبی و استیلی را کنار هم نشان می‌دهد. و گفته مقایسه خوشحالی این دو تا آدم، می‌تواند تفاوت شخصیت‌شان را عیان کند. نکته خیلی خوبی است. گلاویژ هم آدم حسابی است.


- «کمی شاعر، کمی خیال‌پرست... به پرو پناه می‌آوری، در پای جبال آند، روی ساحلی که همه چیز به آن ختم می‌شود – پس از آن که در اسپانیا با فاشیست‌ها، در فرانسه با نازی‌ها، در کوبا با غاصب‌ها     جنگیده‌ای – زیرا در چهل و هفت سالگی هر چه باید بدانی دانسته‌ای و دیگر انتظاری نه از هدف‌های بزرگ داری و نه از زن‌ها: به منظره‌ای زیبا دل‌خوش می‌کنی. مناظر کمتر به تو نارو می‌زنند. کمی شاعر، کمی خیال‌...»

بخشی از داستان «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»
نوشته رومن گاری
ترجمه ابوالحسن نجفی، نشر زمان، چاپ اول 1352


پی‌نوشت: توصیه و معرفی کتاب برای خرید در نمایشگاه یادتان نرود. با بچه‌ها هنوز نرفته‌ایم.


شما هم بنويسيد (149)...



يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 - 13:32

این یکی روزنوشت مال تقدیم به، به افتخار،‌برای آقای افشین قطبی (به این می گویند کافه: خوشحالی از 150 کامنت ) - روزنوشت گلاويژ به روز شد. ديروز تولد آل پاچينو بود - تبريك زياد! - راستی، دو روزنوشت دیگر به روز شد. مهدی و نوید

لینک این مطلب

سه    

 مهدی و نوید به روز کردند.

برای قطبی یک تیتر تازه هم به فکرم رسیده، کمی جوات می‌زند، ولی به نظرم عالی است: «قلب تو قلب پرنده، پوست‌ات اما پوست شیر...»

سه نکته تازه: اول این که چطور است این دفعه از مراجعان بخواهیم که اگر قطبی را دوست دارند، به نحوی در کامنت‌ها ازش حمایت کنند، بعد هم این که آخر سر ، رای‌ها را جمع‌بندی کنیم و بهترین فیلم 2007 را این طوری انتخاب کنیم و بالاخره این که آقای خوشحالی! را که در عکس می‌بینید و همه‌اش می‌پرسید کیست، وحید است که روزنوشت هم این بغل دارد و نمی‌نویسد و این که بخش سینمای جهان سایت را هم به شکلی درجه یک دارد هدایت می‌کند و سر به‌اش بزنید: www.jahan.cinemaema.com. مهدی عزیزی هم همانی است که بغل وحید دست‌اش را گذاشته روی سرش، باز از خوشحالی... بعد گل پرسپولیس است. بالاخره هم این که خیلی می‌چسبد وقتی دوستان استقلالی هم دارند از قطبی حمایت می‌کنند. ایوا...

«پرسپوليس همچون يک خانواده است.»*


باید می‌رفتیم. با مهدی و حامد و وحید و مجید و امیر. فقط فکرش را بکنید اگر پرسپولیس به ملوان هم می‌باخت. اگر یک بار دیگر آن‌هایی که در سمت خلاقه و تولیدگر جهان قرار ندارند، آن‌هایی که لذت قدم زدن مغرورانه از فرط قدرت و درک را کنار زمین درنیافته‌اند، پیروز می‌شدند. اگر افشین قطبی شکست می‌خورد. اگر می‌رفت.

«مشکلات هست، امکانات کم است، نظم نداريم و اين را نمي توان کتمان کرد. خيلي ناراحت مي شوم وقتي در خيابان دارم راه مي روم و مي بينم خانمي با چادر کنار خيابان زير باران مانده و ماشين ها نگه نمي دارند...»

پس جمعه، سی‌ام فروردین 1387 با همه «انرژی و دل‌ شیر»مان باید داخل ورزشگاه می‌بودیم. باید در این لحظات سخت از قطبی دور نمی‌شدیم. فقط به خاطر قطبی نبود که. باید به خودمان ثابت می‌کردیم که توان هضم و درک یک فرهنگ تازه از بیرون آمده، درون فرهنگ غنی و پذیرای خودمان را داریم. باید نشان می‌دادیم که بعد این همه سال تجربه، می‌توانیم کاری کنیم که لبخند قطبی، مثل بلاژویچ عزیز، روی صورت‌اش بعد دو سال نخشکد. که مثل برانکوی بدبخت، او را به یک موجود ترسوی دست‌آموز تبدیل نمی‌کنیم. که این قدر قوی هستیم که اجازه دهیم یک شیر با همه قوت‌ و قدرت‌اش گرد ما بچرخد. که به حدی رسیده‌ایم که در طلب امنیت و اعتماد، ناخن‌های شیر را نکشیم. یال‌اش را نچینیم.

« ...يا آقايي خانمش را پشت موتور سوار کرده و دو بچه را هم روي پاهايشان گذاشته اند، بچه کوچک را هم خانم مثل بقچه زير بغل زده و هيچ کدام کلاه ايمني به سر ندارند... اين اتفاق درست نيست.»

جمعه با بچه‌ها و با تمام انرژی توی ورزشگاه آزادی بودیم، چون حضور ما و باقی ماندن قطبی، از احتمال تغییر نام خلیج فارس هم مهم‌تر بود. آن فقط یک اسم بود و این یک فرهنگ. وقتی قطبی آمد ایران و منش و روش‌اش را دیدیم، پاییز پارسال بود به گمانم که توی همین روزنوشت، نوشتم تا کی می‌تواند دوام بیاورد؟ تا کی می‌توانیم تحمل‌اش کنیم؟ وقتی خودت یک شیر هستی، تحمل یک شیر دیگر را داری. حواس‌ات هست؟

« وقتي مي بينم مردم در خيابان دعوا مي کنند، ناراحت مي شوم. ما فرهنگ بزرگي داريم. کشور متمدني هستيم و اين اتفاقات درخور نام کشورمان نيست. اين چيزها مرا ناراحت مي کند...»

این طوری بود که وقتی اولین پرچم قرمزی را که در اتوبان حکیم به اهتزاز درآمده بود، در مسیر ورزشگاه دیدیم، همگی با تمام وجود جیغ کشیدیم. این همان انرژی بود که در سطح شهر پراکنده بود و می‌خواست از روی بزرگراه‌ها پرواز کند، از در استادیوم رد شود، بالا و بالاتر برود و از فراز دیوارهای بلند استادیوم به افشین قطبی برسد. بعد هم که پرسپولیس پانزده دقیقه اول، هیچ خوب نبود؛ کمی پکر شدیم. اما به روی خودمان نیاوردیم. این یک مبارزه مهم و موثر بود بین فرهنگ حذف و فرهنگ جذب. کسی که می‌خواهد بماند و کسی که می‌خواهد برود: «تو اگه مسافری، خون رگ این جا منم...» قطبی باید می‌ماند، نه به این خاطر که پرسپولیس قهرمان شود، به این خاطر که قوت قلب پیدا کنیم که می‌توانیم یک شیر را بی آن که تاج و تخت‌اش را ازش بگیریم، تحمل کنیم. که تولید کنیم. که اضافه شویم. که بیش‌تر باشیم. این طوری بود تا وقتی قطبی دقیقه بیست جای ماته را با بادامکی عوض کرد...

  

« ما کشور خوبي داريم، پس کمي با هم مهربان تر باشيم و شهرمان را تميزتر نگه داريم. تهران و ايران خانه خودمان است. در اين مدت دو سه بار به کوه رفتم و ديدم پر از آشغال شده و خيلي ناراحت شدم...»

بازی صفر به صفر بود و ما همچنان توی این فکر بودیم که قطبی تعویض اشتباهی کرده. فکر می‌کردیم که او هم به زانو درآمده. که قطبی هم ترسیده. که دارد هافبک جای مهاجم می‌آورد. که می‌ترسد نیکبخت را عوض کند. این طرف ورزشگاه از دور، قطبی را دید می‌زدیم که کنار زمین این ور و آن ور می‌رفت و گوشه‌های کت‌اش بالا و پایین می‌آمد. تا کی جان‌اش را دارد؟ این بار هم باید منتظر یک مساوی باشیم؟ یاد وحید می‌افتم که انگار فقط وقتی حال‌اش خوب می‌شود که پرسپولیس قطبی را خوشحال ببیند و حالا کنار دست من، سرخورده و مغموم نشسته و مهدی که حال تخمه شکستن هم ندارد.

« فکر مي کنم طبيعت هم مثل خانه ماست. ما بايد کشورمان را هم مثل خانه مان تميز نگه داريم. فکر مي کنم اين وظيفه شما هنرمندان و ما ورزشکارهاست که درباره اين مشکلات با مردم حرف بزنيم و در رفع اين مشکلات موثر باشيم... »

از اول با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم که کاش پرسپولیس، آخر بازی گل بزند. وقتی آسمان استایوم، شب می‌شود. وقتی نورافکن‌های استادیوم را روشن می‌کنند و در کمال ناامیدی بودیم که خلیلی گل اول تیم را زد. انگار که خود قطبی هم حواس‌اش نبود. انتظارش را نداشت. پریدیم هوا. همدیگر را بغل کردیم. سمت خلاق و تولید کننده، سمت هوادار انرژی و شور و حال داشت برنده می‌شد. قطبی حداقل برای یک هفته دیگر هم سرمربی می‌ماند. حالا یک خانواده بودیم، خانواده‌ای که به مهمان تازه‌اش اعتماد کرده بود، دست‌اش را برخلاف همیشه باز گذاشته بود، و حالا داشت بهره‌اش را می‌برد...

« رفتار آنها ضربه بزرگي به من زد. پس از رفتار نامناسب مسوولان فدراسيون بدون تمرکز عميق به کارم ادامه دادم تا پرسپوليس وارد بحران نشود. آنها ساعت ها با من مذاکره کردند. قبل از بازي با فجر به من گفته شد که سرمربي تيم ملي هستم. من با بچه ها خداحافظي کردم اما بعد از بازي شنيدم که دايي را سرمربي تيم ملي کرده اند، ديگر تمرکز کافي براي ادامه کار نداشتم. کلي براي تيم ملي برنامه ريزي کردم و برنامه هايم را به آنها شرح دادم. اين اتفاق يکي از بدترين خاطرات روزهاي حضورم در ايران است... »

...روی هوا بودیم که پنالتی شد و بعد گل دوم. در همین شب رویایی و زیر همان نورافکن‌ها. قطبی یک بار دیگر از روی نیمکت بلند شد و با شوق دست‌هایش را بلند کرد. کم کم داشتیم روی سکو سفت می‌نشستیم. کم کم دست‌های‌مان را در هم حلقه کرده بودیم. انرژی که برای افشین آورده بودیم توی استادیوم جواب داده بود. محکم روی سکوهای سیمانی نشستیم و زیر نور پروژکتورها داد زدیم: «افشین امپراطور»...

  

« يادم هست که خيلي ها به من مي گفتند امکان ندارد اين اتفاق بيفتد. چطور ممکن است يک ايراني مقيم امريکا برود مربي آژاکس يا تيم ملي کره شود. يادم هست يک روز که داشتم از لس آنجلس با پرواز بريتيش ايرويز مي رفتم هنگ کنگ تا دستيار مربي بزرگ هلندي تيم ملي کره - گاس هيدينک - باشم در طول پرواز با خودم فکر مي کردم که اگر اين اتفاق بيفتد، پس حتماً همه کاری در این دنیا مي شود کرد. به نظرم، بهترين چيزي که مي توانيم به جوان هاي ايراني بگوييم، اين است که اگر بخواهند براي رسيدن به روياهايشان تلاش کنند، با هوش و استعدادي که دارند، همه کار مي توانند بکنند. »

قطبی را بعد از بازی ندیدیم. با بچه‌ها انداختیم از همان بالا روی دیوار استادیوم و یه ورکی آمدیم پایین. درست همان طور که بادامکی در زمین نفوذ می‌کرد. تعویضی که قطبی انجام داده بود و فکر می‌کردیم از سر ترس‌اش است و حالا دلیل برد پرسپولیس بود. بالاخره نشستیم توی ماشین. استارت زدیم و «ولی» شروع کرد... پرچم‌های قرمز از ماشین‌های اطراف زده بودند بیرون. برای همه‌شان بوق زدیم. همه خوشحال بودیم.

« بايد به تماشاگران پرسپولیس بگويم که در طول فصل همان طوري که در پيروزي ها جشن مي گيرند و خوشحالي مي کنند بايد به روزهاي سخت و دشوار نيز فکر کنند، زيرا در فوتبال امروز فراز و نشيب امري طبيعي است. تماشاگران سرمايه هاي اصلي فوتبال ايران هستند و من مي توانم لقب بين المللي را به آنها بدهم... »

مخلصیم آقای قطبی...
-----------------------------------------------------------
× پاراگراف‌های داخل گیومه، همه از گفت و گوی افشین قطبی با ضمیمه «رویداد» این هفته روزنامه اعتماد است.

پی‌نوشت 1: رضا کاظمی که حالا جایش در کامنت‌های روزنوشت‌های اخیر خالی است، و حیف که دیگر در بحث‌ها شرکت نمی‌کند، با کمک دوستان‌اش یک مجله اینترنتی راه انداخته‌اند به نشانی: .adambarfiha.com و انصافا به قدر یک مجله چاپی فرهنگی – هنری، مطلب برای خواندن دارد. برای جذاب کردن‌ و رنگ و لعاب زدن به مطالب هم به اندازه کافی زحمت کشیده‌اند. عناوین شماره بعدشان، از این یکی هم جذاب‌تر است. یعنی که حال و حوصله و انرژی ادامه کار را دارند. فقط سر نزنید. بروید بخوانید رفقا.

پی‌نوشت 2: ماجرای فعال شدن بچه‌های روزنوشت در سایت و طرح منظم و مرتب نقطه نظرهای‌شان جدی است. توی همین هفته، مسیر و کانال مناسب‌اش را اعلام می‌کنیم. خوب می‌شود.

پی نوشت 3: این یکی کامنت یکی از بچه‌ها آن روزهای اول سال خیلی سر حالم آورد. مال دو روزنوشت پیش است و هی می‌خواهم ازش تشکر کنم و باز یادم می‌رود. همه تعریف‌ها نه، ولی معدود وقت‌هایی پیش می‌آید که این قدر می‌چسبد. آقا یا خانمی به اسم «خواب بزرگ » نوشته: این نوشته را با صدای رولینگ استونز و Paint It Black خواندم خیلی چسبید.پیشنهاد می کنم خودت و دیگران هم یکبار اینجوری اش را بخوانید: http://globalgasm.digitalintimacy.com/audio/09%20-%20Paint%20It%20Black.mp3

پی‌نوشت 4: بین فیلم‌های 2007 کدام‌ یکی‌اش را دوست داشتید؟ حالا که اغلب مهم‌هایش را دیده‌اید...






شما هم بنويسيد (233)...



سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 12:0

بهترین چیزهایی که در تعطیلات عید خواندم، دیدم، شنیدم، چشیدم و خلاصه حس کردم

لینک این مطلب

یک توضیح دیگر: این روزنوشتی است که به‌اش افتخار می‌کنم. عجب جوی دارد! جمله اخر روزنوشت مانا - به نقل از یونگ - را بخوانید که شاهکار است، وحشتناک است، عالی است، همه چیز است، پوززنی است، و خیلی چیزهای دیگر هم هست. اتفاقا این روزها یک کارهایی داریم درباره یونگ می‌کنیم که خبرتان می‌کنم. این هم یک "همزمانی" یونگی بود ظاهرا!

راستی، روزنوشت‌های نوید غضنفری هم به روز شد.

(  این دفعه به دلایلی کامنت ها کمی دیر و زود آن لاین شد. به همین خاطر حواس تان باشد که شاید کامنت تازه، جا به جا و لا به لای کامنت های قدیم آمده باشد. بحث های خوبی این دفعه پیش آمده. این را نوشتم تا از دست ندهیدشان. )

 

بعد از این که این روزنوشت را گذاشتم، رفتم و کامنت ها را آن لاین کردم و چند تا کامنت آخری را که برای روزنوشت قبلی نوشته بودید، خواندم و این که سوفیا به قول خودش از ترانه ای با ترجیع بند: "من اگه نباشم/ کی برات می‌میره" خوش اش آمده! خبر خوبی است... خوبی کافه به همین چیزهایش هست.

خب، تقریبا ناامید شدم. امیدوار بودم که اگر روزی روزگاری پیش آمد و سرحال نبودم، بر و بچه های کافه، جورم را می کشند و کرکره را بالا نگاه می دارند. این که هیچی، تازه حال من را هم بهتر می کنند. اما این مدت ظاهرا از این خبرها نبود. خودم باید آستین بالا بزنم و یک روزنوشت جدید بنویسم و این تابلوی رنوار را بگذارم لب تاقچه؛ به امید این که کم کم سر و کله بچه ها پیدا شود. راستی؛ اسم آخرین آلبوم عباس قادری را نمی دانم کجا شنیدم که هست: "دور هم بودن"! دقیقا همین. بی کم و کاست...

( راستی علیرضا معتمدی هم دعوت ام کرده به بازی وبلاگی کتاب های نیمه تمام. تا به حال در این بازی ها شرکت نکرده ام. نمی دانم چی باید بنویسم. به همین خاطر است لابد که هی دست دست می کنم و می اندازم دفعه بعدی. )

آغوش گلوله

یک بار وقتی داشتم فیلم "بابی" امیلیو استه وز را نگاه می کردم، این ایده به سرم زد. درباره آدم هایی که این قدر زود می میرند. مثل جیمز دین. مثل جان اف کندی و برادرش. به نظرم آمد که این جور آدم ها چنان برای زندگی آغوش می گشایند، چنان وجودشان را صرف امواجی که از همه طرف به سمت شان روان است می کنند، چنان با سر به میان توده ای که اسم اش را می گذاریم تقدیر و سرنوشت می اندازند؛ که بی حفاظ می مانند. این ها آدم های محافظه کاری نیستند. اجازه می دهند که اتفاق های جدید، لحظه های تازه و ماجراهای در راه، به سوی شان هجوم بیاورند. راه مردم، راه طبیعت، راه احساسات موجود در جهان را به سمت خودشان باز می گذارند. و یک دفعه به نظرت می رسد این هجوم آن قدر قوی و شدید و موثر است که جمع می شود و جمع می شود، مثل گلوله ی توپ به سینه آن ها می خورد و این جور آدم ها هم که گفتم، آغوش شان را باز گذاشته اند. پس همراه گلوله راه شان را می کشند و، چاره ای نیست، خیلی زود می روند.

رامکال

یک دوره ای همه خاطرات یک نسل، شوق اش برای داستان شنیدن و گفتن، برای تفریح کردن و دور هم جمع شدن، ختم می شد به تماشای کارتون های ژاپنی تلویزیون. از "مهاجران" تا "رامکال". از "بچه های کوه آلپ" تا "بل و سباستین". از "نل" تا "حنا دختری در مزرعه". اوایل دهه 1360 داستان گوهای ژاپنی این سریال های بیش تر غم انگیز تا شاد، مهم ترین سرگرمی سازهای ما بودند. آن ها بچگی مان را هدایت کردند و احساسات ما را، در فاصله راه مدرسه تا وقتی کیف مان را می انداختیم گوشه کناری و می پریدیم جلوی تلویزیون و پیچ اش را می چرخاندیم تا ببینیم بالاخره لوسی می، حافظه اش را به دست می آورد؟ سباستین مادرش را پیدا می کند؟ نل از تنهایی در می آید؟ رامکال از پیش استرلینگ می رود یا می ماند؟
و حالا همان بچه مدرسه ای های کیف به دست عشق کارتون، بزرگ شده اند و رسانه های این روزهای ایران، دست شان است. پس اصلا عجیب نیست که یاد و خاطره این کارتون ها و این شخصیت ها، روز به روز بیش تر در محصولات رسانه ای این سال ها، خودش را نشان می دهد. از ویژه نامه کارتون "همشهری جوان" بگیر که دست به دست گشت تا همین پریروز غروب که توی یکی از برنامه های رادیو جوان به نظرم، موسیقی این کارتون ها لا به لای برنامه ها پخش می شد. ما با خاطرات مان زندگی می کنیم، حتی اگر این خاطرات مربوط به رامکال باشد.

پاریس، جشن بی کران

ارنست همینگوی بزرگ، در ایام جوانی، وقتی به عنوان یک نویسنده تازه کار در پاریس زندگی می کرد، کتابی نوشت که مرحوم فرهاد غبرایی به فارسی با عنوان "پاریس، جشن بی کران"، ترجمه اش کرد. این جا شما به رگه هایی از احساسات برمی خورید که بعدا در شاهکارهای استاد، به اشکال مختلف خودش را نشان داد. این که چطور زمینه های فکری خودش را می یابد و این زمینه های فکری را با زمانه و محلی که در آن زندگی می کند، پیوند می دهد، از جمله وقتی از "طعم نوشیدنی گرم" در دل برف می نویسد، یا وقتی درباره داستان نوشتن در یک کافه حرف می زند: "داستان خودش نوشته می شد و دلم می خواست کسی را که کنار پنجره نشسته بود، در آن جا بدهم." و این توصیه طلایی: "همه کوشش ات باید به این باشد که یک جمله حقیقی بنویسی. حقیقی ترین جمله ای را که می دانی بنویس. و حقیقی ترین جمله همان چیزی است که احساس می کنی." و این یکی: "در آن زمان ایمان داشتم که کار می تواند هر دردی را درمان کند. هنوز هم دارم." و بالاخره: "حالا باید زندگی مان را بکنیم و نگذاریم یک لحظه اش هم تلف شود."
همینگوی بعدها هم که نویسنده مشهور با تجربه ای شد، به ایده هایش در این کتاب وفادار ماند. احساسات واقعی اش را نوشت و کوشید شور و سرخوردگی همزمان در هر کدام از لحظه های زندگی را بیرون بکشد... که کشید و بعد مرد.


سعدی از دست خویشتن فریاد

عباس کیارستمی چندی پیش کتابی منتشر کرد و در آن، تعدادی از بیت‌های حافظ را انتخاب و تقطیع کرد. جار و جنجال زیادی سر چاپ آن کتاب به پا شد، بیش‌تر چنین تجربه‌ای را رد و مسخره کردند تا جدی‌اش بگیرند. هر چند که کتاب، هوادارانی هم داشت. حالا کیارستمی یک جلد کتاب دیگر منتشر کرده و این بار سراغ کلیات سعدی رفته. اسم‌اش را هم گذاشته: سعدی از دست خویشتن فریاد. روایت کیارستمی از «حافظ» را نه خریدم و نه خواندم، اما این یکی الان توی دست‌ام است. طرح جلد ( کار فرشید مثقالی ) و اسم و قطع خوبی دارد. کاری به دعواها و اظهار نظرهای مختلف در این باره ندارم. به نظرم هر چه هست، همین آوردن چند کلمه از سعدی در هر صفحه از کتاب، فرصتی است که در این زندگی سریع‌السیر روزمره، لحظه‌ای به چیز دیگری هم فکر کنیم. حداقل‌اش این است که بخشی از کلیات سعدی علیه‌الرحمه، این طوری خوش‌خوان‌تر شده است. یک دانه از این کتاب را گذاشته‌ام توی ماشین و بین دو قرار، یا پشت یک چراغ قرمز، دو جمله‌اش را می‌خوانم؛ از جمله ( بی‌ این که تقطیع مورد نظر کیارستمی را رعایت کنم ):
«که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را»
یا:
«هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش»
یا:
«دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم»
یا:
«عمر کوته‌تر است از آن که تو نیز در درازای وعده افزایی»
یا:
«به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل»
دیدید؟ به شما هم چسبید.

دل ناپاک و مرد معصوم؟!

فیلم «گنج‌های سییرا مادره» داستان سه تا آدم فقیر است که گور ندارند که کفن داشته باشند. راه می‌افتند و می‌زنند به صحرا، و اتفاقی یک رگه طلا پیدا می‌کنند. زندگی‌شان از این رو به آن رو می‌شود و می‌فهمند که اگر سخت کار کنند و سالم به شهر برسند، هر سه نفر آدم‌های پولداری خواهند شد. این سه کاراکتر، ویژگی‌های شخصیتی گوناگونی دارند. از جمله مردی که نقش‌اش را همفری بوگارت بازی می‌کند و تازه با این شرایط آشنا شده و هر چی دارد، خاطرات بد گذشته است، نه آمادگی برای رو به رو شدن با اوضاع و احوال پیش رو، و آن دیگری، پیرمردی است با بازی والتر هیوستن که سرد و گرم روزگار را چشیده و می‌داند دارد چی کار می‌کند. کاری به کل فیلم ندارم که بیش‌تر درباره حرص میان انسان‌هاست و از این چیزها. بیش‌تر می‌خواهم آن صحنه‌ای را برای‌تان تعریف کنم که مرد پیر دارد درباره احتمال بروز حرص بین آن‌ها صحبت می‌کند و این که چه احتمال‌هایی وجود دارد که هر کدام‌شان چه قدر از طلاها را بدزدد و این که چه طور مواظب هم باشند و چه ظور در عین حفظ احتمال خیانت، به هم اعتماد کنند. بوگارت درمی‌آید که این حرف‌ها یعنی چه؟ و این که پیرمرد سرد و گرم چشیده، چه دل ناپاکی دارد که به این چیزها فکر می‌کند. و خب، همان طور که انتظار دارید، آخر داستان دقیقا همان اتفاقی می‌افتد که مرد پیر باتجربه پیش‌بینی کرده بود، و خیانت را همان کسی انجام می‌دهد که با شرایط تازه آشنایی نداشت و فکر می‌کرد پیرمرد چه دل ناپاکی دارد که از این حرف‌ها می‌زند. در دنیای دور و بر ما هم معمولا اوضاع این طوری پیش می‌رود.

اسب سیاه
رفته بودم روزنامه بخرم که دیدم جماعت جمع شده‌اند. مثل همیشه بود و اول‌اش معلوم نبود ماجرا چیست. که وسط سیل بی‌شمار مردم بی‌شکل چیست. ملت ایستاده بودند و نگاه می‌کردند و شلوغ شده بود و همین معلوم بود که مردم ناراحت نبودند و خوشحال بودند و بفهمی نفهمی داشتند کیف می‌کردند.
دو سه نفر را کنار زدم و رفتم جلو. یک فراری قرمز چسبیده بود به زمین. پلیس متوقف‌اش کرده بود. راننده هراسان آمد بیرون، سرش را انداخت پایین و دست‌هاش را فرو کرد توی جیب عقب شلوارش. هیچ صدایی از فراری بیرون نمی‌آمد. پلیس دست راننده را گرفت. گوشه لب‌های‌مان بالا رفت. تازه داشتم می‌فهمیدم که جماعت از چی خوش‌شان آمده. که آن کیف و خوشی کوچولوی مبهم از کجا آمده. جوان راننده سرش پایین بود و فراری قرمز رنگ جای آن که توی جاده باشد، رو به روی یکی از پارکینگ‌های پلیس، سرش را آرام گذاشته بود زمین و صدای‌اش در نمی‌آمد. این تنها فرصتی بود که می‌توانستیم یک فراری قرمز را محاصره کنیم. که صدایش را خفه کنیم. آرم کارخانه فراری، یک اسب سیاه مشکی است.
×
حالا مامور پلیس دست جوان راننده را گرفته و دارد باهاش دور می‌شود. صاحب‌اش رفته و فراری قرمز رنگ تنها، بین ما گیر افتاده است. نفسی به راحتی کشیده‌ایم که می‌بینیم مامور پلیس اشاره‌ای می‌کند. انگاری به جوان می‌گوید ماشین‌اش را بیاورد توی پارکینگ. جوان برمی‌گردد. کنارمان می‌زند. کنار می‌رویم. از میان جماعیت خوشحال می‌گذرد. پشت ماشین می‌نشیند و دنده خلاص گاز می‌دهد. برق از چشمهمه ما می‌پرد. پس تمام این مدت روشن بوده و صدایش درنمی‌آمده؟ به اسبی می‌ماند که روی دو پای عقب‌اش بلند شده و شیهه می‌کشد، اما مهارش دست سوارکار مانده است. صدای گاز دوم که بلند می‌شود، خبری از هیچ کدام‌مان نیست. گوش‌های‌مان را گرفته‌ایم و در رفته‌ایم. ماشین و راننده‌اش توی پیاده‌رو و جلوی در تنها مانده‌اند. حالا فقط دل‌خوشی‌مان این است که مامور پلیس، این فراری سرکش لعنتی مزاحم را بکند توی پارکینگ.

موضوع بحث

"بهترین چیزهایی که در تعطیلات عید خواندم، دیدم، شنیدم، چشیدم و خلاصه حس کردم." این به نظرم می تواند موضوع خوبی برای بحث این هفته ما باشد. خودم اگر بخواهم جواب بدهم که خب... آن وقت دیگر تا یک مدتی دستم رو می شود. چی بنویسم؟



شما هم بنويسيد (149)...



يکشنبه 4 فروردين 1387 - 3:48

ته یک سال سخت - بهاریه 1387 ( نسخه روزنوشت )

لینک این مطلب





از خواب می پرم و می بینم روی تابلوی کنار جاده نوشته: مشهد – 385 کیلومتر. ساعت را نگاه می کنم: پنج دقیقه مانده به هفت. دو ساعت و بیست و چهار دقیقه مانده به سال تحویل. وحید را از روی صندلی کناری بیدار می کنم:
- ها؟
- چشم ات به دو طرف جاده باشه. سرچ کن ببین پلیس نباشه.
- ساعت چنده؟ سال تحویل نمی رسیم.
- می دونم. ولی سعی مون رو که می کنیم.
ماشین را از پارکینگ کنار جاده بیرون می کشم و پا را می گذارم روی پدال گاز.
###
چه قدر ماشین توی جاده هست. هیچ کدام از این آدم ها قرار نیست سال تحویل جایی باشند؟ دوستان پلیس چی؟ خانه و زندگی ندارند مگر؟ ماشین ها و تیرهای چراغ برق، از کنارمان رد می شوند، صدای موسیقی بلند است، خواب ام می آید ( دو ساعت کنار جاده و مچاله، روی صندلی ماشین، هم شد خواب؟ ) کم کم جاده را فراموش می کنم. متوهم شده ام انگار. دو ساعت مانده به پایان 1386، خاطرات سال گذشته می پرند توی ذهن ام. یادم می آید از سالی که دور از خانواده شروع شد. اولین نوروزی که تنها بودم. تازه مستند "آقای کیمیایی" تمام شده بود و سایت سینمای ما که قرار بود برای مان جدی شود. امیر قلعه نوعی مربی تیم ملی بود و شهروند تازه شماره اول اش درآمده بود و در خلسه میامی وایس و دیپارتد و لیتل میس سان شاین و سنتوری بودیم. آن چه به تاریخ سینما و زندگی ما اضافه شده بود. عید برای اولین بار نرفته بودم مسافرت که بلکه زندگی ام بیفتد روی روال. که 1386، یک سال مرتب و منظم تر باشد، تا بعد همه چیز را جبران کنم. که دیگر از زمین و زمان عقب نباشم. کی فکر می کرد این جوری شود؟ که همه چیز به هم بریزد؟ که این قدر فرسوده شویم. که این قدر چیز یاد بگیریم.
###
- پلیس، پلیس، پلیس.
- ندیدمون.
- 170 تا ماشین رو می خوابونن ها.
من که سیاست حالی ام نمی شود. حداکثر در حد همفری بوگارت فیلم کازابلانکا می فهمم اش: "دنیای بزرگیه ایلزا و توی این دنیای بزرگ هیچ کس برای گرفتاری های ( عاشقانه ) سه تا آدم کوچولو خودش رو زحمت نمی اندازه." پس طبعا نمی فهمم چرا "هم میهن" باز شد و بسته شد. من فقط دبیر سرویس سینمایی اش بودم و آن جا تبدیل به محیطی شده بود برای دور هم جمع شدن و ابراز وجود تعدادی نویسنده جوان که اغلب از همین سایت آمده بودند و به نظرم هنوز آن قدر تر و تازه و روپا و سرحال و غیرآغشته بودند که مطلب پر نفس بنویسند. هیچ وقت جایی متمرکز نبوده ام توی عمرم و آن دو ماه، اولین و آخرین باری بود که حداقل چهار ساعت در روز، روی یک صندلی بنشینیم. پس تعطیل که شد، خیلی غصه خوردیم. کلی از برنامه ها به هم خورد و ترکیب و ترتیبی که برای زندگی چیده بودم. در اوج موفقیت وقتی تعطیل شدیم، انگار از رولرکاستر انداختندمان بیرون. دست و پای مان شکست و بعضی رابطه ها و عادت های مان قطع شد. اولین بار بود که چند تا از تخم مرغ هایم را گذاشته بودم توی یک سبد و حالا باید تاوان اش را می دادم.
بدبختی های زندگی معمولا با هم سر می رسند و تعطیلی هم میهن و قطع و وصل شدن چند رابطه دوستانه و افسرده شدن نیما و رفتن رضا ملکی و به باد رفتن دفتر فیلمسازی مان ( با همه بچه هایی که به کمک هم مستندمان را ساخته بودیم. مستندی که بیش از ان که درباره مسعود کیمیایی باشد درباره خودمان و زندگی و خاطرات مان بود )، این ها همه با هم اتفاق افتاد. نشستم و فکر کردم. این همان چیزی بود که به اش می گفتیم بحران، و حالا واقعا اتفاق افتاده بود. تنها راه اش سفر بود. سفر به ریشه ها. چیزی در مایه های الیزابت تاون کامرون کرو، که یک دفعه افتاد توی سرم. کار خدا بود و معجزه از آستین سینما بیرون می آمد. وحید را صدا کردم بیاید تهران و ماشین را پر از موسیقی و غذا کردیم و زدیم به جاده. کاری که دیروز هم انجام دادیم و آن قدر در و دیوار جاده چالوس را دید زدیم که حالا انگار قرار نیست به سال تحویل برسیم. یک ساعت و چهل دقیقه وقت و این همه راه.
###
- حالا که قرار نیست برسیم، چرا این قدر عجله داری امیر؟
- کی می دونه چی می شه وحید؟
- مواظب باش. پلیس.
- پلیس نبود که. یارو وایستاده کنار جاده. یک مشت آب بریز توی صورتم.
- خوابی ها.
- بدجور.
- این پلیسا دوربین دارن. مواظب پیچ باش.
آن پیچ و آن بحران را خیلی سخت رد کردیم. چند تا تلفن آخر شب اگر نبود به رفقا و غذاهای مادر و هم نشینی های پدر و سفر بعدی به شیراز که هیچی. قرار بود "آقای کیمیایی" را در دانشگاه شیراز نمایش دهند و ما هنوز مشهد بودیم. پس با رضا زدیم به کویر. قطر ایران را از مشهد تا شیراز رانندگی کردیم با یک آیرون میدن که شبانه در صحرا گوش کردیم و عروسی که آخرین شب حضور در شیراز به تورمان خورد. بدبختی از خودمان است. مردم دارند زندگی شان را می کنند. وسط جشن بود که به نظرم رسید داریم به سمت روشن زندگی برمی گردیم. نوک پنجه های مان سفید شده بود بس که آویزان شده بودیم از دیوار.
برگشتیم تهران و ناگهان متوجه شدم که همه زندگی سفر و صحرا نیست. جو هنوز سنگین بود و نفس کشیدن راحت نبود. بچه های سایت یکی دو باری دور هم جمع شدند و نیما کم کم حال اش بهتر شد. تماشای زودیاک و پرونده ای که برایش در آوردیم، به هر حال تاثیر داشت و این تیتری که برای گفت و گوی فینچر گذاشتم: "مار را نکش، ببین کجاست".
باقی چیزها درمان مقطعی بودند. از کتاب زندگی نامه راجر کورمن تا انرجی و دل شیری که افشین قطبی به پرسپولیس آن چند ماه داده بود و قرارهای بعد از ظهر با بچه ها برای تماشای فیلم های بد. شام خوردن با رفقا چه قدر می تواند حال آدم را خوب کند؟ خیلی، ولی نه برای مدت طولانی. به خصوص شبی که رفتیم آن ساندویچ فروشی که حالا اصلا اسم اش یادم نمی آید. همان شبی بود که سینما یک، مرد آرام جان فورد را نشان می داد و DVD حادثه جویان روبر انریکو گیرم آمده بود. به جز این امیدمان به اکران سنتوری و تماشای اش و نوشتن درباره آن و از این حرف ها بود، که آن هم نشد. چه سال عجیبی. پنج سالی خوش بودم و حالا داشت از دماغ ام در می آمد. مانده بود بعد از ظهرهایی که با نیما می رفتیم پیش کیمیایی و تنهایی می رفتم پیش علی معلم. تنها مکان هایی که می شد از دور به شهر نگاه کرد و کت ای درآورد و خندید و حالی برد. که ناگهان مادر ندا مرد! بنگ. ضربه بعدی. حالا وقت دومین مسافرت بود. عیدش پیش خانواده نرفته بودم و حالا دل ام می خواست همه سال را با فامیل بگذرانم. وسط ماه رمضان بود، پدربزرگ ام باید عمل می شد ( که درصد خطرش هم بالا بود ) و من می خواستم افطارها و سحرها را با خانواده ام باشم. تازه آزمایش داده بودم و فهمیده بودم که کلسترول ام بالا که نه، خیلی بالاست. و ناگهان متوجه شدم که سن دارد بالا می رود، که خطر مرگ نزدیک است، که به قول آل پاچینو ( که بعد از خواندن مصاحبه اش این روزها، مطالب ام پر خواهد بود از نقل قول هایی از او ) از یک سنی به بعد، هیچ چیز دیگر خودش در بدن آدم؛ خوب نمی شود. خودتان تجربه کرده اید که، درد و گرفتاری، قلب آدم را جلا می دهد. پس یک بار دیگر از رولر کاستر پریدم بیرون و رفتم مشهد. عمل به خیر گذشت، خاله ها و عموها و عمه ها را جمع کردم و دادم یک گوسفند را که نذر داشتم ( و نذرم برآورده هم نشده بود تازه! ) بکشند و دور هم خوردیم و یک هفته دیگر از این سال پرماجرا هم این طوری گذشت.
###
- بجنورد رو رد کردیم. ولی هنوز صد و پنجاه کیلومتر مونده.
- این یارو رو نیگا داره پشت فرمون با موبایل صحبت می کنه.
- طرف اگه می دونست با این کارش چند ثانیه عقب مون می اندازه، هیچ همچین کاری نمی کرد.
- مواظب باش. این جا پلیساش وسط جاده هم وامیستن.
سفر ماه رمضان به مشهد، با سفره های شلوغ افطار و سحرش بیش تر خوش گذشت. نشستم و پشت همان میز خانه پدری که خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، بعد بیست و چند سال پرونده "آپارتمان" و "بازگشت" و "مخملباف" را درآوردم. به خصوص "بازگشت"، که با تماشای فیلم اش در ان روزها خیلی چیزها دستگیرم شد. این که به هم مربوطیم و این که چطور عمل ما در این جهان می ماند و بخشی از تاریخ و آینده ( و گذشته ) اش را تشکیل می دهد. ته دل ام البته خالی بود. دل ام تنگ بعضی رابطه ها و آدم ها می شد که معلوم نبود آخرش چی می شوند. اما این را می دانستم که برگردم تهران، تا عید فرصت نفس کشیدن نخواهیم داشت، بس که کار بود و جشنواره فجر نزدیک بود و چند مسافرت دانشگاهی در راه و بعد هم که عوض کردن خانه و نزدیک شدن به ویژه نامه عید مجلات و سایت و جلسه ها، و این طوری است که آدم کمتر فکر می کند.
###
- این یکی پلیسه هم ندید.
- داشتیم چپ می کردیم ها.
- این که نوشته پنجاه کیلومتر، منظورش تا کجای شهره؟
- تا برسیم خونه طول می کشه. جدیدا شهر بزرگ شده.
یاد حرف بودلر می افتم که نگه داشته ام اش برای نقد روزی روزگاری آمریکا؛ "افسوس که شهرها سریع تر از قلب آدم تغییر می کنند". این دو سه ماه آخر، پر از کار بود. اما پر از احساسات قلب تغییر یافته ما هم بود. با رابطه هایی که هر روز از سر متولد می شوند و دوباره می میرند و دوباره صبح فردا... کم کم "هم میهن" را فراموش کرده ایم، دفتر فیلمسازی مان را فراموش کرده ایم. جنجال هایی که در جشنواره فجر امسال، سر فیلم ها و سر منتقدهای قدیمی به راه انداختیم را فراموش کرده ایم. عید دارد نزدیک می شود و آدمیزاد همیشه این جور موقع ها، ته دل اش این امید واهی را دارد که از سر یک ساعت که رد شد، سال که تحویل شد، همه چیز عوض می شود. و من که قرار است همه رنج های 1386، بشود سرمایه عمر باقیمانده ام. عاشق این بیست روز آخر سال ام که خبر بعدی می رسد: هفت و دنیای تصویر لغو امتیاز شدند! چه قدر برای دنیای تصویر سال آینده، برنامه داشتیم. چه قدر نقشه کشیده بودیم. دوست دارم ماشین را بکوبم به دیوار.
- امیر چی کار می کنی؟ داشتی چپ می کردی.
- می گم شاید رسیدیم وحید.
- آره. پنج دقیقه دیگه هنوز وقت داریم.
- بزن قطعه بعدی.
قبل مسافرت وحید پیشنهاد داده بود یکی از این دستگاه هایی بخریم که از یک طرف به فندک ماشین وصل می شود و از یک طرف به فلش مموری. این طوری از یک طرف به دریای مو سیقی وصل می شوی و از یک طرف کابوس تمام شدن شارژ دستگاه دیوانه ات نمی کند. چیزی در مایه های اینترنت ADSL! پس بعد از یک مسافرت بیست و یک ساعته دیوانه کننده، هنوز موسیقی داری.
- دو دقیقه مونده هنوز.
- کوچه رو رد کردی.
- بووووووووووووووووووووق. آقا برو کنار.
- می خوای خلاف بری؟
- سه ساعته که داریم خلاف می ریم. بپر زنگ بزن.
با وحید همدیگر را بغل می کنیم. در باز می شود. داداش کوچیکه و پدر و مادرم پشت در هستند. باور نمی کنیم. سر موقع رسیده ایم. هورا. با وحید همدیگر را بغل می کنیم و گوم... آغاز سال 1387. یک موفقیت هم، برای خودش یک موفقیت است. خب، به نظرم هنوز قدر یک روز دیگر، لیاقت زنده ماندن در این دنیا را داریم.


موخره ویژه روزنوشت: خب، سال نوی همه شما مبارک. خدا کند همه تان سال خوبی داشته باشید که این جوری حال باقی بچه های روزنوشت هم خوب خواهد شد. آن روز بالاخره سر ساعت رسیدیم ( سر ساعت، یعنی سر ساعت )، ولی حالا که دوباره دارم این یادداشت را می خوانم، به نظرم می رسد که این چیزها را یک آدم دل شکسته نوشته. دل شکستگی تجربه ای است که نداشته ام و کمتر داشته ام و حالا دارم تجربه اش می کنم. طعم و مزه بدی هم ندارد. به هر حال تازه است و مثل هر تجربه تازه دیگری، طعم و بو و مزه خودش را دارد. مادرم هم که پزشک است و چیز جالبی که می شنود، عادت دارد روزی چند بار برای ما تکرارش کند، این روزها شنیده یا خوانده که دل شکستگی واقعا می تواند تاثیر فیزیکی روی قلب داشته باشد! توی این فکرها بودم که پدرم - که خوره کانال عوض کردن است - زد شبکه چهار تلویزیون و این طوری رسیدیم به وسط مستندی راجع به یوهان کرایف. خیلی خیلی مستند خوبی بود و می روم پی اش و امیدوارم روزی درباره اش جدی تر بنویسم که از معدود محصولات بصری است که این اواخر سر ذوق ام آورد. بعضی ایده های کارگردان اش رامون گیلینگ نبوغ آمیز بود، اما خلاصه چیزی که می خواستم برای تان تعریف کنم: تازه این روزنوشت تمام شده بود و داشتم طعم تازه دل شکستگی را حس می کردم که کانال عوض شد و تصویر یوهان کرایف در حال دریبل زدن افتاد روی صفحه، و قظع شد به تصویر مردی که انگار به افتخار این حرکات موزون شوالیه بارسلون دارد گیتار می زند. نوای گیتار بود و رقص پای کرایف. چیزی در مایه های اولین مبارزه محمد علی در فیلم "علی" مایکل مان. این طوری شد که ناگهان، همه چیز از جمله این یادداشت و احساس دل شکستگی و این ها را فراموش کردم و پریدم جلوی تلویزیون. بعد که فیلم تمام شد ( و از جمله نمایی که کارگردان از قلعه خاموش کرایف گرفته بود و بی هوا لا به لای مصاحبه اش کاشته بود ) دیدم نقطه ضعف ما همان است که نقطه قوت مان. و این همان راز زنده ماندن ماست.

شما هم بنويسيد (63)...

 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 > >|