آرزو فراهاني :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387 - 3:14
اخبار:      • گپی با ایرج کریمی درباره فیلم‌ به نمایش درنیامده‌اش / می‌خواهیم با یک پخش کننده معتبر قرارداد ببندیم      • يادداشتي بر "به همين سادگي" ساخته رضا ميركريمي / به همین سادگی از کنارش نگذریم      • گفت و گوی بهرام رادان با همایون ارشادی / راضی‌ام؛ هم از «بادبادک‌باز» مارک فوستر، هم از سریال‌های تلویزیونی که بازی کرده‌ام      • افتتاح وبلاگی برای بازگشایی ماهنامه «دنیای تصویر»      • "راز آرماگدون" از 21 اردیبهشت در تلویزیون افشاء می شود      


RSS آرزو فراهاني



يکشنبه 11 آذر 1386 - 3:40

محمدرضا گلزار: دعوت از لبه پرتگاه!

لینک این مطلب

                                                   

بعد از اين همه وقت كه چيزي به اين روزنوشت اضافه نشد، فكر كردم با يك سوژه داغ شروع كنم و چه چيزي اين روزها از گلزار موضوع داغ‌تري است؟!

راستش برخلاف نظر خيلي‌ها كه فكر مي‌كنند محمدرضا گلزار استعداد بازيگري ندارد، فكر مي‌كنم يك فيلمنامه خوب و گروه حرفه‌اي مي‌تواند وجهه ديگري از او نشان‌مان بدهد. باز فكر مي‌كنم اگر گلزار تا به حال آن‌طور كه بايد ديده نشده، دليلش نداشتن فضاي مناسب براي عرض اندام بوده است.
با نگاهي به فيلم‌هايي كه بازي كرده، كار تعريفي‌اش در بوتيك اين قضيه را ثابت مي‌كند. حتما مي‌گوييد اين مربوط به كارگردان خوب است كه چطور ازش بازي بگيرد. اگر اين طور باشد كه سابقه سيروس الوند در سينما چند برابر حميد نعمت‌الله است. حالا بازي گلزار را در تله با همين بوتيك مقايسه كنيد. پس اين ادعا تا حد زيادي مردود است. تازه اين وسط تهيه‌كننده‌ها هم هستند كه با دستمزدهاي آنچناني گلزار را به فيلم‌هايشان مي‌كشانند تا گيشه را سروسامان بدهند!
حرف نيما را قبول دارم كه نوشته بازيگر مقابل براي گلزار خيلي مهم است. مثلاً توفيق اجباري چند شخصيت فرعي ضعيف با بازي بد دارد (البته غير از بهاره رهنما كه بامزه است) ولي در عوض زوج عطاران با گلزار را دارد كه صحنه‌هاي دونفره‌شان خيلي جذاب است و گلزار كنار شخصيت عطا كه يك پا كلبه شادي يك نفره است، به جذابيت گلزار خيلي كمك كرده است. اما هميشه كه اين طور نيست: مهناز افشار چند بار با گلزار همبازي شده ولي فقط در آتش بس زوج خوبي تشكيل داده اند (كلاغ پر را حتما بايد ببينيد؟ زهر عسل و 13 گربه روي شيرواني هم هست!)
كاش لبه پرتگاه بيضايي ساخته مي‌شد تا دوباره كاري مثل جهانگير بوتيك روي پرده مي‌ديديم. جاي افسوس نيست، چون حالا به اميد دعوت حاتمي‌كيا نشسته‌ايم. او از گلزار دعوت كرده تا شايد بتواند ثابت كند بازيگر خوبي داريم و قدرش را نمي‌دانيم.


شما هم بنويسيد (40)...



چهارشنبه 10 مرداد 1386 - 16:34

خدا لعنتت كند DVD

لینک این مطلب

در خبري خواندم مردم عراق براي اين كه از شر نظاميان آمريكايي و توپ و تفنگ دمي آسوده باشند، به سينما مي‌روند. بعد با خودم فكر كردم اگر خداي نكرده كشور ما گرفتار جنگ يا اوضاعي مشابه شود، مردم ما براي رهايي از بار سنگين فشارها چه مي‌كنند؟ به هر حال هر كاري بكنند، احتمال اين كه سينما بروند خيلي خيلي كم است. واقعا چند تا از فيلم هايي كه اين روز ها در سينما‌ها نمايش داده مي‌شود قابل ديدن است؟ چندتاي‌شان را با اغماض مي‌توان تحمل كرد؟ آيا واقعا مي‌شود تحمل كرد يا فقط بايد حرص خورد و لب گزيد و ناخن جويد؟ يك وقتي هست كه فيلمي اكران مي‌شود كه سازنده آن هيچ ادعايي ندارد. اما حالا كه با دادار دودور و يك دنيا افه فيلم ساخته مي‌شود، خب توقع ما هم بالا مي‌رود.
خدا لعنتت كند DVD. تو باشي، سينماي خانگي باشد،DTS وDOLBY باشد،QUALITY بالا باشد، صداي شكستن تخمه و گريه بچه نباشد، نابغه‌هايي كه بي ادعا شاهكار ساخته‌اند باشد.آنوقت ديگر انگيزه‌اي مي‌ماند كه بروي «محاكمه» ببيني؟ من منتقد نيستم و هيچوقت هم (بر خلاف بعضي وبلاگ‌نويسان عزيز) دوست نداشتم اين جا را به كارگاه نقد فيلم تبديل كنم. چرا كه هر كسي را بهر كاري ساختند. اما از روزي كه «محاكمه» را ديدم (تحمل كردم) اين علامت سوال بزرگ در ذهنم نقش بسته و رهايم نمي كند. از اين قرار كه آقاي ايرج قادري! هدفت از ساختن اين فيلم چه بود. اگر مي‌خواستي شعور مخاطت را به بازي بگيري، موفق شدي. البته كار بكري هم صورت ندادي چرا كه ديگر همكارانتان از شما پيشي گرفته‌اند. اين شعور فلك زده‌ي ما را مدام از اين سالن به سالن سينماي ديگر پاس مي دهند. قصدم تخريب نيست. هر كسي حتي يك ربع از وقتش را پشت صحنه فيلمي گذرانده باشد، مي فهمد كه فيلم سازان ما با چه مشقتي فيلم مي سازند. پس چرا فيلمسازان ما حتي براي وقت خودشان هم ارزش قايل نيستند؟ 24 ساعت تمام زحمت مي‌كشند و در بهترين شرايط 3 دقيقه راش مي‌گيرند.آن‌وقت حاصل اين همه زحمت كارگردان و گروهش مي‌شود «محاكمه»؟ حيف وقت و انرژي و انگيزه نيست؟


شما هم بنويسيد (12)...



دوشنبه 1 مرداد 1386 - 18:45

آواي موسيقي- قسمت دوم

لینک این مطلب

                               

«... شنيدن آن قطعات موسيقي آن چنان آتشي در من روشن كرد كه سال‌هاي سال اصلا زنده‌گي من به كلي زير و رو شد. موسيقي تمام وجودم را تسخير مي‌كرد.و چون نمي‌دانستم موسيقي چيست، در من حالتي به وجود مي‌آورد شبيه نخستين احساس‌هاي نا‌شناخته بلوغ: ملغمه لذت و درد، مرگ و ميلاد، و خدا مي داند چه چيز.... و اين شوق ديوانه‌وارموسيقي تا چند سال پيش همچنان در من بود.... موسيقي، شوق و حسرت من شده بود بي آن كه دست كم بدانم كه مي‌تواند شوق و حسرت آدم باشد. پس شوق و حسرتم نيزنبود، ياءس مطلق من بود: ياءس دختري كه مي‌بايست پسر به دنيا آمده باشد و دختر از كار در آمده است! و بي گمان امروز هم، در من، شعر، عقده سركوفته موسيقي است....باري از حسرت و نا تواني و ياس بر دلم بود. ياس از« وصل موسيقي»و من، بعد از آن هرگز رو نيامدم. ديگر هيچ وقت بچه ي درس خواني نشدم. و درستش را گفته باشم: سوختم!»

نمي دانم اين اتفاق چه معني داشت... دوم مرداد، روزي كه شاملو رفت، قرار بود اتفاق مهمي براي من بيفتد. او رفت و با اين كه در دو قدمي‌اش بودم هرگز نديدمش.هيچ‌وقت گريه نكردم فقط سكوت كردم، كه سرشار از ناگفته هاست.
هيچ وقت رضا را نمي‌بخشم. يك قوم و خويش دور كه قول داده بود مرا به خانه اش ببرد. شايد چون كتاب قديمي چاپ اول «كاشفان فروتن شوكران» را با آن عكس زيباي روي جلدش از كتابخانه اش دزديده بودم، تلافي كرد.
كنت قرمز را هم كه اين اواخر عمر مي‌كشيد دوست دارم. كاش لااقل يك نخ از آن را داشتم! راهنمايي، دبيرستان، كنكور، ضبط صوت مشكي آيوا، فدريكو گارسيا لوركا، چيدن سپيده دم وديدن سپيده دم ، دانشگاه،عشق وازدواج، زندگي. سال ها گذشته، ولي هنوز نتوانستم خودم را راضي كنم سر مزارش بروم. با ديدن سنگ قبرش مجبورم باور مي كنم رفته.
در مي زنند، شايد رضا آمده...



شما هم بنويسيد (5)...



دوشنبه 25 تير 1386 - 12:54

آواي موسيقي- قسمت اول

لینک این مطلب

تا به حال كاست‌هاي شعر‌خواني احمد شاملو را گوش داده‌ايد؟ صدايش و شكل شعر خواندنش عين آهنك است. شايد براي همين هيچ وقت موسيقي زير صداي شاعر يا قطعه هاي وسط آن‌ها يادم نمانده.
از خود استاد بشنويد:
«...در همسايه‌گي خانه‌ي ما يك خانواده‌ي متمول ارمني مي‌نشست كه دو دختر رسيده داشت و هر دو مشق پيانو مي‌كردند. چيز‌هايي مي‌نواختند كه چون نقش سنگ در ذهن نا‌آماده‌ي ‌من ماند و بعد‌ها دانستم اتودهاي شوپن بوده است. احساس عجيبي كه از اين تمرين‌ها و بخصوص از صداي پيانو در من به وجود آمد، مرا يكسره هوايي موسيقي كرد. براي اين كه بيشتر بشنوم از خرابه ي پشت خانه‌مان كه انبار سوخت نانوايي مجاور بود راهي به پشت بام خانه پيدا كردم و، ديگر از آن به بعد كارم درآمد! دزدكي به پشت‌بام مي‌خزيدم، پشت هره دراز مي‌كشيدم و ساعت‌ها و ساعت‌ها به ريزش رگباري اين موسيقي كه چيزي يك سره ناشناس و بيگانه بود تسليم مي‌شدم. يك بار همان جا خوابم برده بود و دنيا را به دنبالم گشته بودند. كتكي كه از اين بابت خوردم، همچون رنج شهادت اصيل بود و موسيقي را درجان من به تختي بلندتر برنشاند. چيزي كه در آن راه مي‌توان (و بايد) رنج برد، تا وصل آن قدرت مسيحايي‌اش را بهتر اعمال كند. معشوقي كه در آن فنا بايد شد...»
و اين داستان ادامه دارد...


شما هم بنويسيد (4)...



يکشنبه 3 تير 1386 - 9:40

گلزار، كولر گازي و باغ مظفر

لینک این مطلب

نمي دانم اين ديگر چه بلايي است كه گريبان گير بازيگران جوان سينماي ايران شده است. نمي دانم چرا با خودشان فكر مي كنند كه هر چه يخ و بي روح تر جلوي دوربين تلويزيون و سينما قرار بگيرند شان و منزلت شان بيش تر مي شود. خدا عمر طولاني بدهد باعث و باني اين بازيگري و نگاه سرد را (راستي اقا چرا به حريم خصوصي مردم تجاوز مي كني؟ لپ تاپ مي دزدي؟ تو شرف نداري؟!)
راجع به گلزار زياد شنيديم و خوانديم. هر كسي حق دارد نظرخودش را بگويد يا روي كاغذي (يا وبلاگي) كه به قول رضا رشيدپور حيثيت اش است هر چيزي بنويسد! پس اول بنويسيم كه اقاي رشيد پور شما چرا مجري گري برنامه زنده مي كني برادر؟ مجري كه بعد از 80 -90 شب اجراي زنده هنوز در لحظه دستگيرش نمي شود و نمي‌فهمد مهمان دارد بازي اش مي دهد، ديگر جاي بحث و صحبت دارد؟! اگر رشيد پور اين مشكل را نداشت، مي توانست كاري كند كه مدت بيشتري برنامه اخرش نقل محافل باشد و تعداد پيام كوتاهش بيش از 400 هزار تا بشود. ميگوييد چه طور؟
...
مجري محترم مي توانست در مقابل شوخي نه چندان با مزه مهمان چشم سبزش محترمانه بگويد باشد، مي توانيد برويد! نه اين كه قطرات عرق سرد را روي پيشاني اش از جعبه جادويي ببينيم. رشيد پور مي تواند از كمپاني‌هاي توليد تلويزيونهاي 29 اينچ به بالا شكايت كند كه صورتش را در اين صحنه درشت نمايي كردند. نه تنها رشيد پور اين جسارت و اعتماد به نفس را نداشت بلكه در طول برنامه باز هم به تكرار شوخي مهمان تن مي دهد و خنده تحويل مي دهد. البته زياد هم بد نيست. هميشه كه نبايد براي شاد بودن برره و باغ مظفر ببينيم.
موقع ديدن ان برنامه فكر مي كردي نكند زمستان شده كه داري يخ مي زني. ولي با كمي دقت ميشد فهميد كه برودت را از ستاره بي فروغ و مجري تابع جبر جغرافيايي دريافت مي كني. با اين حساب گلزار (كلاس يادتان نرود) مي تواند باز هم بر بيلبورد هاي سطح شهر بدرخشد البته اين بار نه براي كساني كه استاندارد بدن را مي شناسند بلكه براي مثلا يك كمپاني توليد كولر گازي در اين چله تابستان.
...
پس نتيجه مي‌گيريم روزنامه هم ميهن كه روز شنبه دوم تير صفحه سينمايي اش را به گلزار اختصاص داده، دليلش اهميت گلزار نيست بلكه اهميت كل اين ماجرا است. در نوشته ها و يادداشت هاي نويسندگانش هم سعي شده اين موضوع توضيح داده شود. در غير اين صورت ايا محمدرضا گلزاري كه در شب شيشه‌اي ديديم، استحقاق يك صفحه تلاش نويسندگان سينمايي هم ميهن را دارد؟



شما هم بنويسيد (17)...

 1 2 3 > >|




             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، اينترنت ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 1.52498412132 seconds.