
( همه از ته دل و با نمام وجود براي سلامتي حامد اصغري دعا ميكنيم. روزنوشت تازه نيما را هم از دست ندهيد درباره سايت و بر و بچههايش كه به نظرم يكي از بهترين يادداشتهايش است و همه چيزي كه اين روزها در گلويمان گير كرده بود. چند روز پيش از جشنواره و جهش آينده "سينماي ما" - به اميد خدا - و اين كه وحيد هم به روز كرده بالاخره "فصل"نوشتاش را! )
جوانی بدون جوانی
روی آن بالا اسکار می گیری و خوشبخت می شوی . ولی من در 28 سالگی فهمیدم که این طور نیست. آن چیزهایی که می گویند خوشبختتان می کند جواب نمی دهد. نه آدمهای دیگر نه موفقیت و نه تاییدشان . تنها چیزی که ارزش این را دارد که داشته باشی تنها چیزی که دوام می آورد این فرایند است که همان کاری را انجام بدهید که می خواهید. این هم با سخت ترین بخشش شروع می شود یعنی اینکه بفهمی واقعا چه میخواهی . موقعی که به این پی ببری احتمالا دیگر نمی توانی مهره ای در بازی یک آدم دیگر باشی. »
اینها حرفهای جرج کلونی، بازیگر و کارگردان سینماست که پارسال در پروندهای درباره او در مجله فیلم منتشر کردم و سحر همایی در کامنت چند تا روزنوشت قبل، به یادم آورد و حالا هر چه میخوانم، میبینم هر چی که در این چند سال دربارهاش حرف زدیم، در این چند خط آمده. تکرار میکنم: « تنها چیزی که دوام می آورد این فرایند است که همان کاری را انجام بدهید که می خواهید. این هم با سخت ترین بخشش شروع می شود یعنی اینکه بفهمی واقعا چه میخواهی . موقعی که به این پی ببری، احتمالا دیگر نمی توانی مهره ای در بازی یک آدم دیگر باشی. »...
و حالا حکایت آقای فرانسیس فورد کوپولای بزرگ است. این عمو فرانسیس ما آدم خیلی مهمی است. احتمالا پرطرفدارترین فیلم تاریخ سینما را ساخته، یعنی مجموعه فیلمهای پدرخوانده را. نخل طلای جشنواره کن را هم با اینک آخرالزمان گرفته و کارخانههای تولید مواد غذاییاش، از او یک ثروتمند ساخته است. هر روز که از تاریخ تمدن و البته تاریخ سینما میگذرد، اهمیت پدرخواندهها به خصوص بیشتر ثابت میشود. اما بعد از این همه سال؛ بعد از بیش از دو دهه کسب شهرت و پول و افتخار، فرانسیس کوپولا به این نتیجه رسیده که این مسیری نبوده که باید طی میکرده. پس یک فیلم ارزان شخصی ساخته به اسم جوانی بدون جوانی، و صبح تا شب این طرف و آن طرف میگوید مسیری که پیش از این طی کرده، اشتباه بوده است. این که ته تهاش، او باید یک فیلمساز مستقل تجربی باقی میمانده، نه مهرهای از یک سیستم پولساز در هالیوود که فیلمهای بزرگ بسازد و افتخارهای بزرگ کسب کند. پس باقی عمر حرفهایاش را میخواهد این طوری بگذارند. فیلمهای کوچک و شخصی بسازد و به زندگی که دوست دارد برگردد. این چیزی بود که عمو فرانسیس ما را راضی میکرده و حالا بعد از این همه سال، به خودش رجوع کرده و ماجرا را فهمیده است... البته ندای دیگری هم به من میگوید که فقط کوپولاست که میتواند چنین حرفی بزند. کسی که آن یکی مسیر را هم رفته است!
تیم خودش
حرفهایی، حرکاتی، واکنشهایی، هست که وجود یک انسان را میریزد روی دایره. این که کی بوده و چی کار کرده و قرار است چه بکند. این جمله مرکزی در زندگی علی پروین، آن لحظهای گفته شد که چند ماه پیش از پروین پرسیدند: به عنوان مدیر فنی تیم استیل آذین، قرار است کجا بنشیند؟ روی نیمکت یا بین تماشاگران یا به عنوان سرمربی، یا مدیر فنی، و "سلطان" جواب داد: تیم خودمه. هر جا دلام بخواد میشینم!
این حرف را علی پروین بعد از همه آن دعواها و جنجالهایی میزد که یکی دو سال پیش، سر حضور او در پرسپولیس گفته میشد. دو سه هفته پیش هم که در برنامه نود از پروین پرسیدند چرا تیم استیل آذین را به یک تیم خانوادگی تبدیل کرده است، پروین باز درآمد که: « ایوا...، اتفاقا خوب سوالی کردی. دستات درد نکنه آقا خبرنگار. این یه تیم شخصیه، هر کاری دلام بخواد باهاش میکنم. پسرمو مییارم توش. داداشمو مییارم. دامادمو مییارم. اون یکی دامادمو مییارم... ممنون که پرسیدی آقای خبرنگار. ایشا... همه این حرفا پخش شه. »
این حرفها را که شنیدیم، تازه بعدش میرسیم به روزگاری که پروین، پرسپولیس را هم میخواست به یک خانواده تبدیل کند، و سالها هم موفق بود تا این که بیروناش کردند و مجبور شد برود « تیم خودش » را جمع و جور کند. این که چی شد که بین مردم و پروین فاصله افتاد، ماجرای یک روزنوشت دیگر، اصلا یک مجموعه کتاب دیگر است. فعلا باید نگران این باشیم که پیکر پرسپولیس، حضور یک عنصر خارجی مثل افشین قطبی را تحمل میکند و میتواند تاب تغییر را بیاورد، یا مثل همیشهی تاریخمان؛ میبرد، تب میکند و تا وقتی بار دیگر دست پروینها نیفتد، آرام نمیگیرد...
راه باز است
شبکه دو این هفته دیدم یک برنامه دارد که فیلم سینمایی نشان میدهد و بعد چند تا دختر خانم ( در حد نوجوان و اینها ) مینشینند و درباره فیلمه صحبت میکنند. این که مثلا شخصیتها این جوری بودند، محور فیلمنامهاش چیست، از صدا چه استفادهای کرده، این مثلا دستمالی که توی صحنه روی زمین افتاده، به چه درد میخورده، « آقا منظور کارگردان چی بوده »، چرا این طوری فیلمبرداری کرده؟ فلان شخصیت چرا همچین کاری کرده؟ هدفاش چی بوده؟ و از این حرفها...
الان البته فکر میکنم نقد فیلم از جایی خیلی دورتر از اینها شروع میشود. صحبت درباره انگیزه و هدف کارگردان گاهی همان قدر مهم است که توجه به پوست بازیگر، شکل قوری چای روی میز. شکلی آدمها دستشان را دراز میکنند یا گوشهای مینشینند و خودشان را جمع میکنند، همان قدر مهم است که بنشینیم و درباره « منظور » و « پیام » و « هدف » و « انگیزه » صحبت کنیم. یاد گرفتهام که به ظواهر همان قدر توجه کنم که به بواطن. که آن چه ظاهر است، پیش پا افتاده و دست دوم نیست. اینها و خیلی سادهانگاریهای دیگر این جا به چشم میخورند. پس احساس میکنم که این دخترها موقع نشستن و درباره فیلم حرف زدن، مثل خود ده سال پیشام صحبت میکنند. همان قدر خام و قدیمی و بیتاثیر که خودم. اما بین خودمان بماند. ناگهان کیف کردم. به نظرم رسید که این راهی است که ادامه دارد. که هنوز امکان دارد جماعت، مثل نوجوانی پانزده سال پیش من، بنشینند و درباره انگیزه کارگردان و فلان نماد و حرکت دوربین، صحبت کنند و از اولین کشفهایشان از فیلمها به وجد بیایند. ( یاد تیرانداز چپ دست افتادم، وقتی روی دوچرخه برای اولین بار به سرم زد که این فیلم درباره « رنج آگاهی » است و چه ذوقی کردم. ) آدمیزاد وقتی میبیند راهی که رفته، هنوز رهگذران تازه نفس و سرحال زیادی دارد، به شوق میآید. کیف میکند. بعضی جاها شلوغاش بد نیست.
انتخاب گنگستر
این دو تا دیالوگ فیلم گنگستر آمریکایی یادم مانده. یکی وقتی دنزل واشنگتن به پسرهای فامیلاش میگوید: « دو حالت بیشتر نداره. یا چیزی میشی. یا نمیشی. » و دیگر آن یکی جایی که گنگستر گردن کلفته، به واشنگتنِ تازه گردن کلفت شده که میخواهد « برای خودش کسی شود »، میگوید: « خلاصه باید انتخاب کنی؛ یا قوی بشی و کلی دشمن پیدا کنی، یا ضعیف بمونی و همه دوستات داشته باشن. »
گشاد گشاد نوشتن
معلم زبانی داشتیم دوران دبیرستان و یک روز یکی از بچه ها را برد پای تخته؛ این رفیق ما شروع کرد انگلیسی نوشتن. از بالای تخته، بزرگ بزرگ و گشاد گشاد می نوشت تا این که جا کم آورد و مجبور شد ریز ریز بنویسد و نزدیک به هم تا بتواند همه متن را جا دهد. آن وقت آقای معلم؛ جلویش را گرفت و گفت: "بچه ها می خواهم یک نصیحتی به تان بکنم. زندگی هم مثل همین تخته سیاه است، هر کسی یک جای کار به خودش آسان بگیرد، بعدا مجبور است به خودش فشار بیاورد و شرایط سخت و پرفشاری را تحمل کند." سال ها فکر می کردم عجب حرف توپی زده استاد؛ گیرم که عمل می کردم یا نمی کردم.
اما حالا سوالی برایم پیش آمده. آن قسمت اول که مال جوانی است و بعد مربوط به سال های پیری. شرایط مساوی برای مقایسه کردن وجود ندارد. شاید بیرزد کمی گشاد گشاد نوشتن و بزرگ بزرگ طی کردن آن اوایل کار. ها؟
دیوار خالی
الان حالام خوب است، به خصوص که ایمان برداشته یک اجرای سرحال دان هنلی از هتل کالیفرنیا را برایم آورده. اما این چند روزه همهاش به فکر این پاراگراف از کتاب کوکائین بودم. باید تغییرش دهم. نمیتوانم اصلاش را بنویسم. بدبینانه است و دل آدم را زخم میکند، دارم ریسک میکنم که مینویسماش. گیرم که هیچ وقت نخواهم تعبیر شود. به هر حال يادم افتاده كه آدمها، حوادث، مكانها، زمانها و حرفهها، در زندگي هر انساني، دورهاي دارند. ميآيند و عمرشان كه تمام شد ميروند. يعني ميآيند و راستاش كاملا نميروند.
پيتي گريلي در این رمان كوكائين، ( گفتم که دارم اصلاش را کمی تغییر میدهم ) آدمها را به ديوار و رفقا را به عكسها تشبيه ميكند. هر آدم تازهاي كه وارد زندگي انسان ميشود، مثل يك عكس به اين ديوار ميچسبد. بعد آدم بعدي مآِيد و عكس تازهاش، آن عكس قبلي را محو ميكند. ولي جاي عكس قبلي روي ديوار ميماند. اين عكسها همين طور اضافه ميشوند، تا اين كه بالاخره همه با هم كنده ميشوند و از روي ديوار ميافتند و همه چيز تمام ميشود.
زدم همه امیدها و حرفهای قبلی را خراب کردم نه؟ ای لعنت...
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
mouse
سهشنبه 11 دي 1386 - 8:44
|
درباره گشاد گشاد نوشان: از کجا معلوم که فردا و فرداها زنده بمونیم تا نتیجه و دسترنج کارمونو ببینیم.باید باید برای زندگی برنامه ریخت نصفش کار نصفش تفریح .به هیچ وجه نباید این دو تا باهم قاطی شه و در زمان انجام هر کدوم تمام فکر و ذکرتونو رو فقط اون کار متمرکز کنید. یه حالت خوب دیگش اینه که کار و تفریحتون یکی باشه. نه به هیچ وجه نباید عشق حالو فدای آینده کرد. گاهی فکر می کنم کاش میشد همه آدما راحت حرفاشونو بزنن و درخواستاشونو مطرح کنن. نه ترسی از قضاوت بقیه باشه نه ترسی از اینکه حرفشون بد تعبیر شه و نه ترسی از اینکه درخواستشون جواب داده نشه.کاش همه آدما رو بودن و مجبور نبودیم برای شناختنشون یه عمر با خودمون کلنجار بریم و بعد تازه بفهمیم که اشتباه کردیم.کشف کردن ادما جالبه اما آدما تو دنیای پیچیده امروز لطفا شما دیگه ساده باشید. ضمنا هر آدم رد پای خودشو تو زندگی ها می زاره . گاهی ممکنه فراموش کنیم یا وانمود کنیم که فراموش کردیم اما اون رد پا گرچه ممکنه با رد پاهای بعدی که میان قاطی بشه و محو به نظر برسه اما در اصل اثر اون رد پا عمیق تر شده.(فهمیدین چی گفتم... خودم که نفهمیدم)
|
سعيد هدايتي
سهشنبه 11 دي 1386 - 9:19
|
امير جان حرفهات حساب بود ومثل برف صبح امروز به دلمون نشست به خصوص بخش قطبي وسلطانش !اما با سراسيمگي وحشتناكي ميخوام حكايت لذت كامل امروزمو براتون بگم .بلند شدم ديدم برف داره مياد (ساعت 5/5 صبح) تو دنيا لذتي بالاتر از رانندگي وسر خوردن تو برفها هس؟ شايد باشه ولي امروز واسه من اين يه عشرت ناب بود يه كيف بي سر خر!كسي باهام نبود كه نگران نرسيدنش باشم خودم بودمو دنده چهار! تو حكيم ويادگار پدال وپاي من بي ترمز چه حالي داد كه هر كي كه ترمز ميزد دور خودش وباقي ميچرخيد!برف پاكنو دير به دير ميزدم تا چشمم در بياد ومجبور شم كه بزنم .هيجان بودم و شكر خداببينم امير ميتونم يه چيزي خصوصي بهتون بگم؟اجازه نخواستم كه عذر خواهي بيشتر وخدا ميدونه بي ريا:واسه همه دعا كردم .ميكنم هر وقت در اسمون خدا باز ميشه ميزنم تو كانال اوس كريم ودعا با زبون فارسي سليس خودمون خدا جون دمت گرم بابا باحال!
امیر: ممنون از عشقات به برف، و برای دعا.
|
جواد رهبر
سهشنبه 11 دي 1386 - 10:21
|
برای امیر: این MANOHLA DARGIS نیویورک تایمز در یادداشت بررسی سالش یک جوری از "زودیاک" حرف زده که گفتم حتما باید ببینی: (این لینکش) http://www.nytimes.com/2007/12/23/movies/23darg.html?_r=1&oref=slogin (پاراگراف سه! به قول معروف طرف نکته اش را گرفته!) این هم نقدی است که برای فیلم نوشته: http://movies.nytimes.com/2007/03/02/movies/02zodi.html
امیر: ممنون جوان جان. اما از آن جا که پای زودیاک جان در میان بود، پیش از این هم رد نقد مانولا دارجیس را ( که پارسال هم میامی وایس را میان ده فیلم سال انتخاب کرده بود ) و هم اسکات فونداس را، زده بودم. مرسی از حواسات.
|
ساسان.ا.ك
سهشنبه 11 دي 1386 - 10:34
|
سلام. خب دوستان چطوريد؟ اوه البته كه حال همه خرابه. نمي دونم چجورياست . يكي كه حالش بد ميشه به بقيه هم سرايت مي كنه. قبلا هم اين اوضاع رو داشتيم. خب خدا رو شكر كه ايندفعه ما حالمون خوبه. مي خوام يه چيزي بگم شماهم حالتون خوب بشه. البته بايد تا آخر كامنت حضورتون رو حفظ كنين. اگه اين كارو كردين آخر كامنت حالتون رو جا ميارم. اما قبلش بايد يه كم حال گيري كنم. 1) آيا بايد خوشحال باشم ازدوستاني كه دوستشان دارم و گمان مي كردم آنها نيز مرا دوست مي دارند حتي كامنت هاي مرا نمي خوانند؟ پس آفرينش هنري كجاست؟ ( ببخشين اشتباه شد اين جمله مربوط به يه جاي ديگه بود ) كي بود حرف از چيز مي زد ( چيز به معناي رففاقت - معرفت - صميميت – لوطي گري – آينه بغل شكستن - همسفر – عشق كيميايي – بازم بگم ؟ ) منظورم اين نيست كه كامنتهام خيلي با ارزشن و حتما بايد خونده بشن ( خودمونيم، بي تعارف حالا همينطوري نيست؟ ). ولي گاهي اوقات تو كامنتهام يه سري چيزايي رو توضيح مي دم تا بعدش يه عده ( منظورم چند نفره ) سوال نكنن چرا موبايلت خاموشه؟ واقعا چرا موبايلم خاموشه؟ تازه اين جداي از اينه كه بعد از نوشتن كامنت احتياج داشتم يكي يه ميل بزنه يه زنگ بزنه ببينه زندم يا نه؟ تازه اين جداي از اينه كه واسه نوشتن اون كامنت و اينكه چطوري بنويسم كه زياد رو نباشه و بعدا از روش يه فيلم فارسي درست نشه چقدر عرق ريختم. خب خب خب. اهل دعوا نيستم. جنگ و جدل هم ندارم. پس مي گم بي خيال. اونايي كه مي خوان بدونن چرا خاموشه برن و كامنتم رو تو روزنوشت اول آذر بخونن. 2) راستي اميررضا آندوسكوپي و اين حرفا به خير گذشت يا نه؟ يكي دوبار بهت زنگ زدم، گوشي رو برنداشتي. ( گوشي رو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه ) 3) مصطفي خان ما هم پايه هستيم. 4) يه درخواست ( شايد هم تهديد ) خيلي فوري از آنهايي كه موقع نوشتن كامنت اينتر نمي زنن. اگه يه بار ديگه اينتر نزنين كامنت رو نمي خونم. بعدش نرين به صاحب كافه بگين چرا ساسان كامنت هامونو نمي خونه؟ 5) امروز برگ سبز( برگه اعزام به خدمت ) ما اومد. خب ديگه. اين شتريه كه هرچند جلوي خونه ي همه نمي خوابه ولي جلوي خونه ي ما خوابيده. تا ارديبهشت ماه وقت زيادي نمونده. ديگه بايد بريم. شايد خاطرات اونجا باعث شد ما هم بعدها يه سربازهاي جمعه اي چيزي بسازيم. ( ارديبهشت كه رفتم حتما باز يه عده ميان و ميگن اين ساسان كجاست؟ خب عزيز دلم چند خط ما رو هم بخون ديگه. همش بايد چشمت به اسم مهدي پور امين باشه؟ اصلا تقصير همين شماهاست كه ما اينقدر ميونمون با مهدي شكراب شده) 6) واسه مهدي پورامين : _ ننه ( مهدي ) تو ميونت با خدا چجورياست؟ كارم گيره. ... ما يه عمره داريم با اين چشا زندگي مي كنيما.(حلقه ي سبز ) واسه رضا : آ سيد من كجام؟ سيد : معلومه بابا تو مصطراح... ( حلقه ي سبز ) واسه صاحب كافه : آقا سيد ( اميرخان ) شما هم بياين يه كمي به دلمامون فرصت بديم. ( حلقه ي سبز ) واسه خاطره : اي برادر ( خواهر ) كجايي ؟ ( برگرفته از ديالوگ سحر همايي ) 7) عيد غدير رو هم به همه تبريك مي گم. حالا اشكالي نداره زنگ نزدين. منم بهتون عيدي نمي دم !!!!!!!!!! باشه واسه سال ديگه. البته اينو ديگه تو كامنتاي قبليم نگفته بودم. ( كي مي دونه چي رو نگفته بودم ؟ ) شايد بخاطر اينه كه مشهدي ام ميگن مشهدي ها يه كمي ناخن خشكن. زدي رضا! به من چه بقيه ميگن. 8) فرض كنين تازه به دنيا اومدين. خب دارين از زندگي لذت مي برين. مي رين مدرسه بازم دارين لذت مي برين. اومدين دانشگاه. همچنان دارين لذت مي برين. ازدواج كردين و بچه دار شدين و نوه هاتون رو هم ديدين و در همه ي اين لحظات داشتين از زندگي لذت مي بردين. موقعي كه خواستين برين اون دنيا مطمئن باشين كه ميگين ما از زندگي چيزي نفهميديم. ( همونطوري كه حاضرم شرط ببندم هيچ كس از شماره 8 كامنتم هيچ چي نفهميد ). حالا برين و لذت ببرين. ولي يادتون باشه كه لذت نبردن هم يه جور لذت بردنه. ( رضا اين جمله ي آخرو ثبتش كن. ) 9) واسه ختم كلام مي خوام توجهتون رو به يه چيزي جلب كنم. فيلم سگ كشي رو به خاطر بيارين. سكانس انتهايي فيلم اون جايي كه تو باغ چهار نفر كنار هم دارن مي رن به سمت بدهكار و نامزدش و گلرخ از ميونشون رد ميشه. ( ... ) واسه ساسان : اه باز اين آق سيد رفت رو منبر. ( حلقه ي سبز )
امیر: من هم عاشق اون پلان سگ کشیام.
|
امير جلالي
سهشنبه 11 دي 1386 - 11:25
|
سلام به همه بروبچه هاي گل وبلبل، به سميرا حاتمي:خيلي خوشحالم كه غصه مشترك داريم هرچند كه غصه داربودن خوشحالي نداره،يه چيزيم درباره اون شعر فرهاد برات بگم،خانمش تعريف مي كرد كه يه روز فرهاد به من گفت چقدر منو دوست داري؟منم مثل همه دخترا گفتم تا پاي جون و ازاين حرفا،بعد همون سيگاري كه دستش بود رو آروم به دستم نزديك كرد و منكه يه ذره سوخته بودم فوري دستمو كشيدم،يه لبخندي زد و سيگارو گذاشت رو دستش و وقتي سيگار كاملا خاموش شد و دستشم كاملا سوخت گفت عشق يه چيزيه تو اين مايه ها...آره،اينطوريه كه مي گه توهم با من نموندي... به مصطفي انصافي:منم راجع به اون جلسه كلي حرف دارم كه متاسفانه بازم نمي شه همشو گفت ولي اينقدر بگم كه بچه هايي كه باراولم بود مي ديدم مثل اميررضاي عزيز و اميد گل و جواد دوست داشتني همون قدر خوب بودن كه انتظار داشتم،بقيه رفقا هم كه ازقبل ارادت خاصه و خالصه داشتم خدمتشون ولي دو تا نكته كوچك:نيما حسني نسب به اون تلخي و ديرجوشي كه سعي داره از خودش نشون بده نيست،توهمين دو بار ملاقات فهميدم كه مي تونه براي رفيقش چه پاي با معرفتي باشه،واقعا خوش به حال امير قادري.دوم اينكه بين حاضران دراون جلسه يك نفر بود كه خيلي خيلي ازون چيزي كه تصور مي كردم و انتظار داشتم بهتر،با كمالات تر و با شخصيت تر بود و اونم شادي خانم طلوعي بود كه احترامم به ايشون چندين برابر شد و البته يك نفر هم ازاونچه تصور مي كردم خيلي متفاوت بود(تفاوت منفي) كه اميدوارم من اشتباه كرده باشم،به هرحال اينكه آدم دوستاي وبلاگي و smsاي و تلفني رو مي بينه و تصوراتشو به بوته امتحان مي ذاره خيلي جالبه و بعضي وقتا خيلي تلخ. ...و اينكه اميرجان،اين تيكه گشاد گشاد نوشتنت محشر بود رئيس،همون بود كه بايد مي بود و اينكه واقعا همينه كه شما مي گي،ها. مخلص همه دوستان عزيز.
|
سعيد هاشمي
سهشنبه 11 دي 1386 - 11:29
|
سلام به همه،آقا اين مصطفي انصافي يك اشتباهي در گزارش اون جلسه كرده،گزارش هفتگي رو من مي نويسم نه امير جلالي،حالا اينكه من تواون جلسه نبودم دليل نمي شه كه حقمون ضايع باشه يا حق ديگران،دفعه آخرت باشه داش مصطفي ها،دههههههههههههههه... .
|
ممد
سهشنبه 11 دي 1386 - 12:33
|
گشاد بنویس ، هر وقت هم جا کم آوردی دیگه ننویس ، گور بابای انگلیسی و معلم انگلیسی و کارنامه و نمره و تخته سیاه ........
|
منگ
سهشنبه 11 دي 1386 - 12:50
|
هی رفقا .... یه چیزی بگم ؟ ...... بصورت کاملاً مزخرفی معرکه اید ، محشر ............ فقط سعی نکنید که بفهمید چرا اینهمه اید ، چون اونوقت شاید دیگه ... معرکه ، مثل استفراغ بعد از صبحونه که خیلی نکبتیه......... شنیدید که می گن "من" ... فکر کنم داره حالش بهم می خوره .................
|
مصطفی جوادی
سهشنبه 11 دي 1386 - 13:11
|
six...seven! go to hell or go heaven ((Blade Runner))
|
جواد رهبر
سهشنبه 11 دي 1386 - 14:19
|
و باز هم زودیاک! http://www.laweekly.com/film+tv/film/american-cinema-our-best-diplomat-in-2007/17974/
|
رضا
سهشنبه 11 دي 1386 - 14:37
|
شغل دوم 60 چهره ی مشور ، آن هم درست یک هفته بعد از پابلیش شدن خبر نوع ماشین صد ستاره ی سینما ( کدام ستاره ؟ ) ........ نمی دونم مربوط به حال و روزم است یا چیز دیگر ، اما خیلی وقت است که فکر می کنم مدت هاست روی یک دایره ی بسته می دوم .......
|
ابوذر
سهشنبه 11 دي 1386 - 15:55
|
سلام. جمله ای که از جرج کلونی نوشته ای واقعاً عالیه. کاملاً درسته . اما آیا واقعاً میشه هر کی سراغ همون چیزی بره که دوستش داره؟ به نظر من 80 درصد آدما (بخصوص ایرانی ها) دارن کاری رو انجام میدن که مورد علاقشون نیست. یعنی از روی اجبار. خوشبختی یعنی همین جمله کلونی. ولی واقعاً امکان پذیره؟! خود من که آرزوم همینه ولی فعلاً روزگار به کام ما نیست! فکر می کنم آن ندای دیگر داره حقیقت رو میگه. همین!
|
امير جلالي
سهشنبه 11 دي 1386 - 16:22
|
راستي بچه ها،الان فهميدم كه حامد اصغري حالش خوب نيست و برده اندش بيمارستان و اينها،حتما برايش دعا كنيد،ان شاا... كه چيز خاصي نيست. اميرجان،بابا يك سري به وبلاگ ما هم بزني به جايي بر نمي خورد رئيس،ثواب هم دارد و همين طور بقيه رفقا كه آدرس وبلاگ هر كدامشان را داشته ام مرتب سر زده ام. بازهم مخلصيم. derakht-e-golabi.blogfa.com
|
وحید
سهشنبه 11 دي 1386 - 19:11
|
اون سکانسی رو که مایکل برای مدت کوتاهی بی خیال پدرخوانده بودن می شه رو یادتون هست؟اونجا که می شینه پشت فرمان ماشینی که کی توش نشسته و با هم تنهایی میرن سیسیل بگردن؟مایکل به اون چیزی که می خواسته رسیده.قدرت.ولی راضی نیست!دلش میخواد با کی باشه، ولی نمیتونه(نمی تونه؟).به نظرم این عمو کاپولای ما هم بی شباهت به مایکل نیست.این جایگاه و قدرتی که بدستش آورده دلش رو زده.همه جوره هم داره این رو میگه (انتقاد از دوستان نزدیکش، اسکورسیزی و پاچینو ودنیرو).امیدوارم حالا که اون مسیر رو رفته و تهش رو دیده، بتونه برگرده.مایکل که نتونست. به نظرم این ظواهر و بواطن جفتش به یک اندازه مهم اند.هر کدومش بلنگه اثر هنری شکل نمی گیره.مثلا فرق فوتبال شائولین(درست گفتم؟) با جوش و خروش کنگفو چیه؟ یه سوال: نمیشه هم قوی باشی، هم همه دوستت داشته باشند؟ راستی این CD ضمیمه همشهری جوان که بابت کارتون های عزیز عمرمون درآورده بود تازه اومده دستم.گذاشتم یه تیکه هاییش رو دیدم، طاقت نیاوردم.جیق و خنده و اشک و حسرت و شادی.CD رو درآوردم به خودم گفتم جو زده نشو، زشته، جنبه داشته باش، چند سالته!؟ولی باور کنید در این جور مواقع جنبه داشتن خیلی سخته! از وقتی امیرخان سفارش کرده وبلاگ بودن و مجازی بودن رو بخونید و ما هم اطاعت امر، خیلی چیزها یاد گرفتم.یکیش اینکه من چقدر خرم که اهل بازی کامپیوتری نیستم.شدیدا هوس کردم برم تو خط بازی کامپیوتری.از دوستان حرفه ای خواهشمندم چند تا بازی توپ معرفی کنند. امیر خان یه آماری از این کوکائین می دی؟ناشرش کیه؟در دسترس هست، نیست؟
|
نیلوفر
سهشنبه 11 دي 1386 - 20:16
|
آن ثانيه های خاص از یک سال پیش همین روزها که برای اولین بار جشن سال نوی میلادی را از نزدیک و کنار مردم دیدم نمی توانم مثل قدیم هیچ احساسی نداشته باشم به اینکه به هر حال کلی آدم آن لحظه ساعت ۱۲ (گرچه هنوزهم فکر می کنم اینکه همه جای دنیا لحظه تحویل سالشان با هم فرق می کند خیلی احمقانه است!) قلبهایشان تند و تند می تپد و عزیزترینشان را می بوسند . این قراردادهای زندگی انسانی را دوست دارم. اینکه یک جایی ته ذهنت فکر می کنی آن لحظه خاص است. مثلا اگر دعا کنی حتما برآورده می شود. یا اینکه دوست داری آن لحظه حتما در آغوش عزیزترینت باشی. یا ناخودآگاه دلت می لرزد و نفست تند می شود. هیچ یادم نمی رود آن لحظه ای را که زیر تور سفید نشسته بودم و ناخن مصنوعی داشتم و بالای سرم قند می سابیدند و دل توی دلم نبود و نفسم به زور بالا می آمد و فکر می کردم اینکه الان قرار است بله بگویم عجب لحظه غریبی است و بعد خاله همسرگرامی یواش پشت گوشم گفت: لحظه عقد خیلی مقدسه! برای همه مریضها دعا کن. نمی دانم دقیقا دعا کردن چه معنایی دارد. ولی خوب یادم مانده که آن لحظه حس می کردم آن بالاها نشسته ام و یک عالم آدم مریض را نگاه می کنم و لبخند می زنم. اما بزرگترین همه این لحظه ها آن لحظه ای است که می گویند ماهی قرمز تو تنگش می چرخد(و من همیشه نگاهش کرده ام و نچرخیده!) . همان دقیقه آخر که روبروی آینه می نشینیم دستان هم را می گیریم و صدای تیک و تاک ساعت را می شنویم و فکر می کنیم همه چیز امکان دارد. آن روزها از توی آینه مادر و پدر و برادر همیشه خواب آلودم را نگاه می کردم و حس می کردم چقدر بی انتها دوستشان دارم. بعد فوری ذهنم می رفت توی آینده نامعلومم و درست مثل لحظات اول عاشقی خون به یک باره جمع می شد توی دلم. هیجان زده می شدم. توی آینه خودم را نگاه می کردم و فکر می کردم به همه آرزوهایم خواهم رسید. این روزها دو نفری دست هم را می گیریم و می نشینیم رو بروی همان آینه و شمعدان نقره لحظه عقد. صدای نفسهای تند هم را می شنویم. دست هم را فشار می دهیم. نا امیدی هامان به یک باره تمام می شود. درست توی آن یک دقیقه آخر . انگار واقعا فرق دارد آن یک دقیقه با همه این دقایقی که بی اختیار ما می گذرند.فکر می کنیم آنقدر همه چیز خوب خواهد بود که نیازی به غصه ندارد. فکر می کنیم امسال حتما مشکلاتمان تمام می شود. فکر می کنیم ما دو تا اینجا دست در دست هم روبروی آینه و سنبل و ماهی قدرتمند ترین انسانهای جهانیم. حتی فکر می کنیم انگار دنیا به وجود آمده است برای آرزوهای ما. این لحظه های قراردادی زندگی انسانی را دوست دارم. خوب می دانم هیچ فرقی ندارند با لحظه های دیگر. خوب می دانم خورشید همان طور مثل سابق توی آن لحظه هم می تابد و زمین به روال لحظه های قبل و بعد به حرکتش ادامه می دهد. ولی من این قراردادهای انسانی را دوست دارم. به آدم قدرت بی انتها می دهد. به آدم توانایی دوست داشتن می دهد. خاص و ناب است و گاهی حس سرخوشی ناشی از آن برای یک سال هم کافی است. یا حتی برای یک عمر زندگی مشترک.
|
امیر . م
سهشنبه 11 دي 1386 - 23:49
|
برای حامد اصغری دعا کنید حالش بده ..واقعا بد...شاید .... من شما رو بچه های این کافه رو خوب نمیشناسم ولی این دفعه اومدم تا بگم برای دوستم حامد دعا کنید آخ من رفیق پرسه هاش دیوونگی هاش تنهاییاش بودم تو شهر کوچیک لعنتی خودمون .می خواهم یکم از اون براتون بگم می دونم اگر بگم از دستم ناراحت می شه ولی میگم به درک. 1.تو این شهر کوچک ولعنتی که دیگه سینمایی هم نداره روزنامه هاش با دو سه روز تاخیر می آد هفته نامه هاش می شن ماهنامه تا بدست ما برسه ماهنامه هاش می شن فصل نامه .من و اون عاشق سینما بودیم و اون من دیوونه فیلم وسینما کرد با دیوونگیهای تمام نشدنیش با مهربونیاش و حالا رفته رو تخت خوابیده و چشماشو بسته .... 2.کاری که اون تو این شهر کرد کمتر از دغدغه ها و تلاش های عاشقان سینما توی شهر های بزرگ نداشت خیلی از جوونای که دنبال فیلم های... آورد سمت فینچر (عاشق فینچره)تیم برتون اسکورسیزی کاپولا لئونه بیلی وایدلر و خیلی های دیگه یادمون داد چه جوری فیلم ببینیم که ما جماعتی بودیم که تو فیلم ها همش دنباله ستاره ها خوش چهره و صحنه های عاشقانه و خنده دار بودیم سینما برای ما تفریح بود اما برای اون خیلی جدی 3.چقدر حرص می خورد که مجله فیلم و دنیای تصویر فقط خودش تو شهر می خره و مردم مشغول خوندن روزهای زندگی خانواده سبز بودند و چقدر بچه ها دستش می داختند به خاطر مجله هاش منتقدانی که دوست داشت که یکیش امیر قادری بود خیلی روش تعصب داشت وقتی یه بار یکی از نقدای قادری رو داد بخونم و من گفتم مزخرفه و چیزی نداره داشت جوش می آورد و می خواست سر منو بکنه و می گفت حق نداری به اون توهین کنی .چقدر پول توجبیاش می داد برای فیلم وکتاب بارها شاهد بودم کرایه تاکسیاشو جمع می کرد تا باهاش مجله و کتاب و فیلم بخره و مسیر طولانی راه رو پیاده می رفت چون دیگه پولی برای سوار شدن تاکسی نداشت .می گفت اینا دیوونگی های منه و من هم باید به دیوونگی هام احترام بذارم وگرنه میشم یکی مثل همون مردم .وقتی می خواست وبلاگشو راه اندازی کنه منو بقیه سعی کردیم منصرفش کنیم ولی اون خیلی مصمم بود خیلی روش وقت می ذاشت ایده های زیادی داشت ولی امکاناتشو نداشت می گفت یه روز کار منم دیده می شه یه روز دیگه فرقی بین من شهرستانی اون ... نیست منم خودمو نشون میدم حتی بچه هایی که تو زمینه سینما نمی نوشتن جمع کرد تا یه مجله اینترنتی راه بندازه که توش همچی باشه سینما موسیقی سیاسی ورزشی فلسفی ....اینکار کرد مجله اینترنتی کارنامه اما خودش این مدت ناامید شده بود گفت دیگه زور من به این .... نمی رسه بهتره تعطیلش کنم. 4.این مدت که داشت با سایت سینمای ما همکاری میکرد دیوونه تر شده بود وقتی یک بار روزنامه حیات نو خرید وبا خوشحالی فریاد زد وااااااااااااااای امیر رضا نوری پرتو (اگه فامیلشو درست گفته باشم)از فریادش توجه همه را به خودش جلب کرد همه فکر می کردن اسم خودشو تو روزنامه دیده کلی افتخار میکرد انگار مطلب خودش چاپ شده بود اون همیشه همینطوری بود از موفقیت دوستاش بال در می آورد .اینقدر اسم این بچه ها رو تکرار می کرد هر روز که منم دیگه اسماشونو از حفظ بودم می گفت وای امیر نمیدونی بچه ها یه پرونده برای اتوبوس شب رفتن خیلی خوب نوشتن وقتی اسماشون میآورد انگار داشت از موفقیت برادراها و خواهرهاش حرف می زد .چند هفته پیش با اینکه مشکلات زیادی داشت گفت می خواهم برم تهران بچه های سایتو ببینم مثل اینکه نتونسته بود بچه ها رو به جز امیر جلالی. وقتی برگشت داشت خاطرات سفرو تعریف می کرد همش از امیر جلالی تعریف می کرد از اوملتی که با هم خوردن از دیالوگ ها ی فیلم حکم که با هم مرور کردن از سنتوری از.... می گفت امیر خیلی پسر باحالی بود کاش زودتر پیداش کرده بودم وقتی درباره جلالی حرف می زد چشماش برق می زد می گفت فکر نمی کردم بیاد من بچه شهرستانی رو ببینه.یه نوشته از همین جلالی رو با عنوان رفاقت نعمتی که خدا بهم دادو پرینت گرفته بوده بهم داد گفت بخونشو کیف کن چه دوستایی دارم .گفت دوست داشتم تو تهران امیر قادری رو از نزدیک ببینم و دستشو به گرمی بفشارم و بهش بگم خیلی باحالی و خیلی دیوانه که به جوونایی مثل بچه های خوب سایت اعتماد کردی .هر وقت بهش می گفتم خوب این امیر قادری شما چه فرقی با باقی منتقدا داره می گفت اون مثل خودمونه ادا در نمیاره مثل خودمون دیوونه اس. 5.سر نمازاش خیلی برای ساسان و امیر ضا وآجرلو دعا می کرد می گفت اونا برای کنکور من دعا کردن حالا نوبت منه با خدا گلاویز بشم و براشون دعا کنم حالا نوبت من و شما بچه های این کافست که براش دعا کنید 6.یاد فیلم محبوب آ ژانس شیشه ای می افتم که قرار بود مثل فیلم هفت فینچر که عاشقش بود براش عید امسال پرونده دربیاریم(راستی کودوماتون پرونده فیلم هفت حامد خوندین می گفت به امیر قادری یه بار تو کافش پیام داده بره بخونه ونظر بده ولی اون نخونده و من بهش گفتم اینم از امیر قادری ات میگفت اون وقتشو نباید با مزخرفات من تلف کنه )اونجا که حاج کاظم میگه حاج کاظم:من شما رو نمی شناسم پس اگه مثل ما فارسی حرف می زنید معنی این غیرتو می فهمید این غیرت داره خشک می شه شاهرگ این غیرت .........(عباس مشغول خواندن نماز است )کمک کنید نذاریم ان اتفاق بیافته من برای صبرتون یه یاعلی می خوام همین.... 7.حامد پاشو لعنتی از رو اون تخت سفید پاشو بیا دوباره با هم پرسه بزنیم دوباره از سکانس ها دیالوگ ها وموزیکای معرکه برام بگو دوباره وقتی بچه ها دست انداختن بهشون بخند قول میدم خودم ساند تراک میامی وایس که دوست داشتی برات پیدا کنم قول میدم به امیر قادری توهین نکنم قول می دم مجله فیلم بخرم قول می دم مثل تو به دیوونگی هام احترام بذارم قول می دم فقط تو هم قول بده منو تنها نذاری تا مجبور بشم بیام اینجا بنویسم هوای تازه دلش می خواست ولی/ آخرش توی غبارا زدورفت دنبال کلید خوشبختی می گشت /خودشم قفلی رو قفلا زدو رفت. 8.چند روز پیش داشتی مطلبی درباره حسین پناهی که روزگاری تو شهرمون دبیرستان می رفت برای سایت سینمای ما مطلبی درباره آخرین کارش تو سریال روزگار قریب می نوشتی این شعرشو برام چقدر قشنگ خودی گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را میان مردمی که حدودا میخرند و حدودا میفروشند در بازار بورس چشمها و پیشانی ها و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد... یا اون یکی که می گفت چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه گریه که دیگه عار نیست خواب که دیگه کار نیست تا مجبور بشی از کله سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که سر بذاری به خیابونا برگرد پیشم قول میدم دیگه سر به سرت نذارم امیر .م
امیر: بچههای کافه - هر کی، هر چی از دستاش برمیآد... نمیدونم... وحید که توی سینمای جهان داره با حامد کار میکنه...
|
امير صباغ
چهارشنبه 12 دي 1386 - 0:2
|
امير جان سلام نمي دونم منو يادته يا نه خيلي وقته كامنت نمي زارم هر روزسايت رو مي خو نم .مطلب امروزت خيلي بهم حال داد چند بار تا حالا تصميم گرفتم به هيچ كي كاري نداشته باشم و جوري زندگي كنم كه لذت ببرم ولي تسليم محيط شدم يادداشتت رو كه خوندم ياد روسري آبي افتادم آقاي بازيگر : "خوشبختي تو دل آدمه نه چيزي كه مردم از بيرون ميبينن" (نقل به مضمون) ولي از ديوار خاليت بگم صبح كه خوندم ياد يكي از دوستاي دورم افتادم كه خيلي وقته كاري باهام نداره... بگذريم تو هم با اينكه امروز حالت خوب بود يادداشتتو تلخ تموم كردي. حميد هامون راست ميگفت : " انسان از آن چيزي كه بسيار دوست مي دارد خود را جدا مي سازد در اوج تمنا نمي خواهد دوست مي دارد اما در عين حال مي خواهد متنفر باشد اميدوار است در حاليكه مي خواهد نااميد باشد همواره به ياد مي آورد اما مي خواهد فراموش كند "
|
ArminEbrahimi
چهارشنبه 12 دي 1386 - 3:22
|
خٌدا تو را صبر بدهد در این سرزمین، اگر در زمره ی آدمیانی... تمامِ زیباییِ کارِ «میشاییل هانکه» در «پنهان» به خاتمه ی زنده گیِ «ژرژ» نیست.به آن زیرٌ رو شدنی که در زنده گی ژرژ تجربه می کنیم نیست.مسأله اینجاست که هدفِ هانکه از ساختنِ پنهان اصلاً ژرژ نیست.مطلبِ پنهان شده ای که پس از تماشای –احتمالاً دوباره ی- فیلم به دست می آید این است که ژرژ این آدمِ موفق این «مردِ خانواده» وَ مٌجریِ موقرٌ «کاملی» که ما می بینیم یک «هیولا»ی به تمام معناست، وَ این آن «پنهانِ» ساده در موردِ ژرژ است.هیولایی که در ظٌلَماتِ دِهشَتناکِ یک اطاقِ خفه می خسبد، مردِ بی وجدانِ دروغ گویی که باعث مرگِ تدریجی –وَ اجتماعیِ- یک آدم وَ مرگِ حقیقیٌ نهایی اش می باشد.نه یک مردِ خانواده، یک مردِ دیو صفت که زنده گیٌ مرگِ آدم های اطراف اش برایش مهم نیست.اما خوش بختانه مثلِ همیشه کارٌ هدفِ هانکه اینجا تمام نمی شود. هانکه هیچ صحنه وَ عاملِ اضافه ای را در فیلم اش جا نداده.در نهایتِ وسواس وَ حساسیت اثرش را پیش بٌرده، وسواس وَ البته خِسَت از نوعِ مٌفیدش.بنا بر این گٌم شدنِ یک شبه ی «پیرو» -پسرِ ژرژ- وَ آن چیزی که پیرو به مادرش «آن» -بازیِ مثلِ همیشه گرمِ «ژولیت بینوش»- درباره ی رابطه اش با آن ناشر/دوستِ خانواده گی «پیر» می گوید، همچنین صحنه ی همدلیِ پیر وَ «آن» در رستوران، دیر آمدنِ «آن» به منزل وَ چند عاملِ موهومِ دیگر...همه ی این ها به ما می گویند که: چیزهای دیگری –بسیار چیزها- در این روایتِ پنهان پنهان شده است.وَ این ما را بر این می دارد که مقصودِ هانکه چه بوده جٌز این که «همه چیز در اطرافِ ما در شکلی کاملاً مٌشابه در وضعیتی پنهان به سر می برد».پسرِ «مجید» بر خلافِ ظاهرِ وحشیٌ سیاه اش به قول خودش «آدمی مؤدب بار آمده است»، وَ آن گونه که ما گمان می کنیم احتمالاً قصد انتقام ندارد، فیلم ها که دیگر حتماً کارِ او نبوده.راستی، فیلم ها کارِ کی بوده؟ اصلاً پای «آدم»ی در کار است؟یا این بازگشتِ گذشته ی آدم ها، دروغ ها وَ «رو»ی پنهانِ قضیه است؟ ژرژ به دروغ به «آن» می گوید هیچ موجودی در خانه ی فقیرنشین نبوده، همان شب فیلمِ تازه ای به «آن» وَ فردایش به رئیسِ ژرژ می رسد که ژرژ در همان خانه ی مذکور ایستاده وَ مردِ چاقِ ساده ای را –مجید- تهدید می کند! مجید در هولناک ترین شکل نشان می دهد که آن موجودی که به نظر می رسد نبوده. هانکه می توانست با یکی دو فیلمِ دیگر از زنده گی خصوصی ترِ ژرژ وَ خانواده اش وَ کمی مایه های نسبتاً آشنا –که در دست او یکسر غریبه از کار در می آیند- اثرِ «سوررئالِ» درجه یکی بسازد.مثلاً دوفیلمِ دیگر که از درونِ خانه –نه بیرون- ضبط شده وَ «پنهان» های دیگری را رو می کند وَ اصلاً به دست دوستان خانواده گی هم می رسد.اصلاً همین بازی با دوربینِ روایت گر وَ فیلم های به ظاهر تهدید کننده ی ارسالی که هانکه نه چندان با توجه به اش از کنارشان می گذرد وَ تنها گوشه چشمی به این ترکیب می گرداند خود می توانست پایه ی مفهومِ تو در تو وَ تازه ای برای این موضوعِ کٌهنه ی «آنچه در زیر پنهان است» باشد.[ربطی ندارد ولی می گویم؛ «مارتین اسکورسیزیِ» اعظم در ساختنِ «رنگِ پول» کاری مشابه انجام داد.او داستانِ بسیار ضعیفٌ ساده ای داشت وَ ساده به معنای خیلی بَدَش.داستانی موهومٌ حتی در مقابلِ کسی که اولین فیلم اش «خیابان های پایینِ شهر» بود «پیش پا اٌفتاده».اما مارتی ضعف نشان نداد.رفت سراغ اش.رفت وَ کاری با آن داستانٌ آن سه تا ستاره –که مثلِ مٌدیرِ پخمه ای در یک روزِ پیکنیکِ خانواده گی وَ هنگامِ صرفِ بستنی توی ذوق می زدند- کرد که حاصل اش با کمی اغراق خوش ساخت ترین فیلم دهه اش بود.حرکاتِ دیوانه کننده وَ پریشان کننده ی دوربین اش که میزِ بیلیارد را «می خورد»، وَ ایده های تمام نشدنی اش برای پیش بردن روایتی به چنان بی رگی بی معنایی...همین کار را مٌریدِ همین اٌستاد یعنی «مایک فیگیس» -که عشقِ تمامِ زنده گیِ من است، حتی زمانی که متولد نشده بودم!- در اغلب فیلم هایش کرده.نمونه اش «ترکِ لاس وِگاس» که با پی رنگی ضعیف وَ با بازی هایی از آن هم ضعیف ترٌ کٌهنه تر اثری درجه یک وَ قابل دفاع ساخته...]بله...اما ساختارِ ساده ی تصویری وَ داستانِ معمولیٌ یکدستِ فیلم نشان می دهد هانکه علاقه ای به نمایشِ همه چیز نداشته.هانکه می خواسته در پسِ این تصاویرِ ساده واقعیتِ هولنکی را به ما گوش زد کٌند: آنچه در پنهان ها پنهان شده است...راستی هانکه چه طور بدونِ دست بٌردن در هیچ یک از عواملِ آشنا وٌ نا آشنای ساختاری همچین کاری کرده؟ با وجودِ کٌنترلِ عمیقٌ حساسی که هانکه بر فیلم داشته وَ حتی یک گافِ کوچک از دستش در نرفته می شود یکی توضیح بدهد چرا وقتی پیر وَ «آن» در رستوران با هم حرف می زنند آن جوانِ تٌغس از پٌشت به چه چیزی نگاه می کند؟منظورِ هانکه چه بوده؟یک قضیه ی دیگر؟یا یک گافِ ساده؟[گفتم گاف خیلی عذر می خواهم رویم به دیوار چون در آن موردِ قبلی از اٌستاد مارتیِ عزیزم مثال آوردم نتوانستم خودداری کنم وَ نپرسم که معنی آن همه گافی که اٌستاد همچون یک امضاء در یکان یکانِ فیلم هایش داد چه چیزی بوده؟ از بازتابِ دوربین در شیشه های مرکزِ تبلیغاتیِ سناتور «پالِنتاین» تا جایی که فیلم بردار وَ آن «بازوکا»یی که رویش نشسته در پنجره ی اتوموبیلِ «کازینو دارِ» خوش اقبال شکل می بندند وَ گاف های اساسیِ دیگر که اتفاقاً در آثارِ فیگیس هم هست]...نوشته ام بر «بازی های مٌضحک»بماند برای بعد. نظرم در موردِ رعب انگیز ترین شاعر تاریخ همیشه همان «آندری روبلٌف» وَ «آینه» است.البته «آینه» خیلی خیلی بیشتر.دارد گریه ام می گیرد...گفتم دیگر... درباره ی «یغما گلروییِ» عزیزم باید بگویم که حرف فراوان فراوان مثلِ آفتابِ جونوب وجود دارد.البته نه به همان روشنی.این که یغما بزرگ ترین ترانه نویسِ تمامِ تاریخِ کوتاهِ ترانه نویسی در ایران است را که هیچ کس «نمی تواند» رویش حرفی بیاورد.چون هست.اما راجع به پیچیده گی هایش باید بگویم که پس «مسیحِ سرگردان» را نخوانده اید.البته شما درباره ی «ترانه» های پیچیده ی او گٌفتیدٌ آنچه من گفتم داستان است.اما منظورم این بود که از لحاظ پیچیده گی یغما خیلی خودش را کنترل می کند.تازه مفهومِ ترانه های یغما –که خلی زیاد اند، وَ چه خوب- اصلاً دشوار نیست.فقط لحنِ او تا حدیسخت به نظر می رسد که این طور نیست (!) یعنی واژه اش (سخت) نیست بل که (شکیل) است.خیلی ها هستند که مفهومِ کٌلی ترانه هایشان هم موهوم است.یعنی قصد فقط ترانه بوده نه مفهومِ احتمالاً نهفته در آن.آثارِ «شهیارِ قنبری» -که من عاشقِ اجرای «حالم بَدِه» وَ «بر می گردم» اش هستم- ترانه های «ایرج جنتی اطاعی» وَ دیگران بسیار گران بهاست، اما یغما پٌرکار ترین جدی ترین وَ «ترانه دوست» ترینِ ترانه سٌرای تاریخ ادبیاتِ آهنگینِ ایران است.هست.هست... ترانه ی «سینمایی» در دفترِ «تصور کٌن!» -با طرح جلدی افتضاح وَ آن عنوانِ خاک بر سریٌ بی سوادانه ی «دفتر شعر»- را حتماً بخوانید.در این دفتر یغما مراعاتِ همه را کرده وَ زبان اش از آن پیچیده گی دفاترِ اولیه در آمده. وَ برای تنوع این هم دو تا از ترانه های خودم، برای پٌر شدنِ عریضه: داستانِ آنا کلیشنا که عاشقش بودند اما با او ازدواج نکردند!/آرمینِ ابراهیمی تو عمارتی محزونٌ نامی ، نشسته رو تخت دخترِ سیا توی خاطره ش پولک می باره ، توی خاطره ش می بارن ابرا پاهاشٌ بی حال ول کرده از هم روی سرامیک پاهای نا آشنا می بینه توی اطاقِ تاریک خمیده روی بساطِ سٌرنگٌ ، موهاش تو دستِ دیوِ بٌکسوره این غریبه هم مثِ دیگرون جونِ دٌخترٌ دسر می خوره! دخترِ سیاه پایان می بینه واسه این قطعه می بینه فردا توی راه پله یه صف وایساده! قطره های اشک خشکی گرفته ن ، حنجره مٌرده حنجره خوابه! دخترِ سیاه نشسته رو تخت ، سرنوشتِ اون مٌرغِ کبابِ! تو دنیای تخت می گذره عمرش مثِ همیشه دنیای دِلِش از زخمای جا به جا ریش ریشه توی دنیای واژگونِ دختر ، مهتاب می خنده از قابِ خالی برگه ی چِک رو میزِ صٌبحونه س ، با کادو از مشتریِ سومالی عکسش چاپ شده توی مجله به روی سردر میشناسن همه دختر سیاه رٌ توی این شهر صداش می زنن از توی راهرو ، توی تاریکی میره تا اونجا از توی اطاق: دادِ مشتری ، می رسه به تخت دخترِ سیا واژگون می شه دنیا هر لحظه توی اون اطاق تو شبِ بی راز، تو صبحِ بی صبح، تو غروبِ داغ قصه می خونن برای دختر ، از روزگار از سرنوشتشون مشتریای خیلی آشِنا ، با نرخِ مقبول با نرخِ ارزون تو عمارتی محزونٌ نامی نشسته هنوز دخترِ سیا شبِ سرنگون می گذره از باغ می رسه فردا، می رسه فردا... غلاف/آرمین ابراهیمی من می تونم خفه کنم صدا رٌ! من می تونم تو جیبِ شاعر جا شَم! بشم یه میکروفونِ ضدِ پیدا ، یا وسطِ یه توطعه پیدا شم! انواع فنِ جادو یادم داده ن ، یه جوخه مأمور بندِ امرِ مَنن! حنجره های وراجٌ تابم نیس! تغییر چهره میدم از مرد به زن! دٌرٌس سَرِ بزَنگاه سر می رسم ، خلعِ صلاحِ حقیقت کارَمه! مٌچِ فریادٌ تو گلو می بندم ، وظیفه ی من نجاتِ آدمه! من می تونم غلاف کنم این همه عقلِ تیزٌ! به تختِ دیوونه خونه بِکِشَم این همه مریضٌ! کارم همینه واسه این زنده ام ، تمامِ شب تو خواب پی مٌجرمَم! کلی چیزا دس گیرِ هوشم می شه ، وقتی دو نفر بخندن به هم! توی کوچه ها سایه رٌ تعقیبم! با پالتو زیرِ بارون روزنامه به دست! تو مدرسه بهِم می گفتن پَپِه! دیدیم که این لقبِ دروغ شکست! من می تونم به دستِ این ظرایف ، دس بندِ پولادین ببندم راحت! استعاره وٌ هنر نمی شناسم من! از این حرفا هیچ نمی ره تو این کَت! من می تونم غلاف کنم این همه عقلِ تیزٌ! به تختِ دیوونه خونه بِکِشَم این همه مریضٌ! ممنون واسه شامٌ آن لبخندِ دلبرانه وٌ خواب بعد از ظهر در اِیوان...مطلبِ فیلم های جماهیرِ شوروی هم در «دنیای تصویر» بَدَک نبود. آرمین ابراهیمی
امیر: "حرکاتِ دیوانه کننده وَ پریشان کننده ی دوربین اش که میزِ بیلیارد را «می خورد»" - بودم
|
ساسان.ا.ك
چهارشنبه 12 دي 1386 - 12:12
|
سلام. مارو باش ميايم تهديد مي كنيم كه بايد اينتر بزنين ولي خودم اينجوري ميشه. باور كنين من اينتر زده بودم نمي دونم چرا اينطوري شد؟
|
سحر همائی
چهارشنبه 12 دي 1386 - 13:36
|
این یکی روزنوشتت نمره اش 20 بود . تک تک پاراگرافها را هستم . ضمنا از گانگستر آمریکایی دقیقا آن جمله را به ذهن سپردم که خودت هم نوشتی : خلاصه باید انتخاب کنی؛ یا قوی بشی و کلی دشمن پیدا کنی، یا ضعیف بمونی و همه دوستات داشته باشن. به امیر. م : اگر اینجا را می خوانی (که امیدوارم بخوانی ) و می توانی با حامد صحبت کنی از قول من بهش بگو یادش باشد که گفته بود توی این هوای سرد یک چایی توی کافه امیر قادری خیلی می چسبد . بهش بگو برایش میز رزرو کردیم . بگو به نشانه جمله آل پاچینو : ریسک نکردن هم خودش یک جور ریسک است. منتظرش هستیم .
|
سیاوش پاکدامن
چهارشنبه 12 دي 1386 - 13:55
|
دو ساعت است که فکرم مشغول است. چه باید گفت؟! چه باید کرد برای حامد عزیز،سکوت گاهی و گاهی هم،کنار هم چیدن کلمات. "ولی من در 28 سالگی فهمیدم که این طور نیست. آن چیزهایی که می گویند خوشبختتان می کند جواب نمی دهد. نه آدمهای دیگر نه موفقیت و نه تاییدشان . تنها چیزی که ارزش این را دارد که داشته باشی تنها چیزی که دوام می آورد این فرایند است که همان کاری را انجام بدهید که می خواهید" . " ناگهان کیف کردم. به نظرم رسید که این راهی است که ادامه دارد" . " شاید بیرزد کمی گشاد گشاد نوشتن و بزرگ بزرگ طی کردن آن اوایل کار " . " نه به هیچ وجه نباید عشق حالو فدای آینده کرد" ." ضمنا هر آدم رد پای خودشو تو زندگی ها می زاره" . . " ! اوه البته كه حال همه خرابه." " در همه ي اين لحظات داشتين از زندگي لذت مي بردين. موقعي كه خواستين برين اون دنيا مطمئن باشين كه ميگين ما از زندگي چيزي نفهميديم" " عشق يه چيزيه تو اين مايه ها" " خیلی وقت است که فکر می کنم مدت هاست روی یک دایره ی بسته می دوم" " این روزها دو نفری دست هم را می گیریم و می نشینیم رو بروی همان آینه و شمعدان نقره لحظه عقد. صدای نفسهای تند هم را می شنویم. دست هم را فشار می دهیم. نا امیدی هامان به یک باره تمام می شود. درست توی آن یک دقیقه آخر" "برای حامد اصغری دعا کنید حالش بده ..واقعا بد" " آخ من رفیق پرسه هاش دیوونگی هاش تنهاییاش بودم تو شهر کوچیک لعنتی خودمون " " وخدا ميدونه بي ريا:واسه همه دعا كردم .ميكنم هر وقت در اسمون خدا باز ميشه ميزنم تو كانال اوس كريم ودعا با زبون فارسي سليس خودمون خدا جون دمت گرم بابا باحال" . حامد اصغری دوشنبه 3 دي 1386 - 18:53 وای امیر جلالی جونم حرف دل منو زدی باز خوب اینا رو گفتی تا من به افسردگی های دائمی متهم نکنند .باور کن درد منم اینه که نمی دونم چطوری باید از زندگیم لذت ببرم .پس بیا با هم بریم سفر بیا بازم مثلِ قدیم ، با هم دیگه بریم شمال ! دلم گرفته ! راضیاَم به این خیالای محال ! منُ بِبَر ! تا آخرِ جادّهی چالوس بِبَرَم ! تا شیشهی بارونیُ خیسِ اتوبوس بِبَرَم ! تا جای پات رو ماسهی داغِ مُتلقو بِبَرَم ! تا آخرین دلهرهی نگاهِ آهو بِبَرَم ! منُ بِبَر تا گُم شُدن تو اون چشای بیقرار ! تا ساختنِ قصرِ شنی رو ساحلِ دریاکنار ! دِلَم پُرِ بیا بازم با همدیگه بِریم سفر ! جای ما اونجا خالیه ! منُ بِبَر ! منُ بِبَر ! یه عمره جادّهی شُمال ، منتظرِ عبورِ ماس ! نمیدونه یکی از اون دوتا قناری بیصداس ! یادش به خیر لحظهای که ، چشمای ما دریا رُ دید ! نورِ چراغِ زنبوری ، رستورانِ اسبِ سفید ! یادش به خیر شنای ما ، میونِ موجای بَلا ! خاطرههای مشترک ، وقتِ سفر تو جنگلا ! دِلَم پُرِ بیا بازم با همدیگه بِریم سفر ! جای ما اونجا خالیه ! منُ بِبَر ! منُ بِبَر ! یه عمره جادّهی شُمال ، منتظرِ عبورِ ماس ! نمیدونه یکی از اون دوتا قناری بیصداس ! . کامنت امیر. م. را چند بار باید خواند، خدا دیوانه هایی اینچنین را همیشه سالم نگهدارد.
|
کاوه اسماعیلی
چهارشنبه 12 دي 1386 - 16:54
|
1.این که چرا پروین و مردم از هم جدا شده اند چندان دلیل سختی ندارد.جامعه شناسی این سالهای مردم ایران نشان میدهد که دیگر پروین برای جوانهای جدید آدم سمپاتی نیست.همانطوری که قطبی هم نخواهد بود.این را خواهید دید.به قول خودت آدم معتدل عقل گرای منعطف....در تاریخ اجتماعی معاصر ایران کدام دارنده هر سه صفت بوده که از سوی مردم رانده نشده باشد.قطبی سرنوشت محکوم به شکستی در فوتبال ایران خواهد داشت.شک نکنید.خارج از این مسائل داشتم بازی پرسپولیس سپاهان را میدیدم.قاعدتا به خاطر تمایلات ضد امپریالیستی خودم از پرسپولیس بدم می آید و حتا چهره دوست داشتنی مثل قطبی هم نمیتواند نظرم را تعدیل کند.اما باور کنید نیمه اول که تمام شد داشتم فکر میکردم اگر پرسپولیس ببازد چند درصد از مردم ایران افسرده خواهند بود.چه تعداد زیادی همان اندکی روحیه کاری را هم از دست خواهند داد و اینکه اگر پرسپولیس ببرد رفیقمان امیر قادری که حالش خوب نبوده چقدر میتواند شارژ شود.نیمه دوم زود شروع شد و بنده تمایلات انسان دوستانه ام را کنار گذاشتم. 2.امیدوارم همه مان آن جمله آخری را که در مورد کوپولا گفتی را باور کنیم.کوپولا دینش را به مردم دنیا ادا کرده. 3.جریان حامد اصغری چیست؟نگران شدیم. 4.فلورین هنکل فون دونر سمارک(عجب حالی میکند با اسمش) کارگردان زندگی دیگران در مصاحبه اش گفته؟"همه جور آدم در بین تماشاگران فیلمهایم دیده میشد.همه به جز دختران زیر 18 سال نمره های نسبتا خوبی به فیلم داده بودند.یادم می آید که وقتی 18 سالم بود همین ها اصلا از من خوششان نمی آمد!حالا فیلمم را هم نمیپسندند." 5.پریشب رفته بودیم دریا....موقع طلوع آفتاب بود.رنگ دریا به قرمزی خورشید شده بود.تا چشم کار میکرد زیبایی بود.پاچه شلوارم را بالا زده بودم.پاهایم توی آب بود.موبایلم به صدا در آمد.داشتم با موبایل حرف میزدم و توی آب راه میرفتم.دستانم روی سرم بود بلند فریاد میزدم و میگفتم صدات نمیاد....دوستم که با فاصله داشت نگاهم میکرد بعدش بهم گفت چقدر هیبت آل پاچینو تو insider را پیدا کرده بودی وقتی از ساحل داشت با راسل کرو حرف میزد.فقط صدای ماندولین را کم داشتی.تا الان شده کسی شما را با بازیگر محبوبتان آن هم در موقعیتش در سکانس محبوبتان مقایسه کند؟میتوانید درکم کنید؟
|
صوفیا نصرالهی
چهارشنبه 12 دي 1386 - 22:54
|
این کامنت رو برای حامد اصغری میذارم.برای وقتی که حالش خوب خوب بشه و دوباره بیاد به سینمای ما سر بزنه و به داد سینمای جهان برسه.حامد جان برای دوره نقاهتت یه عالمه پیشنهاد موزیک درمانی و فیلم درمانی داریم.(دفعه قبل، بعد از کنکورت خودت ازمون پیشنهاد خواستی اندفعه حسابی آماده ایم تا وقتی که دوباره بهمون سر زدی یه عالمه فیلم خوب و موزیک خوب برات رو کنیم!).این کامنت رو هم گذاشتم که وقتی اومدی و صفحه روزنوشت ها و بعدش کامنت ها رو باز کردی ببینی که ما واقعا رفقای بامعرفتی بودیم و تو این مدت جاتو خالی نگه داشتیم و به یادت بودبم.اندفعه وقتی بیای تهران حتما یه جلسه میذاریم و همه دور هم جمع می شیم.منتظرتیم!کافه با وجود همه دوستان و دور هم رونق می گیره پس از رونق نندازش!قول بده که زود زود بهمون سر می زنی دوباره.رفقا همه منتظرن.جات سر میز امیر قادری و امیر جلالی محفوظه!تو سینمای جهان هم برات یه مهمونی مفصل می گیریم پس...لطفا زود خوب شو.
|
وحید
چهارشنبه 12 دي 1386 - 23:56
|
تو کامنت قبلی جیغ رو تایپ کرده بودم جیق.پوزش. راستی این برف هم بالاخره سر و کله اش پیدا شد.چند وقتی بود ناز می کرد.بعد از مدتها یه برف بازی حسابی کردم.زیباترین جلوه ی طبیعت برای من این برفش است.
|
ایرج نویسا
پنجشنبه 13 دي 1386 - 1:52
|
امیر جان سلام مثل همیشه جذاب و علیرغم طولانی بودن خواندنی.من اما از دیالوگهایی که به نقل از فیلم گنگستر نوشته بودی بیشتر لذت بردم.یعنی چند وقتی است به دیالوگ فیلمها علاقه پیدا کرده ام و از آنهایی که خوشم می آید یادداشت بر می دارم و در وبلاگم می نویسم.با اجازه ات این دیالوگها را هم استفاده می کنم.دو دیالوگ مشتی هم از اصغر فرهادی در فیلم های شهر زیبا و رقص در غبار در وبلاگم نوشته ام که اگر دلت خواست می توانی در وبلاگم بخوانی.
|
Reza
پنجشنبه 13 دي 1386 - 2:26
|
اول اینکه اون آقا خبرنگارو باحال گفتی و دومم اینکه همین معلمای نکته سنج رو داشتی که شدی امیرقادری دیگه . معلمای ما از این حرفا نمیزدن . یه معلم دینی داشتیم سال دوم راهنمایی یه ژیان داشت ، پارکش کرده بود دم در خروجی مدرسه که به کوچه باز میشد . زنگ آخر معلم نیومده بود و کلاس ما تعطیل شده بود ، چندتا از بچه ها ژیانه رو بلند کردن گذاشتن اونور کوچه و همگی قایم شدیم تا واکنش معلممون رو ببینیم . اصلا نفهمید و سوار شد رفت . ( اسمشو یادم رفته ولی اگه االان هم ببینمش ازش معذرت خواهی میکنم ، خیلی اذیتش می کردیم ، اولین جلسه بعد از این ماجرا تا اومد تو ، کلاس از خنده منفجر شد و بنده خدا خودشم نمیدونست چی شده ) از این معلما زیاد داشتیم ولی مواردی مثل معلم زبان شما هیچی . شانس اینو داشتم که اولین اجرای نمایش " افرا"ی بیضایی رو ببینم . یه شاهکار اساسی . با اینکه متنش رو قبلا خونده بودم حسابی جا خوردم چون این نمایش یه چیزی فراتر از متن نمایشنامه اش بود . هنوز گیجم و نمیتونم چیزی راجع بهش بگم . موقع برگشتن تو برف تهران دو ساعت قدم زدم و بهش فکر کردم . بیضایی ده سال آرزوی به صحنه بردن این نمایش رو داشت و خوشحالم که حداقل به این آرزوش رسید .
|
خاطره آقائیان
پنجشنبه 13 دي 1386 - 2:34
|
از نو سلام به همه ی دوستای عزیزم و امیر خان گل برگشتیم و با خبر بیماری حامد عزیز روبه رو شدیم.حالم گرفته است حسابی.ایشالله زودتر خبر روبه راه شدنش رو بشنویم. چقدر دلم واسه همه تنگ شده بود واسه کافه ی عزیزم.کلی کلی حرف دارم از همه چیز و همه جا خیلی زیاد ولی الان اینقدر خستم و اینقدر چشمام دارن می سوزن که دستام اصلا توان نوشتن ندارن.به زودی خدمت خواهم رسید...تا بعد
|
فرهاد ترابی
پنجشنبه 13 دي 1386 - 12:16
|
1-وقتی در یک صبح زود برفی کلاغهایی را که از روی درخت سراسیمه می پرند و نرمه های برف را در هوا می پراکنند می بینیم باور می کنیم که هنوز زندگی جریان دارد و زور لایه اوزون به کلاغهانرسیده است. 2-آدمهایی مانند کوپولا تا چهل سالگی برای نام و نان کار میکنند و بعد از آن فقط برای من خود می کوشند.این چهل سالگی سال وحشتناکی است.هر چند کوپولا هم دیر به چهل رسبده است.ولی چقدر باید بزرگ باشی که حتی اگر مزخرف هم بسازی و تماشاچی در سینما خوابش بگیرد بعد از بیدار شدن جرات زیر سوال بردن فیلم را نداشته باشد و بگوید بله البته که من فیلم را نفهمیدم...حرفی که یک منتقد مشهور زده بود در مورد جوانی بی جوانی.... 3-رسول احدی هم رفت زمستان پارسال از مرگ رسول صحبت می کرد و امسال از مرگ او می گویند.... 4-برفهای سفید را واسطه کنیم برای سلامتی حامد آنها تازه از پیش او آمده اند.....
|
مصطفي انصافي
پنجشنبه 13 دي 1386 - 17:49
|
يه روز حال همه مون خوب مي شه... دعا كنيم... ايمان بياريم...
|
حمید قدرتی
پنجشنبه 13 دي 1386 - 19:2
|
د آقا یکی بگه حامد چشه جون به لب شدیم . خدایا خودت کمکش کن .
|
امیر جلالی
پنجشنبه 13 دي 1386 - 20:21
|
|