.jpg)
تازه اضافه شده: اول این که این قدر کامنتهای این دفعه خوب بودند که دلام میخواست برای همهشان جواب بگذارم و چند تایی هم گذاشتم ( از جمله شعر ترمز مترو که خیلی باحال بود ) اما از این گذشته و درباره پخش زودیاک از تلویزیون، پنج دقیقهاش را دیدم و حالام خراب شد. این فیلمی درباره وسواس است که با وسواس ساخته شده و این قدر بد دوبله و نمایش داده شده. شاهکار استاد پخش میشد و انگار یکی با تیغ خشک داشت صورتام را میتراشید. ضمن این که این بدترین دوبلهای بود که به عمرم شنیده بودم. نوید هم نظر میدهد لابد. و بالاخره این که افتحار میکنم. این رونوشتی است که در کامنتهایش هم آن جمله محشر جرج کلونی آمده، هم اسم هارولد و ماد و سرقت الماس و لورل و هاردی بزرگ و هم رمان جین وبستر، بابا لنگ دراز... راستی شادی بالاخره از یک فیلم خوشاش آمده و این را در روزنوشتاش نوشته...
خنده و گریه
گاهی توی یک فیلم عامه پسند، دیالوگ یا تصویری پیدا میشود که حاصل عمر و زندگی خالقاناش به نظر میرسد. عین برق میآید و میرود، اما فشرده یک زندگی است. از جمله وقتی در نسخه جدید 11 یار اوشن، جرج کلونی و جولیا رابرتز، بعد مدتها با یکدیگر رو به رو میشوند. سالها پیش زن و شوهر بودهاند و حالا رابرتز، از کلونی طلاق گرفته و با اندی گارسیا، صاحب پولدار یک کازینو زندگی میکند. بعد کلونی، توی رستوران میآید سر میز رابرتز:
زن: تو دزدی، دروغگویی...
مرد: من فقط درباره دزد بودنام بهات دروغ گفتم!... ولی دیگه قول میدم...
زن: که دیگه دزدی نکنی؟
مرد: که دیگه دروغ نگم!
شاهکار گفت و گو نویسی است. ولی آن یکی که تجربه زندگی است، این نیست. بعدش کلونی درباره مرد جدید زندگی همسر سابقاش، از زن میپرسد:
مرد: اون میتونه بخندونت؟
زن: نه... ولی گریهام هم نمیندازه.
و این تفاوت دو نوع مرد و دو نوع زندگی است و زن هم مثل همه ما، بین این دو مسیر سرگردان است. راستی فراموش کردم برایتان تعریف کنم جرج کلونی؛ آخر قصه، دخل عظیم کازینوی گارسیا را میزند و همسرش را هم دوباره به دست میآورد... اگر کازینو نداریم، در عوض اختیار آخر داستانهایمان را که داریم.
آرزوی تخریب
دیروز یک آگهی دیدم توی روزنامه با این متن: « خراب کردن خانه در اسرع وقت ». هورا. بالاخره شغل مورد نظرم را پیدا کردم. مهم نیست این کاره میشوم یا نه. مهم نیست که فرصتاش پیش میآید یا نه. به هر حال همچین کاری وجود دارد. آرزویی که از بچگی داشتیم و هیچ وقت برآورده نشد. از شکستن یک لیوان در دو سالگی شروع کنی و تا به هم ریختن کامل خانه در مثلا چهل سالگی، گیرم که کلنگی باشد... پیشرفتی است برای خودش
آخر حال
این یک بازی است، در دوره ای که بازی ها دیگر صورت خوشی ندارند. جذب نمی کنند و از همه مهم تر جدی به نظر نمی رسند. ( هیچ فکر کرده اید به شکل متناقض نمایی، بازی ها وقتی تاثیر می گذارند که اتفاقا از سوی بازیگران جدی گرفته شوند، نه شوخی؟ ) به هر حال این یک بازی است در دورانی که شبکه های تلویزیونی اطراف ما را در برگرفته اند. شبکه هایی از این سو و آن سوی اقیانوس، که تاثیرشان روز به روز بیش تر می شود. اینترنت رقیب شان هست، ولی باقی رسانه ها که کم کم در رقابت با آنتن های تلویزیونی از دست می روند و میدان را واگذار می کنند.
پس فراهم کردن مقدمات و وسایل این بازی کار سختی نیست. یک دستگاه تلویزیون می خواهد با 1000 تا شبکه ای که همیشه در دسترس اند. مشکل این جاست که باید یک یار همدل گیر بیاورید. بعد کنترل را دست تان می گیرید، دو نفری روی کاناپه می نشینید و هی کانال عوض می کنید و بعد به هر چه تصویر و صدا در این دنیاست که از طریق تلویزیون پخش می شود، می خندید. تضمین می دهم که سوژه اش گیرتان می آید، تضمین می دهم که هر لحظه چیزی برای مسخره کردن و دست انداختن وجود داشته باشد. اگر این کاره باشید. اگر برادری پایه، مثل وحید داشته باشید!
فرق نیمرو
دیروز همین جور اتفاقی دیدم که در یکی از مجموعه های تلویزیونی سیما، یک نفر دارد تخم مرغ می شکند نیمرو درست کند. حالم بد شد. توده تخم مرغ ها را می ریخت کنار هم و ظرف، پر از روغن بی حالی بود؛ جوری که از نیمرو متنفر می شدی. سفیده های نپخته همین جور این ور و آن ور می رفتند. بعد یادم افتاد به مثلا هزار دستان. وقتی داود رشیدی اگر اشتباه نکنم، برای خودش نیمرو درست می کرد. موقع تماشایش می خواستم فرش زیر پایم را لقمه لقمه کنم. بعد دیدم که اصلا فرق به همین چیزهاست. این که زرده تخم مرغ چه رنگی باشد، این که دوربین از چه زاویه ای ظرف را بگیرد، این که روغن چه قدر داغ باشد، این که فاصله افتادن تخم مرغ ها چه قدر باشد. این که چه قدر سرخ شود، چه قدر برشته شود. دیدم فرق بین فیلم خوب و بد همین است، یا حداقل این که از همین جا شروع می شود؛ آن وقت ما سراغ دلایل دیگری را می گیریم.
در حکم مسعود کیمیایی، عزت ا... انتظامی می گوید: "گوش كن بچه. چار تا چاى تازه دم. یك هشت تا تخم مرغ بنداز تو كره واسه من و این مهمونا. اونم محلى. ببین! زرده شو به هم نزنى مى خوام اونى كه مى خورم ببینم. رویت كنم. هم اش كه بزنین و جنجال تو تابه راه بندازن، جنگ زرده و كره و سفیده و نمك و دو پر گوجه فرنگى تو تابه مغلوبه مى شه و مى ذارن جلوت. كیه كه بگه محلى نیست؟"
گرفتید؟ ماجرا این است: یا بلدید یک تاوه نیمرو را درست "رویت" کنید، یا بلد نیستید.
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
Reza
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 18:15
|
با غذا زیاد حال نمیکنم ولی اون صحنه هزاردستان رو دقیقا یادمه یه احساسی تو مایه های خودت داشتم . روغنش هم چه جلز و ولزی میکرد . اسباب خنده مون رو هم که فعلا بارون به هم زده نمیدونیم باید چیکار کنیم و افسردگی گرفتم . به حامد اصغری : نمیدونم بقیه گفتن یا نه ولی لیتل میس سانشاین رو حتما ببین . موسیقی هم آلبوم جدید سلین دیون ( دو تا شو تا حالا دانلود کردم خوب بودن ) و ایرانی هم سفر به دیگر سو ( شهرام ناظری ) .
|
ايرج نويسا
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 19:30
|
امير خان سلام مثل هميشه يه يادداشت متفاوت.اما من نيمروي همزده رو ترجيح ميدم.اصلا دوست ندارم ببينم چي دارم مي خورم.همونقدر كه مي دونم تخم مرغ و روغن و كمي رب گوجه است برام كافيه.خلاصه رويت بي رويت.واسه همين فيلم سرراست و پاستوريزه هم نگاه نمي كنم.پس عشق است سينماي تارانتينو و ايناريتو وساير رفقا.شما رو هم عشق است همشهري!
امير: يه همشهري!
|
حمید قدرتی
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 19:59
|
آخ جون ، یه خبر خوب . من نفر صدم شدم و بعد از امید غیائی نوبت منه . خواهش می کنم . خواهش می کنم . ممنونم . تو کامنتهای دیروز نفر صدمی شدم . و در ضمن از خانم سوفیا متشکرم و بقیه بچه ها که از طرق مختلف تبریک گفتن به خاطر عکاسی . ولی مسئله فقط یه تشابه اسمیه بین من و دوست خوبم حمید قدرتی که امسال در مسابقات عکاسی دیجیتال نفر اول شد و از شانس بچه که بودیم هم کلاسی هم بودیم و چه مشکلاتی ، خانم معلم مان شماره گذاری کرده بود . قدرتی 1 و قدرتی 2 . ولی باز هم نمی شد چون همش شماره ها مون رو قاطی می کردیم . ولی به هر حال من نیستم .
|
امیر جلالی
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 20:18
|
نگفتم من آخر بدشانسیم؟بیا،بعد از دوبار نوشتن تا کامنتمون آن لاین شد امیرخان یه روزنوشت جدید گذاشت!!!ولی من پرروتر از این حرفام دوباره می فرستمش تا تو این یکی هم آن لاین بشه. به مصطفی انصافی عزیز:امیر سال 81 می گفت هر کسی تخصصی داره و تخصص منم تشخیص آدمای رومانتیکه و اگه ناراحت نشه می خوام بگم منم این تخصص رو دارم.از همون روزی که دیدم تو هم مثل خودم عشق درخت گلابی و میم کوچولویی فهمیدم که یه رفیق پای کار پیداکردم و وقتی کامنت گذاشتی تو وبلاگم که مواظب باش بزرگ نشی دیگه مطمئن شدم،پس می بینی که ربطی به تعداد کامنتا نداره داداشم،در ضمن چاکر امیر رضای گل و نقدای قشنگش و اون کامنتای دلبرکششم هستیم(به یاد دیالوگ مهدی فتحی خدابیامرز تو آدم برفی به ابی کپل(شریفی نیا) افتادم،یادته که رفیق؟) به سحر همایی گل:نکته نظرسنجیو که گفتی من اینطوری گرفتم که اسم همه رو به جز من آوردی تا بگی همه اینجا خوبن به جز امیرجلالی،مگه نه سحر خانم؟!!ولی ازشوخی گذشته منم کاملا قبول دارم که اینجا باصفاترین کافه ایه که تو عمرم دیدم و شماها عزیزترین رفیقام هستید واینکه کاش می شد امیر یه برنامه ای می ذاشت ارتباطمون بیشتر بشه.درضمن اون "عشق اونه که هرگز نگی متاسفم" ات کلی حال داد،هم یه مساله شخصیمو حل کرد هم اینکه فهمیدم تو هم آدم رومانتیکی هستی.خیلی خوشحالم که اینجایی و عشق اونه که هرگز نگی متاسفم. به حامد اصغری دوست داشتنی:ازاینکه مارو قابل دونستی ممنون رفیق و در مورد فیلما هم یه لیست 10 تایی می دم که هرچند قدیمیه ولی جزو بهترین فیلمای عمرمه:1-درخت گلابی(راستش من برای دیدن این فیلم عزیز مناسک خاصی دارم،بعضی وقتا دهه می گیرم و بعضی وقتا چله و فیلمو با 5نخ سیگار و یه لیوان نسکافه می زنم تورگ)2-سینما پارادیزوی تورناتوره(که معادل فرنگی درخت گلابیه)3-نفس عمیق(وای خدا،یاد تیتر نقد امیر قادری و پاراگراف آخر نقد سروش صحت تو مجله فیلم افتادم،هرکس یادشه واسه خودش یه جایزه بگیره،وای خدا)4و5-پیش از طلوع و پیش از غروب لینک لیتر6-عشق و مرگ وودی آلن7-گوست داگ جارموش(که موسیقی رپ گروه RZA اش محشره)8-DEJA VU تونی اسکات(که فکر کنم معادل فارسی اش می شه آشنا پنداری)9-سین سیتی رودریگوئز10-مخمل آبی لینچ.اینارو حتی اگه دیدی بازم ببین و اگه حالت جا نیومد بگو آدرس بدم بیای خونمون یه دست سونی 2 بهت ببازم سرحال سرحال شی. به مریم م. مهربون:تازه کار؟اگه منظورت سنته که مطمئن باش از من بزرگتری چون من 14سالم بیشتر نیست(راستش بعد از دیدن درخت گلابی دیگه بزرگ نشدم)اگرم منظورت اینجاست که خوب قرار شد غریبی نکنیم دیگه. راستی گفتی تو مدرسه لحظه شماری می کنی تعطیل شی تا بیای اینجا و کامنتارو ببینی،خوش به حالت،چون من که مدرسه می رفتم لحظه شماری می کردم بیام خونه و سر پله بشینم و چشم بدوزم به پنجره روبرو و ....،یادش بخیر،نمی دونم،شایدم خوش به حال خودم،تو چی فکر می کنی مریم خانم؟ یه تشکر ویژه هم از همه بر و بچ که با کامنتای زیادشون ثابت کردن که قدیم و جدید نداریم.یه نظر سنجی توپم دارم که می ذارم برای روزنوشت بعدی. مخلص همه رفقا.amirhoseinjalali@yahoo.com
|
سیاوش پاکدامن
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 21:48
|
دوستان شرمنده که گلویم گرفته است. این روزها مسابقات فوتبال چمنی دانشگاههای کشور در دانشگاه ما برگزار میشود و من هم وظیفه خطیر بوقچی باشی و طبل باشی را به عهده دارم و از بس که فریاد زده ام، صدایم در نمی آید. خلاصه یک جورایی جزو سردسته های تیفوسی های دانشگاه شدیم. راستی یک کمکی برسانید. با کمبود شعارهای پاستوریزه استادیومی مواجه شدیم. رفقای استادیوم باز سریعا یک کمک برسانند. **************** کاوه جان چرا ضد حال میزنی؟؟ حالا در کنار تو که داری کارهای خلاف شئون انجام میدهی، چه اشکالی دارد که ما هم برای دل خودمان قر بدهیم و لبه های کلاه شاپو خیالی مان را صاف کنیم؟؟ در ضمن .... ( اینجایش را نمیتوانم بگویم) ***************** حواستان هست که کافه بغلی دوباره با مدیریت قبلی افتتاح شده؟؟؟ بشتابید تا دوباره درش را تخته نکردند، چند تا چای هم آنطرف بزنید. ( یعنی کسی هست که نگرفته باشد که منظورم "ن. ح. ن. آباد" است!!!) *************** من نمیدانم تا کی باید دایه مهربان تر از مادر باشیم؟؟ اینکه حاتمی کیا از فلان بازیگر استفاده کند به خودی خود چه اشکالی دارد؟ باید ماند و نتیجه کار را دید. چه بسا حاتمی کیایی که با پرستویی و نصیرپور ، به نام پدر غیرقابل دفاع را میسازد، با گلزار و افشار برود در حد آژانس. در ضمن حلقه سبز هنوز جواب نداده، رضا یک کمکی کن، شاید چیزهایی در آن دیده باشی که از چشمان من پنهان مانده باشد ( هووووووووو – اشتباه نکنید، این صدای تشویق بود). **************** ساسان هم برگشت، آنهم با سرو صورت داغان، برادر، غمت نباشه، باحال و بیحال، سرحال و ضد حال ندارد، در هر صورت دوستت داریم و منتظریم که بیایی و تئوری فیلم درمانیت را همه گیر کنی، راستی در جریان مبارزاتت، فیلمِ فیلم درمانیت چه بود؟؟
|
سیاوش آقارضی
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 22:4
|
1. کارگردان های خوب حتی از کشیش ها هم کمتر دروغ می گن ... ملتفتید که ؟ خوب انگار قراره از American Beauty بنویسیم . می نویسیم. از جادوی فیلم می نویسیم که یک هفته بعد از دیدنش همراهمونه، همش بهمون یاد آوری می کنه که تو چه دنیای کوچیک با شکوهی داریم زندگی می کنیم. از کوین اسپیسی می نویسیم. از اون لبخندش آخر فیلم، جایی که انگار تمام شکوه همون دنیای کوچیکو داد توی ششهاش. همون لبخندی که ابدی شد.از ثانیه ی قبل از مرگش،وقتی زندگیش از جلوی چشمش گذشت و انگار تازه اونجا جریان زندگی رو تو همه ی خاطراتش حس کرد. تو برگهای زردی که خیابونشونو می پوشوندن..تو پوست کاغذی دستهای مادربزرگش، و تو ماشین پسرعموش و جینی...و جینی (کیف کردید وقتی اسم دخترشو دو بار گفت؟) ...انگار ما هم باید همین کار رو بکنیم...اینکه جریان نامریی زندگی رو توی همه ی عناصر ریز و درشت زندگیمون حس کنیم..مثلا توی همین آهگ یان تیرسن که الان تو گوش منه...توی اون بچه ی چهار ، پنج ساله که امروز داشت تعداد پفکهای توی بسته رو میشمرد،جای اینکه بخوردشون...توی فیلمهایی که میبینیم ، آوازهایی که میخونیم...توی شکست،تو دعواهامون...اما به قول کوین اسپیسی تو نریشن آخر فیلم ، نباید به زور به این زیباییها آویزون بشیم...باید بذاریم خودشون از سر و کولمون برن بالا...کار ما فقط اینه که سرخوشانه زندگی کنیم. آخر آملی یادتون هست؟ وقتی اون مرده دست در جیب داره تو خیابون شلنگ تخته میندازه؟ امیر اول پرونده ی "بازگشت" حرف خوبی زد : فیلم خوب داریم و فیلم بد، اما فیلمهایی داریم که این دسته بندی را در می نوردند...این از همونهاست.از اون فیلمها که آدم رو به در و دیوار میکوبند و به شدت ..به شدت صادقانه ان... رفقا .. کوبریک و لینچ و اینها کارگردانهای خدایی هستند اما...چیزی که میخوام بگم اینه که فیلمهاشون حال نمیده...بیاین با هم بشینیم یه فرانک کاپرا تماشا کنیم (راستی امیر پرونده ی فرانک کاپرا و جیمز دین چی شد؟) 2. mana ی عزیز...رفیق هاکلبری من...در مورد اون آهنگ فرانک سیناترا باید بگم،حتی نمی تونی تصورشو بکنی که چقدر باهات موافقم
|
مریم.م
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 22:36
|
سلام امیدوارم حال همه خوب باشه راستی فقط یه روز نیومدم چه خبر 123 تا کامنت (ماشاا...)و خدا کنه زیاد تر شه حرف دوستم سوفیا خانم رو گوش میکنم پیشنهاد این دفه (خدا کنه خیلی شاد نباشن) و school of rock,the devil wears prada یکی از بچه ها یه پیشنهاد عالی داد love actually به اقای امیر جلالی نازنین: حرفتون خیلی قشنگ بود به قول اقای قادری صاب کافه نکتشو گرفتم و در مورد لحظه شماری هامون من که مطمئنم در مورد خوش به حل بودنم چون اینجا رو با هیچ جا عوض نمیکنم ولی در مورد حس شما نمیدونم شاید برای شما هم یکی از بهترین لحظاتتون بود نبود؟ حرف جالبی بود (اخه من چیکار کنم وقتی حرف های اقای قادری حرف دل منه )اخه یکی از بچه ها گفت همش حرف های اقای قادری رو تایید نکنید اگر کازینو نداریم، در عوض اختیار آخر داستانهایمان را که داریم
|
امید غیائی
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 23:1
|
اول از همه میخوام به یه چیزی اعتراف کنم: من به تلویزین بین درست و حسابی ام.یعنی بیشتر سریال ها رو از دست نمیدم. میخوام در مورد این سریال جدیدی که امشب قسمت دومش رو پخش کرد یه چیزهایی بگم. ائل نقطه قوت فیلم که امیدوارم همین طوری پیش بره موسیقی خوبشه.یه حالت خاصی توش هست. ولی نقطه ضعف بزرگش بازیگر نقش "تورنگ"ه که واقعا داغونه.ببینید فن بیان این ادم در حد دانشجوهای ترم دوم و سوم هم نیست.من نمیدونم ایم انتخاب از کجا ناشی میشه ولی واقعا به کار تو همین دو قسمت ضربه زده. حالا در مورد روزنوشت جدید. 1- من واقعا مجموعه یاران اوشن رو دوست دارم.از نوع گنگستر بازیشون خوشم میاد. 2-و اما آرزوی تخریب.یادمه دفعه اولی که موزیک ویدئوی viskey in the jar رو از متالیکا دیدم با تمام وجودم دلم میخواست اونجا بودم و من هم همینطوری اون همه وسائل و از همه مهمتر دم و دستگاه رو میزدم داغون میکردم و حالش رو میبردم.(راستی متال باز اینجا نداریم؟!) تازگی هام که از وقتی دارن هتل بین المللی تهران رو تو سیدخندان خراب میکنن هر دفعه که از اونجا رد میشم یه چند دقیقه ای وایمیسم و کاررزهائیکه مشغول خرابکردن رو تموشا میکنم. البته از این خراب کردنهاییکه تو ژاپن نشون میده و ییهو ساختمون میریزه خوشم نمیاد.دوست دارم از این ماشین گنده ها داشته باشم که سرشون یه توپ بزرگه و میزنه همه چیزرو داغون میکنه. راستی تو سایت سیمپسونها یه بازی هست که پدره باید پشت یه همچه چیزی بشینه و یه ماشین که خونواده اش توش هستن رو با این پرت کنه.یادمه یه چندوقتی در گیر بازیه بودم. 3-برادر پایه خیلی به در آدم میخوره.ما که از این فقره شانس نیاوردیم. 4-آخ نیمرو رو نگو که صبحونه مورد علاقه منه با یه چند پرگوجه قرمز سفت که زیر دندونهات قرچ قرچ کنن. 5-روزنوشت قبلی به عدد خوشگل 123 رسید و این یهنی این که رکورد زدیم. فقط یک نکته: کاوه عزیز به نظرت خیلی در مورد امیرپوریا تند نرفتی رفیق؟! دوستانی که اینجا هستند میدونن که من ارادت خاصی نسبت به این ادم دارم.ولی بدون و باور کن امیر پوریا هم فیلمهای این ادم رو دوست داره و هیچوقت هم به کسی از بالا نگاه نمیکنه تا بخواد چیزی رو ثابت کنه. و یه تیکه کلام خاص برای فیلم کله "پاک کن" داره که اینجا نمیتونم بگم ولی بدون که این قضیه هیچ ربطی به متفرعنانه نوشتن نداره. من نمیخوام از نوشتنش دفاع کنم که اصلا در اون حد نیستم ولی این هم، قدری بی انصافی بود. 6-طبق معمول صفحه اصلی IMDB رو باز کردم و اول از هم یه نیگا به قسمت تولد ها انداختم که خوب خبری نبود.البته Bjork توشون بود.بعد همین طوری چشمم رو به راست گردوندم و دیدم تو قسمت تکه های فیلمنامه اش این رو نوشته: I scream. You scream. We all scream. For ice cream. وای خدا داشتم خل میشدم.با این که بیشتر کارهای جیم جارموش رو دوست ندارم ولی Down by Law رو خیلی دوست دارم.شاید هم به خاطر علاقه ام به روبرتو بنینی نازنینه که هر جا بره یه مشت ادم دیوونه رو دیوونه تر میکنه.اون جائیکه تو زندون بلوا راه میندازه یادتونه؟! وای خدا دلم میخواد دوباره ببینمش ولی..... فردا و 5:30 صبح و بیدار شدن و .............. اه لعنت به این زندگی..... همین.
|
سمیرا
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 23:4
|
آقا این هم میهن پس کی دوباره باز می شه؟ خسته شدیم از بس پشت مانیتور نشستیم و هی این نت رو وجب کردیم در حسرت یک نوشته که یه آدم "این کاره" نوشته باشه. دلم روزنامه می خواد ): دیگه دارم خفه می شم. می دونم خیلی بده آدم تاخیر فاز داشت باشه ولی این "زودیاک" عجب فیلمی بود.
|
جواد رهبر
چهارشنبه 30 آبان 1386 - 23:16
|
حامد اصغری: آلبوم جدید مارک نافلر! باز هم غرق دنیای جادوی اش می شوی! “Kill To Get Crimson (2007)” راستی یک بار سوفیا از برادران مارکس و تشابه کارهایشان با آثار بزرگِ تئاتر معناباخته (Theater of Absurd) نوشته بود. اصلا ساموئل بکت دلبستگی عجیبی به سینمای کمدی و هنرمندان بزرگ آن داشت و این ارادت بعدها خودش را در اکثر آثارش پیاده کرد: باستر کیتون را دوست داشت (برای همین در ساخت "فیلم" از او استفاده کرد.) عاشق لورل و هاردی بود که عملا خیلی نزدیک به ولادمیر و استراگونِ "در انتظار گودو" هستند. یا در رمان Mercier and Camier تا آنجا پیش می رود که خواندن این رمان بدون یادآوری از لورل و هاردی سخت می شه! البته باید بگم ها این بکت معرکه است در کمدی سیاه و گروتسک! این "فیلم" رو هم ببینید. تجربه ی عجیبیه! راستش حرف دوتا از بزرگترین سیدنی ها شد در کامنت های پست قبلی: سیدنی لومت و سیدنی پولاک. فقط گفتم بگم یعنی حواسم بود! سوفیا این سرپیکو رو با جان و دل دوست دارم... تازه "شاید شیطان" هم همین جا کنار دستمه! با "پول" هم موافقم. بی نظیره! برای رامتین ابراهیمی: لباوسکی بزرگ فیلم بزرگیه! یک بار چند کلمه ای ازش نوشته بودم اینجا! این هم ویلی نلسون: http://buddiespecial.googlepages.com/05-willie_nelson-unchained_melody.mp3 برای پیشنهاد "امید جعفری": انجمن شاعران مرده فیلم عظیمیه! ادبیات خونده ها در دانشگاههای ایران می دانند که در کلاس های دانشکده ادبیات چقدر نیازمند آدمی مثل کیتینگ هستیم. آن فریاد ایتان هاوک نوجوان در برف ها را ببینید. چقدر این فیلم دوست داشتنیه. سکانس آخرش: “Captain, O’ My Captain!” واکنش بچه ها رو مگه می شه فراموش کرد. به اویتسا افشارطوس: مرسی از خبری که دادی! خیلی وقت بود که کمین کرده بودم واسه فیلم های لویی مال. امیر جلالی عزیز: موسیقی گوست داگ بی نظیره در استفاده از رپ....
|
جواد رهبر
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 0:3
|
خب من از تخریب های پایانی کنسرت های نیروانا خوشم می آید. کوبین خودش می گفت این کار بیان لذت بخشِ احساسات غیرقابل بیان است. (نقل به مضمون) وای غذا هم که همبرگر خوردن و اسپریت زدن بر بدنِ ساموئل ال جکسون رو دیوانه وار دوست دارم. تا مدتها کار من و پدی صبحانه (البته ساعت 10 به بعد ها) این همبرگر خوردن بود... نتیجه ساخت یه صحنه غذاخوردن اساسی همینه دیگه!
|
کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 0:23
|
سیلام........... 1.حواستان هست که قضیه نیمرو صرفا غذا نیست.قضیه این است که داریم درباره یک اثر هنری صحبت میکنیم.نیمرو قاعدتا ساده ترین غذاست و این کنایه اینکه چقدر میتوانیم جزئیات نیمرو را رویت کنیم درباره خلق یک اثر حرف میزنیم.این که به قول مهدی عزیزی در نقل قولش از جیمی فاکس درباره آل پاچینو نگاهش کنیم و بگوییم.آها این خوب شد.باید کتاب مستطاب آشپزی استاد دریابندری را بخوانید و حتما عکسی را که از یک نیمروی ساده آورده ببینید.به خصوص که زیرش نوشته "دستپخت نگارنده"..این یعنی از موجودی که خلق کردیم داریم لذت میبریم.قضیه مثل سیبیل کالین فارل در میامی وایس میمونه ..... دلم نمیاد که مقدمه دریابندری بر دستور پخت نیمرو ساده را برایتان ننویسم. "میگویند در زمان باستان-یعنی دو سه نسل پیش-وقتی می خواستند قابلیت دختری را برای خانه داری آزمایش کنند،از او میخواستند که یک نیمروی ساده درست کتد.این آزمایش کاملا دقیق بود.چون که درست کردن نیمرو به همان اندازه که ساده است ظرافت و دقت میخواهد.خطر بیشتر در مدت معطل شدن تابه روی آتش و سفت شدن تخم مرغ است و البته در برداشتن تابه پیش از آنکه تمام سفیده تخم مرغ ببندد." متوجه شدید که استاد لذت درست کردن نیمرو را درک کرده و البته لذت خوردن و خوراندنش را.نکته دیگر که در همین چند خط پیدا کردم ببینید در توضیح ایران باستان چه نوشته.سراسر این دو جلد کتاب پر از این نکته سنجیهاست. 2.از من در تفریح با کانالهای تلویزیونی باحالتر سراغ داریدواولین کانال در لیست کانالهای مورد علاقه ام (حتا قبل از vh1) کانال ایران موزیک میباشد.برای خندیدن دیر نیست و آدمهایی که نمیدانند کارهای به تصور خودشان جدی چقدر میتواند برای ما مفرح باشد. 3.امید عزیزم...درست نیست که در روزنوشت امیر قادری درباره همکارش بیش از این صحبت کنم.قضیه سر این نیست که من هم به امیر پوریا ارادت دارم یا نه (که البته ندارم)...شاید اگر دوباره متنش را بخوانی و البته اعتراض من را بخوانی متوجه دیدگاهم بشوی.امیر پوریا میتواند لینچ را دوست داشته باشد یا نداشته باشد (همانطور که من هم گفتم چندان دوستش ندارم) ....اما فکر کنم در کامتنم واضح گفتم منظورم چیست. 4.عکسهای فیلم جدید پیکسار را در سینمای جهان ببینید چشمهای ربات قهرمان فیلم تکانتان میدهد.ضمن اینکه تیم برتون بزرگ غیر از سویینی تادش که باید منتظرش بمانیم قرار است آلیس در سرزمین عجایب را هم بسازد...روح برتون در داستان آلیس.چه شود...
امیر: قرار را بر این گذاشته ایم که تا جایی که می شود انتقادها، حتی درباره خودمان را در سینمای ما درج کنیم. درباره امیر پوریای عزیز هم همین طور. فقط دارم نظرم را می گویم: امیر پوریا از فیلم دیدن لذت می برد و هوش و سوادش را هم دارد. خوب هم دارد.
|
خاطره آقائیان
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 2:47
|
سلام به همه 1.از شهرزاد,اویتسا و پدرام از لطفتون ممنون.انرژی مثبت می دید به من به خدا.اما شما آقا پدرام عزیز شوخی می فرمائید دیگه!!؟آره حتما رفتین تو کار آیرونی سازی... 2.این پارت آخر روزنوشت هم که تهش بود.کلی کیف کردم.از اون جایی که این روزا همچنان در برگمان بینی سیر و سیاحت می کنم (فریاد ها و نجواها,Smile of The Summer Night و The Serpent's Egg)همین شد که تا عنوانش رو دیدم یادم به این فیلمه افتاد:The Serpent's Egg ولی من به این معتقدم که نیمرو درست کردن آنقدر ها هم کار آسونی نیست.کلی نکته داره.تازه موقع درست کردنش باید ذائقه ی آن که می خواد بخوردش رو هم در نظر گرفت.ته دیگ داشته باشه یا نه؟زردش پخته باشه یا نه؟زرده رو سفیده پخش شه یا نه؟ نکتش رو گرفتید!!؟ 3.ضمنا Satricon هم از اون فیلماست.چه میکنه این فلینی!معرکس پسر.مخصوصا اون سکانس اولی انقدر باشکوه که نگو... 4.نمی دونم چرا هرچی منتظر شدم کسی از سه گانه ی کیشلوفسکی چیزی نگفت.سفیدش که آخره آخرشه.مخصوصا soundtrack اون که دیگه مرگ نداره.مو به تن آدم سیخ میشه..آبی و قرمز هم همین طورن... 5.جواد جان هر بار از کویین می گی درد دل ما رو تازه می کنی ها!(این درد از اون درداست که با تمام وجود به استقبالش می رم)آهنگ The Show Must Go On که از اون... داشته باشین: Empty spaces - what are we waiting for Abandoned places - i guess we know the score On and on Does anybody know what we are looking for Another hero another mindless crime Behind the curtain in the pantomime Hold the line Does anybody want to take it anymore The show must go on The show must go on Inside my heart is breaking My make-up may be flaking But my smile still stays on Whatever happens i'll leave it all to chance Another heartache another failed romance On and on Does anybody know what we are living for I guess i'm learning I must be warmer now I'll soon be turning round the corner now Outside the dawn is breaking But inside in the dark i'm aching to be free The show must go on The show must go on - yeah Ooh inside my heart is breaking My make-up may be flaking But my smile still stays on Yeah oh oh oh My soul is painted like the wings of butterflies Fairy tales of yesterday will grow but never die I can fly - my friends
|
سوفیا
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 3:4
|
برای این باران مدام و تنهایی و افسردگی و تنهایی , شعری از ژاک پره ور: (فقط حیف که نیمی از زیبایی و ضرباهنگ اصلش در ترجمه از دست می رود) «صبحانه» "dejeuner du matin" قهوه را در فنجان ریخت شیر را در فنجان قهوه ریخت شکر را در شیرقهوه ریخت با قاشق چایخوری آن را هم زد شیرقهوه را نوشید و فنجان را کنار گذاشت بی آنکه با من حرف بزند سیگاری روشن کرد دودش را حلقه کرد خاکسترش را در زیر سیگاری ریخت بی آنکه با من حرف بزند بی انکه به من نگاه کند ازجا برخاست کلاهش را بر سر گذاشت بارانی اش را پوشید چون باران می آمد و رفت زیر باران بی هیچ کلامی بی انکه به من نگاه کند و من سرم را در میان دستانم گرفتم و گریستم.
|
خاطره آقائیان
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 12:16
|
دوستان عزیز از بند یک کامنت قبلی ام امروز هم با مطلبی راجع به"شیر ها در پوست گوسفندان" شامل مصاحبه با رابرت ردفورد در خدمتم.قربان همتون
|
ندا ميری
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 12:30
|
به حامد اصغری: "شبهای کابیریا" اگه گیرت بیاد یک اعجاز تمام عیار در انتظارته. من در بدترین شرایطی که فکرش را بکنی نشستم و زندگی کابیریا رو زیر و رو کردم و اتفاقا فیلم سراسر تلخیه و اصلا هم یک پایان خوش و خرم در انتظارت نیست. اما شادمانی و سرخوشی کابیریا در تمام سکانس های فیلم و از آن مهمتر شکوه نگاه و نیم لبخندش در انتهای فیلم انقدر عظیمه که من به قدرت درمانی اش ایمان دارم. میس سان شاین کوچولو و بوی خوش زن را بچه ها پيشنهاد دادن. من هم تاييد مي کنم. اما " الیزابت تاون" و "محرمانه لس آنجلس" هم از ان فیلمهای سرحال اساسین که الان خیلی فاز می دن. (وای عاشق دیالوگ نهایی محرمانه لس آنجلسم!) البته اين آقاي کارگردان (Curtis Hanson) دوتا کار ديگه هم داره که من کلي پايه ام و همين روزها بحثش رو مي کنيم. پيشنهاد مريم رو هم از دست نده که " Love actually " حسابي معرکه است. سياوش هم که از Scoop گفت و کار تمام! اگه ديدي و خوب نشدي ديگه اميدي نيست! وای راستی "Out of sight" بزن .... قول می دم بعدش معلق بزنی! به حنانه عزیز: دلتنگی ها کم کم داره زیاد می شه ها.... دختر جان ما همین گوشه کنار هاییم ... نمی آیی چرا؟ بابا دست سحر (و البته خاطره را) بگیر، بیایید تهران ... قدم شما روی چشم ما، یک کم شیطنت کنیم... مانا، سحر و کاوه: "آنها به اسبها شلیک می کنند؟ مگه نه؟" ، شاید تا امروز دیدن هیچ فیلمی برام به این اندازه سخت نبوده. دقیقا توصیف مانا عالیه. دربه در هوای تازه ای. تلخی اش خفه ات می کنه و با تمام این حرفها من هستمش. با تمام سیاهی آشکارش. بدو، بدو، بدو و انگار از رسیدن خبری نیست. نمی خواهم بگم از دیدنش ذوق مرگ شدم اما واقعیت اینه که حالا حالا ها همین تصویر های گزنده روبروی چشمام رژه می رن. روی پا تا مرگ که شاید برای خیلی هاشون تنها انتخاب و بهترین انتخابه. جین فانداش بی نظیره. کوتاه نمی آید، کم نمی آره و ... تازه بعد از تمام این امیدواری های باشکوه، واقعیت ماجرا چنان سیلی محکمی به صورتش می زنه که جز گذشتن و رفتن گریزی نیست. تمام فیلم در انتظار رستگاری نشسته ایم و از رستگاری خبری نیست؟! دقیقا پارادوکس عظیم فضای فیلم که در یک محیط پر زرق و برق مملو از موسیقی و رقص، اندوه و درد و مصیبت اینهمه آدم از هر جنس و ژانری خودنمایی میکنه، بعد از دیدن اش خرخره تماشگر را هم می گیره. "آن بالا نشسته چی کار می کنه؟ آخه خدایی که نمی توانه یک سگ لامصب را خفه کنه تا مستاجر ها یک کم بخوابن، به چه درد می خوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " حضور جین فاندا تمام و کماله! سوفیا جان: هانا و خواهرش را ندیده ام. از آشنایی مصطفی جوادی با وودی آلن گفتی. قطعا شوخي کردی نازنين. فقط همین که وودی آلن برای مصطفی جوادی مثل مرجعه. بیشتر از نصف ارجاع های سینمایی و غیر سینمایی اش را به وودی آلن میده.... بخواهد شروع کنه از تمام شدن خبری نیست ها، فقط صوفیا دم دست باشه که ترمز دستی را بالاخره بکشه. www.Alphabet.blogfa.com
|
منگ
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 12:45
|
در مورد نیمرو ....مدت هاست که نیمرو هام یا خیلی شل ان یا خیلی سفت ان ، از روزی که خروسمون قوقولی قوقو کرد ... سینه اش سفت شد و دم در آورد ...بالغ شد و پریدن یاد گرفت ...از روزی که جلو مرغا واسه من لات بازی در آورد .... تخم مرغ محلی نخوردم ... فکر کنم از همون روز بود که نیمرو هام بین دو لحظه ی تخمی (فکر کنم گذشته و فردا ...!) علاف شدن ............. یه چیزی رو بگم که همینطور گیر کرده به حلقم ... جواد آقای رهبر در مورد بکت گفتند و اینکه وام دار کمدین های سینمای صامت بوده و از باستر کیتون استفاده کرده و تعلق خاطری به لورل و هاردی داشته که ولادیمیر و استراگون خیلی شبیه به این دو هستند ...............هووم ... این رفت درست چسبید به حلقم ، یعنی نتونستم پایینش ببرم تا بعد هضمش کنم ، یعنی واقعاً میشه ولادیمیر و استراگون رو همون لورل و هاردی دونست ، یا حداقل شبیه اونا ... من بکت و در حد چند نمایشنامه می شناسم ، و ادعایی در این مورد ندارم ، لورل و هاردی رو هم در حد تلویزیون می شناسم که به نظرم کفایت می کنه ، ولی ... فکر می کنم "در انتظار گودو" رو می شناسم ! ، و نمی تونم ... نمی تونم تشابهی بین دی دی و گو گو ، و لورل هاردی پیدا کنم .... تشابهی هست ، اما در حد تصادم ، ذات خنده ، اینکه اونجا ما می خندیم ، اینجا هم می خندیم ، نه ، شیفته ی "در انتظار گودو" نشده ام (که البته شده ام) و می دونم از چه چیز دفاع می کنم ، جواد آقا ... حیفه ، واقعاً حیفه استراگون شبیه هاردی بشه و ولادیمیر شبیه لورل ... اون دوتا زوج کمدین خوبی بودن ، اما دی دی و گو گو ، خیلی ان ، خیلی ، خیلی ان ..... مدتها پیش بخشی از نمایشنامه رو جدا کردم که شاید یه روزی یه جواد رهبری باشه و یه حرفی بزنه و من مجبور بشم زر بزنم ، فکر کنم مربوط به همین بحثیه که بین ما هست ، اینکه اینجا می خندیم ، به اینکه ولادیمیر احمقه ، و استراگون یه کمی عاقلتر ...... شاید جواد آقا بگه که "حرف منم همینه که یه جاهایی شبیه ان " منم می گم جواد جون ، درسته که شبیه ان ، اما اونقدر مهم نیست که اسم این دو تا رو کنار هم بیاریم و گند بزنیم به خودمون ... ملتفت موضوع که می شین ... اگه می خوای بگی که این چهار تا به همدیگه شبیه ان ... یه جوری بگو من نشنوم ..... آخره این صحنه رو داشته باشین که استراگون می گه ...(دی دی سنگین ... شاخه شکست ... دی دی تنها ... در حالی که __) این {در حالی که__} .... آخه چرا اینکارو می کنی لامصب ... -______________________________________________ ولادیمیر : حرفی باهات ندارم استراگون : {گامی به جلو بر می دارد} عصبانی شدی؟ {سکوت} من رو ببخش.{سکوت . استراگون دستش را بر شانه ی ولادیمیر می گذارد} بیا دی دی {سکوت} دستت رو بده من . {ولادمییر نیمه برگشته.} من رو بغل کن ! {ولادیمیر محکم ایستاده} لجبازی نکن ! {ولادیمیر نرم می شود . یکدیگر را در آغوش می گیرند . استراگون خود را عقب می کشد.} بوی گند سیر می دی ! ولادیمیر : به خاطر کلیه ام می خورم .{سکوت . استراگون به دقت درخت را نگاه می کند} حالا چی کار کنیم ؟ استراگون : انتظار. ولادیمیر : آره اما هنگام انتظار . استراگون : چطوره خودمون رو دار بزنیم ؟ ولادیمیر : همم ، باعث نعوظ ما می شه. استراگون : {کاملاً هیجان زده} نعوظ ! ولادیمیر : با چیزایی که دنبالش می آد . هر جا هم بریزه ، مهر گیاه در می آد. برای همینه که وقتی اونا رو می چینی ناله می کنن . این رو نمی دونستی ؟ استراگون : بیا فوراً خودمون رو دار بزنیم. ولادیمیر : از یه شاخه؟ {به سمت درخت می روند} بهش اعتماد ندارم. استراگون : همیشه می تونیم امتحان کنیم. ولادیمیر : برو جلو استراگون : بعد از تو. ولادیمیر : نه نه ، اول تو . استراگون : چرا من؟ ولادیمیر : تو از من سبک تری استراگون : دقیقاً به همین دلیل! ولادیمیر : نمی فهمم. استراگون : عقلت رو به کار بنداز ، نمی تونی ؟ ولادیمیر : {ولادیمیر فکر می کند ، سر انجام} سر در نمی آرم. استراگون : قضیه اینجوریه {فکر می کند} این شاخه ... این شاخه ... {خشمگین} کله ات رو به کار بنداز ، نمی تونی ؟ ولادیمیر : تنها امیدم تویی. استراگون : {با تلاش} گو گو سبک ، شاخه نشکست ، گو گو مُرد ، دی دی سنگین ، شاخه شکست ، دی دی تنها . در حالی که _ _________________ www.dumb.blogfa.com
|
ساسان.ا.ك
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 13:51
|
سلام. كامنت نصفه و نيمه خودم رو ديدم و حالم بدتر شد. بي خيال دوباره از اول ميفرستم. سلام. دلم نمي خواست بيام وكامنت بنويسم ولي گفتم اگه نيام همه ميگن نكنه اين ساسان بد مشهدي بوده كه ميل زده و... اصولا وقتي سرخوش نيستم سعي مي كنم سرخوشي بقيه رو خراب نكنم. ولي چه كنم كه جاي ديگه اي ندارم كه حرفاي دلمو بزنم. 1)به قول اميرخان يه روزايي روزگار تو پك و پوز آدم مي زنه و اينجاست كه بايد مسير زندگيتو عوض كني ( نقل به مضمون ). حدودا شهريور ماه بود كه اينو نوشته بود. خيلي اين حرفش به دلم نشست. آخه زماني بود كه روزگار تو پك و پوزمن زده بود بدجور. واسه همين همه چيزرو ول كردم و رفتم خواف ( شهر محل سكونتم ) . ميخواستم مسير زندگيمو عوض كنم. تا حدودي هم اين كارو كردم. ولي چه كنم كه همش تو اين حول و ولا بودم كه شايد خوب ايستادگي نكردم و مبارزه نكردم و خلاصه خيلي زود عقب نشيني كردم. سه ماه صبر كردم. چند روز پيش دوباره اعلام جنگ كردم ( علاقه زيادي به جنگ برعليه سرنوشت محتوم خودم دارم). رفتم جلو. با غرورشمشيرو كشيدم . هي داد زدم نفس كش ولي كسي نيومد جلو. سرمو آوردم بالا ديدم لينجانها محاصرم كردن ( حالا كه بخندين وقت گريه هم ميرسه ). فهميدم اصلا مسير مبارزه رو اشتباهي انتخاب كردم. دوباره شكست خوردم. دوباره روزگار زد تو پك وپوزم. شدم محصول دنياي اطرافم. دو روزه كه دارم از خودم مي پرسم بيشترشبيه كدوم يكي ازشخصيتهاي فيلمهام؟ شبيه توتوي سينما پاراديزو؟ شبيه حامد شب يلدا؟ شبيه ريكوي فيلم سزار كوچك ؟( اونجايي كه ميگه خدايا اين بود عاقبت ريكو؟) شبيه تراويس؟ نه هيچ كدوم.بايد بيشتر فيلم مي ديدم تا اينجوري گيرنكنم. فكر كنم بيشتر به حميد هامون شباهت دارم. آره. اصلا دارم يه دوره حميد هاموني رو سپري مي كنم . فقط حيف كه نتونستم يه تفنگ گير بيارم! ولي چرا علي عابديني نمياد؟ كسي ميدونه سرنوشت حميد هامون پس از اينكه علي عابديني نجاتش ميده چي ميشه؟ اصلا شايد همون زمان مرده بود. آره اگه مرده باشه بهتره. اينجوري ديگه لازم نيست برگرده و تو خيابوناي مشهد قدم بزنه و با خودش بگه آره اينجا خيابون عطاره خود خودشه. يا اينجا ميدون احمد آباده. همونجايي كه احساس مي كردم تو بهشتم همونجايي كه تحت تاثير نشانه ها ي كوئيليو قرار گرفته بودم. يا اون پل خيابون احمد آباده همونجايي كه احساس كردم ديگه سرگيجه ندارم. يا اينجا بلوار فردوسيه همونجايي كه تصادف كردم همونجايي كه همه بدبختيها ازاونجا شروع شد. كاش فيلمهارو هنوز با ويدئو مي ديديم. اينجوري مي تونستيم دكمه برگشت رو بزنيم. آره دوستان همه چي خراب شده. دوباره بايد برم خواف. اوضام بيته. يعني خيته. پس كي به من ميگه ((بابا جون جوني غذاي مقوي بخوري ها))!!! ديگه مشهد شهررويايي دوران كودكي من ( شهر سيمپسونها اسمش چي بود؟) تموم شد. ( يادمه هر بار كه واسه مسافرت مي اومديم مشهد و خونه فك و فاميل، موقع برگشتن گريه مي كردم ولي يه جوري گريه مي كردم كه مامان و بابام نفهمن.) يكي نيست به اين روزگار بگه بابا ديگه واسم پك وپوز نمونده بس كن ديگه. آره ميرم خواف. مي دونين يه خواهركوچيك دارم كه هنوز سن وسال زيادي نداره. بايد برم پيشش. بايد بخندونمش. وقتي مي خنده حالم خوب ميشه. چون خنديدنش خالصه. ناب و كميابه مثل طلا. ( جيمز استوارت تو فيلم خم رودخانه ميگه : حاضر نيستم بخاطر طلا خيلي چيزارو خاك كنم. من باهاش موافق نيستم. اون معني طلا رو نفهميده بود وگرنه حرف امرسون رو گوش مي كرد.). آب و روغن قاطي كردم. شايد هم كارت سوختم تموم شده. ولي دوستان من هنوز زندممممممممممممممممممممممم . اينو پاپيون گفته بود. ميرم چند تا كيسه درست كنم. منتظر پنجمين موج ميشينم بعد خودمو ميندازم تو آب. دوباره ميام . ميام دوباره مبارزه كنم. ولي ميرم با يه كسي مبارزه كنم كه سامورايي باشه. هر چي باشه سامورايي از آپاچي بهتره. 2)يه مدت ميخوام خودم باشم. ميخوام سعي كنم روح خودمو تيكه پاره كنم و اون قسمتهاي گنديده رو بندازم بيرون ( چقدر به اين جيمز استوارت تو خم رودخانه گفتن : يك سيب گنديده بقيه سيب ها رو هم خراب مي كنه. و اون همش مي گفت : آدم كه مثل سيب نيست ). حالا مي فهمم مكافاتي كه راسكولنيكف كشيد بخاطر چي بود. قتل؟ شوخيتون گرفته؟ اونجا ايرانسل جواب نميده. واسه همين ميل خودمو ميزارم . التماس دعا دارم دوستان. Sasan_amirkalali@yahoo.com
امیر: سفر به خیر برادر. خدا پشت و پناهت. زیاد هم دلگیر نشو. آدمها همین جوری بزرگ میشن.
|
alireza
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 14:8
|
حرف american beauty که می شه اونجا که دختره می گه دفعه اولمه چشما و طرز خیره شدن کوین اسپیسی را نمی تونم فراموش کنم. از اون یه لحظه هایی که یه زندگیا زیرا رو می کنه.
|
شهرزاد آریانا
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 14:46
|
نمی دونم چند نفر از بچه ها تن تن رو می شناسن؟! تن تن و سگ باوفاش میلو. ولی می دونم که افراد زیادی با داستانهای تن تن زندگی کردن. با تن تن ماجراجو شدن. زخمی شدن. روی ماه قدم گذاشتن. عصای پادشاه رو از دست شورشیا نجات دادن و کل دنیا رو گشتن! من خودم یکی از اونها هستم!
|
رضا
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 14:55
|
"شنبه ها از نوع شروع کردنی ابدی " * 1- این شماره ی شهروند امروز را به خاطر اینکه پرونده ی لینچ داشت ، خریدم . مطلب امیر پوریا که به هر حال نظرش برایم مهم است و نقد هایش را قبول دارم ( داشتم ) را زودتر از همه خواندم و ...... به قول کاوه این اولین بار نیست که جناب پوریا مردم ایران را به کج فهمی و حتی نفهمی متهم کرده ! اینکه اولش می نویسد خیلی ها زنگ می زنند و می پرسند مثلا مالهالند درایو موضوعش چه بود و چه پیامی داشت و ..... که به نظر ایشان کار بسیار نا پسند و زشتی است را با آخر نقدشان که می نویسد : "واقعا فیلم های او چه ایده و آموزه انسانی ، اخلاقی ، روانشناختی را منتقل می کند ؟ " و در جایی دیگر می گوید : " آیا لینچ اصرار شیدیدتری ندارد که هیچ مفهموم و مایه ی قابل تشخیصی را به بیننده منتقل نکند ؟ " مقایسه کنید ! و بعد از تمام این ها نتیجه می گیرد و می گوید : " پس چه تلاش عبثی است که می کنیم تا فیلم هایش را مظهر ضدیت با سرگرمی و و حرکت به سوی اندیشه و اینها بخوانیم و بداینم ؟ " اگر نقد های قبلی امیرپوریا را نخوانده بودم واقعا شک می کردم به اینکه او تا به حال فیلمی از لینچ دیده باشد . آخر چگونه می شود لینچ که در هر بار دیدن فیلمهایش کلی نکته های جدید در فیلمش می بینیم ، را به سخت کردن الکی فیلم هایش متهم کرد ؟ به هر حال با اینکه از پرونده ی امیرپوریا در مورد ایناریتو و سه گانه اش خیلی خوشم آمد و پیش از آن هم نقدهایی خوبی ازش خوانده بودم ، فکر می کنم در نگاهش به لینچ خیلی بدون دلیل ، حرف هایی زده که آدم را به خنده می اندازد و در آخر با این همه بگوید از سینمای لینچ خوشم می آید و کلی پیشنهاد هم برای لینچ شناسی بدهد ! و اینکه خیلی بد است کسی خودش در آموزشگاه های هنری درس بدهد و بعد در اکثر مقالاتش جوانانی که در آموزشگاه ها سینما می خوانند یا داشنجوی سینما هستند را مسخره می کند ! ( شرمنده امیر خان ، به قول کاوه زیاد جالب نیست در اینجا از نوشته ی یک منتقد بد گفت ، اما ادم گاهی از بعضی که زمانی بسیار قبولشان داشته چیزهایی می بیند که نمی تواند تحمل کند . اگر امیر پوریا وبلاگ یا سایتی داشت حتما این ها را انجا می گفتم تا حد اقل نظرم را به خودش گفته باشم اما …. ) 2- تعدا کامنت های روزنوشت قبلی به 123 رسید ! فکر کنم حد اقل ده نفر جدید به کافه اضافه شدند که این هم بی سابقه بوده . کلا همه چیز این روزها بی سابقه است ! به هر حال امیدوارم تمام آنهایی که نوشتند برای اولین بار است در اینجا می نویسند ، بیایند تا بفهمند بهشت کجاست ! 3- به اینکه چرا حلقه ی سبز این همه موسیقی و اسلوموشن و اینها دارد خیلی فکر کردم . نمی دانم چه طور یاد در حال و هوای عشق افتادم . اصلا قصد مقاسیه را ندارم اما به نظرم ، این همه حجم موسیقی و ریتم کند بالاخره معنی پیدا خواهد کرد . یعنی امیدوارم پیدا کند . امیدوار! 4- سیاوش ، پسر در ورزشگاه که شعار پاستوریزه نداریم ! آن ها هم که می دیدی در کارتون قوتبالیست ها ، طرفدار آن تیمه می گفتند همه در دوبله سانسور شده بود و گرنه آنها هم به زبان ژاپنی با اقوام داور صحبت می کردند . به هر حال اگر دیدی داور اشتباه خیلی بدی کرد و دیگر نتوانستی تحمل کنی بگو :….. ( اگر فکر کرده اید می گویم و از خطوط رد می شوم کور خوانده اید !) 5- در روزنوشت قبلی ، کسی کامنت گذاشته بود که اینقدر حرف های امیر رو تایید یا رد نکنید ، سعی کنید در کامنت هاون ایده داشته باشید و بحث های مختلف بکنید ! به نظرم حرف جالبی بود ، برای همین این بار سعی کردم زیاد به روزنوشت توجه نکنم ، برای همین کامنتم اینقدر آبکی شد ! ( در اینجا اشک از چشمانم سرازیر شد و سیاوش را محکم بغل کردم . ) * این تیتر نام یکی از فصل های چاه بابل رضا قاسمی است که البته من جسارت کردم و روز هفته اش را عوض کردم ، چون روز شنبه با دو ، مهدی پور امین و خاطره آقائیان کلی صحبت کردم و حسابی سر کیف آمدم ! یا حق
|
پوپه میثاقی
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 14:55
|
بچه ها: جمعه 2آذر- شبکه3- ساعت22:20 "زودیاک" دیوید فینچر
|
کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 15:37
|
قرار نبود قضیه را کشش بدم.اما فکر میکنم امید و امیر نگرفتند.من فقط درباره نگاه امیر پوریا -در چند مطلبی که از او خواندم- در مورد یک سوژه خاص اعتراضم را گفتم و هنوز به اعتقاد من متفرعنانه است.من نه درباره هوش و سوادش و نه درباره لذت بردن یا نبردنش از فیلم دیدن چیزی نگفتم....احترامش هم واجب است.ادامه ندهید تو رو خدا.خوبیت ندارد.
|
امیر جلالی
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 16:11
|
سلام رفقا،اول یه چیزی درباره مطلب کاوه اسماعیلی عزیزم بگم،من کاملا حسی رو که بعد از خوندن مطلب امیر پوریا بهت دست داده درک می کنم ولی می خوام یه قصه دراین مورد برات بگم که شاید واست جالب باشه،من پوریا رو بجز دوسه بار و ازدور ندیدم ولی بعداز خوندن مطلب شهروندش بهش sms دادم و نظرمو گفتم،اونم به من زنگ زد و با اینکه منو یادش نمی اومد کلی ازم تشکر کرد(نه از نظرم که از نظر دادنم)و تازه حرفا و قرارای دیگه ای هم باهام گذاشت.به نظرمن تواین بساط گندی که دوروبرمون پهنه و رفیق زیرآب رفیقو می زنه همچین آدمی با همچین اخلاقی هرچی که باشه متفرعن نیست،قبول نداری رفیق؟ سحرخانم عزیز حتما فهمیدی که اون قضیه رو به شوخی گفتم و منم کاملا می دونم که اینجا همه رفیق روزهای خوب و رفیق خوب روزهان. به جواد عزیز،آره داداش خیلی هم بی نظیره،کلی وقته دارم دنبال mp3 کارای rza می گردم و نمی یابم،سراغ داری ماروهم دریاب رفیق. وبه مریم خانم گل(توهم می تونی واسه خودت یه پا میم باشی ها،حواست هست؟)من فقط به خاطره بودن اون قضیه دلخوشم والا نمی دونم که اصلا چی شد اون کوچه آدماش کجان خدا می دونه...می فهمی که؟ وبه رئیس،امیرجان!واقعا دیالوگ محشری اه،تازه داریم راجع به دیالوگ نویسی تویه فیلم جریان اصلی حرف می زنیم ونه یه فیلم اقتباسی از شکسپیر و اینا،سینمای ما هم هست اون وقت... مخلص همگی و یاعلی.
|
امیر جلالی
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 16:33
|
وقایع نگاری یک سوتی! این تشابه اسم دوتا مصطفی ها هم واسه خودش معضلی شده ها،راستش تو وبلاگ ما هم مصطفی جوادی کامنت گذاشت هم مصطفی انصافی،ولی ما این دوتا عزیزو قاطی کردیم،خلاصه بدینوسیله به اطلاع می رساند اون قضیه بزرگ نشو و اینا مال م.جوادیه ولی من مطمئنم که م.انصافیم نظرش همینه. ما که چاکر هردوتاشون و بقیه هم هستیم،شرمنده و بای.
|
ehsan
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 18:32
|
دیالوگ ماندگار : تو این دیار برد با اوناییه که فقط و فقط از مخشون کار می کشن . بخوای از دلت مایه بذاری ، سوختی . (آدم برفی- داوود میر باقری) کاش از غذا خوردن های ماهی ها عاشق می شوند می نوشتی اون که تصویری تر بود . کلا یه چیزی می گم ناراحت نشی شما ها گیر دادین به حکم و همه اش ازش دیالوگ می نویسین شاید چون فیلم به جز دیالوگ هیچ چیز دیگری ندارد تازه دیالوگ هایش هم چنگی به دل نمی زنند کسانی که از حکم را تحسین کردند مقصرند چون باعث شدند کیمیایی فیلم ضعیفی به نام رییس بسازد اینطور نیست ؟
|
محمد
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 19:34
|
بي ربط: مصاحبه حميد هامون! را با مجله سينماي پويا از دست ندهيـــــــــــــــــــــــــــــــــــد.
|
ايرج نويسا
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 20:39
|
به جان شما نباشد به جان همان دوست فقيد كارگردانمان(خودت مي تواني نام هر كدام از كارگردانهاي مرحوم را كه دلت خواست بياوري)از آن "يه همشهري!"كه براي يادداشت من نوشته بودي خيلي افسرده شدم.شده عين جمله آن جغد بينواي كارتون چوبين كه مدام مي گفت:"يه خبر بد!"
|
حنانه سلطانی
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 22:25
|
"زندگی تنها تا پیش از هر تصمیمی جاری ست." می دانید این جمله را از کجا آوردم. همین جوری هوس کردم بنویسمش. کمی هم به یک ذهن بیمار فرصت دهید! در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
|
سمیرا
پنجشنبه 1 آذر 1386 - 23:19
|
آقای جلالی خیلی ذوق کردم که تو لیستتون "عشق و مرگ" وودی آلن رو دیدیم. وای فوق العاده است. من عاشق نمایش آموزنده و معجزه آخرشم.
|
صوفیا نصرالهی
جمعه 2 آذر 1386 - 1:37
|
1)مطمئنم بیشترتون این تجربه را داشتید که زمانی دلتون خواسته چیزی بگبد یا بنویسید و خلاصه حرفی داشتین که یکی زودتر از شما گفته و راحتتون کرده!الان که کامنت کاوه اسماعیلی عزیز رو خوندم دقیقا همین حس رو داشتم!کتاب مستطاب آشپزی نجف دریابندری که به کمک همسرش فهیمه راستکار نوشته و تدوین کرده در حد یه شاهکاره!دقیقا بخش آخر روزنوشت امیر منو یاد اون کتاب انداخت و البته چند تا فیلم!"ماهی ها عاشق می شوند"دکتر رفیعی،جدا از اینکه دوستش داشته باشید یا نه(که من دوستش دارم)یکی از بهترین مصداق ها برای این قضیه ست.فیلمی که کارگردانش بلد بوده با رقص رنگ ها آدم را به اشتها بیاورد.این قضیه رویت نیمرو هم فقط به غذاها و فیلمهایی که غذا و آشپزخانه دارند برنمیگردد که!(یه چیزی میخوام بگم که کمی تا قسمتی هم ممکنه بی معنی باشه!).یه نمونه خوب"رویت نیمرو"یعنی اون نگاه و زاویه و رنگ و همه چی توی فیلم"بیل را بکش1" هست.یه وقت اشتباه نکنید بخواین دنبال سکانس درست کردن یا سرو غذا بگردین،منظورم دقیقا همون صحنه هایی هست که عروس با شمشیر گردن دشمناشو میزنه و خون قرمز می پاشه روی دیوار!فرق بین یه مردن خوب،یه کشتن خوب،یه فیلم خوب با یه فیلم بد همینجاس!اینجا که همه چیز رو با شدت رویت میکنیم.که روح اون نیمرو رو میبینیم و دلمون میخواد از جامون پا شیم و یه چیزی رو داغون کنیم.(این قسمت میتونه ارجاعی به قسمت دوم روزنوشت باشه!)اما اگه بخوایم حالا یه ذره ملایمتر و منطقی تر به قضیه نگاه کنیم یاد فیلم شکلات می افتم که هر وقت میبینم دوست دارم به همه شکلات ها و کاکائوهای دور و برم حمله کنم.اصلا جنون شکلات منو میگیره.(کسانی که کاکائو دوست ندارن،نمیدونن من چی میگم!این یه حس مختص شکلات دوستهاست!)فیلم خوب دیدن و غذای خوب خوردن لذتشون یکیه.دلیلش احتمالا اینه که نتیجه هر دو وقتی لذت بخشه که خالقش کسی هست که فهم تجربه و جسارت ابداع و هنر ریزه کاری رو با هم داشته و یه اثر هنری هم(چه غذا و چه فیلم)همینجوری به وجود میاد.یادم میاد چند سال پیش از ماهواره فیلمی دیدم که پنه لوپه کروز توش بازی میکرد و شوهرش بهش خیانت کرده بود.پس میره توی یه شهر دیگه و با استعدادی که داشته شروع میکنه به آشپزی و بعدم برنامه آشپزی برای تلویزیون.اینجوری میشه که رنگ و بوی غذاها و ادویه هاش از پشت تلویزیون همه رو جذب میکنه و....!(این همون چیزیه که ازش حرف میزنیم!) 2)راستش من هیچ وقت علاقه ی زیادی به تخریب نداشتم.حتی اگه خونه کلنگی باشه!(یاد فیلم نصرت کریمی-خانه خراب- افتادم!)اما حس تخریب رو میفهمم.باید همون حس دیدن بیل رو بکش و شنیدن اوج آهنگهای کمل و پینک فلوید باشه.نه؟! 3)دیدن برنامه های این همه تلویزیون،حتی اگه پایی مثل برادر امیر هم نداشته باشید(اینجای قصه امیر میخواسته دل ما رو بسوزونه ها!)تفریح فوق العاده ایه!معمولا هم اینجوریه که برنامه های کمدیشون بیمزه ترین برنامه هاشونه و در عوض اون برنامه هایی که قراره برنامه و مجری،حسابی جدی گرفته بشن، اوج خنده س!آدمایی که زیادی به خودشون بها میدن معمولا خنده دارن.(راستی اگه میخواین بدونین چرا وحید قادری برای این کار آدم پایه ایه کافیه یه سر به روزنوشت هاش بزنین و از اول تا آخر بخونین تا ببینین که چه نگاه تیز و زیبایی-حتی به ساده ترین مسائل-داره.این هم تبلیغ کافه وحید!) 4)اگه بخوام الان راجع به عکس این روزنوشت و اون دیالوگ محشر حرف بزنم کامنتم یه صفحه میشه.پس تو کامنت بعدی! 5)میدونم بعد از این همه مدت اصلا ممکنه بیمزه باشه ولی انقدر این روزنوشت عالی و دلنشین بود که دلم نمیاد نگم:مرسی امیر قادری به خاطر نگاهت.
|
سوفیا
جمعه 2 آذر 1386 - 3:39
|
if you love a man`s garden ,so it means that you love the man serpico
|
مریم.م
جمعه 2 آذر 1386 - 7:16
|
سلام اقاي اميد غيائي چرا متال باز نداريم يکيش من اگه کس ديگم هست بگه راستي هميشه دوست داشتم توي کنسرت هاي نيروانا باشم و يا جزو گروه انها باشم تا بتونم گيتار رو له و لورده کنم اخ جون, هورا,راستی امشب صد فیلم میخواد زودیاک بده دیشب که داشت بارون میومد خیلی دوست داشتم برم زیر بارون و راه برم که میدونین یاد چه کسی افتادم یاد ایدا توی نفس عمیق راهپیمایی های طولانی مدتش که یادتونه بعدشم صبح نشستم تیکه ی فوقالعادشو دیدم اره اقای امیر جلالی نکته ی حرفتون رو گرفتم چی کار کنم خدایی طاقت این حرفا رو ندارم ولی به نظر من داستان فیلمه که دیالوگ های فیلم اقای کیمیایی رو می سازه(از فیلم عالی حکم که معلومه )اگه اقا احسان عصبی نشه(نظر شما هم قابل احترام)و اخ خانم صوفیا نصرالهی چه فیلم هایی رو گفتید مخصوصا شکلات
|
خاطره آقائیان
جمعه 2 آذر 1386 - 10:42
|
آقای قادری گویا دوتا از کامنت های من نیست شده خبری بدید اگر نرسیده بازم بنویسم بدم بیاد.یکی پنجشنبه حدود 2.5-3 صبح.یکی هم پنجشنبه 12-12.5 ظهر.=((
امیر: پیداشون کردم و با کامنت مصطفی و خانم سوفیا دوباره گذاشتم.
|
wc
جمعه 2 آذر 1386 - 13:20
|
سلام امیر خان اوضاع ردیفه؟ نمی شناسیم . من هم تورو نمی شناسم جز با نقدهات یه سر به بلاگم بزن اگه خوشت اومد خبرم کن فیلم نامه می نویسم ولی فعلا متنهای کوتاه می نویسم اگه از نوشته هام خوشت اومد بهم خبر بده شاید بتونیم یه همکاری خوب داشته باشیم نخند! شاید مثل بقیه یه ادم معمولی باشم با کلی رویا شاید هم یه نابغه یا شاید هم یه احمق.
امیر: آقا سر زدم و این شعرت را خیلی بودم. رفقا هم بخوانند و از دست ندهند. برایمان بنویس باز هم برادر:
۲۰۰۰۰ تومان رقم زیادی نیست
برای کشیدن دستگیره ترمز اظطراری قطاری
که زیر ان نوشته
در صورت استفاده غیر ضروری
۲۰۰۰۰ تومان جریمه می شوید
و من به پسری
۹
۱۰
۱۱
.
.
۲۳
.
می اندیشم که
همیشه پر از تمنای کشیدن دستگیره ترمز اظطراری قطار بود
اری که
۲۰۰۰۰ تومان دیگر رقم زیادی نیست
برای مردی ۴۰ ساله
که به یاد
کودکیش
جوانیش
دستگیره ترمز اظطراری قطار را بکشد
که او ۲۰۰۰۰ تومان پول دارد
|
نويد غ
جمعه 2 آذر 1386 - 13:51
|
سلام به همه دوستان در تأييد تخريب از آن سر بازار بدو بدو آمدم اين جا تا من هم بازي بدهيد! اصولا تخريب و انفجار (روي پرده سينما) آدم را لبريز و سرشار از انرژي محض |