ناامیدی :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
سه‌شنبه 16 مهر 1387 - 12:29

اخبار:      • نگاه نویسنده «سینمای ما» به مجموعه هاي تلويزيوني در ماه رمضان / لطفا هنگام خرج بودجه دقت کنید      • تازه‌ترین گزارش از فروش فیلم‌های اکران؛ / «دعوت» در سه روز صد میلیون را رد کرد      • یک فرصت کمیاب؛ / ده مستند کیسلوفسکی در جشنواره سینما حقیقت      • مرور کارنامه محمدرضا فروتن به بهانه حضور متفاوت او در فیلم «دعوت»؛ / رمانتیک خشن      • تازه‌ترین گفتگوی استاد به همین بهانه در سایت «سینمای ما»؛ / یک فیلمساز اسکاتلندی: انتظامی، شون کانری سینمای ایران است      





جمعه 25 آبان 1386 - 4:36

ناامیدی


( تازه اضافه شده: می‌خواهید بدانید زندگی واقعی کجاست؟ خلیلی وقتی دقیقه نود و چهار گل زد و ما را سکته داد، با تمام وجود دوید طرف تماشاگرها و فریاد خوشحالی کشید. بعد گفت چون پیش از این هشت سال در سایپا بازی کرده، دل‌اش می‌خواستهخوشحالی نکند، نقشه‌اش را هم کشیده بوده، اما نتوانسته. این یعنی یک احساس واقعی. چیزی که واقعا وجود دارد و می‌پاشد به در و دیوار. )


آدم گاهی وقت‌ها چیزهایی می‌شنود که شاخ درمی‌آورد. از جمله این که بعضی مشتری‌های این کافه برای همدیگر ای‌میل می‌زنند و گله می‌کنند از این که مشتری‌های « جدید »ی آمده‌اند و این مشتری‌های « جدید » با « قدیم‌ «‌ای ها فرق دارند و این که دیگر دل و دماغی نیست و این که قدیمی‌ها با جدید‌ی‌ها فرق دارند و این که جای کی خالی است و کی هست و کی نیست. دوستان قدیمی کاش می‌دانستند که وقتی قرار بود آن‌ها هم وارد شوند، قدیمی‌تر هایی بودند که از ورود جدیدترها شاکی بودند و آن‌ها را آدم‌های موجهی نمی‌دانستند و همین جور برو عقب.
خب، خیلی خوشحال نیستم از وجود چنین بحث‌هایی که خیلی اتفاقی از وجودشان باخبر شدم. آدم ناامید می‌شود از فیلم‌هایی که دیدیم، داستان‌هایی که خواندیم و موسیقی‌هایی که شنیدیم و حرف‌هایی که زدیم. ما هم که از قماش بقیه
هستیم. رابرت پریش تعریف می‌کند که عالیجناب جان فورد، دستمزد بالایش را که برای کارگردانی آن‌ها قابل چشم‌پوشی بودند، گرفت؛ همه‌اش را صرف علم کردن اردوی فیلمسازان جنگی کرد. ( از این جا به بعد داستان را از کتاب محبوبم بچه هالیوود ترجمه پرویز دوایی جانم نقل می‌کنم ) بعد از چندی، فورد، من و کتی، همسرم را به شام در منزل خودش دعوت کرد. ضمن صحبت‌ها به من گفت: « خیال داریم این اردو را بسط دهیم. می‌خواهیم اصطبل‌ها را به نمازخانه تبدیل کنیم. البته شکل اصلی دست نخورده باقی می‌ماند. قرار است طراح دکور استودیو چند تا طرح بدهد. یکی دو تا از آغل‌ها را برای تجسم صحنه ولادت مسیح می‌گذاریم باقی بماند. یک برج کوچک با زنگ هم سر بام نصب می‌کنیم. قرار شده داریل زانوک مقداری از شیشه‌های رنگی پنجره‌های کلیسای « چه قدر دره من سبز بود » را به من بدهد. یک تیرک هم در جلوی ساختمان می‌گذاریم، باشد اگر کسانی با اسب آمدند، دهنه اسب را به آن ببندند. هر کس از هر فرقه‌ای آمد، قدم‌اش سر چشم. نظرت چیست؟» گفتم: « نظرم این است که تمام این بساط را، ساختمان و تیرک و شیشه‌های رنگی و استخر و آغل و این‌ها را با بولدوزر با خاک یکسان کنید. بعد این هشت جریب زمین را به قطعات بیست و پنج متری تقسیم کنید و در هر کدام یک بنای پیش ساخته ارزان بسازید و بدهید به کسانی که از جنگ برگشته‌اند. » این‌ها را سریع و یک نفس گفتم؛ بدون ملاحظه این که در خانه‌اش مهمانیم و این حرف‌ها چه تاثیر تلخی، احیانا می‌تواند روی او بگذارد. منتظر ماندم که جواب‌ام را بدهد. مدتی طولانی صرف گیراندن پیپ‌اش کرد و بعد سر برداشت و گفت:
« همان طوری که گفتم قدم همه روی چشم است. »

بعدالتحریر: این آرزوی من و  کافه هم بود.

( این هم عکسی از خانواده فیلم دره من چه سرسبز بود. همانی که استاد شیشه‌های رنگی کلیسایش را برای کافه - نه، اردویش می‌خواست. اگر فیلم را دیده باشید، در جریان هستید که تمام‌ خانواده آخر داستان از هم پاشید. )


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

امیر جلالی
جمعه 25 آبان 1386 - 11:9

سلام به همه،وای که حرف دل مارو زدی امیرخان،اصلا لازم نیست از ایمیلای بچه ها خبر داشته باشی تا بتونی بفهمی جدیدارو تو خودشون راه نمی دن،از همین کامنتا معلومه ولی با اجازت می خوام چندتا نکته رو بگم:

اول اینکه کامنت نذاشتن به معنی مشتری سایت و کافه نبودن نیست به خدا،پس اگه کسی تازگیا کامنت گذاشتن یاد گرفته به معنای تازه وارد و پیاده بودنش نیست.

دوم اینکه بعضی از مشتری های کافه فقط بعضی وقتا و راجع به بعضی چیزها نظر می دن و اینکه باید حواسمون باشه کامنت گذاشتن هم بستگی به شخصیت آدما داره دیگه،به اینکه بعضیا کم حرف ترن،بعضیا درونگراتر،بعضیا مثل من اطلاعاتشون در حد لازم نیست ولی درکل حضور در یک جمع رفاقتی یک سری آدابی داره که حتما باید رعایت شه،مثلا تو همین تشکیلات امیر قادری و بین همه بچه هایی که لااقل من تواین دوسال شناختم و با احترام به همه،مصطفی انصافی می تونه به عنوان یک عضو پرکار،پایبند به اصول رفاقت و با اطلاعات خوب معرفی بشه.حتی اگه به حنانه خانوم و سوفیا خانم جسارت نباشه(چون اونا در نظرسنجی گذاشتن پیشکسوتن)می خوام پیشنهاد کنم یک نظرسنجی راه بیندازیم درمورد بهترین عضو کافه از نظر بچه ها،منم که نظرمو گفتم.

حرف آخرم اینکه هممون باید بدونیم(و مطمئنم که می دونیم) صمیمیت و صفایی که اینجا هست بیش از هرچیز مدیون خود امیر و اخلاق عجیب و غریبشه، می خواید بذارید به حساب چاپلوسی یا هرچیز دیگه با خودتونه ولی من تاحالا آدمی که اینقدر شبیه نوشته ها و حرفاش باشه ندیده بودم.

شرمنده از پرحرفی و یا علی.

مریم.م
جمعه 25 آبان 1386 - 11:16

سلام

امیدوارم حال همه خوب باشد

با این جمله خیلی موافقم هر چند من از تازه های این کافم ولی اصلا با این موافق نیستم از این که مشتری‌های جدیدی آمده‌اند و این مشتری‌های جدید با قدیم‌ ‌ای ها فرق دارند

و خوشحالم که از این جور ادما نیستم

به قول اقای فورد: قدم همه روی چشم است

و امیدوارم اقای قادری از این جور چیز ها بوجود نیاد

مصطفی جوادی
جمعه 25 آبان 1386 - 11:31

راستش این عکس را که دیدم، یاد آن طرف ماجرا افتادم. یاد خانواده خبیث هایی که استاد معرفی می کند.کلنتون ها در کلمنتاین عزیز، یا مثلا کلگزها در کاروانسالار. این که استاد فقط با (( کامل نبودن )) آن ها را این شکلی معرفی کرده.خانواده ای که مثلا(( زن ))تویش نیست. می دانید که! قضیه ، فقط قضیه ناقص بودن است. تمام!

به نظرم مسئله بغرنجی نیست . یک جور فاصله است که به مرور کم می شود. رفقای جدید،( اینجا که میراث پدری نیست!) نشان می دهند که میشود رویشان حساب کرد. کلید کافه را داد به شان و چند روزی رفت مرخصی. این جوری قدرتمان بیشتر میشود. مثل خانواده های مافیایی، ما باید دغدغه بزرگ شدن خانواده مان را داشته باشیم. ایتالیایی ها می دانستند که توی غربت، روی چیز دیگری به جز (( خانواده )) نمی توانند حساب کنند. باور کنید همین است رفقا. مشکلات بزرگ نیستند. رفقای جدید، فقط با یک سوء تفاهم کوجک آمدند. باید برایشان می گفتیم که اینجا قرار نیست (( مسابقه )) ای در کار باشد. این که برای خودی شدن لازم نیست رکورد بزنند. (( دور هم هستیم )) این تمام آن چیزی است که باید بدانند. به مرور به قول امیر دارند (( نکته اش )) را می گیرند. ( مثلا خود ما مثلا قدیمی ها! هنوز کلی نکته را نگرفته ایم. مثلا همین بحث سانسور کامنت ها که هنوز هم مطرح میشود و خیلی چیزهای دیگر...) خلاصه..موافقید صندلی ها را گرد بچینیم؟!

حامد اصغری
جمعه 25 آبان 1386 - 13:12

سلام .من هم اول از این بچه های جدید شاکی بودم ولی ......به اونا هم سلام می کنم و وروودشون رو خوشامد می گم.

فقط 6 روز دیگه تا امتحان کنکورم وقت مونده بچه ها ورفقای قدیمی و جدید کافه برام دعا کنید امتحانم خوب بدم .این امتحان تاثیر زیادی تو ساعت ها و روزهای پیش روم داره ممنون و خداحافظ.

http://www.7thart.mihanblog.com/

http://karnamehmag.blogfa.com/

hamedasgh@gmail.com

کاوه اسماعیلی
جمعه 25 آبان 1386 - 13:43

اگر بگویم این بهترین روزنوشت چند ماه اخیرت بود باور میکنی؟حتا چند برابر بهتر از نقد بازگشت (که واقعیتش خیلی دوستش نداشتم.ولی وقتی دیدم دو تا از بچه ها گفتند خودم بی خیال شدم.)حتا اگر یک پاراگراف کاملش را از روی یک کتاب ورداشته باشی.این که بگویم خودم هم بدم می آمد از این قدیمی-جدید گفتن باور می کنید؟این که از خودت هم دلگیر بودم که تیتر دو روزنوشتت را از قدیمی ها و جدیدها گفتی.این که خودم یادم میآید وقتی چند بار اینجا کامنت گذاشتم و وقتی اولین بار به مصطفی انصافی سر کیارستمی گیر دادم تا او هم به من گیر دهد تا منم داخل مشتریها سری بالا ببرم.وقتی اولین بار امیر رضا نوری پرتو اسمم را برد که از خواندن مطالبم لذت میبرد کلی کیف کردم.(چه برسد به زمانی که تو تیتر گذاشتی سر من)....این که همین آخرین بار حنانه از کامنت آپارتمانم مایه گذاشت کلی ذوق کردم.این که یکی از بچه ها (اگر اشتباه نکنم ماندانا )بعد از چند ماه گفت کامنت سینما انقلابم را دوست داشته پشتم را راحت به صندلی تکیه دادم و لبخند فتوحانه ای زدم.اینها با هزاران مثال دیگر را صادقانه میگویم تا باور کنید هنوز مثل یک کودک به این چیزها خوشم.اگر به جدید بودن باشد که همه مان یک عمر دیر رسیدیم و همیشه تاخیر داریم و جدیدیم.وقتی فکرش را که میکنم جان فورد بزرگ آنقدر وسعت دل داشته ما که دیگر .....حاظرم برای سر حال آوردنتان یک لپ دنس برایتان توی کافه راه بندازم.کی پایه است؟

نظرسنجی حنانه را نمیتوانم یکبار انجام دهم.میتوانم هر بار سر کامنتم یکی را نشان دهم.همینجا از آپارتمان باز میگویم.وقتی جک لمون قرار است ترفیع بگبرد.از میان همکاران طبقه پایین با قدمهای استوار و همنفس با موسیقی حماسی که قرار است این ترفیع اداری او را پر شکوه نشان دهد عبور میکند.چهره جک لمون را هم که یادتان هست.این یعنی کمدی........

عليرضا شيرنشان
جمعه 25 آبان 1386 - 14:7

امير حرفهايت خيلي بدل نشست راستش اصلا انگار اين خصلت همه ما ايراني هاست كه تا نفر جديدي بهمان اضافه مي شود مي خواهيم سريع واكنش نشان دهيم و يه جورايي صميميتمان با گروه قبلي را بجاي خوشامد گفتن بطرف برخش بكشيم، نمونه هايش زياد است توي دانشگاه با جديد الورود ها، سركار با همكاران جديد و...كاش يه لحظه خودمان را جاي اون نفر جديد مي ذاشتيم. اصلا معني كافه يعني همين. يعني هر كسي آمد قدمش روي چشم .

خاطره آقائیان
جمعه 25 آبان 1386 - 18:37

عاشقانه ای بر کافه ی عزیزم:

امروز صبح همین طور که داشتم به سمت مقصد خودم آسه آسه و قدم زنان راه می رفتم به این موضوع فکر می کردم که بیام و یه عاشقانه برای کافمون بنویسم.از اینکه حالا حرف سحر رو که در روز سالگرد تولد کافه مون گفته بود کاملا حس می کنم.اینکه چه قدر اینجا توی زندگی اش تاثیر داشته و مسیر اونو تغییر داده. از اینکه اینجا فقط چندتا پنجره ی کامنت نیست که هر کسی بیاد نظرش رو بگه و بره.اینجا همه به همه مربوطن.به هم چای تعارف می کنن و از گپ زدن با هم لذت می برن.از اینکه شیرینی قندی که اینجا واسه خوردن چاییت تو دهنت می ذاری با شیرینی همه ی قندای دنیا زمین تا آسمون فرق میکنه.صدها برابر از عسل شیرین تره درحالیکه با همه ی شیرین بودنش هیچ وقت دلت رو نمی زنه...

اینجا رو دقیقا یک ساله که میشناسم و الان پنج ماهه که پاتوق هر روزم شده اگر یه روز بر حسب تصادف نتونم بیام شدیدا دلتنگش می شم.از اینکه تاثیر این کافه رو توی زندگی ام تا ابد فراموش نمی کنم.از دوستان عزیزی که پیدا کردم.دوستانی که الان از محبوب ترین ها هستن برام.از چیزایی که اینجا یاد گرفتم.از خوشی هاشون سر خوش شدم و از ناراحتی هاشون دلتنگ.

از اینکه اینجا بود که باعث شد معنی عشق واقعی نسبت به چیزایی که همیشه دوستشون داشتم رو پیدا کنم.از اون حس سرخوشی بی نظیری که در زمان صحبت کردن با یه دوست راجع به عشق مشترکی که نسبت به یه فیلم یا موسیقی بهم دست میده بگم.

و بگم امیر عزیز نعمتی که تو به من با به راه انداختن اینجا هدیه کردی آن قدر ارزشمنده برام که نمی دونم چه طوری و با چه زبونی می شه ازت تشکر کرد.این روزا برام روزای عجیبی بوده.یه زمانی گفتی پیشرفت در این زمینه ها فقط در جمع هست که شکل می گیره.با گوشه نشستن به هیچ جا نمی رسیم یادت میاد؟الان هست که معنی این حرفت رو عمیقا حس می کنم.می خواستم بگم ممنونتم برای همه چیز.و البته اون تشکر واقعی اون قدر ژرف و عمیقه که در قالب کلمه نمی گنجه.و راستش رو بخوایی گاهی می گم چه حیف که امیر از نعمتی که خودش بهمون داده تا حد زیادی بی نصیبه.چه حیف که نمی تونه به جای یکی از ما باشه تا بفهمه این جا چطور نعمت خدا دادی بوده برامون...

می خواستم بیام و این حرفا رو بزنم.پنجره باز شد و با دیدن عنوان این روزنوشت جدید هرری دلم ریخت.ته دلم بدجور خالی شد.دلم لرزید.دوستان عزیزم آخه چرا وقتی یه همچین جایی رو خدا بهتون داده(نگید که اینجا برای شما اون طوری که برای من بوده نیست که اصلا باور نمی کنم)چرا روزهای خوب و عزیزی مثل این روزا رو باید با این حرفا تلف کنیم.فقط بیایید قدر ارزشمندی این روزا رو بدونیم اون وقته که هیچ وقت این بحث و صحبت ها پیش نمی یاد.باور کنید.

بی نهایت مخلص همگی هستم.تا بعد...

رضا
جمعه 25 آبان 1386 - 20:3

همیشه فکر می کردم چه خوب است نسل ما شبیه نسل پدرانمان نیست . میانسال ها و پیرمردها را نگاه کنید ! هیچکس نمی تواند پیشرفت بهترین دوستش را ببیند . در سینما هم همین طور است . از منتقدانی که چشم بسته به فیلم ها فحش می دهند تا کارگردانانی که در هر مصاحبه کلی داد و دعوا راه می اندازند و اسم هزار نفر را به عنوان دشمنانشان که اتفاقا تا همین چند روز پیش ، بهترین دوست ها برای همدیگر بودند ، اعلام می کنند !

با دیدن بچه های این کافه فهمیدم ما خیلی از نسل قبلی جلوتر هستیم . کسانی اینجا هستند که مجنون وار از موفقیت دوستانشان خوشحال می شوند . فکر می کنند خودشان موفق شده اند . همیشه کنار هم هستند و وقتی می بینند کسی کارش گیر کرده ، اگر شده در حد یک کجایی ، جویای احوالش می شوند . این ها را تماما باور داشته و دارم . شکی هم در آن نیست . اما امیر خان وقتی اینها را نوشتی یک مشکل خیلی کوچک را آنقدر بزرگ کردی که حالا فضای مهربان قبلی جایش را به بی اعتمادی داده ! به چند دستگی !

وقتی می گویی عده ای از قدیمی ها به هم ای میل می زنند و از جدید ها گله می کنند ، باعث می شوند اولا قدیمی ها فکر کنند که چه کسانی آنقدر حسودند که نمی توانند چهارنفر جدید را در خودشان بپذریند و دوما جدید ها فکر می کنند آن قدیمی ها چه انسان های نامردی هستند که اینجا را فقط برای خودشان می خواهند ........ خودت دیدی که وقتی خاطره آقائیان به کافه آمد اولین نفر امیررضا به او تبریک گفت و از دانش سینمایی اش تقدیر کرد . وقتی نمی دانم "سایه " یا " آرزو " اینجا آمد تمام بچه ها به او خوش آمد گفتند ! مگر سیاوش جلوی همه از حمید دستقیچی عذر خواهی نکرد ؟ سحر و حنانه وقتی دیدند خاطره خانوم شیرازی است ، به او ای میل نزدند تا باهاش قرار بگذارند ؟ همه ی ما مگر در بحث با سوفیا شرکت نکردیم ؟ مگر وقتی خود من تازه آمده بودم و گفتم ترک کافه کردم ، همین بچه ها نبودند که گفتند نرو ! اگر این جماعت مشتری جدید نمی خواستند چرا این طور با جدید ها برخورد کردند ؟

امیر خان روزگاری فکر می کردم این جمع را هر کس دیگری هم می توانست به وجود آورد . هر منتفد دیگری هم با یک سایت می توانست این همه عشق سینما را دور خودش جمع کند ، اما حالا مدت هاست که به کافه داری ات ایمان آوردم ! می دانم هیچکس نمی تواند این طور ، این همه انسان را که با هم کلی اختلاف نظر دارند را دور هم جمع کند ! هنوز هم به این ایمان دارم ، اما فکر نمی کنی تنها با توجه به شنیده ها ، رای صادر کردن و عده ای را محکوم کردند ، اشتباه است ! بچه های قدیم فقط گفته بودند جدید ها اخلاقشان فرق می کند ، همین ! مگر اشتباه است ؟ جدید ها پرانرژی تر از قدیمی ها هستند و اصلا سیستمشان فرق می کند ، مگر این اشتباه است ؟ هر کسی می تواند بفهمد که فرضا سیاوش پاکدامن با سوفیا فرق می کند ....... کاش این موضوع را اینقدر زود عمومی نمی کردی !

دوستانی که جدید آمده اید و احتمالا با این حرف ها به وجود روابطی مافیایی بین قدیمی ها پی برده اید ، باید بگم قدیمی های این کافه ، بهترین قدیمی های دنیا هستند ! کسانی که هر کدام معرفتی در وجودشان است که هیچ کجای دنیا پیدا نمی کنید . کسانی که درست مثل همان جان فرد کبیر می گویند: قدمشان روی چشم !

یا حق

alireza
جمعه 25 آبان 1386 - 20:12

سلام

دفعه دومه که دارم اینجا می نویسم. اون بار از توهم دیدن departed و شنیدن موزیکاش نوشتم، این بار از american beauty.

راسی آمریکاییها فوق العادند تو تهییج افکار عمومی نمونش ساخت cinderella man

پاشا
جمعه 25 آبان 1386 - 21:9

دیالوگ این دفعه:

چرا اینجوریه؟...هیچ راه نجاتی نیست؟...اه...من

از این عقده ننه من غریبم خودم بدم میاد...متنفرم

...متنفرم...متنفرم...

(بانو-داریوش خان مهرجویی)

امید غیائی
جمعه 25 آبان 1386 - 21:34

.............................

همین.

امیررضا نوری پرتو
جمعه 25 آبان 1386 - 22:20

با سلام خدمت امیر خان گل و همه ی دوستان خوب خودم.

1- سعی می کنم مرتب بیام سر بزنم اما خداییش حرفی واسه ی گفتن ندارم. نه فیلمی می بینم و نه وقت می کنم واسه ی سایت یا واسه ی حیات نو یا وبلاگم چیزی بنویسم. البته باید برای حیات نو یه مطلب در مورد سریال " حلقه ی سبز " بنویسم. یک هفته هم هست که ازم خواستن بنویسن منم که قربونش برم...! خیلی سخته در مورد مجموعه ای که فقط 4 قسمتش پخش شده و اصلا هم باهاش نمی تونم ارتباط برقرار کنم بنویسم. البته دارم کلی زور می زنم که این پیوند برقرار بشه ولی خب........

2- اومده ام که بگم دوستان این حرفای بچه های جدید و قدیم چیه که مطرح شده ؟ مگه به قول امیر همه مون یه روز تو اینجا جدید نبوده ایم. خود من با وجود اینکه از اولین روز راه اندازی این کافه مرتب به ش سر می زدم اما اولین بار 4 ماه پس از تاسیس اینجا در 17 دی ماه پارسال در کافه اعلام موجودیت کردم! خیلی از این بچه ها قبل از من واسه ی خودشون اینجا برو بیایی داشتن اما این قدر باحال و با صفا بودن و منو تحویل گرفتن که باورم نمی شد. من باهاشون از همون روزهای اول احساس نزدیکی و رفاقت کرده ام و نتیجه اش شده کسب افتخار دوستی با خیلی از این عزیزان. گواه این مدعا لیست شماره های تو گوشی موبایلمه ! باور نمی کنید...؟ والله آقا دروغ چرا...؟ تا قبر آ ... آ ... آ ... !

من اگه خودم دفعه ی پیش غر زدم به فضای غیر هماهنگ روزنوشتها با کامنتهای بچه ها بود نه به ورود بچه های جدید. به عنوان یک عضو نیمچه قدیمی این کافه به خودم این اجازه رو می دم تا به تمام جدیدالورودهای این کافه ی باصفا خوشامد بگم.

در ضمن امیدوارم که سرنوشت کافه ی ما مثل سرانجام تلخ خانواده ی شاهکار استاد جان فورد نباشه.

3- دیشب دوست عزیزم مصطفی انصافی اس ام اس زد که چرا در کافه پیدام نیست و به شوخی گفت این قدر درس نخوون. من هم در جواب شوخی " سلطان"ی باهاش کردم و نوشتم به قول کاراکتر الله وردی(مهدی صبایی) در سلطان که به رضا سلطان می گفت : " دمبل نزنم چی کار کنم سلطان...؟!" " درس نخوانم چی کار کنم ...؟!"

امروز فهمیدم که دانشگاه آزاد در فوق لیسانس رشته ای به نام سینما نداره و همین باعث شد که بدجور قاطی کنم . با این وضعیت ظرفیت کم و خنده دار دانشگاههای دولتی هم که روز به روز امیدم کم میشه. حالا باید برای دانشگاه آزاد رشته ی ادبیات نمایشی رو امحان بدم. نمی دونم چرا به هر راهی می رم آخرش بن بسته!!!! البته دارم نهایت خرخونی رو انجام می دم(!!!!!) اما خب برای کسی که لیسانس اش یه چیز دیگه بوده درک و فهم تاریخ هنر و معماری و نقاشی و ... کمی دشواره . من که از بچگی عاشق تاریخ بودم از هر چی تاریخه فراری شده ام !!!!!! قسمت خوبش فقط تاریخ سینما است که کلی حال می ده. الآن رسیدم به سینمای اکسپرسیونیست آلمان و امپرسیونیست فرانسه . در نظریه ای سینمایی هم ماکستربرگ و رودلف آرنهایم رو خوانده ام. راستی بر عکس آرنهایم که نظریات خشک و وحشتناکی درباره ی سینما داشته این مانستربرگ عجب آدم باحالی بوده ! اون موقع (1916) به فکر سینمای روایتگر و تماشاگر بوده. در موردش چیزی شنیده این؟ آرنهایم هم اوج تاریخ سینما را در سینمای صاحت دهه ی بیست می دونه.

4- دیالوگ های این دفعه :

سکانس آخر شبهای روشن (فرزاد موتمن) در کافه :

"

دختر (هانیه توسلی) : از من دلخوری...؟

استاد (مهدی احمدی) : آدم هیچ وقت از کسی که دوستش داره دلخوره نمی شه...

دختر: آره... دلخور نمی شه... و اگه خطایی دید خیلی زود می بخشه...

استاد: من خطایی ندیدم که ببخشم...

دختر: خیلی گشتم تا پیدات کردم...

استاد: چرا...؟

دختر: باید می دیدمت... اگه تو نبودی من تا حالا منتظرش نمی موندم... چیزی که تو به من دادی از عشقی که داشتم بالاتر بود... من الآن پیش کسی ام که دوسش دارم... قراره خیلی زود ازدواج کنیم... ولی تو این چهار شب احساسی به تو پیدا کردم که با چیز دیگه ای نمی شه عوضش کرد... فقط نگران بودم به زندگی تو لطمه ای نخوره...

استاد: پس به حرف منم گوش بده... شاید فکر کنی در حق من بدی کردی... ولی اشتباه می کنی... این چهار شب خوشبختی واسه ی یه عمر بس بود... عشقی رو که تو حس کردی من فهمیدم... سعی می کنم همیشه نگه ش دارم... هیچ وقت فراموشت نمی کنم... "

چقدر نگاههای مهدی احمدی به هانیه توسلی رو در این سکانس دوست دارم. گرمای این نگاه در تضاد با همه ی سردی حاکم بر محیط کافه و زندگی استاده. چقدر این ریزه کاری های سینما دلپذیره. چقدر...

------------------------------------------------------

خیلی مخلصم.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

david
جمعه 25 آبان 1386 - 23:22

پرونده ی پدرو المادوار را خواندم.عجب چیزی بود.لذت بردم.کیک اسفنجی.اتفاقا من که با نقد هات تا حدی اشنا هستم منتظر بودم که ببینم این فیلم پیچیده ای که نمی شود از هیچ جایش شروع کرد را قرار است به چی تشبیه کنی.که بهترین را انتخاب کردی.

به نظر من این فیلم اوج(البته تا الان)المادوار است.با اموزش بد حال نکردم.نچسب بود.داستان مدام عوض می شد بدون انکه فراز فرود به خوبی مقدمه و موخره داشته باشد.اتفاق های عجیب پشت سر هم می افتادند.حقایق مدام رنگ عوض می کرند اما ذره ای شوک ایجاد نمی شد.خلاصه که به نظرم این فیلمنامه ای که 10 سال هم براش زحمت کشیده شده خیلی تاپ نیست.من تاک تو هر را خیلی دوست دارم.موسیقی اش را اکثر شب ها برای خودم می گذارم.لذت بخش است.ارامش می گیرم.با اینکه فیلم پر از غم بود اما هربار که به فیلم فکر می کنم سرشار از میل به زندگی می شوم.اصلا ویژگی المادوار همین است.مثل بازگشت.همه اش مرگ.تجاوز.خانواده های که خانواده نیستند.مرد های که به جای پدری و شوهری جنایت می کنند.خیانت.قتل و ...اما هیچ جای فیلم هست که احساس کنیم از اشک پر شدیم؟اتفاقات مشابه در محله ی چینی هم می افتاد و هربار که به ان فکر می کنیم پر از درد می شویم.اما چرا اینجا نتنها از درد و غم پر نمی شویم بلکه سرشار از شور و حیاتیم؟

جسم زنده یا گوشت زنده یا شهوت زنده؟به جز سکانس اول که شاهکار است بقیه اش را دوست ندارم.همینطور همه چیز در مورد مادرم که از تراژدی تبدیل می شود به کمدی.و باز در انتها به همان تراژدی باز می گردد.اینجور ترکیبات را چندان نمی پسندم.

سهم ما از المادوار فعلا همین است.با اینکه بازگشت را بی اشتباه ترین می دانم اما با او صحبت کن را بیشتر از بقیه دوست دارم

حنانه سلطانی
جمعه 25 آبان 1386 - 23:51

کاری به این ندارم که کی به کی ایمیل زده . مهم این است که این بار خودت دچار سوء تفاهم شده ای امیر جان. به روح بیلی وایلدر عزیزمان که این روزها از نظر من متعلق به اوست، قسم که خودم و همه بچه های قدیمی از بودن بچه های جدید خوشحالیم. مسابقه بچه ها برای کامنت صدم که یادت هست؟ این مدت هم اگر اختلاف نظری با بچه های جدید داشتیم( اختلاف نظر که به معنی خصومت نیست، هست؟) مطرح اش نکردیم مبادا تفرقه بین مان بیفتد، مبادا جبهه گیری شود. ما فقط دوست داریم بچه های قدیمی هم کنار تازه واردها باشند. مثل قبل دور هم باشیم و بینمان فاصله نیفتد، همین. همه تلاشمان را می کنیم که چراغ های کافه پر نورتر شود بعد از آخر فیلم دره من چه سرسبز بود برایمان می گویی؟! سخت است به خدا... تحمل این حرفها سخت است. فکر می کردم بعد از این همه مدت رفقایت را شناخته باشی امیر جان. دور همیم مثلا.

امیدوارم دوستان جدیدمان فکر نکنند که واقعاً خصومتی در کار است. خاطره تو یک چیزی بگو. اگر باور ندارید تا به جان هامون عزیزم هم قسم بخورم! ای داد بیداد...

کاش می دانستی چقدر این کافه را دوست داریم.

سوفیا
شنبه 26 آبان 1386 - 6:35

سلام به همگی

۱- خوب من به عنوان یک جدیدی باید بگم که انصافا تا حالا جز مهمان نوازی و معرفت چیزی ندیدم اینجا.

۲- دوستان ناامید شدم. یعنی اینجا هیچکس طرفدار وودی آلن نیست؟

۳- یک محمولهء گرانبهای عزیز فیلم و موسیقی دستم رسیده , الان دچار اون حالتی شدم که آدم نمی دونه کدومو اول ببینه. فعلا که تجدید دیدار با serpico ی نازنین را عشق است. از همان اول تیتراژ و صدای آژیری که مدام بلندتر می شود...قرار گذاشتم با خودم که اگر کار نیکی انجام دادم به عنوان جایزه دو ساعت فرصت بگذارم بنشینم این را با تمام وجود ببلعم.

۴- علی طهرانی صفای عزیز سلام. خوبید؟ الان بعد نماز صبح یادتان بودم شما هم لطفا برایم دعا کنید که وحشتناک محتاجم بهش. این هم ترجمهء آیه الکرسی: هیچ اجباری در دین نیست.راه صواب از خطا مشخص شده است.

۵- خاطره آمادءوس را که حسابی پایه ام , بخصوص شخصیت سالییری! ولی فکر نمی کنی یه ذره فقط یه ذره زیاده روی کرده باشه در ایجاد این فضای فانتزی اغراق آمیز؟ من یک اجرای صحنه ای از این نمایشنامهء پیتر شفر دیدم که فضایی کاملا رءال و تراژیک داشت و به نظرم بهتر تونسته بود موضوع رو انتقال بده. البته باز هم بحث سلیقه است.

۶- آقای جوادی بله حق با شماست من هیچی ندیدم از اون فیلمها. راستی سری مومیایی هم مال همون همرفیلمه؟ کارهای راجرکورمن چطور؟ شما منبعی سراغ ندارید برای آشنایی با فیلمهای مهم این جریان؟

۷- به جوادرهبر: بله تازه اگه دقت کنی می بینی که آخرین اثرش«پول» که کمال یافته ترین شاهکارش هست هم که براساس داستانی از تولستوی یه کاملا تلخی و فضا و موقعیتهای داستایفسکی وار داره. حتی «خاطرات یک کشیش روستا» هم همین حس رو برام داشت. وای.... یه فیلمی داره برسون که آخرین کارشه قبل از پول به اسم «شاید شیطان» شنیده ام که از اون چیزهای اساسی یه. و ناامیدانه ترین اثر برسون. برخلاف «یک محکوم به مرگ می گریزد» که می تونم بگم امیدوارانه ترین و رهایی بخش ترین فیلمی یه که دربارهء رستگاری دیدم.

۸- راستی آقای حمیدقدرتی! عکس شما(همان عکس اتومبیل با ته رنگ زرد) را در نمایشگاه خانه هنرمندان دیدم. عکس زیبایی ست. تبریک می گویم.

۹- آقای نوری پرتو مرسی از خوشامدتان. امیدوارم قبول بشوید. این تاریخ سینما هم واقعا خواندنش لذت بخش است. به خصوص سینمای صامت. فصل مربوط به سینمای صامت فرانسه در کتاب تاریخ سینمای بوردول و تامسون از آن چیزهای هیجان آوری ست که هیچوقت از یاد نمی برم. یاد دوران کنکور هنر بخیر.

۱۰- آقای آرمین ابراهیمیان عجب نثری دارید به قول جوونهای این دوره زمونه خفن!

۱۱- به دیوید: از آلمودووار یک فیلم دیگر هم دیدم به اسم «گل راز من» آن هم کار قشنگی ست.

۱۲- وای........یکی اینجا از american beauty یاد کرده. الان نمیتوانم ولی خیلی دوست دارم فرصتی پیش بیاد که بیشتر درباره اش صحبت کنم. فیلم عزیزی یه برام. و یک پیچیدگی خاص کشف نشدنی همراهش هست. اگر هر کدام از دوستانی که فیلم رو دیدند نظرشون رو درباره اش بنویسند خوشحال میشم.

۱۳- زنده باد محسن خلیلی! زنده باد هیجان این گل! من که اصلا خبر نداشتم بازی هست. غروبی نشسته بودیم که یکدفعه صدای جیغ و داد از کوچه و خونه همسایه ها بلند شد ما هم تلویزیون رو روشن کردیم ببینیم چه خبره که خلاصه تونستیم این گل فوق العادهء سرنوشت ساز رو ببینیم ولی خود بازی رو نه.

۱۴- مطلبی خواندم دربارهء فیلم جدیدی که آنتونی هاپکینز ساخته به اسم «اسلیپ استریم». فکر نمی کنم هنوز کسی اینجا فیلم را دیده باشد ولی به نظر فیلم خیلی جالبی می آید و کنجکاو شدم برای دیدنش. دربارهء فیلمنامه نویسی ست که واقعیت و داستانی را که می نویسد قاتی می کند (یعنی همان ماجرای همیشگی تقابل واقعیت و خیال) مثل مثلا بارتون فینک منتها خیلی سوررءال تر و افراطی تر و عجیب غریب تر. خود هاپکینز در جشنوارهء ساندنس درباره اش گفته:«من این کار را به عنوان یک شوخی کوچک ساخته ام» (در ضمن جان تورتورو هم در فیلم هست!)

۱۵- دیالوگ:

متیو: برات احترام قاءلم و تحسینت می کنم

ماریا: این عشق نیست؟

- نه. احترام گذاشتن و تحسینه. فکر می کنم از عشق بهتره.

- چطور؟

- آدمها وقتی عاشق می شن کارهای احمقانه ای می کنن. حسادت می کنن دروغ می گن خیانت می کنن. خودشون رو می کشن. همدیگه رو می کشن.

- نباید لزوما اینطور باشه

- شاید

- به من اعتماد داری؟

- تو اول بگو به من اعتماد داری؟

- اعتماد دارم

- مطمءنی؟

- آره

- پس با من بیا

ـ باشه اگر فبول کنی احترام و تحسین و اعتماد مساوی ست با عشق.

- باشه. مساوی ست با عشق.

(اعتماد trust / هال هارتلی)

پی نوشت: این هال هارتلی هم از آن فیلمسازهای پست مدرن واقعا بی نظیره!

سوفیا
شنبه 26 آبان 1386 - 6:37

درباره اینکه زندگی واقعی کجاست صددرصد موافقم. هیچ چیز به اندازه عملی که صادقانه و براساس احساس بی واسطه انجام بگیره باارزش نیست.

سوفیا
شنبه 26 آبان 1386 - 6:38

خوب یک خبر عالی! دوست برادرم از استرالیا قراره حدود یک هفته دیگه برگرده. باهاش تماس گرفتیم و قرار شد دی وی دی هارولد و ماد رو برامون بیاره! خلاصه از همین الان انگار می تونم فیلم رو جلوی چشمام ببینم! تصمیم هم گرفتم به محض اینکه دی وی دی رسید ازش کپی بگیرم و به تمام فروشگاههایی که می شناسم بدهم تا پخش کنند بین سینمادوستان.

امیر: نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.

سوفیا
شنبه 26 آبان 1386 - 7:8

راستی این صفحهء سینمایی روزنامه همشهری پنجشنبه ها خیلی خوب شده و درباره فیلمهای جالب روز می نویسد. دستشان درد نکند.

parya
شنبه 26 آبان 1386 - 8:37

salam vaghti neveshteye shoma ro khoondam ghamgin shodam yani inja ham....

mouse
شنبه 26 آبان 1386 - 9:0

باشه .. باشه ... باشه دوستان اشکالی نداره.

عذاب وجدان درد نگیرید.

فراموش کنید

مسئله ای نیست ...

ما تازه واردا به بزرگی خودمونو و خودتون می بخشیم .

این چه حرفیه آقا جان...هنوز ما رو نشناختید... ناراحتی... دلخوری... برخوردن

مگه سینما قدیمی و جدید و پیر و جوون داره.

خب ... بگذریم ... بریم سر مباحثی که بخاطرش اینجا می یایم ... امیر ...خانواده سیمپسون ها چی شد؟

حميد فريور
شنبه 26 آبان 1386 - 9:15

آقاي قادري من استقلالي ام. اينجا مي آم براي سينما و داره اين پرسپوليسي بازي هاي شما حالم رو به هم مي زنه اگه مي خوايد ادامه بديد از خير نوشته هاي سينمايي تون بگذرم؟

امیر: من هم پرسپولیسی‌ام.ولی حاضرم همه نوشته‌های شما را به عنوان یه استقلالی بخونم، ضمن این که نکته امروز درباره محسن خلیلی، ربطی به استقلال و پرسپولیس نداشت. یک لحظه واقعی بود که می‌توانست برای یک بازیکن آبی هم اتفاق بیفتد. نه؟

 

mouse
شنبه 26 آبان 1386 - 9:20

مقدمه کتاب ایستگاه آبشار پرویز دوایی رو که حتما خوندید:

سالها بعد

شاید زمانی هنگام مرتب کردن و صیغل دادن ذهن

این مکان

بیانگر خاطرات غبار گرفته ای باشد که

در نهانخانه ذهن به دست فراموشی سپرده شده است

تقدیم به شما که بهترین هستید

مصطفي انصافي
شنبه 26 آبان 1386 - 10:2

1.امير جان من فقط يه سوال كردم. تو هم حذفش كردي؟ عمرا اگه ناراحت شده باشم(‌مشتري اي رو كه خيلي خورده بايد پرت كرد بيرون!!!! چون ممكنه تو كافه شلوغ كاري دربياره) اما باور كن اون سوال بدجوري شده دغدغه ي ذهنم!!

2.به امير جلالي: قبل تر كه اميررضا حالي داشت و حوصله اي مثل الان من زياد كامنت مي ذاشت. اون قدر به اميررضا گير داديم كه بابا توي اين كافه تو روزي دوهزار تا چاي مي خوري! اميررضا هم رفت و سرش شلوغ شد و هفته اي يه بار اومد كافه. حالا من جاشو گرفتم. هر دفعه مي آم يه چيزي مي گم و مي رم. حتي چرت و پرت و بي ربط. واقعا به اين كارم اعتقاد دارم. احساس مي كنم حضورم ممكنه گرماي اينجا رو بيشتر كنه و حالا كه اميررضا اين قدر كم حضور داره دارم حسرت مي خورم. از تو هم ممنون.

سعيد هدايتي
شنبه 26 آبان 1386 - 10:6

سلام بچه ها اول دلم ميخواد بگم چقدر از دست امير لجم در اومده.وقتي بازي پرسپوليس به زعم همه داشت مساوي تموم ميشد .من ياد امير قادري افتادم اين جمله:ادم يه جوري ته دلش قرصه كه پرسپوليس ميبره.(نزديك به مضمون)اونوقت رفقاي پرسپوليسيمو بر خلاف ميلم دلداري دادم كه مثلا: مهرداد جون خودم اين توپ گله وگل شد فرقي نميكنه از سانتر از پرتاب اوت يا مثل ديشب با من بميرم وتو بميري .تموم توپ هاي امسال در خدمت افشين قطبين تبريك به رفقاي قرمز .اما يه صحنه كه نتونستم ازش عبور كنم:توپ با برخورد به بازيكن پرسپوليس به اوت رفت حدود دقيقه هشتاد افشين قطبي داشت اعتراض ميكرد كه توپ به بازيكن سايپا خورده كه دوربين رفت روي صورتش :اونوقت استاد به سبك مربيان اونر دنيا وانگار كه كمك داور زبون اونو نميفهمه با دستاش اشاره كرد به چشمهاش يعني كه درست نگاه كن! اين تكه رو خيلي مصنوعي اومدي افشين خان.لااقل ما كه ديديم از كار درنيومده بود خدا كنه باقي بازي هات(به سبك بلازويچ) بي غلط باشه نه جوگيري واينجور چيزا. اقا من گواهي ميدم كه از اسامي تو موبايل امير رضا هستم چه قدر باحالي تو پسر!من ديوانه سكانس هاي پاياني روزهاي روشنم .همونجا كه خودمم تو لاك استاد داشتم خورد ميشدم .نفسم بالا نميومد وچاره اي جز تسليم نداشتم.شما فكر ميكنين اگه قصه اد امه داشت سرنوشت استاد چي بود؟

مصطفي انصافي
شنبه 26 آبان 1386 - 10:24

من كه گفتم درباره ي وايلدر ادامه مي دم. اين بار از آپارتمان. خدا كنه اشتباه ننويسم. چون دارم از حفظ مي گم.

فرن از كافه فرار كرده و اومده خونه ي باكستر...

بادي بوي- پس آقاي شلدريك چي مي شه؟

فرن- هر سال كريسمس براش كيك ميوه اي مي فرستم...

بادي بوي- خانوم كيوبليك... من دوستتون دارم...

فرن- بكش...

بادي بوي- جدي گفتم... من واقعا عاشق شمام...

فرن ( بادي بوي را نگاه مي كند و لبخند مي زند )- خفه شو... ورق بردار...

سحر همائی
شنبه 26 آبان 1386 - 10:50

امیر جان مگر همیشه از اعتماد حرف نمی زدی ؟ مگر همیشه نمی گفتی یا اعتماد داریم یا نداریم ! ؟ این بار این شما هستی که به ما اعتماد نداری و این چیزی است که دارد مرا بیچاره می کند . اینکه وقتی روزنوشتت را خواندم متاسف شدم. مگر نه اینکه" عشق اونه که هرگز نگی متاسفم" ! پس چرا من گفتم ؟ مگر من عاشق اینجا و بچه هایش نیستم ؟

به صرف اینکه شنیدی یک عده درباره عقاید چند نفر دیگر حرف زدند نباید فکر می کردی که اصلا با حضور اینها مشکل دارند . همین عصر پنجشنبه بود که به خاطره گفتم همیشه از حضور آدم های تازه خوشحال می شوم.می خواهی یکی یکی اسم کسانی را بیاورم که جدید آمدند و تبدیل شدند به رفقای همه عمرمان ؟ همه این مثال هایی را که که رضا آورد خواندم می توانم صد تای دیگر اضافش کنم . پس فایده ی روزهایی که با هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و زندگی کردیم چی بود؟ اینکه آخر سر بهمان بگویی شما هم از همین قماشید ؟

اینکه بعضی ها آمدند نوشتند که" آره از همین کامنتا هم معلومه" یا نمی دانم" خصلت ما ایرانی ها همینه" اینها را می شود نشنیده گرفت ولی تو نگو امیر جان . نگو....هنوز هم عاشق اینجا هستم . هنوز هم وقتی اسم کسی نیست دلم می ریزد که ای بابا پس فلانی کو ؟ هنوز هم وقتی اسم جدیدی می آید دلم خوش است که روزنوشت بعدی را که باز می کنم باز هم اسمش باشد که ای میلش را گذاشته باشد شاید به بهانه ای بهش ای میل زدم و رفیق شدیم و از وایلدر و فورد و هیچکاک گفتیم . از دیالوگهای محبوبمان . از آن دیالوگ قصه عشق که رایان اونیل می گفت : عشق اونه که هرگز نگی متاسفم !

سحر همائی
شنبه 26 آبان 1386 - 10:55

به امیر جلالی :

حنانه، خاطره ،مصطفی ها، امید، حمید، مهدی ،امیرضا ،رضا ،کاوه ،صوفیا ،ندا ،سیاوش ،ساسان ،ارتش سایه ها ،منگ ،حامد اصغری ،علی طهرانی صفا ،جواد رهبر ،محمد حسین آجورلو ،Reza ،رضا کاظمی ،حمید دست قیچی، ، سوفیا ، مانا مریم . م و .....

این جواب نظر سنجیت است . نکته اش را گرفتی ؟

omid jafari
شنبه 26 آبان 1386 - 13:43

ای خدا.ای خدا.چرا من نتونستم گل سوم پرسپولیس به استقلال اهواز و گل دیروز محسن خلیلی رو ببینم.حتما اوج اوج شادی بودن.دقیقه اخر.چه حالی میده.مث گلی که نیکبخت تو استقلال چند سال پیش به الاتحاد عربستان زد که اونو هم ندیدم!! راستی دیروز نبودین جشنواره فیلمهای کوتاه سینما فلسطین.هم امیر قادری اونجا بود هم مصطفی جوادی و هم امید غیایی عزیز که هم رشته هم هستیم.البته اون لیسانس ترجمه هست و من فوق لیسانس.من خیلی سطحم از اون بالاتره و اون خودش هم میدونه و برای همین خیلی بهم احترام میذاره!! راستی امیر قادری تو جشنواره یه شیطنتهایی هم میکرد که تعریفش باشه برای بعد.ای شیطون مچتو گرفتم

حمید دهقانی
شنبه 26 آبان 1386 - 14:1

بجای اینکه نفرتهامون به جدیدیها منقل کنیم و همش مثل پیرمردها آه از نهادمون بلند شه و مثل

"لارابی بزرگ" در "سابرینا" هی به چیزهای جدید لعن و نفرین بکنیم، یه خورده هم به جدیدیها غبطه بخوریم که خیلی چیزها رو دارند برای اولین بار مزه مزه می کنند. فکر کنم در همین فیلم "چقدر دره من سرسبز بود" بود! که یکی از شخصیتهای فیلم که یک کشیش است به نوجوانی که دارد باری اولین بار داستان "جزیره گنج" را می خواند غبطه می خورد. راستی حرف سابرینا پیش آمد. امیر خان من هم یکشنبه سینما سپیده بودم و با دیدن سابرینا اون هم نسخه 35 میلی متریش روی پرده سینما کیفور کیفور شدم. آدم با دیدن گوهرهایی مثل "آدری هیپبورن" است که دستش می آید که ستاره یعنی چی؟!

سحر همائی
شنبه 26 آبان 1386 - 14:15

به مصطفی جوادی : صندلی ها را گرد می چینیم تا ابد تا همیشه ....

و اینکه امیدوارم رفقا کامنت مصطفی را خوب بخوانند و به قول معروف نکته اش را بگیرند . بحث همین است .

مریم.م
شنبه 26 آبان 1386 - 14:52

سلام

امیدوارم حال همه خوب باشه

یه خبر خیلی خیلی خوب برای طرفدار های اقای کیمیایی حکم برای خرید داره میاد تو بازار اما حالا کی بیاد خدا می دونه

راستی اقای امیر جلالی نظر سنجی تون خوب ولی من که تازم چی کار کنم؟ و حرفتون خیلی خوب بود اینکه( صمیمیت و صفایی که اینجا هست بیش از هرچیز مدیون خود امیر و اخلاق عجیب و غریبشه، می خواید بذارید به حساب چاپلوسی یا هرچیز دیگه با خودتونه ) وامروز افتادم رو دور اینکه حرف های بچه ها رو جمع کنم ببخشید . اقای عليرضا شيرنشان

حرفتون خیلی دقیق بود اینکه اصلا معني كافه يعني همين. يعني هر كسي آمد قدمش روي چشم

و اقای قادری تیتر بازگشت بدون هیچ اغرقی (درست نوشتم دیگه اخه یه بار سر اغراق سوتی داده بودم) میگم که خیلی بهم کمک میکنه اینکه واقعا به هم مربوطیم

و یه تشکر فوقالعاده زیاد که اینجا رو راه انداختین اخه کجا پیدا مشه که بچه هاش کاملا عشق موسیقی و فیلم و فوتبال باشن به جز اینجا

و من هم دقیقا حس خانم خاطره آقائیان

رو دارم

راستی اقای قادری با این روزنوشت اخری کاری کردین همه ی قدیمیا به جدیدا خوش امد بگن

و ببخشید که زیاد شد

ندا میری
شنبه 26 آبان 1386 - 15:2

حضور خلوت انس است و دوستان جمع اند ........................ وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

آهای استاد چه خبر؟ آرومتر هم می شه رفت ها. بازهم زدی درب و داغون دیگه. قدیم و جدید و تازه و کهنه نداریم. آخ امان از سوء تفاهم. در حق هر عضو تازه ای توی هر جمعی تنها کاری که باید بکنیم یک لبخند خوش آمده که ما همه زدیم! هستیم، باهمیم، در کنار همیم. می گیم، می خندیم، گیر می دیم، دعوا راه می اندازیم ... نظر سنجی می کنیم ... کلا باهم حال نمی کنیم!!! قهر می کنیم، آشتی می کنیم. من که فکر می کنم موضوع جدی ای در کار نبوده و نیست و نخواهد بود. تجربه من می گه اونهایی که ظرفیت پذیرش آدمهای تازه تر رو ندارند و از افزایش شعاع حلقه صندلی های این کافه و هر کافه دیگه ای می ترسن، همونها اولین آدمهایی هستن که مجبورن بلند بشن و جاشون رو بدن به باقی و خداحافظ.

من نبودم چند وقتی و به وضوح همه می دونن چرا و روزه ننوشتن من که از سر بی حوصلگی بود و اینکه دوره خلوت کردنم بود. فقط و فقط. اینکه نوشتنم بدجوری نمی آمد و با این روزنوشت لعنتی ات (که اتفاقا خوب هم بود) افطار کردم. نرسه روزی که اینهمه آدم ندیده و نشناخته بدون هیچ دلیل و بهانه و غائله ای شریک غمم بشن و من با شون خوش نگذرونم.

ارتباطات خارج از دنیای مجازی یک عده از قدیمی ترها شاید حرف ناگفته ای باقی نمی گذاشت و خلاصه غیبت ها یک کم طولانی شد ... اما همین جا :

هستیم. در کنار همیم و تمام این کامنتها رو بدون نام می خونیم و حالشو می بریم. به لطف همین کافه ها، روزهای خیلی سختی رو سخت نگذروندیم .

"و چشمانت راز آتش است

و عشقت

پیروزی آدمی است

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن،

و گریز از شهر – که با هزار انگشت، به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند. –"

همین چند خط از اعجاز قلم استاد کافیه که دور همی ها رو به یاد ماندنی تر استارت بزنیم. دنده یک... حرکت! (صوفیا! اون دستی لامصب رو بخوابون)

هومن شیدایی
شنبه 26 آبان 1386 - 15:54

حنانه سلطانی

خاطره آقایان

مصطفی جوادی

امیرقادری

سوفیا

شهرزاد

و......بچه های سینمای ما

3شنبه فیلم نیمایوشیج رو از شبکه2 دیدین؟ نمی دونم چرا ما باید اینقدر در قبال بزرگان علم و ادب و فرهنگ و هنرمون بی تفاوت باشیم؟ چرا باید بزرگی مثل نیما رو به ای شکل احمقانه به تصویر بکشند؟ بعداز اینکه فردوسی و شاهنامه رو به اون شکل به مردم معرفی کردن و...اینبار نوبت نیمای فلک زده بود. شماها چرا ساکتین؟ یه چیزی بنویسین. حرکتی کنید!

وحيد.ت
شنبه 26 آبان 1386 - 16:11

براي امير قادري عزيز و تمام پرسپوليسي‌هاي دوآتشه :

ما 5 سال زجرها كشيديم ، فرصت‌ها رو از دست داديم ، بدشانسي آورديم ولي :

اين فصل مال ماست ، حق ماست ، فصل خوش‌شانسي ماست

اين عين عدالت است...

پس اين پيروزي‌ها گواراي وجودتان.

سیاوش پاکدامن
شنبه 26 آبان 1386 - 16:35

چند وقت پیش بود که بحث سر حذف کامنتها بالا گرفته بود و امیر قادری واکنش تندی نشان داد. همان موقع از حس بدی نوشتم که حالم را خراب کرده بود. دیشب بعد از خواندن روزنوشت جدید دوباره همان احساس بد آمد. این بار کمی صبر کردم تا عکس العمل بچه ها را ببینم....عالی بود. دیگر همان 0.0000000000000000000000000000000001 درصد شکی هم که قرار بود به دل راه بدهم را هم راه نمیدهم، به دلم البته.

حالا که خیالم از بابت رفقا راحت شد ، با خودم گفتم اصلا منظور امیر قادری از قدیمی ها یعنی کی ها؟! ( بالاخره تفاوت آی کیو است دیگر، یکی زود میگیرد، یکی هم دیر میگیرد، بعضی ها هم اصلا نمیگیرند مثل خودم) بعد به خودم جواب دادم: اگر زمانی حساب کنیم که بستگی به مرام هر کسی، میتوان دایره قدیمی و جدیدی ها را تغییر داد، مثلا برای من کسانی که قبل از آذر پارسال اینجا کامنت میگذاشتند قدیمی اند، برای یکی ممکن است کسانی که قبل از دیروز کامنت گذاشته باشند و برای یکی دیگر کسانی که قبل از شهریور پارسال و یا برای حمید دست قیچی "اصلا این سوسول بازی ها رو نداریم ".

پس موافقم که منظور امیر قادری از قدیمی ها یعنی کسانی که قبل از آذر پارسال.... مگر میشود که رفقای گلی مثل آقایان الف و بو ث و خانم ها ت و ذ و ی اهل این حرفها باشند؟!؟! پس قدیمی ها را میگیریم کسانی که قبلا در امیرقادری دات کام کامنت ..... این هم که امکان ندارد ....... پس قدیمی ترین عضو اینجا که همان امیر قادری است میشود قدیمی ها..... لعنت بر شیطان، چرا کفر میگی؟؟ ... آقا و یا خانم، قدیمی هایی که امیر قادری ازشان حرف زده، احتمالا یک عده دیگری بودند که در یک تاریخ دیگری در یک سایت دیگر، کامنت میگذاشتند و به یک عده دیگر میل میزدند.

.

خدمت رضای گلم هم عرض کنم که کی گفته که من با خانم سوفیا فرق دارم، من با تو هم فرق ندارم، من و کاوه هم یک نفر هستیم، حتی تو و امیر رضا هم یکی هستید، عطص هم همان مصطفی انصافی است. خاطره آقائیان و حنانه سالطانی هم همان مصطفی جوادی هستند، سحر همایی هم که امید غیایی است اصلا همه یکی هستیم به نام امیر قادری.. نه امیر قادری چند نفر است به نام ما.... ما فقط یک فرق اینقدری باهم داریم، آنهم این است که چند روحیم در چند بدن که در چند نقطه متفاوت با چند زبان و طرز فکر و رفتار متفاوت زندگی میکنیم. همین ...

.

در ضمن محض محکم کاری و برای ان امین بار – ان به سمت مثبت و منفی بینهایت - عرض کنم که من در ماجرای قبلا ها - که حمید دست قیچی خواباند زیر گوشم – به هیچ وجه من الوجوه جدی نبودم و نمیخواستم به هیچ کدام از رفقا توهین کنم. ( من سه ماه است که با بادی گارد بیرون میروم چون میترسم که هر آن یک قیچی صاف برود توی چشمانم)

امید غیائی
شنبه 26 آبان 1386 - 20:2
خب تمام زورم رو زدم که بتونم یه چیزی بنویسم نشد که نشد.گفتم این همه نقطه بذارم که بگم ساموعلیک فقط.همین. ولی الانه میبینم این مصطفای از خدا بی خبر و این امیر رضای خرخوان یا کاوه یا رضا و یا حنانه (خدائیش کامنتهاشون رو با لهجه شیرازی بخونین.خیلی حال میده) که همیشه نوع نوشتنش رو دوست داشتم حالا چه موافق نظرم چه مخالف یا خاطره و یا این همه ادم( که اخرین کامنتشون ماله حنانه است ) اومدن و ای دل غافل همه خوب نوشتن.همه اونچیزی رو گفتن که اون ته تهای ذهن داغون و درپیت من وول میخورد و توک میزد ولی نمیومد دیگه گفتم حالا وقتشه. ولی خوشمزه ماجرا میدونین کجاست ؟اینکه الان هم نمیدونم چی بنویسم. فایل ام پی تیری هام رو باز کردم یه چیزی بذارم گوش کنم دیدم حال حضرتکمان هم نیست(ای داد بیداد... سوفیا کجائی؟!) گفتیم سیاه مشق کنیم شاید شد. روزاولی که امدم اینجا خوب یادم هست.(هست؟!) <<<الان موزیک بازگشت رو گذاشتم.یهو یادش افتادم.(چقدر سعی کردم با ریتم دست زدنهاشون دست بزنم و .......شد...بزنید.خلسه تان می اید.)>>>> و این را هستم حسابی: مثل خانواده های مافیایی، ما باید دغدغه بزرگ شدن خانواده مان را داشته باشیم. و این رو بیشتر: کاری به این ندارم که کی به کی ایمیل زده . مهم این است که این بار خودت دچار سوء تفاهم شده ای امیر جان. حالا اعتراف: آدم کتابخوانی نیستم.دچار خواندنهای بالینی شده ام، سالها. اما کتاب به درد بخور کم خوندم. دفعه اول یادم نیست فکر کنم سوفیا(با سین) بود بحث کتابها را پیش کشید یا کسی دیگه.چه فرقی میکنه؟! موقعیت دست داده بود.کاغذ و قلم رو برداشتم و همه کتابها رو نوشتم. پریشب با یکی از بهترین دوستهایم قدم زنان بعد از جشنواره داغون فیلم کوتاه( سانس 3 تا 4/30 خیلی بد بود.بعدش رو امیر خان بهتر میدونه ما که رفتیم.ولی خدائیش یه چیزی رو بهتون بگم.وقتی امیرخان من رو یادش بود خیلی حال کردم. آخر سر اون برنامه "کارنامه" رو علنی نکردی ها.خدائیش چرا 5شنبه ها صبح؟!آخه چرا؟!حیفیت نیومد مومن؟) پیاده رفتیم تا پل کریم خان و نشر چشمه.سه تا از کتابها را در جا خریدم.این از چندمین نفع دوستان جدید. (جدید؟!قدیم؟! این حرفها فقط برای سربازی خوبه و پایه خدمت و کل کل این حرفها. کوتاه بیا مرد.) اولینش لذت بردن از نوشته همه است. اگر من یکی کم پیدام به خدا به خاطر درگیری فکریه که تازگیها پیدا کردم.ولی حنانه که گفت. کش رفتن ایده صدمین کامنت از سیاوش و تقلب من و گذاشتن دوتا کامنت و این حرفها را که داری؟! ----- با رئیس درگیر شدم، رنگ در بازداشتگاه را هم دیدم. موهایم را مجبور شدم کوتاه کنم.حالم خیلی خوب نیست. از دفترچه خاطرات خودم.------ دنبال سیر منطقی نوشته نگردید. ذهن پریشان=متن داغان. همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن.
امید غیائی
شنبه 26 آبان 1386 - 20:4

راستی امیررضا تکه فیلمنامه ات پودرم کرد پسر.

تو نقطه ضعف من رو میدونی لعنتی!!

امید غیائی
شنبه 26 آبان 1386 - 20:20

هی یادم میاد تازه چی میخواستم بگم: آقایان و خانمها مصاحبه فیروز کریمی رو تو همشهری جوان رو از دست ندین خا.خیلی حرف توش هست.مخصوصا اخرش که حرف از کلاهبرداری میزنه.این آدم شاهکاره.

خاطره آقائیان
شنبه 26 آبان 1386 - 20:36

دوستان سلام

به حنانه ی عزیزم و همه ی بچه ها:آقا من به عنوان یکی از نیمچه جدیدها اعلام می کنم که ارادتمند هر چی جدید و قدیمی با هم هستم.هیچ وقت هیچ بدی نه از قدیمی ها دیدم و نه از جدید ها.همیشه لطف هم ی بچه ها شامل حالم بوده.از همون اول از قدیمی ها از سحر و حنانه و رضا و مصطفی انصافی و ساسان . جناب امیر رضا گرفته تا بچه جدیدتر ها مثل اقا جواد و بقیه ی بچه ها همه و همه.خلاصه من که مخلص همشون هستم و همشون رو مثل خواهر و برادرهای خودم دوست دارم.

به شهرزاد عزیز:اون مطلبی که گفتم امروز در روزنامه چاپ شد.قربانت

خاطره آقائیان
شنبه 26 آبان 1386 - 20:52

اوخ اوخ خیلی دیگه از بچه ها رو جا انداختم کاوه و امید غیائی و مهدی پورامین رو با اون دیالوگ معرکش وسوفیا عزیز رو که چه قدر به من لطف داشته و کلی لینک توپ تا حالا برام گذاشته و بقیه ی بچه ها. همه ی همه...

احسان
شنبه 26 آبان 1386 - 21:7

سلام.والله چي بگم.من يك سالي هست كه تقريبا هر روز به سايت و اين كافه سر ميزنم.ولي هيچ وقت روم نميشد كه اينجا كامنت بزارم.شايد از ان ميترسيدم كه بچه هاي قديمي كافه از اينكه فرد جديدي اينجا نظر بزاره خوششون نياد.از ته دل اين كافه رو دوست دارم و اين صميميتي كه تو اين كافه هست رو هيچ جايي نديدم. هميشه بهتون حسوديم ميشد.‌‌‌دلم ميخواست براي يك بار هم كه شده اينجا كامنت بزارم تا حسرت به دل از دنيا نرم.ولي هر بار كه متني مي نوشتم اونو پاك مي كردم و از خير كامنت گذاشتن ميگذشتم. ولي ديگه از كامنت نذاشتن خسته شدم.بابا ماهم دل داريم. امييدوارم از اينكه يه غريبه جديد داره وارد ميشه زياد ناراحت نشيد(در حد يه ادم عادي ناراحت بشيد). خيلي دوست دارم اين آخرين كامنتي نباشه كه اينجا ميزارم و اين امر هم بستگي به اين داره كه شما منو ميپذيريد! البته از آقاي قادري هم تشكر ميكنم.اگر اين پستشون نبود من عمرن روم نمي شد اينجا كامنت بزارم.به قول يكي(اين يكي ميتونه هر كي باشه): كافت آباد امير جون!!!!!!!!!(

امیر: خوش اومدی احسان جان.

alireza
شنبه 26 آبان 1386 - 21:21

سلام اینجا میشه قر هم زد؟

من یکی می زنم با اجازه

سایته باز می کنی 10 دقیقه صبر می کنی بالا بیاد بعدشم به جا بیشتر عکسا ضربدر میاد امیر آقا به خداحیفه این روز نوشتا این پایین مثل بچه یتیما دیده نشه حیفه حروم می شه

راسی الان پرونده ستاره سازی مقاله آقای رضایی جاوم بازه فکر کنم این مثله پرونده مخملباف بترکونه

بازگشت هم نمی خونم تا فیلمشا ببینم اول

رقص madsen تو reservoir dogs فوقالعادس مثه گوشبریش مگه نه؟!

جواد رهبر
شنبه 26 آبان 1386 - 22:23

"بحران هویت"

من که حسابی گیج شدم. الان جدیدم یا قدیمی؟ شیرازی ام یا تهرانی؟ تحویل گرفته شده ام یا خیر؟ ای وای! راستش این ها همه به کنار اما خب صاحب کافه در آمده که : "قدم همه روی چشم است." خب می دونید خیال آدم راحت می شه این رو که می خونه!

جواد رهبر
شنبه 26 آبان 1386 - 22:27

برای مصطفی جوادی: آقا من که اومدم کمک گرد بچینیم این صندلی ها رو. راستی خوشحال شدم. وقت نشدم اونجا بگم حالا می گم. برای کاوه: ایول به تو و لپ دنست! کلی با این پیشنهادت حال کردم. لازم بود بهت بگم. برای alireza: پس آن موسیقی بی نظیر استاد هاوراد شور را با تمام وجود شنیدی ها! می دونی من رو دو جا دیوانه کرد. یکی روی همان منوی دی وی دی! از همان لحظه اول! یکی اونجا که کاستیگان(لئوناردو) چشمش می افته به کامپیوتر و میز و پاکت زرد رنگ و تازه شستش خبردار می شه که ای بابا Rat خود همین سالیوان (دیمن) بوده. از همان جا موسیقی بالا می گیره و مارتین عزیز هی صدا رو می بره بالا تا اونجا که وقتی لئوناردو داره با خانم دکتر حرف می زه هی موسیقی روی ذهنت راه می ره و کلی هم حالا داری کیف می کنی. هی می ری تو نخ دیالوگ ها هی موسیقی می کشه تو رو به سمت خودش. اکثر کارهاش همین طوری. باید شش دونگ حواست رو جمع کنی. یادمه برای اولین بار در یک سکانس کازینو ترانه ی I’m sorry از Brenda Lee رو شنیدم (طبق معمول یه زیر صدای محو بود) کلی ذوق زده شدم! از the Rolling Stones و ارداتی که استاد کارکشته امان به این خدایان راک داره هم همه باخبریم دیگه. کاوه اجرای میک جاگر از My Way را روی تیتراژ پایانی "رفقای خوب" که یادته... امان از دست اسکورسیزی! وای از "زیبایی امریکایی" و اون ترانه ی غریب Because از گروه همیشه دلبندم The Beatles. دقت کردی چه حس اسرار آمیزی می ده به فیلم... " چون آسمان آبیه گریه ام می گیره..." مخلص همگی! تا فرصت بعد!

امیر: آن قطعه روی منوی DVD مگر اثر بوکانان نیست؟

سوفیا
شنبه 26 آبان 1386 - 22:32

دوستان می بینید؟ می