خیابانی به کنار، این بازی پرسپولیس و استقلال متعادل بود و این روزها ما به تعادل احتیاج داریم :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
سه‌شنبه 16 مهر 1387 - 12:23

اخبار:      • نگاه نویسنده «سینمای ما» به مجموعه هاي تلويزيوني در ماه رمضان / لطفا هنگام خرج بودجه دقت کنید      • تازه‌ترین گزارش از فروش فیلم‌های اکران؛ / «دعوت» در سه روز صد میلیون را رد کرد      • یک فرصت کمیاب؛ / ده مستند کیسلوفسکی در جشنواره سینما حقیقت      • مرور کارنامه محمدرضا فروتن به بهانه حضور متفاوت او در فیلم «دعوت»؛ / رمانتیک خشن      • تازه‌ترین گفتگوی استاد به همین بهانه در سایت «سینمای ما»؛ / یک فیلمساز اسکاتلندی: انتظامی، شون کانری سینمای ایران است      





چهارشنبه 25 مهر 1386 - 4:47

خیابانی به کنار، این بازی پرسپولیس و استقلال متعادل بود و این روزها ما به تعادل احتیاج داریم


تا وقتی چاپ شود، هر دفعه می‌خواهم تبلیغ‌اش را بکنم؛ شرمنده. این دو پرونده‌ای را که برای دو فیلم بازگشت پدرو آلمودوار و آپارتمان بیلی وایلدر در این شماره مجله فیلم درآورده‌ام ( شماره اول آبان ) خیلی دوست دارم. حداقل این که برای نوشتن نقدهایش خیلی وقت گذاشته‌ام. به خصوص که تماشای بازگشت زندگی‌ام را تغییر داده. نمی‌بینید چه قدر مهربان شده‌ام؟

قورباغه‌های راضی
این آزمایش‌های علمی هم بد چیزهایی نیستند. پندآموزند. به آدم یاد می‌دهند. از جمله این دو موردی که همین اواخر شنیدم:
1- جایی نوشته بود که آزمایش کرده‌اند و فهمیده‌اند که موش‌های کثیف صحرایی، که هیچ کس مواظب‌شان نیست و در شرایط سختی زندگی می‌کنند و اوضاع و احوال درست و درمانی ندارند، بیش‌تر از موش‌های نظیف خانگی عمر می‌کنند و خلاصه مقاوم‌ترند.
2- باز خواندم که چند قورباغه را گرفته‌اند و کرده‌اند توی شیشه، و این قورباغه‌ها، جست می‌زده‌اند و مدام می‌پرید‌ه‌اند از شیشه بیرون. بعد در شیشه را بسته‌اند، طوری که هر قورباغه، وقتی می‌جهیده، با سر می‌خورده به در شیشه. یک مدتی که این طور گذشته، در شیشه را باز گذاشته‌اند. اما دیگر هیچ قورباغه‌ای نپریده بیرون. همه آن قدر می‌ ‌پریده‌اند که تا وقتی در شیشه بسته بوده، اجازه داشته‌اند بپرند. از حالا به بعد، اوضاع امن و امان است.

واکنش « مخملباف »ای!

در هفته نامه « شهروند امروز » یک پرونده راجع به محسن مخملباف درآوردم و برای‌اش سعی کردم از دوستان و هم‌نسل‌هایم مطلب بگیرم. انتظار داشتم که خوانده شود، اما نه این قدر که زیر فشار بازتاب‌هایش کم کم از نفس بیفتم. این جور وقت‌ها، در میان نظرهای موافق و مخالف، معمولا حرف اصلی آدم گم و گور می‌شود. خب، راست‌اش این پرونده را جمع و جور کردم، بیش‌تر به این خاطر که نه خود محسن مخملباف، که واکنش نسل‌ ما و نسل‌های قبل‌تر را به پدیده‌ای چون « محسن مخملباف » بررسی و بازخوانی کنیم. بحث توبه ‌نامه نوشتن نیست. بحث سر این است که چطور شد همه ما در دام این پدیده و واکنش‌های سطحی‌اش به جهان اطراف افتادیم. خواستم برای نسل‌های آینده این تجربه را به یادگار بگذارم که ثمره خرج شور بیش از حد، با کمترین پشتوانه معرفتی چیست. لابد خودمان توخالی بودیم که متوجه نشدیم پشت شعارهای مضمونی و فرمی و هنری فیلمساز مورد بحث، چیز چندانی برای مصرف کردن پیدا نمی‌شود. حواس‌مان نبود که نتیجه چنین واکنش‌های شتاب‌زده‌ی از سر کم‌دانشی به اتفاق‌ها و موج‌های روز، به جا گذاشتن چنین پدیده‌هایی برای نسل‌های بعد است. پس متوجه نشدیم که محسن مخملباف؛ با وجود تمام تغییرات ظاهرا شدیدش، از زمان توبه نصوح تا امروز که فیلمی به نام سکس و فلسفه می‌سازد، دو روی سکه کم‌دانشی و بینش سطحی را تصویر کرده است. راست‌اش فکر می‌کنم گرفتاری اصلی همیشگی ما، قبل از هر توطئه و بگیر و ببند دیگر، بی‌سوادی خودمان بوده است. چه وقتی خواسته‌ایم درباره مخملباف و خانواده‌اش تصمیم بگیریم و چه وقتی لازم شده دندان‌ دردمان را علاج کنیم.
پرونده را درآوردیم برای انتقال این حرف‌ها، و حالا همه دارند به ترور شخصیت مخملباف فکر می‌کنند. درست مثل یادداشتی که نوشتم درباره جواد خیابانی و ارزش احساسات واقعی، که بحث جماعت در گرفت سر این که خیابانی استقلالی است یا پرسپولیسی.

بعدالتحریرک!: هنوز حق ندارم افتخار کنم به این که هیچ وقت فیلم‌های مخملباف و خانواده‌اش را دوست نداشته‌ام؟

« این کاره » بودن...

« این کاره » بودن نعمتی است. در روزگاری که آدم‌ها معمولا جای خودشان نیستند، یا به کاری که علاقه دارند و متعلق به آن هستند، نمی‌پردازند. این جوری است که وقتی در طول روز؛ یک میوه‌فروش، آرایش‌گر، مجری تلویزیون، راننده یا روزنامه‌نگار « این کاره » می‌بینیم، تحت تاثیر قرار می‌گیریم. « این کاره » به عنوان کسی که اصل و نسب کاری را دارد، با آن بزرگ شده، به آن افتخار می‌کند و برای به کمال رساندن‌اش همه زورش را می‌زند. استعداد هم که به جای خودش.
چندی پیش داشتم صحنه‌هایی از « آقای لینکلن جوان » شاهکار جان فورد را می‌دیدم. چشم‌ام افتاد به یکی از آن کادرهای درجه یک استاد. هنری فاندا به نقش آبراهام لینکلن، زیر درخت زیبا و کوتاه و پر ساقه‌ای دراز کشیده بود و داشت کتاب می‌خواند. پشت‌اش به زمین بود و پاهایش را به تنه کوتاه درخت تکیه داده بود؛ جوری که انگار ساقه‌ها، ادامه پاهای لینکلن جوان هستند. نور هم که به کمال بود و ارتفاع دوربین عالی. همه چیز همانی بود که باید. البته مصداق « این کاره »‌گی‌ام، خود استاد جان فورد نیست، که شان‌اش اجل این حرف‌‌هاست. بعد که دکمه روی کنترل دستگاه DVD را زدم تا صفحه فهرست را بیاورد، تصویری که طراح‌های کمپانی تولید کننده DVD، یعنی کمپانی کرایتریون برای زمینه صفحه فهرست انتخاب کرده بودند، همان کادر زیبا از فیلم بود. تصویر فاندا زیر درخت در همان کادر می‌آمد و بعد گزینه‌های تماشای فیلم، روی صفحه تلویزیون نقش می‌بست. خب، من به این می‌گویم: « این کاره » بودن!

در ستایش تنبلی

برای این زن و مردی که 22 سال در یک متل، زندگی می‌کنند؛ به عشق تنبلی – احترام قائلم. همشهری خانواده خبر داده که یک زوج انگلیسی، بیش از بیست سال است که در یک متل ارزان قیمت جاده‌ای زندگی کرده‌اند. این زن و مرد 70 و 79 ساله، سال 1985 برای دیدار عمه بیمارشان، به این متل رفته‌اند و عاشق‌اش شده‌اند. پس بقیه زندگی‌شان را آن جا گذرانده‌اند. چون به نظرشان این جا امن و گرم می‌آید و در رستوران آن ور خیابان هم غذا می‌خورند. ادعا هم کرده‌اند که چون ماشین‌ها زیاد از آن جا عبور می‌کنند، همیشه چیزی برای تماشا کردن هست! زنده باد. ضمن این که اعلام کرده‌اند که این جوری مجبور نیستند غذا بپزند و لباس بشورند.
عجب زن و مرد شجاعی. گیرم که نتوانم حتی یک لحظه مثل آن‌ها زندگی کنم. به نظرم این قدر تنبلی شجاعت می‌خواهد. این طور بر خلاف هنجارهای رایج زندگی کردن. وقتی همه دنیا، از پدر و مادر گرفته تا مدرسه و بقیه، نوع و برنامه خاصی از زندگی را به آدم حقنه می‌کنند، و این خانم و آقای تنبل، حداقل این که چنین الگویی را نپذیرفته‌اند. آن جور زندگی کرده‌اند که به‌شان خوش می‌گذشته؛ پس دم‌شان گرم و عمرشان دراز.

بعدالتحریر: داشتم از پای کامپیوتر بلند می‌شدم که این عکس را توی اینترنت دیدم. آن موقع‌‌ها که خبری از فیلم‌اش نبود، پس با این عکس، دقیقا همین عکس حال می‌کردم و حسرت می‌خوردم و بزرگ می‌شدم. خواستم ببینم حالا چند نفر این فیلم و این آدم را می‌شناسند؟ قربان شما. ‌




بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

سوفیا
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 5:35

سلام

عکس فیلم مش نیست؟ مال آلتمن؟

قورباغه های راضی عالی بود.... بی نظیر....خیلی لذت بردم. مرسی.

همه مان به نظرم یک جورهایی توی بعضی جزییات زندگی مان سعی می کنیم از زیر بعضی چیزها دربرویم. کم و بیش. ولی خوب زندگی این زوج که دیگر نهایت در رفتن از همه چیز است. مثل قورباغه های ناراضی که اینقدر بلند می پرند تا جای خودشان را پیدا کنند....

سوفیا
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 5:41

بازی پرسپولیس و استقلال متعادل بود و این روزها به تعادل احتیاج داریم؟ به هیچ وجه موافق نیستم. من اسم این را نمی گذارم بازی متعادل. اتفاقا به یک بازی درست و حسابی احتیاج داریم که پرسپولیس تمام قدرت این روزهایش را رو کند. البته به این ترتیب لازم است که از قبل قرار نباشد که مساوی بشود!

پی نوشت: امیدوارم این نکته نیازی به سانسور کردن نداشته باشد!

سوفیا
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 7:11

سلام

مطلبی دیدم در صفحه سینمایی روزنامه ایران که حیفم آمد درباره اش ننویسم و لذتش را تقسیم نکنم. درباره فیلم جدید شون پن به اسم «سفر به دنیای بکر» زندگینامه کریستوفر مک کندلس جوان ماجراجویی که به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و در ۲۴ سالگی تنها و یخ زده در دشت های پربرف آلاسکا جان باخت......وقتی سفر اودیسه وار او را تماشا می کنید مجبورید به زیبایی های این گونه مسافرتها و فلسفه رها بودن و تجربه کردن زندگی فکر کنید و این خواه ناخواه شما را یاد آثاری از این دست در اواخر دهد ۱۹۶۰ و به ویژه ایزی رایدر می اندازد...فیلم حتی فکر و انگیزش این کاراکتر را نیز به درستی ترسیم کرده و آنقدر در کارش موفق است که شما در مقام بیننده میل می کنید که بپا خیزید و همان راه او را بروید حتی با اینکه می دانید او فقط به سوی مرگ در جهانی لمس نشده و غیرقابل تخمین زدن می شتابد...مقصد او کجاست؟ هرجا و هر مکانی که پیش آید. دوست دارد جک لندن عصر مدرن باشد و به دل ناشناخته ها و دنیاهای کمتر لمس شده برود و سپس از آن جاها بنویسد و تجربه اش بیشتر و وجودش غنی تر شود و حتی اسم مستعار (الکساندر سوپرترمپ) روی خودش می گذارد....وی حتی تا آخرین روزها مشغول پرورش روح و کامل کردن وجود و باطن خود است...و در انتها اضافه بر سرمای غیرقابل مقاومت تنهایی و طبیعت هولناک زندگی در قطب وحشی او را دربرمیگیرد و می کشد و در این سکانس ها موسیقی متن فیلم نیز تاثیر گذاری زیادی دارد...شون پن در مقام کارگردان جنبه های تیره و بیمناک داستان را عمده تر کرده و بر وجوه مثبت آن برتری بخشیده است....

سعيد هدايتي
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 8:45

از كي وبراي كي مهمه كه ما به چي احتياج داريم؟تا دلت بخواد دلسوز كه دلشون بيشتر برا مون ميسوزه وعقل هم كه لابد بيشتر دارن.دل هيچ قرمزي هم نسوزه واسه ما ابيها كه چرا كميم وتعداد؟ قراره چي رو ثابت بكنه خالي بودن سكوها؟كه :ما رفيق هر ترانه تنهايي(ماني رهنما_اعتراض)تداخل اواج كه ميگن اينه امير جان اينقدر حرف كه بهتر بگم خشم وبغض كه نتوني دو كلام حرف حساب با بهترين محارم عمرت بزني .بي صبرانه منتظر بازگشت واين شماره فيلمم حال منم با ديدن بازگشت خيلي متعالي شده بود.چه خوب كردي نوشتي امير خان.(تعادل چيزيست كه ما هيچوقت نداريم وكج دار ومريز توپترين موقعيت هر گوشه ماست!)

جواد رهبر
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 8:55

سلام خدمت همه.

"از اینجا تا ابدیت" اثر استاد فرد زینه مان.

فرانک سیناترا، مونتگمری کلیفت

به همراه ، ارنست بورگناین، برت لنکستر و‌ دانا رید در یک فیلم استثنایی.

فکرشو بکن صبح اول وقت تو سازمان بری توی روزنوشت ببینی این عکس رو گذاشتن. من یکی از دلخوشی هایم این است که یک نسخه توپ از این فیلم روی دی وی دی به زبان اصلی دارم. راستش همیشه احساس می کنم کلیفت نادیده باقی مانده. خیلی بیشتر از این حرفها باید شناخته شده باشه. بازیگر قابلی بود. یکی از کسانی بود که تو رویاهایم با خودم می گویم اگر خواستم در سینما روزی کاری بکنم حتما بهش ادای دین می کنم... "شیرهای جوان" هم رسیده دستم. اما بازیش به نقش فروید رو در فیلم "فروید" جان هیوستن هنوز ندیدم. کم فیلم بازی کرده کلیفت اما هر کدامش کلی خاطره انگیزه. "ناجورها" "مکانی در آفتاب"...

(داشتن اینها هم از دیگر دلخوشی هایم است!)

www.barrylyndon.blogfa.com


چهارشنبه 25 مهر 1386 - 9:42

Aghayeh ghaderi, midanam ke in ra ham mesl comment haye ghabli nemizari,omidvaram had aghal bekhaniash. shoma khodet dar sathigari va bidaneshi saramad aghrani. karet in ast ke adamhi ke tarikh masrafeshan 30 sal ast gozashteh be arsh aala beresani. nemooneash kimiai ke hata ashegh delkhastehi mesl javad toosi ham sadayash az part boodan in filmhaye akharash dar amadeh va to hala adami ba sabk filmsazie atigheh va saligheh va sath fekr jahelanehi ke posht filmhaysh hast defa mikoni.To ke nehayat honarat mostanadi darbareh adami dar had va andazehye kimiai ast dige lotfan saret ro bendaz paiin va ba tarantino va kimiai va maimi vice( bazsazi yek serial televisioni motevaset daheh 80 vaghean in hame sar o seda dasht?)khosh bash.

فائزه
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 10:12

این روزها ما به تعادل احتیاج داریم !

پس متعادل باش و نگو که حق داری از هیچ کدام از کارهای مخملباف خوشت نیاید . همونطور که نمی تونی بگی تمام کارهای مهرجویی عالی هستند .

مگر اینکه اعتراف کنی که ایرانی جماعت هیچ وقت نمی تونه متعادل باشه !

یا باید با یک چیز مخالف باشه و ازش بد بگه و بقول تو ترورش کنه !

یا باید از چیزی خوشش بیاد و اون رو خدا کنه ...

ما ایرانی هستیم امیر خان ...

کامبیز
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 10:24

آدمش که مونتگمری کلیفته.

فیلمش هم می خوره که «از اینجا تا ابدیت» باشه (هرچند مطمئن نیستم. وقتی فیلمی رو 17 سال پیش توی 7 سالگی دیده باشی بهتر از این یادت نمی مونه).

حميدرضا
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 10:43

عكس ازاينجاتاابديت روكه ديدم يادبازي خوب كليفت افتادم.قديما برت لنكسترروخيلي دوست داشتم(البته الانم دوست دارم.منتهاتوفيلماي وسترن.تركيبش باگري كوپرتوي وراكروزعاليه!)ولي بعد باديدن بازي بازيگراي متدفهميدم كه خيلي ازبقيه سرترن.توهمين فيلم برت لنكستربااون اندام ورزيدش كنارساحل ياجاهايي كه مقابل مونتگمري كليفت بااون اندام نحيف ولاغرش قرارميگيره درظاهرصحنه رومال خودش ميكنه.ولي آخرفيلم همه بياد كليفت هستن وابهت لنكستريخورده پوشالي ميشه.صحنه درگيري كليفت بابورگناين عاليه .درضمن صحنه ترومپت زدن كليفت هم توي سربازهاي جمعه به طرز ضايعي بهش اداي دين شده بود.همه سربازهاباموي بلندووسطشون يه سربازسياه با ترومپت!!!

رضا خاندانی
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 11:58

سلام امیر جان

بی صبرانه منتظره پرونده ی این ماه هستم

چون بازگشت واقعا"شاهکاره

در ضمن میخواستم پیشنهاد کنم اگه حالشو داری یه پرونده هم راجع به خود المادوار در بیار.فکر کنم خیلی حال بده

ضمنا"منم در مورد خیابانی کاملا"موافقم.چون منم پرسپولیسیم

پوریا
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 12:8

1: به زور مساوی کردید 2: نمیدونم این چه فیلمیه ولی شاید از ابنجا تا ابدیت باشه 3: به خاطر پرونده اپارتمان ممنون 4: اینم واسه ندا خانم اگه گقتی کجا شنیدی ( وقتی طبیت تصمیم خودشو میگیره چرا باید ناراحت بشیم)

mouse
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 12:45

آدمایی که تمام روز دارن می دون و ببخشید (صب تا شب سگدو می زنن)اگه می دونستن وایستادن و یه جایی لم دادن چشم رو هم گزاشتنو نفس عمیق کشیدن وبه هیچی فکر نکردن چقدر کیف داره دیگه هیچ وقت کار نمی کردن.

امیر مابه اندازه کافی ملت تنبلی هستیم.

دلیلی نداره تو هم تنبلی رو تبلیغ کنی .

مصطفی جوادی
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 13:47

یاد آن مطلب هم میهن افتادم. توی آن صفحه خود استاد فرد زیته مان بود، آدری بزرگ بود و جسارتاً مطلب من هم آن گوشه می خواست خودش را توی این عکس جا بدهد. فیلمت را شتاختم : از اینجا تا ابدیت...

رضا
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 15:16

1- چند روزی است که کمی دیوانه شده ام . از مشکلاتم لذت می برم و وقتی همه چیز در بدترین شکل ممکن قرار می گیرد فکر می کنم چه خوب است که زندگی ام یکنواخت نیست . دیروز یک سلسله اتفاق بد و ناامید کننده برایم افتاد که حسابی حالم گرفته شد ( سحر در جریان است ) صبح که از خواب پاشدم دوباره حس کردم زنده ام و این مشکلات آدمی می خواهد که بتواند حلش کند ، برای همین دوباره خندیدم و حالش را بردم .

یکی از چیزهایی که همیشه عذابم می داد و باعث می شد ناراحت باشم کار یا حرکت یا گفته است که در گذشته انجام داده بودم و حالا از آن پشیمان شدم . از آن بدتر این حس که شاید در آینده هم از کارهایی که الان کردم پشیمان شوم ، ولم نمی کرد . اما چند روز است که دیگر نگران این چیز ها نیستم ، احساساتم را هر طور که آن موقع فکر کنم بهتر است بروز می دهم . هر وقت هم خواستم پشیمان شوم به خودم یادآوری می کنم که آن موقع از انجام این کار لذت بردم . حالا چه ارزشی دارد غم آن روز را بخورم ؟ پس پیش به سوی لذت بردن .......

2- برنامه ی نود این هفته باعث شد هم کلی خوشحال شوم و بخندم و بعد هم به فکر فرو روم . اول آنکه ناصر خان حجازی با تاکید ( آن هم از نوع گل درشت ) بر اینکه انسان صادقی هستند گفتند نمی دانند کنار دستی اش با چه کسی تلفنی حرف زده و چه گفته . بعد تر که تصاویر تلویزیونی را دیدند گفتند به کسی ربطی ندارد که دستیارم به من چه گفته ! اما نکته ای که باعث به فکر فرو رفتنم شد آن مردمی بودند که شب پشت در استادیوم خوابیده بودند ( آن گزارش گر چقدر روی اعصابم راه رفت با آن سوال های بی معنی اش ) یکی از آنها ( پرسپولیسی هم بود اتفاقا ) در جواب اینکه آیا ارزش دارد به خاطر یک فوتبال این همه سختی بکشی گفت : تا عاشق نباشی نمی فهمی ! البته آن گزارشگر که واقعا نمی فهمید چنین حسی یعنی چه ، اما با خودم فکر کردم من که پرسپولیس را تا سر حد جنون دوست دارم حاضرم چنین سختی را تحمل کنم ؟ همیشه به خودم افتخار می کردم که بازی که شروع می شود نمی توانم بنشینم . افتخار می کردم به مساوی پرسپولیس هم راضی نیستم و به هیچ وجه حاضر نیستم قبول کنم پرسپولیس بد بوده ........ حالا به خیلی چیزهای دیگر هم شک کردم . به عشقم به سینما هم شک کردم . نمی دانم اگر شکست خوردم و نتوانستم آن چیزی شوم که برایش تلاش می کنم ، تا چهل و چند سالگی نا امید نمی شوم و به راهم ادامه می دهم یا نه ! آن بنده خدایی که رضا کیانیان باهاش مصاحبه کرد عشق قرار گرفتن در یک کلوزآپ است و من عاشق گرفتن لانگ شات !

3- من و کیمیایی دوستی ؟ نمی دانم از کدام حرفم چنین برداشتی کردی بانو سوفیا اما به قول عادل قویا تکذیب می کنم . اما گاس ون سنت را هستم بد جور . سینمایش اروپایی است در دل آمریکا . فیل را به شدت دوست دارم ( واپسین روزها را هنوز ندیدم ) نه فقط به خاطر نوع روایتش ( فیلم دایره ی خودمان هم تقریبا چنین روایتی داشت ) بلکه این فیلم با آن همه شخصیت توانسته خیلی عالی شرایط ، آدم ها و احساسات را بیان کند . چنین کاری از دست هر کسی بر نمی آید . فیلم جدیدش هم در کن جایزه برد ( از این ویژه ها فکر کنم ) و امیدوارم فیلم خوبی از کار در بیاید . راستی اپیزود او در پاریس دوستت دارم خیلی خوب بود . در رتبه ی اول . با آن لحن سرد پسر که می گفت من فرانسه یاد ندارم و اصلا نفهمیدم چی می گفت ! ( راستی وردی که بره ها می خوانند را خوانده ای ؟)

4- اینلند ایمپایر شباهت های بسیار زیادی به مالهالند درایو دارد ، به طوری که خیلی ها معتقداند این فیلم پاسخی بر پرسش های بی انتهای مالهالند درایو است . اما مشکل این جا است که خود اینلند ایمپایر کلی پرسش سخت تر مطرح می کند که باید برای توضیحش چند فیلم دیگر ساخت . راستی خاطره خانوم چند وقت پیش گفتی آن باشگاه سکوت بیانگر بینش های اگزیستانسیالیستی سارتر است . خیلی به این فکر کردم و خیلی دنبالش گشتم اما دقیقا نفهمیدم چه می گویید . راستش من برداشت دیگری از آنجا کردم و حالا دوست دارم بدانم نظر شما چیست . اگر کس دیگری هم نظری دارد خیلی خوب است که مشارکت کند .

5- گفتم کیمیایی دوست نیستم ، اما نمی توانم انتظارم را برای رسیدن دوشنبه پنهان کنم . فریدون جیرانی آدم با شعور و باسوادی است و می تواند بحث خیلی خوبی راه بیندازد . در مورد برنامه ی تاترشان هم همین طور است. محمد رحمانیان کارشناس برنامه است و مهمان های خیلی خوبی دعوت می کند . نکته ی امیدوار کننده اش این است که درخواست های تماشاگران برای دعوت بعضی اشخاص اجابت می کنند . شنیدم چند نفری خواسته بودند استاد داریوش مهرجویی را هم دعوت کنند . اگر بشود خودش به اندازه ی یک عمر مرا شارژ می کند !

6- باز کامنت طولانی شد اما بگذار بگویم نمی دانم چرا آن قدیمی های کافه غمگین هستند ( البته سحر اشاره کرد به بخشی از این داستان ) سیاوش در دو روزنوشت قبلی کامنت نگذاشت ( البته دلیلش افسردگی نیست ) لیدی های شیرازی هم گویا دچار افسردگی شده اند . امیر رضا و امید غیابی هم همین طور . مصطفی جوادی هم مثل بقیه . می دانم افسردگی با هیچ چیزی درمان نمی شود جز زمان . خودش می گذرد و ما هم ناراحتی هایمان را فراموش می کنیم . نمی دانم شاید من هم دچار افسردگی شدم .........

7- این نکته را باید بعد از داربی می گفتم اما حالا می گویم : تیم محترم استقلال در طول نیمه ی دوم غیر از یک موقیعت تماما زدن زیر توپ بعد ناصر خان می گوید پرسپولیس قدیمی بازی می کرد . توجه دارید که آن یک موقعیت چه بود ، اوت دستی علی علیزاده از وسط زمین در دقیقه ی نود و چهار !

یا حق

siavash
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 15:27

agha emruz ye khabar khoondam, noskhe ghachaghe ali santouri dar oomade. raste???!!!!!

محمد حسین آجورلو
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 16:0

سلام جمیعا

1- چند وقت پیش که بحث قاچاق فیلم های سینمایی داغ بود امیر نوشت که فکر می کنه این خطر همون چیزیه که می تونه سینمای ایران رو به نابودی بکشونه ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) اما الان بدون سر و صدا این سینما داره نابود میشه نشانه اش هم چی واضح تر از این که یه مشت خوره فیلم سالی چهار بار سینما نمیرن چه برسه به بقیه ملت. یکی از حسرت های زندگیم این بوده که یک فیلم انقدر خوب باشه که تو سینما دو بار ببینمش ( البته منظورم فیلم های دوران کودکی نیست ها ) اما همین امسال که شش هفت تا فیلم رو تو سینما دیدم در بهترین حالت بعد از دیدنش به کارگردانش فحش ندادم دیگه حساب فیلم در پیتی مثل رئیس که جداست. ( راستی رضا مثل اینکه دوره کیمیایی شناسی خیلی خوب اثر کرده که سوفیا فکر کرده تو هم طرفدار کیمیایی هستی شاید برای من هم لازم باشه )

2- یادم نیست کدوم از بچه ها گفت ( فکر کنم سحر بود ) که قسمت مطالب سینمایی رو از مطالب مربوط به تلویزیون جدا کنید.به نظر من اصلا نباید به این دستگاه تولید خر ( امید وارم به کسی بر نخوره ) نگاه کرد چه برسه به تحلیل سریال های در پیتش. الان نقد های بچه ها با خبر های سینمایی قاطی هم توی سایت قرار می گیره بهتره قسمت وسط سایت فقط اخبار بیاد و یادداشت ها همون کنار به روز بشه.در مورد اون مطلبت هم در مورد خیابانی اصلا نباید اون مطلب رو اونجا میگذاشتی جای مناسب برای اون یادداشت همین قسمت روز نوشت ها بود.

3- در باب متعادل بودن هم همیشه از هرچی تعادل و متوسط و میانگین و معدل بوده بدم میومد خودم هم اصلا دوست ندارم آدم متعادلی باشم همیشه هم دوست داشتم دیگران از من متنفر باشند تا اینکه هیچ نظری راجع به من نداشته باشند. ( البته واضحه که محبوبیت رو ترجیح می دم )

4- امیررضا از درس خوندن تو چه خبر می خونی یا نه ؟ ساسان تو چی؟ راستی سیاوش درسته که دو هزار و خورده ای کیلومتر اون ورتری ( نمی دونم کدوم دانشگاه در پیتی بوده که اینو توش راه دادن ) اما اگر صدا و تصویر ما رو داری یک خبری از خودت بده و جمعی رو از نگرانی در بیار.

خوب دیگه بسه ما بریم سر درس. ( ای لعنت به این زندگی )

راستی رضا این رضا قاسمی که تو همیشه میزنیش تو سر ما این کیه؟ معرفیش کن شاید من هم خوشم اومد.

ارادتمندم تریلی تریلی

حمید قدرتی
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 19:6

سلام . علت اینکه امروز کامنت گذاشتم ضایعه عظیمی است که به طور اتفاقی متوجه اش شدم . رفته بودم کلوپ محل تا یه سری به بچه محل هام بزنم . یه اطلاعیه نظرم را جلب کرد . فیلم جدید یانگوم رسید این رو خیلی بزرگ زده بود و زیرش خیلی کوچک نوشته بود هم دردی با بانوی انتقام جو . یکی از کشور دوست و همسایه هم آمد و گفت : ای فیلم یانگم را میدید . فقط برای رایت داریم . خوب بدید . سریع دوستم را که صاحب مغازه بود صدا کردم و جریان رو جویا شدم . گفت : آره فیلم جدید یانگومه . خیلی صحنه داشت . یه مقدارشو خودم سانسور کردم . با اون شیکم گندش . ( بیچاره سینما ، بیچاره سینمای شرق ، بیچاره ما ، بیچاره ... ) گفتم چند تا سی دی ازش دارید گفت یکیه ازش رایت می کنیم . گفتم بده ببینمش . گرفتم و گفتم شما چی میدونید ... و به چه اجازه ای اینکار رو می کنید ... . این سی دی هم دیگه پخش نمی شه . حالا هم اومدم اینجا ... . دنیا خیلی ... .

افشاري
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 19:16

با واكنش مخملبافي سخت موافقم. نوشته شما پيرامون اينكه كسي جوهره مطلب شما رو نگرفته منو ياد حرف مخملباف انداخت كه بعد از جنجالهاي نوبت عاشقي گفت من با انگشت به ماه اشاره كردم اما معترضان به جاي ماه انگشت من رو ديدن. اميدوارم چند سال ديگه يكي درباره شما پرونده در بياره و كافه نشينان كافه تون نادمانه بنويسن كه چطور فريب شما رو خوردن و در دام شما افتادن. چون از هر زوايه كه نگاه كنيم شما يك مخملباف هستيد. منتها در سايز خيلي خيلي كوچكتر.

سحر همائی
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 20:7

از اینجا تا ابدیت . قبل از اینکه فیلمش را ببینم خلاصه فیلمنامه اش را توی گربه روی شیروانی داغ خواندم یک کتابی که تویش 22 تا فیلمنامه را خلاصه کرده بود و برای روزهای نایابی فیلم گنجی بود . یک عکسی هم از برت لنکستر و مونتگمری کلیفت و فرانک سیناترا دارم که خداست . خود بهشت است .( این جمله را همین دیروز برای یکی از دوستان در وصف مولانا گفتم . اینکه مولانا خداست خود بهشت است .) کاشکی می شد من هم عکسم را اینجا بگذارم .

محمد حسین آجورلوی عزیر قبول که تلوزیون آشغال زیاد دارد ولی به ندرت هزار سالی یک بار یک چیزهای خوبی تویش پیدا می شود . مثلا این مدار صفر درجه خیلی توپ است. (لطفا برداشت نکنید که به خاطر دفاع از یادداشت خودم می گویم .) از طرفی با توجه به همه گیر بودنش رسانه خیلی خیلی مهمی است . اگر یادداشت و مطلب و نقد تاثیری هر چند ناچیز توی بهترشدن این رسانه یا حداقل بالا رفتن سلیقه مخاطبان داشته باشد به نظرت حیف نیست که ازش ننوشت ؟ ولی هنوز می گویم باید بخش مربوط به آن توی سایت جدا باشد.

سوفیا
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 20:48

سلام

خوب ببخشید آقای رضا. ظاهرا سوئتفاهم شد. چه خوب که طرفدار کیمیایی نیستید.

گاس ون سنت هم که واقعا بزرگ است. استاد است. و هرچی ساخته شاهکار بوده از جمله همان اپیزود کوتاه که به همراه اپیزود تام تیکور بهترین بخش های فیلم بودند. ( راستی به الکساندر سوخوروف هم علاقه دارید؟ گاس ون سنت هم در یکی از مصاحبه هایش گفته خیلی تحت تاثیر سوخوروف بوده)

وردی که بره ها می خوانند؟ دست به دلم نگذار برادر که خونه! شما چطوری موفق شدید بخوانیدش؟ لطفا اگر خوانده اید یکمی تعریف کنید چه طوری است؟

راستی این که ناامید نمی شوید و به راهتان ادامه می دهید از آن ویژگیهای عالی و همینگوی وار است!

باز هم به نظرم اینلندامپایر از جنس مالهالنددرایو و هیچ کدام از فیلمهای دیگر لینچ نیست. یک جور بی سلیقگی و افراط و بی حوصلگی و خودشیفتگی و تکرار خود از تصاویرش بیرون می زند که بعید است از لینچ. کجاست آن همه دقت در جزئیات و طراحی صحنه های نقاشی وار ؟(به خصوص در مخمل آبی و شاهکارش توحش در قلب که هر قابش چنان به دقت طراحی شده که آدم را یاد تابلوهای ادواردهاپر می اندازد. نقاشی که لینچ همیشه به ارادت و الهام گیری اش از او اعتراف کرده) کجاست ان دیالوگها و موقعیت های ابزورد ناب و هجو های بامزه و غریب سوررئال؟ این فیلم به نظرم صرفا چرخش سرگیجه آور یک سری تصاویر ناهنجار است که حتی یادآوری اش هم آزاردهنده است. واقعا تاسف آور است که استاد هنرمندی در موقعیت و سن و سال لینچ اینقدر به خودش مغرور شود که تصور کند صرف تکرار ایده هاو کارهای قبلی بدون هیچ خلاقیت و جذابیتی کافی است و با کف زدن انبوه هواداران مواجه خواهد شد و بالاخره یکی هم پیدا می شود که تفسیرش کند!

باشگاه سکوتsilencio در مالهالنددرایو و ارتباطش با ایده های سارتر؟ خوب باید درباره اش فکر کرد. ایده جالبی به نظر میرسد.چه خوب می شود اگر بیشتر توضیح بدهید.

پی نوشت: راستی خجل شدم به خاطر آن اشتباه. راستش من نه مش را دیده ام و نه از اینجاتاابدیت را. فقط عکس هاشان را دیده ام. شرمنده.

خاطره آقائیان
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 21:7

سلام به همه

1.راستش "از اینجا تا ابدیت" رو ندیدم ولی این عکس بدجور وسوسه ام کرده.باید برم سراغش.

2.نمی دونم چرا تا تیتر "این کاره بودن "رو دیدم یادم افتاد به نسخه ی تازه ای که از مخمل آبی به دستم رسیده.می دونین آقا فیلم فروشه روش چی نوشته بود؟آبی مخملی..داشتم شاخ در می آوردم.با خودم گفتم باور کن این بابا اصلا نمی دونه فیلم یعنی چی.طرف اصلا این کاره نیست...

3.خطاب به آقا رضای عزیز:این طبیعی هست که شما جایی اون رو پیدا نکنید.راستش من خودم با شناختی که نسبت به دیدگاهای اگزیستانسیالیستی داشتم و مسئله ی خطای دید این به ذهنم رسید.ببینید شاید یک کم توضیحش سخت و وقت گیر باشه که البته از من و آدم های مثل من هم بر نیاد که بخواییم توضیحش بدیم.اصلا توضیح اون چیزی که شما خواستین شاید نیاز به نوشتن یک کتاب چندین صد صفحه ای داشته باشه.ببینید دید گاه اگزیستانسیالیست ها یه جور دیدگاه حسیه.یعنی اون چیزی که شما ازش برداشت می کنید با اون چیزی که مثلا من ازش برداشت می کنم ممکنه خیلی تفاوت داشته باشه.یعنی برداشتی که هر انسانی در حین مطالعه ی اون داره در واقع بر می گرده به اصل و مایه ی هر انسانی و حتی شرایطی که توی اون رشد کرده.البته در رابطه با لینچ اینو بگم که کاملا تحت تاثیر این دیدگاه بوده نه فقط توی مالهالند درایو بلکه توی همه ی فیلماش.

ببینید اگه بخواهم در حد یه توضیح مختصر بگم باید این طوری بگم که اگزیستانسیالیست ها بر این معتقدند که اون چیزی که در ذهن هر انسانی (مثلا یه شیء رو در نظر بگیرید.به فرض همین کی بوردی که الان جلو شماست)اون چیزی که شما می بینید همان چیزی هست که شما در ذهن خودتون ساختید.این شیء شاید اصلا اون چیزی نباشه که شما فکر می کنید که دارید می بینید شاید هم باشه.شما نمی تونید به یقین بگید.در واقع هیچ یقینی وجود نداره.بیشتر از این دیگه اینجا نمی شه چیزی گفت.

اگه دوست دارید بیشتر بدونید دو تا پیشنهاد دارم یکی کتاب "شش منتقد اگزیستانسیالیست" و دیگری هم "مصاحبه با سارتر".البته بازم می گم برداشت های جزئی شاید بین من و شما فرق داشته باشه ولی کلیاتش همینی هست که گفتم.این رو هم من بر اساس این که من خودم یه شاگرد ادبیاتم و عادت کردم به این که همه چیز رو به هم ربط بدم گفتم وگرنه از جایی نخوندم.ولی اینو به هر حال بدونید که لینچ کلا دیدگاهای اگزیستانسیالیستی داره.

یه چیز دیگه بگم و ختم کلام:توی همون نقدی که اون دفعه هم خدمتتون گفتم این سکانس رو به دیدگاهای شرقی ربط داده بود.همون طور که خودتون هم گفتید برداشتها خیلی از مواقع شخصی هستن و البته به نظر من اینم یکی از همون جنبه هایی هست که فیلمای لینچ رو دلنشین می کنه.

والسلام

خاطره آقائیان
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 21:14

راستی این قدر حرف زدم که یادم رفت بگم.آقا رضا شما هم نظرت رو بگو.منم دوست دارم بدونم شما چی فکر کردی.مرسی

مصطفی جوادی
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 21:55

داشتم به آن همه انتلکتوئلی که جلوی فلسطین جمع شده بودند تا پای صحبت های عباس کیارستمی بنشینند، نگاه می کردم. او آدم بزرگی است . با اینکه سینمایش را دوست ندارم به عنوان یک هنرمندی که (( خلق )) می کند برایم ارزشمند است.با آنهایی که مخلوقات دیگران را می جوند و به عنوان یک اثر سینمایی، تف می کنند بیرون فرق دارد. چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که پسر این همه روشن فکر با هم یک جا، پس چرا اینجا آتش نمی گیرد.اینها که از شیفتگی هنر والای سینما ، دارند درِ ورودی سالن را جر می دهند.اما وقتی چند تا از سوالهایی را که داده بودند تا آقای کیارستمی جواب بدهد خواندم، جوابم را گرفتم. از اینکه عینک دودی چرا، از توطئه سینمای جشنواره ای ،از (( تازه چه خبر! )) و به خدا از اینکه تهران با ژولیت خوش گذشت یا نه! شانس آوردند که یک انسان متشخص! با یک سوال درست و حسابی آبروی جمع را خرید.( چون نمی خواهم ریا بشود نمی گویم کی بود)

کیارستمی اواخر جلسه گفت که دوست داشتم فلانی هم اینجا باشد ولی آن پایین است. کاش جای او بودم. نفهمیدند که فحش داده. اینجا صدای دست زدن روشنفکرها بالا گرفته بود!

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 22:20

با سلام خدمت امیر خان گل و همه ی دوستان نازنینم.

حقیقت اش چند روزه میام و می خوام مثل همیشه فک بزنم می بینم هیچی نمی چرخه تو زبونم. پس بسنده کردم به خواندن کامنت بچه ها. به نظرم جو کافه الآن جوری شده که هر کی نشسته برای خودش پشت یه میز (حالا یکی وسط کافه و یکی اون گوشه کنارها) و داره ساز خودشو می زنه. کمتر کامنت هایی پیدا کردم که درباره ی یک موضوع دلچسب سینمایی صحبت کنه. روزنوشت جدید امیر رو هم که هی بالا و پایین کردم یه " چیز " سینمایی توپ توش پیدا کنم که متاسفانه نشد. به جز اون عکس شاهکار از مونتگمری کلیفت در فیلم کارگردان مورد علاقه ام - فرد زینه مان کبیر - فیلم هم که واضح و مبرهن است : " از اینجا تا ابدیت" ... چقدر دنیا کسل کننده شده ! همه کارامون داره رنگ و بوی رفع تکلیف رو می گیره... به قول شعر تورج نگهبان در فیلم زنجیری با صدای استاد فرهاد : خسته ام از همه ... خسته از عالم ...

بین علما در کامنت روزنوشت قبلی در مورد جمله ی ارنست همینگوی اختلاف بود ... این جمله رو ویلیام سامرست (مورگان فریمن) در آن نمای لانگ شات ضد نور در شاهکار تمام ناشدنی دیوید فینچر بزرگ (هفت ) می گه که اتفاقا آخرین جمله ی فیلم هست و پس از آن تنها صدای دور شدن هلیکوپتری را بر زمینه ای سیاه می شنویم :

" ارنست همینگوی در جایی نوشته... دنیا جای خوبی است و ارزش مبارزه کردن رو براش داره... من با قسمت دوم حرفش موافقم... " (این رو هم از طرف یه عشق هفت داشته باشید. هی می خوام نگارش کتاب "هفت " رو دوباره شروع کنم که اصلا وقت نمی شه)

محمد حسین آجورلو عزیز اگه خدا بخواد از این هفته کلاسام شروع میشه... اون هفته که تشکیل نشد... الله اعلم ...

دوستان پرسپولیسی اصلا حوصله ی کل کل ندارم. فقط خدمتتون عرض کنم که اون سه سالی که ما همه ش صدر بودیم (به خصوص دو فصل قبل) و تیمتون اون پایین مایین ها دست و پا می زد تا اونجا که عقل ناقص بنده قد می ده هر چی پرسپولیسی می دیدم بلا نسبت شما سروران عزیزم عین موش شده بود و صداش در نمیومد. با این حال من به عنوان یه استقلالی هیچ وقت سرکوفت نمی زدم چون می دونستم در همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه. حالا هم زیاد به این تخت پادشاهی دل نبدندین. ما که هیچی ! اما شما با این بازی ها جلوی تیم های بهتر کم میارین. امیر جان که از چند سال قبل فهمیده ام که تا مغز استخوونت پرسپولیسی هستی و سایر دوستان قرمز دوست خیلی مخلصم! یه وقت به دل نگیرین ها ! خواستم جواب کل کل ها رو داده باشم. خدا کنه برداشت غلط از حرفام نشه. باید در استرس بمانم تا عکس العمل بچه ها رو ببینم ! این ها رو بذارین به حساب شوخی . اصلا پشیمان شدم... می خواین پاک کنم متن ام رو ؟!!! ........... ((-:

*****دیالوگ های این دفعه :------------------------------

همه ش مال سکانس معروف رستوران شاهکار مایکل مان هست - " مخمصه " :

نیل (رابرت دنیرو) :دوست ندارم عقب گرد کنم...

وینسنت(آل پاچینو) : پس فرصت رو از دست نده...!

نیل: من تمام تلاشمو می کنم ... حقمو می گیرم ... تو همون کاری رو بکن که فکر می کنی درسته... سعی ات اینه که جلوی آدمایی مث منو بگیری...

هانا(سرش را به نشانه ی تصدیق تکان می دهد) هیچ وقت نخواستی یه زندگی بی دردسر داشته باشی...؟

نیل: چه جوری...؟ منظورت خوردن کباب و دیدن مسابقه ی ورزشیه...؟

.

.

.

.

نیل: یه روز یه نفر به م گفت اگه تو مخمصه افتادی طرف چیزی که احساس کردی ظرف 30 ثانیه نمی تونی ترکش کنی نرو...!

-----------------------------------------------------------------------

پی نوشت : دیروز یه مقاله ی پر و پیمان در مورد سریال های شاهکار(؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!) ماه رمضان در صفحه ی فرهنگ و اندیشه ی روزنامه ی " حیات نو " نوشتم . سعی می کنم بذارم در وبلاگم. در سایت روزنامه هم موجوده. یه نقد هم بر این سریال ها برای سایت فرستاده بودم.

خیلی مخلصم.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

حنانه سلطانی
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 23:15

فعلا آمدم مثل سحر غر بزنم. رفقا از دستتان دلخورم و تا غر نزنم آرام نمی شوم. رضا من که افسردگی نگرفتم ولی اگر دیدی این ویروس به من هم سرایت کرد بدان ناقلش همین بچه های قدیمی کافه بوده اند. تنها دلخوشی ام این است که کاوه و مصطفی( انصافی) و رضا و امیررضا و بچه های جدید هستند و نگذاشتند چراغ کافه خاموش شود. اگر من هم کمتر حال و هوای قبل را دارم دلیلش همین کم پیدا بودن رفقای قدیمی است. اگر هم هستند روحشان اینجا نیست. روی یکی از صندلی های دم در کافه نشسته اند که حاضریشان را بزنند و زود بروند. همیشه پایم را که توی کافه می گذاشتم دلم خوش بود که بچه ها هستند. مطمئن بودم که تک تک شان کلمه ای ، جمله ای ، چیزی برای به وجد آوردنم دارند. کلمه ها و جمله هایی که یاد آوری بعضی هایشان هنوز هم از ته دل خوشحالم می کند. کامنتی که برای تولد کافه گذاشتم یادتان هست؟ اما حالا چند تایتان می گویید گرفتارید و دستتان به کامنت گذاشتن نمی رود ، بعضی هایتان هم از غم و افسردگی و ناراحتی و این چیزها حرف می زنید. نه قدرت این را دارم که حال و هوایتان را عوض کنم و نه می خواهم به زور توی کافه نگهتان دارم. اگر قرار باشد گذر زمان همه چیز را درست کند ، حرفی نیست، آدم عجولی نیستم. فقط می ترسم چراغ های این کافه هم تا وصال آنتی ویروس دوام نیاورند. می ترسم زمانی برسد که بگویم صوفیا ، امید ، مهدی ، مصطفی( جوادی)، حمید شمایید؟ و در جوابم بگویید ببخشید ، به جا نمی آوریم! شما؟! حتما اشتباه گرفته اید!!

با حرف های سحر در مورد جدا کردن بخش نقد فیلم از تلویزیون هم موافقم. آن بخش گزارش هم که به همه چیز شبیه است جز گزارش. یک سری از یادداشت ها که می روند توی آرشیو اخبار و یک سری هم توی همین بخش گزارش. کاش برای یادداشت ها هم بخش جداگانه ای می گذاشتید. اسمش هم می شود" آن سوی خبرها" یا نمی دانم چیزی شبیه این باشد.

کاوه اسماعیلی
چهارشنبه 25 مهر 1386 - 23:50

سلام

1.و اما مخملباف.....امیر قادری کمی شوخی میکند که انتظار این همه بازتاب و احتمالا واکنش منفی را نسبت به پرونده مخملباف نداشته.مطلب زودیاک بالقوه آماده آتش گرفتن بود.ما با یک مطلب کاملا ژورنالیستی طرف بودیم.میدانید که در اینجور مطالب نویسنده احتمالا به خاطر هدفی که از داستان خودش دنبال میکند(درست یا غلط)برخی نکاتی که وجود دارد اما مغایر با هدف نهایی مطلب است فاکتور میگیرد به خاطر تحت تاثیر قرار دادن بیشتر خواننده.مثل همه تکنیکهایی که یک فیلمساز در یک فیلم خوب به کار میبرد.در سینما هم در فیلمهایی که مثلا در اوج واقع گرایی قرار گرفته اند قرار نیست که تمام واقعیت گفته شود.همه چیز در خدمت خالق فیلم قرار میگیرد تا بیننده فیلم واقعیت را آنجور که فیلمساز میخواهد تجسم کند.مطلب امیر قادری در پرونده مخملباف چنین مطلبی بود.این که احتمالا به قول کامنت گذاران آن مطلب از فیلمها و لحظات خوب فیلمهای مخملباف نام و حتا اشاره ای به آن نمیشود به این دلیل است.(آنها به هنرپیشه و ناصرالدین شاه...اشاره کرده اند.) اگر امیر قادری برخلاف آرمانش نسبی گرا میشد و به آنها هم اشاره میکرد مطلبش چیزی میشد در مایه های مطلب مهرزاد دانش که شاید برای عموم خوانندگانی که احتمالا زمانی عاشق مخملباف بوده اند مقبول تر بود.مهرزاد دانش اینچنین به عاشقان مخملباف خودخواهانه نتاخت چرا که خودش هم زمانی مخملباف را دوست داشته و مقاله اش برای خواننده راحت الهضم تر بود چرا که خودش را با نویسنده همراه میبیند و خطر سطحی نگری را از خودش دور میبیند.اما این وسط مقاله ای که گل میکند و حرف و حدیث همه محافل میشود زودیاک امیر قادری است.چون اوست که همه ما را به تمسخر میگیرد که ببینید زمانی چقدر سطحی نگر بوده اید.و برای اثبات این قضیه همه مدارکش را رو میکند و فاکتورهایی که احتمالا در خلاف این موضوع است را پنهان میکند.

البته مطالب فوق اصلا به این معنا نیست که امیر قادری از مطلبش قصد شهرت داشته و کوباندن مخملباف برایش نانی داشته.و اینکه خواننده را فریب بدهد.همانطور که گفتم این تکنیکی برای مطلبیست که باید خوانده شود برای اینکه امیر قادری قاطع تر به ما بگوید مخملباف عمری به ما شعارهای سطحی داده و ما حالیمان نشده.(فرض های فوق من احتمالا مورد تایید امیر نخواهد بود.این را به حساب برداشت من بگذارید.)

مطلب خیابانی هم همینطور.این که خیابانی قرمز است یا آبی فرض ماجراست .مهم این است ک احساس پیدا کرده و بدون فرمایش بالانشینان مکنونات قلبیش را بیرون ریخته.حالا به سمت هر رنگی.

اما در مورد مخملباف چیزی که در پرونده شهروند مرا آزار داد این حرفها نبود.دلم از این سوخت که همه آنهایی که همان اوایل همراه محسن مخملباف بودند(و در سرمقاله محمد قوچانی به آنها اشاره شده) شاید بیشتر از مخملباف رنگ عوض کردند...بیشتر از او باب میل زمانه شعارهای آبکی دادند.اما حتا در رسانه های مخالفشان هم این چنین تحت چنین پرونده افشاگرانه ای قرار نگرفتند.بالاخره سینما و سینماگر مرغ عزا و عروسی هستند دیگر....حتا اگر توسط سینماگران خورده شوند.

2.قورباغه ها مرا یاد دو چیز انداخت.یکی تعداد قدمهای استیو مک کویین در پاپیون بود که وقتی بعد از مدتها از سلولش خارج میشود و بعد از اینکه همان تعداد قدمهایی که در سلولش برمیداشت بعد از آزادی هم برداشت دیگر جلوتر نتوانست برود.

دیگر اینکه قورباغه در کل مرا یاد سبعیت و بیرحمی خودم نسبت به این گونه از حیوانات انداخت.چه زمانی که در کودکی در شالیزارهای گیلان(به قول خودمان بجار) انقدر قورباغه سر بریدیم که فکر کنم در قیامت جواب آن همه قورباغه سر بریده را چگونه باید بدهم نمیدانم...چه زمانی که در دانشگاه سر کلاسهای متعدد آزمایشگاهی دستمان را در تشت پر از قورباغه می انداختیم و در ظرف چند ثانیه قطع نخاعش میکردیم و وقتی قلب کوچکش در حال طپش بود به تشریحش میپرداختیم.

3.و اما میرسیم به زیباترین بخش این روزنوشت و انتظار برای بهترین مجله فیلم امسال از لحاظ پرونده....

آپارتمان وایلر نازنینم......از همین الان میتوانم شوخی هایی را که امیر را به وجد آورده و از آن در نقدش استفاده کرده حدس بزنم.این میتواند بهترین هدیه امسالم باشد.همین الان همینطوری یاد یکی از دهها شوخی تصویری فوق العاده فیلم افتادم.آنجا که جک لمون عزیز کلید خانه اش را از زیر چند دستمال کثیف که دماغش را با آن پاک کرده در میآورد و به رئیسش را میدهد.یک انتظار شیرین چند روز آتیم را پر خواهد کرد.

امیر: کاوه جان هنرپیشه رو دوست نداشتم واقعا. اتفاقا اون خودش مدرکی مهمیه برای حرفام. از ناصرالدین‌شاه هم در کمال شرمندگی بخش‌های قیصرش رو دوست داشتم که اون موقع هنوز ندیده بودم. ( این یعنی که رئیس رو دوست دارم؟اصلا )ولی خیلی‌ها می‌گن بهترین فیلم مخملبافه. شاید دوباره نشستم دیدم. ها؟ چی؟ ریسک‌اش بالاست؟

مرتضی
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 0:34

آقای قادری برات متاسفم

ناصر الدین شاه.... و گبه و هنرپیشه از بهترین های عمرم هستند اما تو از ان ها نامی نبردی انوقت به لباس حنا در اسپانیا گیر می دهی

تو هم یک پدیده ای ...باور کن....کینه و بغض از سرتاسر نقدت درباره ی مخملباف موج می زند...(ناصرالدین شاه اکتور سینما را ببین....فیلم شاهکاری است)مخملباف پدیده نیست ...شاهکار گبه را ندیدی

تو هم یک پدیده ای اما .......

Reza
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 2:23

1- به کارگردان هایی که در نوشته قبلی نوشتی وودی آلن رو هم اضافه می کنم . حداقل باید 8-7 تا فیلم دیگه ازش ببینیم . ( بعد از " امتیاز نهایی " ازش خوشم اومده شدید!! )

2- دیروز از اون روزهایی بود که از صبح منتظر یه خبر خوب بودم . نمیدونم یه جور تله پاتیه یا حس ششم یا چیز دیگه . من بعضی روزها اینجوری میشم و در نود درصد مواقع هم درسته . آدم همش منتظره یه خبر خوب یا بر عکسش یه خبر ناگوار رو بشنوه . تا نزدیک های غروب هم خبری نبود تا خبر فیلم ساختن بیضایی رو خوندم . این یکی دیگه باید ساخته بشه در غیر این صورت خودکشی می کنم .

3- نمیدونم افتخاره یا نه ولی منم هیچ کدوم از فیلمهای مخملباف رو دوست ندارم . ( به غیر از اپیزود سوم دستفروش و تازه اونهم منهای چندتا گل درشتش و یه خورده از اپیزود دوم همین فیلم ) . فیلمهای هنرپیشه و ناصرالدین شاه هم به غیر از یک ایده اولیه خوب چیزی ندارن و از ظرفیت هایی که داشتن استفاده نشده .

4- پس این " ضدمرگ " تارانتینو چی شد ؟ مثل اینکه بعضی ها دیدن ولی من امروز از چندتا از فیلم فروشها پرسیدم گفتن نیومده . یکیشون هم تازه بابل رو کشف کرده بود و میگفت اینو ببر گفتم خیلی ممنون شیش ماه پیش دیدم و انداختم تو سطل آشغال ( البته قسمت آخرش رو نگفتم ) یکی دیگه هم گفت تا هفته دیگه میاد . امیرخان به امید روزی که پرونده " ضدمرگ"رو تو مجله فیلم دربیاری .

ساسان.ا.ك
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 2:40

سلام.

آقا قبل از همه چيز مي خوام در مورد غر غر كردناي بعضي ها چيزي بنويسم. رضاي خوبم و حنانه عزيز نمي دانم كه جزو رفقاي قديمي كافه محسوب مي شوم يا نه. اما بايد بگويم كه خيلي از اين امواج افسردگي از ناحيه خودتان منشا ميگيرد. اولا اينكه اگر يك چيزي رو مرتب تكرار كني ( آي چرا بچه ها افسردگي گرفتن ) مسلما تاثير مثبت و منفي خودشو ميگذاره كه در مورد اين يكي اثر منفي داشت تا مثبت.

دوما اينكه احساس مي كنم نسبت به خيلي چيزا تو همين كافه خودمون بي تفاوت شديم. نسبت به چيزايي كه مي نويسيم از خود اميرخان گرفته تا بقيه. مثلا همين روزنوشت اميرخان چند تا مطلب داره كه ميتونه خط دهنده بحثها باشه. ولي من غير از يكي دوتا كامنت هيچ چيزي نديدم كه در موردش نوشته شده باشه. ( اصلا يكي نيست كه بپرسه چرا اين روزها نياز به تعادل داريم ؟). يا مثلا من تو روزنوشت قبلي يه كامنت گذاشتم كه چند روز در موردش فقط داشتم فكر مي كردم . اينكه يه جور عاشقانه اي بود در باره دوساله شدن سايت ( همون كه نوشته بودم سينماي ما يا كايه دو سينما ) ولي يك نفررو نديدم كه عكس العملي نشون بده .

نه اينكه بخوام بگم مطلب خيلي جالبي نوشته بودم نه ولي موضوعي كه در موردش نوشته بودم مي تونست حداقل تو يكي دو كامنت در موردش بحث بشه. يا همين اميررضاي خودمون اين همه نوشت كه در حيات نو يا وبلاگش مطلب نوشته برين و بگين چطوري بوده چند نفرمون رفتيم و خونديم و نظر داديم؟

رضا و حنانه عزيز از ته قلبم با اينكه شما رو نديدم دوست دارم چرا كه همه دوست داشتن ها به ديدن نيست . دلم ميخواد چراغ اين كافه هميشه روشن باشه. و اين ميسر نخواهد بود مگر در همين بودنهايمان . البته نه هر بودني. اصلا چه اشكالي داره بيايم اينجا و از ناراحتي هامون بگيم همش كه نميشه در مورد ديويد لينچ حرف زد . بابا ما هم آدميم. مگه مصطفي ( از هر دو نوعش ) چيش از ديويد لينچ كمتره. مگه اميررضا چيش از راجر ايبرت كمتره. نميخوام سو استفاده كنم ولي كاش اون مطلبمو خونده بودين تا اون حسي كه من از اينكه در كنار شما هستم رو مي فهميدين . ( يه ديالوگ از فيلم قرمز يادم اومد كه همينجا خرج همه بچه هاي كافه مي كنم : آخه من چجوري به توي الاغ بفهمونم كه عاشقتم. همينجوري بود يا اشتباه نوشتم؟)

هميشه به اين مساله اعتقاد داشتم كه كسي كه عاشق سينماست كمبودهاي زيادي داره ( مثل هر عشق ديگه ) اينجا بودنمون واسه اينه كه اين كمبودها اجازه نده خيلي مارو اذيت كنه همين. ( به قول خسرو شكيبايي هميشه سبز باشيد. )


پنجشنبه 26 مهر 1386 - 2:55

آقا امشب كسي برنامه طلوع ماه رو نگاه كرد؟ مي دونين كي اومده بود؟ احمد رسول زاده.

راستي اين برنامه نمي دونم چند قدم مانده تا صبح رو كدوم شبكه و چه ساعتي ميزاره؟

كاوه خان مگه شما هم رشته تحصيليت زيست شناسي بوده؟ خدائيش منم خيلي دلم به حال اين قورباغه ها مي سوخت. از اون بدتر پاره كردن شكم كبوترا بود. ديگه بهتره چيزي نگم تا حال كسي رو بهم نزدم.

راستي اميرخان من يكي كه نفهميدم چرا اين روزا به تعادل احتياج داريم . چرا روزاي قبل نداشتيم ؟ يا چرا روزاي بعد نداريم؟ اصلا چرا تعادل ؟ تخته گاز رفتن كه صفاش بيشتره.

ساسان.ا.ك
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 3:23

راستي با كلي زحمت تونستم اين ترانه خاطره رو دان لوى كنم و الانم دارم گوش مي دم.

حسین
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 11:8

سلام به همه دوستان

1- امیر خان دو بار تا حالا نظر دادم ولی هیچ کدام چاپ نشدن علتش رو اصلا نمی فهمم

2- امیدوارم پرونده بازگشت ستایش نامه نباشه

3- رضا جان نمی دانم چرا دنبال این می گردید که معما های سینمای لینچ را حل کنید فکر کنید فهمیدید باشگاه سکوت به چه معناست حالا باید سراغ معمای بعد بروید لطف جاده مالهالند در این است که معمای باز نشدنی است بعد بیش از ده بار دیدن نظر من این است جاده مالهالند را نمی توان با زیاد دیدن (مثل بزرگراه گمشده)ویا جستجو در ادبیات و فلسفه رمز گشایی کرد باید به آن دل داد مثل معماهایی است که مادر بزرگ ها در بچگی برای نوه هایشان تعریف می کنند اگر جوابشان را بدانیم کیفیتشان را از دست می دهند

حسین
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 11:14

در مورد قورباغه ها :در فرانسه روشی جالبی برای پخت قورباغه هست قورباغه رو زنده در ظرفی شبیه زود پز میزارن و دما رو کم کم بالا می برن اینطوری قورباغه زننده زننده پخته میشه

رضا
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 18:16

1- اشاره ی جالب بود . با اینکه با بینش های گازیستانسیالیستی آشنایی داشتم اما به ذهنم چنین نکته ای نرسیده بود ( این هم بخشی از جذابیت سینمای لینچ است ) دوباره دیدمش و چیزهای جدیدی به نظرم آمد . البته آن برداشتی که قبلا گفتم کلی بود اما حد اقل در مورد آنجا که می گوید گروهی نیست ، ارکستری نیست ..... فکر می کنم تاکید بر آن چیزی دارد که ما در زندگی روزمره یمان با آن روبه رو می شویم و می خواهیم از آن برداشت ماورایی بکنیم. می خواهیم فکر کنیم معجزه ای رخ داده ( مثل آن سکانس پالپ فیکشن که فکر می کردند برایشان معجزه رخ داده) به نظرم آن جملات یعنی وقتی از هفت تیر بهت شلیک می شه و تو نمی میری دلیلی بر معجزه نیست . ( البته مثل همیشه اصلا مطمئن نیستم ! همه چیز در حد شاید است )

2- اینلند ایمپایر هم بد چیزی بود . یک کار مازوخیستی ! اثری که می میری تا تمام شود . اصلا هم از آن جذابتی که در شاهکار های قبلی لینچ وجود داشت ، خبری نیست . حتی معتقدم آن همه معنی که در مالهالند درایو و بزرگراه گمشده وجود دارد اینجا نیست ! ( این را هنوز مطمئن نیستم ، شاید چند بار دیگر اگر ببینمش نظرم عوض شود )

3- رضا قاسمی کیست ؟ اگر بگویم یک هنرمند واقعی دروغ نگفته ام . نویسنده ، شاعر ، نمایشنامه نویس ، کارگردان تاتر ، موسیقی دان و .......... چند نمایشنامه دارد که اگر اشتباه نکنم یکی یا دوتا از آنها را اجرا کرده . نمایشنامه ی معمای ماهیار کوشیار یکی از بهترین آثارش هست و ماهیار معمار هم اثر قابل تاملی است ( می شود گفت سورئال است ) . قبل از انقلاب به فرانسه رفت و هنوز آنجا زندگی می کند . چند آلبوم آموزش سه تار آنجا منتشر کرد ( شاید هم فقط یکی ) و مدتی هم اصلا سه تار می ساخت . بعد از آن شروع کرد به نوشتن رمان . در آن بین هم یک کتاب مجموعه اشعار به اسم « لکنت » منتشر کرد . سه رمان تا الان که پنجاه و سه چهار ساله است نوشته . « همنوایی شبانه ی ارکستر چوپ ها » ، « چاه بابل » و « وردی که بره ها می خوانند » . کتاب اول یعنی همنوایی ...... در ایران منتشر شد اما دو کتاب بعدی اش نه ! اگر قرار باشد انتخاب کنم چاه بابل یک شاهکار تمام عیار است . بی نظیر . چیزی که به راحتی می توان گفت تکرار نشدنی است ( فکر کنم در فرانسه برنده ی جایزه هم شده باشد ) کتاب همنوایی ....... هم چند جایزه ی معتبر داخلی برده ( آن هم شاهکار است ) . آخرین کارش را هم همین چند ماه پیش ( البته نزدیک سال است ) منتشر کرد . چیزی که من اسمش را می گذارم آمارکورد . اتفاق های زندگی خودش در آن نقش زیادی داشتند و آن هم یک اثر خیلی قوی است .

نکته ی جالب هم اینکه وقتی کتاب وردی که بره ها می خوانند را منتشر کرد مجموعه ای از یادداشت هایش را در کنارش گذاشت که آنقدر صداقانه و بدون ریا و دروغ است که تعجب می کنی چه طور می شود کسی چنین چیزهایی را منتشر کند . خودش در این باره می گوید : گفتم نهایتش آبرویم می رود دیگر ........

4- ساسان من فکر می کنم آن احساسی که تو نسبت به این کافه و بچه های آن داری ، همه به هم دارند . امیر رضا را نگاه کن ؟ به تک تک وبلاگ بجه ها سر می زند ، حال همه را می پرسد . مهدی را نگاه کن ! با اینکه گرفتار است هنوز حواسش هست که کدام یک از بچه ها نیستند تا خبری ازشان بگیرد ، عاشقانه هایش را خوانده ای ؟ لیدی های شیرازی ( این یکی از غلط ترین عباراتی است که یک فارسی زبان در یک جمله می تواند بگوید ) هم که دیگر ...... اینجا رفاقتی هست که اصلا شبیه دنیای مجازی نیست ! باور کن ساسان تماما می فهمم تو چقدر عاشق اینجایی . همانطور که بقیه هستند . نمی دانم آن روز که من گفتم دیگر به سایت نمی آیم را یادت می آید یا نه ؟ نتوانستم حتی بیست و چهار ساعت تحمل کنم دوری اینجا را ! همان طور که امیررضا نتوانست و خیلی های دیگر نتوانستند !

5- بانو سوفیا وردی که بره ها می خوانند را نخوانده ای ؟آخر شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ ( اگر کتاب های رصا قاسمی را بخوانید می فهمید که عین دیدن است ، باور کنید وقتی می نویسد نسیم، صورتم خنک می شود ) من کی هستم که بخوام تعریف کنم ؟ می دانم جز کشتن لذت کتاب کار دیگری نمی کنم ! راستی چرا از سایت خودش نمی گیری ؟ این کتاب را با آن قبلی ها همه در سایتش گذاشته . من هم از همان جا گرفتمش !

6- سه شنبه روز مهمی است ! می تواند هم خیلی خوب باشد هم خیلی بد . اول اینکه فردا بازی های حساسی برگزار می شود. ( منظورم تیم های آخر جدول نیست که یازدهم دوازدهم اند ) پرسپولیس می تواند با برد استقلال اهواز قهرمانی اش را در هفته ی نهم قطعی کند ! از آن طرف شنبه سریال جدید حاتمی کیا شروع می شود و خب می توانیم بفهمیم آیا این سالی که او شروع کرده بهارش خوب است یا نه ! دو شنبه هم برای کیمیایی دوستان خیلی مهم است . استادشان می خواهد به تلویزیون بیاید ( برای کسی که پرسیده بود دوقدم مانده به صبح را کی می گذارد : از شنبه تا چهار شنبه ، ساعت یازده و ربع شب ) صبح سه شنبه می تواند پر از انرژی باشد . امیدوارم که این طور باشد تا با خوردن آن انرژی هم ( یاد بازی قارچ خور افتادم ) دیگر تا هفته ها ضد افسردگی شوم .

یا حق

پوریا پورزند
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 19:49

همین که بازی شروع شد هم خواهرم وهم برادرم هر دوشون صداشون در اومد که: وای خیابانی!

برای من هم عجیب بود که چرا همه اینقدر نسبت به این جواد خیابانی حساس شدن. تو این بازی که الحق ضعیف گزارش کرد. همه اش آمار داد . سن وسال بازیکنا رو به خورد مردم دادو...

فکر می کنم اینا همش تقصیر خود خیابانی باشه. اصلا احترامی برای دیگران قایل نیست. اصلا به انتقادها گوش نمی ده که حتی لجبازی هم می کنه. چرا ؟ نمی دونم!

برخلاف فردوسی پور اصلا سعی نمی کنه که اطلاعات خودش رو بالا ببره. همچنان دلخوش به آن گزارش احساسی بازی استرالیاست. حتی روزنامه ها رو هم فکر نکنم بخونه!

خلاصه این روزها میان دوستان یک جو ضد خیابانی ست که نگو و نپرس. خدا به خیابانی رحم کند.

شراره فرهادپور
پنجشنبه 26 مهر 1386 - 20:49

سلام آقای قادری

انتظار من که از شما خیلی بیشتر از این ها بود که کلی نقش برآب شد. هر کامنتی که برای شما گذاشتم هیچ کدامش را کار نکردی. اولیش در ر