تولدمان مبارک :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
پنجشنبه 7 شهريور 1387 - 12:10






سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 5:0

تولدمان مبارک


پرویز شاهپور یک بار گفته بود: "هر سلامی آغاز خداحافظی است." اما هنوز که خداحافظی‌مان کامل نشده و در آغاز راهیم، خیلی خوشحالم از همه کامنت‌های روزنوشت قبلی. راست‌اش خودم اصلا یادم نبود که یک‌سالگی کافه است. در عوض حالا از وجود این همه گرمی و شادی و شور و عشق خوشحال شدم که در دوره این همه آدم خمار، چنین آدمهای زنده، هنوز زنده‌ای این جا جمع شده‌اند. به نظرم از ابتدا تا به حال، هیچ وقت این قدر اوضاع کافه رو به راه نبوده است. این همان جمله‌ای است که امیدوارم سال بعد هم همین موقع بگویم.

سقوط
دیروز با ماشین که پیچیدم توی کوچه بن بست کنار خانه، کوبیدم روی ترمز. مردم جمع شده بودند دم در برج کناری و پچ پچ می‌کردند. شب بود و روز سختی گذرانده بودم و سه سالی می‌شد که هر وقت شب می‌پیچیدم توی این کوچه کوتاه، باز همه جا ساکت و امن بود. این بار اما همه جا شلوغ بود و هر چند وقت یک ماشین تازه از راه می‌رسید و سرنشین‌هایش پیاده می‌شدند و می‌زدند توی سرشان، یا خودشان را می‌کوبیدند به دیوار. مرکز جمعیت را نگاه کردم و دیدم یکی افتاده پای برج و رویش یک پارچه سفید کشیده‌اند. آمبولانس هم که آمد، کار خاصی نکرد. منتظر پزشک قانونی ماند. در ماشین را بستم و آمدم خانه.
امروز که خواستم دوباره سوار ماشین شوم، یاد حادثه دیشب افتادم. نگاه چرخاندم ببینم چه خبر است، که همه جا ساکت و خالی بود. حتی یک نفر هم پیدایش نبود. جایش یک دسته گل سفید گذاشته بودند کنار پله‌ها. انگار نه انگار که دیشب، چه قیامتی بوده این جا.
امشب که دوباره پیچیدم توی کوچه، خبری از همان دسته گل هم نبود.

آقای شاد

 

اوون ویلسون یکی از خورشیدهای هالیوود بود. مردی با موهای طلایی و لبخند سحرآمیز. هر نسلی برای خودش از این موطلایی‌ها داشته و ویلسون، بلوند این نسل بود. نقش‌هایش هم مطابق این شور و شوق و شادابی، نوشته و ساخته می‌شدند. در تعدادی از مشهورترین کمدی رومانتیک‌های این سال‌ها، نقش مهمی داشت. همان آدم شاد و سرخوش و سرحال. در "چتربازهای عروسی" با دوست مجردش از این عروسی به آن عروسی سر می‌کشید و خوش می‌گذراند و در "تو، من، و داپری"، جوان شادابی بود که لذت بردن از زندگی را به یک زوج عنق گرفتار، یاد می‌داد. جای شخصیت اول کارتون ماشین‌ها هم کلی از آموزه‌های مثبت فرهنگش را در طول سالیان سال و با صدایش، از طریق یک شخصیت کارتونی به اسم لایتینگ مک‌کوئین، به تماشاگر انتقال می‌داد. خلاصه مظهر خوشی و شادی بین بازیگران این سال‌ها بود. چهار تا فیلم مختلف هم در مرحله تولید داشت.
پریروز خبر رسید که اوون ویلسون را پیدا کرده‌اند، در حالی که رگ دست‌اش را زده و کلی قرص خورده. خودکشی کرده بوده و شانس آورده (؟) که پیدایش کرده‌اند و به بیمارستان‌اش رسانده‌اند.

پی‌نوشت: بین همه پیام‌های تبریک و این‌ها، آن یکی که مال حنانه سلطانی بود، حسابی تکان‌ام داد. مثل فیلم‌ها بود که زمان به عقب برمی‌گردد و آدم همه خاطرات‌اش را می‌بیند. به خصوص وقتی از روزنوشت 7 دی 1385 نقل کرده بود: امروز مستند "آقای کیمیایی" تمام شد، آخیش.
اه، پسر اصلا آن روز را فراموش کرده بودم، اصلا اگر حنانه یادآوری نمی‌کرد، شاید تا آخر عمر یادم می‌رفت. نه این که ماجرای خیلی مهمی باشد، ولی جالب بود برایم وقتی از احساس آن روز یادم آمد و این که امروز چیزی از آن احساس باقی مانده؟ راستی برای آن‌ها که می‌پرسند، مستند رفته است ارشاد مجوز بگیرد. گرفت، آن وقت خدا بخواهد یکDVD اعلا می‌دهیم بیرون. راستی همین جوری به سرم زد. کدام فیلم بود که وقتی کیک عروسی را می‌بردند، یک لحطه می‌افتاد پایین و دوباره برش می‌گرداند به وضعیت اول و ما از همان جا می‌فهمیدیم این ازدواج نقش بر آب است؟ دره من چه سر سبز بود؟




بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

سعيد هدايتي
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 8:15

سلام.امروز هم كه قراره سرك بكشيم به تلخ وشيرين گذشته احساس پيري نميكنم.ديشب هر كار كردم برادرم را بپيچونم نشد.برام كلاس گذاشته وبايد برم واسه فك زدن وتدريس چيزهايي كه به درد عاقبت يزيد هم نميخوره فقط دلم خوشه به اون گل كوچيك مناسبتها با ساير معلمها ودانش اموزان و اون بحث هاي فيلمي اخر كلاسم. نميدونم چه جوري مانع خودم بشم واز بابل يا نه همدردي با بانوي انتقامجو (به سفارش امير رضا نوري پرتو ديدم )صحبت نكنم. كاش حالشو داشتم كيك وشيريني رو خودم براتون بفرستم.تراويس:با پولم كاربهتري نميتونم بكنم....(راننده تاكسي)

مرجان
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 8:56

سلام،تشکر می کنم از امیر .نمیدونین چقدر خوشحالم از اینکه امیر سریع روزنوشت می نویسه.کلی انرژی بهم میده.راستی امیدوارم این دفعه امیر سئوالم رو جواب بده.چی بر سر هم میهن اومده!!!!!!

سیاوش پاکدامن
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 9:12

اول: نمیدانی چه حسی دارد که صبح علی الطلوع(هشت) از خواب بلند شوی و ببینی که کسی که از دستت دلخور شده بود تو را بخشیده است، یکی از حسنهای خوب!! اینجا این است که اگر از جای دیگری هم دلت پر باشد میتوانی اینجا روی یکی خالی کنی و طرف نه تنها ناراحت نشود، بلکه آنطرف صورتش را هم جلو بیاورد. حمید جان،ممنون از اینکه سرزده وارد کافه شدی و شتلق خواباندی توی گوشم، این هم از عیبهای این چهار پایه های دم در است.

دوم: روزنوشت را همینطور تا تهش خواندم، اسم اوون ویلسون را که دیدم یادم افتاد که چقدر دوستش دارم و چقدر با آن دماغ دفرمه و موهای نامرتبش حال میکنم. بعد از پرسه زدن در کامنتهای روزنوشت قبلی و روزنوشت نوید، خواستم پنجره را ببندم که چشمم به جمله آخر "آقای شاد" افتاد که بار اول ندیده بودمش. یخ کردم. متاسفانه انسانهایی که خیلی شادند،غمهای عمیقی هم گریبانشان را میگیرد ، روان اتکینسون هم مدتی به روانپزشک مراجعه میکرد، یا چرا راه دور برویم، همین مهران غفوریان که یادتان هست؟. خودم که معمولا سر حال و خوش وخرمم، بعضی مواقع طوری دلم میگیرد که میخواهم سرم را بکوبم به دیوار، البته این را بگویم که این حس ها همانطور که زود می آیند، زود هم میروند پی کارشان و دوباره جفتک و پشتکمان به راه میشود. نمیدانم دلیل کار ویلسون چه بود و معتقدم که شانس آورده(در پاسخ به علامت سوال امیر قادری) و امیدوارم که باز به "زندگی" برگردد، دنیا به چنین اشخاصی نیاز دارد.( حال کردید چقدر ظریف و مویی خودم را با اینها یکی کردم؟! (اگر فکر کردید با این جمله اخری سوتی دادم، اشتباه کردید، به صورت استفهام انکاری تاثیر پاراگراف قبل را زیاد کردم ( این معترضه در معترضه نویسی هم راه خوبی است برای اینکه خواننده محترم سرو ته نوشته را (البته اگر وجود داشته باشد) گم کند و محترمانه از خواندن ادامه مطلب انصراف بدهد))).

سوم: کاوه هم دلش گرفته! عزیز، ما که دستمان به تو نمیرسد، گرچه هر دو همسایه خزریم. بدی این فضای مجازی یکی این است که نمیتوانیم روی ماه همدیگر را ببینیم و بعد بفهمیم که چه غمی داریم، بعد دو سه تا کشیده آبدار ( از همانهایی که حمید زد) بزنیم زیر گوش هم و بگوییم خره، ].....[ . کاوه جان ما برای همین اینجاییم که مرهمی، نمکی ،چیزی روی زخم هم بپاشیم دیگر. عجالتا بنده اولین و آخرین خریدار ادایت هستم و هنوز هم عاشق لحظه دیدار چشمانت میباشم . عزیز مایی ( سیاوش دیالوگ آخر را با بغض ادا میکند و شال گردن و کاپشن و کلاهش را برمیدارد و از کافه بیرون میرود. کات به دست کاوه که با قاشق چایخوری داخل فنجان بازی میکند)

مصطفی انصافی
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 10:49

چند شب پیش گنج های سیرامادره رو دیدم. اون قدر از دست این دابزی احمق حرص خوردم که می خواستم مانتور رو پرت کنم از پنجره بیرون. آخرش هم که دیوونه وار عصبانی شدم وقتی به این نتیجه رسیدیم که این شوخی سرنوشت بود چون همه ی طلاها برگشتن سر جاشون!

دیشب هم سامورایی رو دیدم ( قابل توجه سحر همایی ) چه لذتی بردم... آخه چی بگم از فیلم... خفه شو مصطفی... خفه شو لال بمیر. آخرش هم که یاد حکم عزیز افتادم... مصطفی خفه شو! دیگه داری اعصابمو خورد می کنی ها!

رضا
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 11:13

1- خیلی سال پیش آخر شب مریض بودم و رفتم بیمارستان . در راه رو چیزی شبیه لوله فرشی که پارچه ی سفیدی روی آن کشیده باشند دیدم . اولش باورم نمی شد واقعا طرف مرده است ، بس که راحت پرستارها می بردنش . تازه هیچکش هم نه برایش گریه می کرد نه خودش را به دیوار می زد . وقتی از سالن برگشتم دیگر نه اثری از جنازه بود و نه پرستار ها . برای من که همه چیز را با سینما و ادبیات مقایسه می کنم یاد فیلم های آنتونینی و ونگ کار وای افتادم . یاد کسوف افتادم . بعد یاد فیلم محبوبم در حال و هوای عشق افتادم .یاد یکی از آخرین نما ها وقتی آن صخره را نشان می دهد که مردم رازشان را می گویند . این مهم نیست که چند نفر در آن سوراخ رازشان را گفتند یا چه گفتند ، مهم این است که صخره و سوراخ همیشه پا برجاست !چه با آن ها و چه بدونشان !

2- در کامنت قبلی ام چون فقط می خواستم در مورد تولد کافه بنویسم نتوانستم چند نکته بگویم . اول اینکه باید از خانوم همایی و سلطانی تشکر ویژه کنم . تا به حال این طور تاریخ جلوی چشمم نیامده بود . می دانم پیدا کردن آن همه کامنت و خاطره کار سختی است ، خسته نباشد . دوم اینکه به امیر رضا باید بگم در تا وقتی مهاجم های استقلال هستند روی پاشنه می چرخه ! سوم اینکه بگم با تاخیری چند روزی .......... آرزو خانوم خوش آمدی !

یا حق

حمید قدرتی
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 11:30

سلام

تبریک بابت این که مطلب حنانه تو روزنامه بانی فیلم چاپ شده . این یعنی هم قدرت ، هم پیشرفت یکی برای سایت و یکی برای بچه های سایت .( اگه مطلب امیر رضا درست باشه ) .

فکر کنم که اگه پارسال سال تثبیت بود برای سایت امسال سال کشور گشائی باشه .

امیر خان تو دیگه چرا . بحث از خداحافظی و خودکشی و سقوط و از این حرفها اینقدر حیاتی نبود که امروز بگی . (خوبه که حست رو می گی ) .

داشتم موش و گربه را می دیدم . داستان تام و جری آدم را یاد خیلی چیزها می اندازد یکیش استفاده از حیوانات تو داستان . بل و سباستین ، لوک خوش شانس ، پسر کوهستان و سفید دندان و و و . ( خیلی از حرفها خلاصه تا نظر سنجی ) کدامیک از سگهای استفاده شده در کارتونها بهترند یا موفقترند . منظورم سگهای بدرد نخور نیست مثل پا کوتاه یا بل سبساتین . بلکه گزینه ها 1.بوشوگ لوک خوش شانس ( سگ الکی خوش و ابله و کار خراب کن ) .2. زمبه سگ نفهمی که به جاسوسی هم می رود. 3. آقای سگ در موش و گربه که تلف شده جنگ موش و گربه است .

شهرزادآریانا
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 12:35

سلام

امیرخان قادری تولدت مبارک! من اخودسرانه از طرف بچه های معماری شیراز به شما تبریک عرض می کنم!

خاطره آقائیان
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 13:29

با عرض سلام مجدد خدمت همه دوستان

1-باز هم تولد یک سالگی این کامنت بازار رو خدمت امیر خان و همه بچه ها تبریک می گم.

2-خدمت آقا ساسان عزیز عرض کنم که از آنجایی که فیلم Rope رو بنده معرفی کردم وظیفه خودم دیدم که توضیحات بیشتر رو خودم خدمتتون بدم:

فیلم "Rope"یا همان "طناب" خودمون فیلمیه که هیچکاک در سال 1948 اون رو کارگردانی کرده و یکی از معدود فیلمایی هست که با فرمت سکانس-نما ساخته شده و بازیگر نقش اول اون هم James Stewart هست.خلاصه ی داستان رو نمی گم تا ایشالله خودتون ببینید و کیفشو ببرید..

3-خدمت سحر خانوم عزیز هم عرض کنم که با وجود اینکه آدم محافظه کاری هستم ولی این دفعه نه ,اصلا دل رو زدم به دریا هر چه باداباد یک سری به inbox ت بزن.

4-آقای آجورلو باید بگم که گیرایی بنده پایینه به بزرگواری خودتون ببخشید.و اینکه خیلی دلم می خواست جوابتون رو می خوندم.ولی به هر حال باید بگم پایه ی بحث در این باره هستم اون هم شدید.اگر یه روزی پیش بیاد حتما.خیلی هم مشتاقم که پیش بیاد.

5-خدمت آقای انصافی عزیز هم باید بگم دقیقا درست حدس زدید.اگرچه قبلا به خاطر وجود یک سری مشکلات نمی تونستم عضو ثابت باشم ولی از این به بعد با اجازه ی صاحب کافه ی محترم پایه ی ثابت این کافم.

و حال سخن امروز:از چارلی چاپلین میپرسند که خوشبختی چیست؟

وی در جواب می گوید:فاصله ی میان این بد بختی و بد بختی دیگر..

جواد رهبر
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 13:36

سلام. اول اینکه تولد کافه مبارک همه باشه، مبارک امیر جان و هم کافه ای های عزیز!‌ ایشالا کافه صدسال برپا باشه! راستش هنوز آشنایی من با این سایت و کافه هاش یک ساله نشده اما توی همین مدت کم کلی صفا کردم. از همین کنار هم بودنا همین بحث کردنا و حتی دلخوری هایی که گاهی پیش می آد و البته زود برطرف می شه. از این لحاظ خیلی خوشحالم... از یک نظر دیگر هم خوشحالم:‌ کمی با سینمای ایران قهر کرده بودم باز دارم آشتی می کنم انگاری!

قربان شما!

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 13:40

سلام.

اميرخان كيكت ما رو به هوس انداخت. قضيه سقوط رو خوب اومدي. اوون ويلسونت هم كه بد جور ضد حال بود. اول مطلبو كه خوندم با خودم گفتم برم دنبال فيلماشو ببينم اين بشر چطوري از زندگي لذت مي بره كه ما نميتونيم. كاش آخرشو نمي اومدي. بابا طرف خودش به پوچي رسيده .

1) بابا يكي مارو تحويل بگيره .اين همه مطلب و سوال از امير رضا و اميرخان و ... هيچ كدوم به ما جواب نميدن. بابا افسرده شديم. ياد ديالوگ تراويس تو راننده تاكسي افتادم كه با خودش تو آينه حرف ميزد : DO YOU TALK TO ME?

2) دنبال فيلم ROPE هم رفتم متاسفانه زيرنويس فارسي و دوبله اين فيلمو بيدا نكردم. SORRY

3) حس امروز رو به سرخوردگي آدما از شرايط اجتماعي _ سياسي جامعه اختصاص ميديم . پيشنهاد خودم ((راننده تاكسي اسكورسيزي)) شما چي؟

علي لطفي
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 13:57

آقا تولدت مبارك...فقط خواستم واست آخر اعترافات يك ذهن خطرناك رو يادآوري كنم...مي خوام يك برنامه بسازم.يك ميز با سه تا تفنگ پر. با سه تا پيرمرد كه از روياهاشون و تحققش بگند.از اين كه چي مي خواستن بشوند و چي شدند. برنده اون كسي است كه آخرش مغزشو متلاشي نكنه.جايزشم يك يخچاله.

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 14:38

بچه ها حیف است که توی این خوشی ها جای نیما را خالی نکنیم. شخصا خیلی دوستش دارم.کاش حالا که خودش (( تا اصلاع ثانوی تعطیل است )) امیر یک آماری ازش می داد. در حد این که همه چیز روبه راه است یا هرچیز دیگری.

فکر می کنم حمید بود که توی کامنت آخر روز نوشت قبلی از گفتگوی بین کلوزو و گدار نوشته بود. هر چند توی آن دیالوگ آس را گدار رو کرد، اما من این کلوزو را بدجوری دوست دارم. آن هم فقط با دوفیلم شیطان صفتان و مزد ترس، تازه هنوز کلاغ را ندیده ام.. هنوز هم آدم هایش ویرانگرند. تصویر سیمون سینیوره توی آن فیلم ... ( مقایسه کنید با بدلش در بازسازی دهه نودی شیطان صفتان با بازی شارن استون، تا حساب کار دستتان بیاید)

کاوه اسماعیلی
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 21:50

آقای شاد

1.قرار است دوباره شاد باشیم.جشن است دیگر...این شماره ویژه شهروند که ترجمه هری پاتر را با خودش داشت در خانه ما غوغایی به پا کرد.البته نه برای من که هیچکدامشان را نخوانده ام و حتا نمیدانم چیز خوبی را از دست داده ام یا نه....اما دو برادر و خواهر بزرگم هر کدام یک شماره را ابتیاع کرده و به خواندنش مشغول شدند...اخلاق سادیستها را پبدا کرده ام.سرنوشت هری و داستان را جایی خوانده بودم و مدام مثل شکنجه گرها دور و برشان میپلکیدم و ازشان حق السکوت میگرفتم تا این اطلاعات سری خودم را لو ندهم بالاخره حسابی تهدیدشان کردم.دیشب دیروقت خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم خواهرم تمام شب بیدار مانده و هری پاتر میخواند...گویا در اوج حساسیت داستان بود چون همینکه آمدم اذیتش کنم دودستی مجله را که حسابی هم قطور شده بود بر سر من بینوا کوباند و با چشمهایی از حدقه در آمده بر سرم فریاد کشید که:"..................."(احساسات خود را نسبت به سرنوشت یکی از شخصیتهای داستان نشان داده بود که به لحاظ مسائل امنیتی و البته جانی از افشای آن معذورم.)

حالا هم هر سه نفر کتاب را تمام کرده اند و سه نفری بدون اینکه حرفی بزنند همدیگر را نگاه میکنند....جای ضربه صبح هنوزم درد میکند.....

2.من هم کامنت حنانه را دوست داشتم.اصلا هر کس در مطلبش نامی از من ببرد مطلبش تکانی میخورد به قول بچه ها گفتنی چی؟ تکان دهنده میشود.

3.منگ در کامنتی از سر به کف دستشویی ساباندن برای خواندن مطلبی از هم میهن گفته بود...دیگر طاقت ندارم.باید به مصطفی جوادی بگویم که آن مطلبش (چه کسی چیپس مرا....) را خیلی دوست داشتم ولی هرگز به زبان نیاوردم.حسادت است آقا حسادت...ضمن اینکه نمیدانم این منگ چرا عنوانی بهتر برای خود پیدا نمیکند .آدم از اینکه پشت سر هم یک نفر را منگ خطاب کند احساس خوبی پیدا نمیکند.

4.می بینید چقدر شادم.حالا فکرش را بکنید فردا خبر برسد رگ دست را زده ام کلی قرص خورده ام و خودکشی کرده ام ....اگر شانس بیاورم.

5.این فیلم پیشنهادی نوید غضنفری که در شهروند گفته را حتما ببینید."28 هفته بعد".....تجربه خوشکلیست....

6.خدایا چقدر دارم حرف میزنم.مدتی لال بوده ام خوب...هنوز مانده.... سینما انقلابمان باز شد....دیروز رفتم از بلیت فروششان پرسیدم جریان چه بوده .بهم گفت که :"آقا وقتی مردم نمیآیند فیلم ببینند مجبوریم آزادشان بگذاریم."فکرش را بکنید قرار است نام جدیدی بر سینما بگذارند و(به دلیل مسائل اخلاقی از گفتنش معذوزم.)

7.میدانم حالتان را بهم زدم ولی من تو عکس یادگاری سالگرد تولدمان میام اون پایین دراز میکشم.قاب عکس مهدی پورامین را هم به عنوان شهید مفقودالاثر تو دستم نگه میدارم....خوب حالا نوبت فوت کردن این شمعیست که که امیر عکسش را گذاشته..تا 5 بشمرید با هم فوت میکنیم.1 2 3 دیگه نشمرید.خودم فوتش کردم.....

آخیش تمام عقدههایم را خالی کردم.حالا نوبت شماست.کی با من میرقصه؟؟ آه خدای من....ممنونم آدری هپبورن عزیزم...(مصطفی جان ببخش...یک رقص است فقط)

امید غیائی
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 22:43

میدانید که هیچ وقت اهل تعریف کردن و اینکه بگم به به امیرخان چقدر خوب نوشتی نبودم و حتی یادمه یه بار با امیرخان مخالفت هم کردم و به هیچ جا هم برنخورد. ولی مگه میشه این جمله رو خوند و دید و چندباره تکرار نکرد و آرزوی هممون نباشه: "به نظرم از ابتدا تا به حال، هیچ وقت این قدر اوضاع کافه رو به راه نبوده است. این همان جمله‌ای است که امیدوارم سال بعد هم همین موقع بگویم. "

و اینکه دیدین چقدر رک و راست صاب کافه مون به فراموشی همه آن چیزهایی که ممکنه اگر هر آدمی یادش بره و بعدا بفهمه بگه "نه بابا یادم بود" اعتراف کرد و چقدر چسبید این قضیه.

آن اوون ویلسونی را که میگی من نمیشناسم اما یه نیگا به اسم فیلمی که ازش برده شده بندازین رفقا: "چتربازهای عروسی" این همون کاریه که من و رفقای دیوونه تر از خودم یه بار کردیم و البته از دم در برگشتیم و خب این همون چیزیه که فرق ما رو با آدمهای دیوونه ترتر از خودمون معلوم میکنه. اما چی میشه که این ادما به جایی میرسن که رگ خودشون رو میزنن و کلی هم قرص میخورن و اخر سر هم باید که شانس بیارن و زنده بمونن؟! اینهم اون آدمهایی که مظهر سرخوشی وشادی بودن. یاد دیالوگ دیشب مدارصفر درجه افتادم اونجا که گفت "بازهم شازده احتشام شرف این رو داشت که راه اول رو انتخاب کرد".

ادامه دارد.......................

امید غیائی
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 23:1

تیم برتون رو با ادوارد دست قیچی شناختم و بعدش هم که سیاره میمونها و امشب هم ماهی بزرگ رو دیدم. اینکه این آدم استاد خداحافظیه شک نکنید.اون عاشقانه اخر ادوارد..... و این هم آخر شاهکار ماهی بزرگ و این بغض لعنتی ای که سر دیدن ادوارد.... هم نشکست و قشنگی اش هم به همینه که همش یادت باشه.اگر بشکنه زود یادت میره و اگرنه بعد از دوسال هنوز طعمش زیر زبونته. به نظر من به اندازه کل فیلمش روی آخرشون فکر میکنه ومیدونه چطور باید بیننده عاشقش رو با خوش همراه کنه تا اون پایان زیبا رو هیچ وقت فراموش نکنه.ممنون بات این جادویت تیم برتون عزیز. به وقتش به حساب بقیه فیلمهایش هم میرسم.

همین.

علی طهرانی صفا
سه‌شنبه 13 شهريور 1386 - 23:19

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هرکه ما را این نصیحت می کند بی حاصلست

سلام:::

شما می دانید که چرا روی کیک شمع می کارند؟ شمع مرا به یاد چیزهایی می اندازد که هیچ ربطی به کیک و شیرینی ندارند. مثال بزنم. خب مثل سقا خانه. نذر و نیاز. شام غریبان. گورستان. مرگ. عشق. پروانه. کان سوخته را جان شد و آواز نیامد...

اما امیر در روزنوشت اش به مطلبی اشاره کرده بود، ناظر به این مضمون که هر سلامی آغاز یک خداحافظی است. به گمانم داستان شمع و کیک می تواند یک مصداق ملموس و عینی برای همین جملۀ زیبا باشد. هر آمدنی رفتنی به پی دارد. و اینجا کیک تولد، قرین شمع عمر رفته می شود.

امیر! به کسی اجازه نده این شمع را خاموش کند. همین یکدانه شمعی را می گویم که روی کیک تولد کافه نشانده ای. شمع خاموش یعنی ... حس خوبی ندارم!

arefe
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 0:3

یک سالگی کافه مبارک خیلی مبارک و ممنون برای زحمتهای این یک سال

اونی از بالای برج افتاده پایین شاید خواسته زمان و متوقف کنه ...شاید خیلیم بد نباشه

حنانه سلطانی
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 0:12

من هم وقتی به دنبال کامنت و روزنوشت از این روزنوشت به روزنوشت بعدی سرک می کشیدم همین حس را داشتم،درست مثل فیلم ها زمان به عقب برگشته بود.این حرف را زیاد می شنوم که می گویند چقدر از این حال و هوا فاصله گرفته بودیم و چه خوب شد یادمان انداختی.خوشحالم که حالا شما و بقیه رفقا هم همین را می گویید و اینکه شمع کیک یک سالگیمان را روشن کرده ام.

به محمد حسین آجورلو(درست نوشتم؟):یحیی توره هم مثل برادرش کار درست است.بازی چلسی و آستون ویلا را دیدی؟قیافه آبرامویچ وقتی تیم تازه به دوران رسیده اش 2-0 به آستون ویلا باخت دیدنی بود.

شده بعد از دیدن فیلمی فلان صحنه عجیب و غیر عادیش را جلوی چشمتان ببینید؟دیروز چنین اتفاقی برای من افتاد.هنوز هم باورش برایم سخت است.

کاوه اسماعیلی عزیز اگر توی یک کافه همه یک حس و حال را داشتند که خیلی مضحک بود.ای کاش می توانستیم حالت را بهتر کنیم.

مصطفی جوادی
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 1:10

لعنتی پس سگ آقای پتی بل کجاست؟ به هر حال رای من این است

مصطفی جوادی
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 1:39

کاوه جان مرسی که به من و آن نوشته لطف داری. نمی دانم چرا این روزها اینقدر از گور درمی آید. آن از منگ که تازگی ها با هم بیشتر رفیق و این از تو. امیر قادری هم گفت که فلانی از آن نوشته خوشش آمده و کلی حال کردم. آخه فلانی اش خیلی فلانی بود. ریا میشود. بیخیال.

دوباره کاوه جان در مورد آدری هپبرن و رقص که آقا مگر در انحصار من است و مگر من آدم بسته ای هستم و این مزخرفات . ولی راستش را بخواهی این ها همه اش ژست دموکراتیک بود، حقیقتش این است که اگر آنجا بودم کل آن لگن خاصره ات را در می آوردم که دیگر هوس رقصیدن با ژرار دوپاردیو هم به سرت نزند ، چه برسد با ((...)) جای اسم مقدسش را می توانید مثلا با ترانه in the death of car از ایگی پاپ پر کنید.همینجوری گفتم. برای این که نباید توی یک کامنت زیاد اسمش برده شود. درست است حجم سایت را بالا برده اند ولی خوب به قول وودی آلن : وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد...( شاید هم مال سهراب باشد، همه چیزهای خوب که مال وودی آلن نیستند)

Reza
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 3:6

ایشالله ده سالگی کافه ( کی به کیه بلکه هم بیشتر ) .

منتظر مستند آقای کیمیایی هستم .

بزرگمهر حسین پور تو سایت zigzagmag.com داستانهای صادق هدایت رو به تصویر کشیده . قبلا عروسک پشت پرده و حالا هم تخت ابونصر . خیلی قشنگه از دست ندین .

david
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 4:24

من هم تبریک می گم.امیدوارم خداحافظی اش نه زود باشد و نه اسان.مثل جسدی که گل هایش هم باقی نماند.

ممنون که سر زدید و خواندید.ما از حضور شما در وبلاگمان بسیار خوشحال می شویم.(و شدیم)

محد حسین آجورلو
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 11:9

سلام

1-نمی دونم کامنت دیروز من چی شد کسی می دونه ؟

2-رضا این حرفم مال دیروزه اما چه کنم که هرچی دنبال کامنتم میگردم نیست پس دوباره می گم وقتی دوشنبه شب نود رو دیدم حرفم رو در مورد بازی پرسپولیس پس گرفتم (البته نه صد در صد ) الان هم که استادیوم خونم کم شده پس دیگه نمیشه خونه موند جمعه استادیوم آزادی

3-کاوه جان تبریک برای باز شدن سینما انقلاب

جمیعا مخلصیم

ندا میری
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 12:16

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است

و هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است و این تقدیر نیست

یک انجماد ارادی است. تلخ ترین پوزخند اطاعت ماست ... (نادر ابراهیمی)

یادمه دغدغه اکران نشدن سنتوری توی جشنواره پای منو به سینمای ما باز کرد. در حد سرک کشیدن های گاه به گاه و فردای روزی که سنتوری رو دیدم و حس و حال بچه ها رو بعد از دیدنش توی روزنوشت های جشنواره خواندم فکر کردم میشه اینجا بود و گفت و شنید و نوشت و خندید و ....

جشنواره گذشت و سر 300 بود که نشد ننویسم و داستان بلور خانواده بلورچی هم که البته تمومی نداشت و امیر قادری نوشت کامنتهای خانم میری رو بخصوص اونی که در مورد سنتوری بود، دوست داشتم و این شبیه یک خوش آمد دلچسب شد و اینکه بمونیم و بگیم و بشنویم و بنویسیم و بخندیم .... بعد هم میهن! صوفیا، مصطفی جوادی، هادی (...) و محمد باغبانی و ... می خواهیم یک صفحه در بیاریم که خیلی فرق کنه حتی با خودمون تا پیش از این! امیر پرسید راستی بچه ها دیگه کی به نظرتون می آید؟ من، صوفیا، مصطفی: خوبن ... بچه ها خیلی هاشون خوبن .... خانم طلوعی و خانم نادری ثابت اینجان و ... هم میهن! هم کافه ! هم صدا، هم بغض، هم خنده ... شروع شد ... همه چیز ... دور ان میز لعنتی هم خندیدیم، هم بحث کردیم، هم غر زدیم، هم دعوا کردیم ...

یادم نیست شاید گریه هم کردیم! چشمهای تو! و نمناکی جنگل نارساست ... نون و پنیر و خیار عصرونه .. یادش بخیر

امیر کاظمی .. سینمای ما ... دفتر سایت ... دور همی ... باهم بیشتر ... بهتر ... محمد پور امین .. مصطفی جوادی ... امیر رضا نوری پرتو ... امید غیایی .. حمید قدرتی ... مصطفی انصافی ... جمشید سعیدی ... مهتاب ساوجی (مانا) ... حنانه و سحر و کاوه و رضا راه دورن ... جای خالی وحید .... نمی دانم یاری نمی کنه این حافظه لعنتی ... چقدر برنامه های پیش رو ... نیما سرحال بود ... آرزو، من، صوفیا زیر زیرکی خندیدیم ... نقشه های بزرگ باهم بودن . وحید ... سینمای جهان ... ترجمه ... پرونده ....

نه! حالم خوب نیست .. خوبم ... دنیای آرامشم! ... SMS، زنگ، کامنت ..." احساس تنهایی نکن که احساس بی مصرف بودم می کنیم "

نه اینجا کافه مون نیست ... اینجا دور همیم، همه چیز شاید تکمیل نیست، جای خالی ها رو نمی شمارم اما، فقط شیشه پنجره را ببین، تصاویر بی نظیر و محو را بیخیال شو ... برف ... فقط برف ... تو کل این مجموعه اونی که این دونه های برفو می سازه و هرگز دیده نمی شه عجیب کار مهمی میکنه ... عیشمون تمامه... اسم برف سازه چی بود؟

لازم نیست اتفاق خاصی بیافته حتی کلاهی برای باران رو هم می شه اینطوری دید ..

اینجا بیشتر شبیه خونه مونه ... و هر سلام مهم نیست سر آغاز دردناک یک خداحافظی هست یا نه.

محد حسین آجورلو
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 12:35

توی عکس روز سینمای جهان نوشته بود « اون ویلسون بازیگر خوش چهره و بلوند هالیوودی که اکثر اوقات به عنوان مرد خوش شانس در فیلم‌ها بازی می‌کرد » اما مثل اینکه تو زندگی واعی زیاد شانس نداشته. چه بدشانسی از این بزرگتر که آدم خودکشی هم که می خواد بکنه یک عده مزاحم اجازه ندن.

امضا اداس امضا قرتی بازی بازیه خط خطی من درآوردیه اعتبار حاج نقدی به مهرشه

ماندانا جباری
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 14:46

1.تولد مبارک.

اینجا محشره.آدماشم همینطور...........بله با همتونم.

2.اون کامنت خاطرات کاوه اسماعیلی از سینمای شهرشون رو خیلی دوست داشتم. باز شدن سینماتون مبارک.

3.کاش این آدمای شاد دیگه هیچ کدوم شانس(!) نیارن.

4.این بخش دیالوگ های به یاد ماندنی سایت خیلی دوست داشتنیه مثل کامنت حنانه یادآور خاطراته.یا مثل نوید غضنفری که از خانه سبز گفته بود.

5.فکر کنم این کافه تنها جاییه که بحث پیش میاد ولی دعوا نه (کلی دارم هندونه میذارم زیر بغلتون.میدونم از عهدش بر میاین)

6.این چند وقت حالم خیلی بد بود فکر کنم تب افسردگی همه رو گرفته بود . جمله این دفعه رو از روز نوشت قبلی امیر قادری برای همه کسانی که حالشون بده (مثل خودم)می نویسم:من دوباره به زندگی برگشته ام .شب عید است(من میگم تولد) و دیگر قرار نیست از مرگ و غم حرف بزنیم.

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 17:36

با سلام خدمت امیر خان گل و همه دوستان نازنینم.

1- امیر جان عجب کیک اشتها آوری !!! من هم که شیکمو....! ((:

2- خدا بیامرزه اون بدبختی رو که از ساختمان تو کوچه تون به پایین پرت شد. چقدر امسال خبر مرگ و میر و بیماری شنیده ام! آدمها بدجوری دارن در این دنیای ماشینی به آخر خط رسیدن. راستی به نظرتون اون آدمی که از بالا خودشو پرتاب کرده پایین چه حسی داشته وقتی تو هوا بوده ؟ شبیه اون کلیپی که چند سال پیش نشان می داد . یارو معتاده خودشو از بالا به پایین پرتاب می کرد و تمام زندگیش جلوی چشمانش مرور می شد. یادتون هست؟ اسم آهنگی رو که روش پخش می شد یادم نیست.

3- ساسان عزیزم چه سوالی کردی قربان که من جواب ندادم. در مورد اون تناقضه پرسیده بودی که من هم یه جواب بلندبالای سراسر از اندوه و ناله خدمتت نوشتم. باز هم در خدمتم قربان.

4- حمید قدرتی عزیز این سوال رو در دیدار حضوری هم که داشتیم کردی من انتخابم رو خدمتت اعلام کردم. راستی کلی سگ کارتونی باحال هست که نقش دراماتیکی هم در روند داستانهای این قبیل کارتونها داشته اند. اما انتخاب اول من " زمبه " است ! یادتون هست یه قسمت از سفرهای کومان وقتی کومان و تسوکه و کایکو و سگارو گرفتار آدم بدها شده بودند ( همیشه آدم بدها یا کلانتر شهر بودند و یا با جناب کلانتر سر و سری داشتند) زمبه علامت مخصوص حاکم بزرگ رو به همه نشون داد!!!! یادش بخیر ! البته کانال دو همیشه در ایام عزاداری و وفات یه قسمت از سفرهای کومان رو می ده. اون خنده های آخرشون در هر قسمت هم کفر آدم رو در می آورد.

انتخاب های بعدیم هم بوشوگ - سگ آقای پتی بل - بل در بل و سباستین و آخریش هم رکس ( نه اون رکس سریال کارآگاه و رکس ها!!! اون سگ کارتونی که تو تیتراژ اولش عکس خودشو روی نوار نگاتیو مانندی مهر می کرد . یادتون هست؟) وقتی صحبت از کارتون و دوبله میشه من عقل و دینم رو می بازم!!! شرمنده دوستان !!! ((-:

5- نامزدهای جشن خانه سینما رو هم که انتخاب کردند . باز همون حرف و حدیث ها پیش اومد. یادداشت امیر رو خواندین؟ به نظر من " روز بر می آید " که در رشته های فیلمنامه و بازیگر نقش اول زن ( یکتا ناصر ) کاندیدا شده باز هم مثل جشنواره چندان قدر ندید. بازی های داریوش فرهنگ و امیر آقایی و و کارگردانی بیژن میرباقری و تدوین سعید شاهسواری و فیلمبرداری و نورپردازی مهدی جعفری هم ارزش کاندیدا شدن داشتند. من با این فیلم در زمان جشنواره خیلی حال کردم. شاید به پای مرگ و دوشیزه رومن پولانسکی نرسد اما اقتباس خوبی از این نمایشنامه آریل دورفمان بود. باز جای شکر باقیه فیلم در همون دو رشته هم کاندیدا شده. بحث درباره نامزدهای رشته های دیگه هم خیلی طولانی میشه و به قول طغرل در سریال شاهکار پاورچین : " در این مقال نمی گنجد!!! "

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com


چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 18:48

امشب تو ونیز به تیم برتون جایزه یک عمر فعالیت هنری میدن اونم توی 49 سالگی .

Cut! That was perfect

سهند خانوم
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 19:12

"هر سلامی آغاز خداحافظی است." این جمله برایم تکان دهنده بود ... قبلا هم شنیده بودم اما اینبار چیز دیگری بود . شاید اقتضای حال و روزم در این روزها باشد .

زاد روز روزنوشتهایتان مبارک آقای قادری... پاینده باشین .

سحر همائی(سامورایی)
چهارشنبه 14 شهريور 1386 - 23:23

وای خدا... کامنتهای این دفعه همه فوق العاده اند. معرکه .تک تکشان را دوست دارم.

ای حمید قدرتی خدا بگم چی کارت کنه .هنوز کامنت ها آن لاین نشده بود که داشتم می گفتم به این حمید بگویم پس کی نظر سنجی می کنی ؟ همین طور این چند تا سگ را بررسی می کنم و با وجود علاقه وافرم به بوشوگ من سگ تام و جری را انتخاب می کنم . بچه ها یالا شما هم نظر بدهید .این نظر سنجی از آن نظرسنجی های به یادماندنی است.

مصطفی انصافی سامورایی را دیدی؟ عشق کردی؟ به کسی نگو ولی پشیمانم که چرا از روز اول با همین اسم کامنت نگذاشتم ! مثل ارتش سایه ها... اگر یک روز وبلاگ بزنم. اسم خودم را می گذارم سامورایی. برای فیلم درمانی هم می توان این فیلم را دید .به خدا با همه تلخی اش حالتان خوب خوب می شود.

دیگر اینکه از دلخوری گفتید و اینکه اینجا دلخوریها زود گذرند .به قول آن دوست صد سال به صد سال از کسی نمی رنجم ولی در طول این یک سال یک بار از دست یکی قاط زدم که الان غائب است .مهدی پور امین که سر همین قضیه دلخوری شناختمش و بعد که فهمیدم سوتفاهمی بیش نبوده کلی رفیق شدیم .بابا مهدی پورامین این پروژه را ول کن روزهای خوبمان است. بیا یک چایی بزن تو رگ.

حمید
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 1:11

سياوش پاکدامن عزيز ، حالا که انقدر اصرار داري که من به شما چک زده ام حد اقل يه قرار بذار جدي جدي يه کشيده بهت بزنم که آش نخورده و دهن سوخته نشه !!! ( اين يک شوخي است . فردا نياي بگي اين حميد فلان و بهمان )

.....................................................................................

حالا که صحبت از مرگ و خودکشي شد به جاي جمله ي اين دفعه ميگم جملات اين دفعه :

جک نيکلسون : حس ميکنم سوختن خيلي درد ناک باشد . هيچ وقت دوست نداشتم در اثر يک اتصالي بميرم .

وودي آلن : از مرگ نمي ترسم . فقط نمي خواهم وقتي سراغم مي آيد آن جا باشم .

لارنس اليوير : بهترين شکل رفتن مثل يکي از آن حيوانات پشمالوي جنگل است که زير يک بته ي تمشک مي خزند . اين خيلي باشکوه تر از اين است که خانواده ات دورت جمع شوند ، نبضت را بگيرند و کولي بازي در بياورند .

جيمز دين : مرگ تنها چيزي است که هنوز احترامش سر جايش است . هر چيز ديگري مي تواند زير سوال برود . ولي مرگ يک حقيقت است . تنها چيز باشکوهي که براي انسان مانده ، در مرگ نهفته است . و تنها اميدش هم بعد از آن است .

کنديس برگن : مدت ها فکر مي کردم از شر جسدم چه جوري خلاص مي شوم . مردن در يک انفجار مي تواند آرامش بخش باشد . مشکل را حل مي کند .

فرانسيس فورد کاپولا : مرگ آن چيزي است که زندگي را يک اتفاق فوق العاده مي کند .

ژرار دوپارديو : (تقديم به کاوه اسماعيلي از طرف مصطفي جوادي ) : مرگ را دوست ندارم آن را يک حکايت کسل کننده ميدانم . يک پايان غم انگيز . هرگز پايان چيزي را دوست نداشته ام .

کاترين هپبرن : ترس از مرگ ؟ به هيچ وجه . آرامش بزرگي است . آن موقع مجبور نيستم با شما صحبت کنم .

ويليام هارت : مردن در توربين را دوست دارم . اگر داخل يک توربين کشيده شويد ، در يک چشم به هم زدن پودر ميشويد .

ژان لويي ترينيتان : نبايد منتظر باشيد تا مرگ يواشکي سراغتان بيايد . بايد خودتان در باره ي مرگتان تصميم بگيريد .

پاتريک مگي(بازيگر انتقام جويان) : در تلويزيون آمريکا اعلام کردند که پاتريک مگي مرده . براي همين تلفن زدند به دخترم و گفتند :از شنيدن خبر مرگ پدرتان خيلي متاثريم . دخترم جواب ميدهد :ولي من همين ۱۲ دقيقه ي پيش باهاش توي استراليا صحبت کردم . آن هها هم ميگويند : نه . اون مرده . به خاطر اختلاف ساعت با استراليا بوده!

................................................................................................

روده درازي کردم . ببخشيد

ساسان.ا.ك
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 1:35

سلام .

اميررضاي عزيز منو ببخش . اون كامنتي رو كه جواب منو داده بودي به دلايل نا معلومي نديده بودم وقتي ديدم نوشتي كه جوابمو دادي دوباره رفتم و كامنت شما رو پيدا كردم و عوض يه بار دوبار خوندمش. مرسي كه به سوالاي من جواب دادي. البته قصد فضولي نداشتم فقط مي خواستم بدونم چه كار مي كني ( خب اينم همون فضوليه ديگه ). از من سوالي نكردي ولي روي همون حساب پررو بودنم بايد بگم كه منم دارم خودم رو براي كنكور ارشد آماده مي كنم ( در رشته روانشناسي . دوستان تهروني لطفا يه زحمت بكشن يه زنبيل تو دانشگاه تهران واسه ما بزارن ) .

1) از خاطره خانوم هم تشكر مي كنم براي توضيحاتشون . خاطره خانم ، خاطره شما را در دفتر خاطراتمون ثبت مي كنيم .

2) امروز علي باقرلي ( در مشهد) در جهاد دانشگاهي فيلم " هر سپيده دم مي ميرم " رو پخش كرده بود . لحظه گريه "جيمز كاگني" منحصر بفرد بود .بالاخره آدمي به مغروري كاگني هم گريه كرد. و چقدر زيبا منوچهر اسماعيلي اين سكانسو دوبله كرده بود.

3) سگ انتخابي ما هم سگ كارتون پسر شجاعه . اوه ببخشيد منظورم چوبينه . اي واي نه منظورم پت و مته . اووووووو آقا نميشه ما رو بيخيال شين. ( سگ كارگاه گجت رو نگفتي ولي خب زمبه يه چيز ديگست).

4) امير رضا راستي فيلم پيشنهاد ندادي؟ قضيه فيلم درماني ؟

ارتش سايه ها
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 5:19

" همه چيز از فيلم كوتاه " كوريسماكي " شروع شد..."

روزنوشت خوبي بود....

بهترين قسمتش هم اين غم پنهانش بود.....

تولد اسمش بود و مرگ محتواش....

اداي آدمهاي مغموم رو در نميارم چون خودم هميشه مي خندم ( از امير رضا بپرسيد ) اما ...

آدمها وقتي غمگينن وقتي به آخر خط رسيدن وقتي هيچي براشون باقي نمونده يه چيزه ديگن....

اصلا تمام قهرمانهاي بزرگ ما وقتي غم دارن وقتي حالشون داره از اطرافشون به هم ميخوره كاراي بزرگ مي كنن.....

-----------------------------------

" سگها جهنمي ندارن "

فيلم كوتاه يه خوبي داره اينكه تكليفتون زود معلوم مي كنه....ديگه مجبور نيستي 90 دقيقه به بالا صبر كني تا بخواي اتفاقي بيفته...اصلا خيلي وقتا فيلم كوتاه درباره همين لحظات عاديه انگار.....بي اينكه اتفاقي بيفته...

حالا يه كافه خالي رو تصور كنيد كه يه گروهي كه كنار لب همشون هم يه سيگاره دارن يه آهنگ معركه در باب عشق و عاشقي اسطوره اي مي خونن....فقط يك زن جوان رو به دوربين و پشت به خواننده ها نشسته به بيرون نيگا مي كنه و سيگارش و دود مي كنه....حالا قهرمان مياد تو...يه برندي سفارش ميده و اينقدر قشنگ سر ميكشه انگار بابتش مثل فيلم " كندو " شرط بندي كرده...از زندان آزاد شده چون ميخواسته خودكشي كنه...بعد آزادي سهمش رو به شريكش فروخته و اومده دست عشقش رو كه پير دختري شده بگيره و ظرف 10 دقيقه خودشونو به قطار سيبري برسونن...يه تبعيد خودخواسته....هردوشون پير شدن....

و گفتم كه آدماي داغون و ناهنجاز قشنگتر بلند ميشن..." كندو " كه مثل يه شاهكار نقاشي ميدرخشه....

لحن سرد كوريسماكي وقتي تو اون سكانس معركه با يه موزيك معركه قاطي ميشه انگار ميخواد اصلا همين تضادها رو به رخمون بكشه...دوربين بي تحركش در مقابل جنب و جوشي كه اون گروه راك داره يا آدمهايي كه مكانيكي بازي ميكنن با اون واقعيتي كه بهش اشاره ميكنه يعني عشق...خب تمام اينها همش جلو چشم آدم حركت ميكنه كه چرا هميشه عشقهاي ناهنجار عجيب غريب همراه با دردسر قشنگترن...

اون وقت وقتي ميبيني كه يه دختر و پسر دارن " فينگيليش " واسه هم مينويسن دوست دارم يا پشت تلفن يادشون ميفته كه در ساده ترين حالت بي اينكه هزينه اي كنن ابراز محبت كنن و وقتي تو چشماي طرفت كه داره قربون صدقت ميره دقيق ميشي و هيچي نميبيني...حالت از هرچي عشق و عاشقي و محبته يه هم ميخوره.....

----------------------------------

اين 2 تا دي.وي.دي به اسم:

" Ten Minute Older "

كارگرداناي خوبي فيلم ساختن...درباره " زمان "

مثل همين كوريسماكي...يا...

ويم وندرس كه دوباره از كوير عظيم و پر از سحر و راز گفته بود و آدمي كه اوردوز كرده و با چه موسيقي شاهكاري به توهم ميره اونم موقعي كه ديگه آخراي عمرشه و وقتي ميگه " خدايا كمكم كن " جوري ميگه كه تمام موهاي تنت سيخ ميشه كه احتمالا بيشتر به خاطر اون شاهكار موسيقيه.....

يا " جيم جارموش " بزرگ كه به ياد آدم مياره يه طرح فيلمنامه چه قدر مي تونه ريز و واقعي و جالب باشه....

اگه يه وقت كسي ديده بود در باره اپيزود " جارموش " حرف ميزنيم...اينطوري كه مونولوگه.....

محد حسین آجورلو
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 9:1

سلام

همیشه حالم از اینکه با وجود اینکه هیچ حرفی برای گفتن ندارم مجبور باشم حرف بزنم به هم میخورد اما اعتیادی که تو این کافه پیدا کردم باعث شده که محض اظهار وجود هم که شده بیام و یک سر وصدایی بکنم

راستی رای من بدون شک بوشوگ

سیاوش پاکدامن
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 9:30

1 – شبکه دو به افتخار یک سالگی این کافه، نسخه 73 دقیقه ای Proposition را پخش کرد که نمیدانم تدوین کارگردان بود، دستیار فیلمبردار بود یا تدوین مسئول هنروران. اصلا چه اصراری است وقتی حرفی را در 73 دقیقه زد، در 104 دقیقه بزنیم، تازه به خاطر نفهمیدن سرنوشت شخصیتها،کلی هم معنا گرا میشود. جا دارد همینجا از مسئولان تلویزیون جهت تهیه این نسخه نایاب تشکر کنم.

2 – و اما سگ. بوشوگ. احمق ترین و خنگ ترین و باحال ترین سگی است که در کارتون ها یادم می آید. البته قبول دارید که پنجاه درصد باحالی اش به خاطر دوبله فوق العاده آن است. دیپلم افتخار در این زمینه به زمبه میرسد.

3 – حمید جان، آتو را دادی، ما هم بی جنبه ،تا ابد الدهر اگر به زور سرخاب هم که شده صورتمان را قرمز نگه میداریم که ازت حق السکوت بگیریم. راستی آن دفعه که به وبلاگت سر زدم فرصت نشد کامنت بگذارم. منتظر توفان کامنتی ام باش.

4 – حقیقتش درباره فیلم درمانی خیلی فکر نکردم ولی نمیدانم چرا اولین فیلمهایی که به ذهنم رسید "سابرینا" و "ایرمای زیبارو!!" بود، مورد تجویز را هم میسپاریم به کف با کفایت متخصصان این فن.

5 – تیم برتون هم از آن فیلمسازانی است که دفعه اول نمیدانم در برابر فیلمش چه حسی داشته باشم مثل ادوارد که اولین بار احساس کردم زیاده از حد بچه گانه و ... است ولی دفعه دوم قلبم داشت از جایش در می آمد. پیشنهاد میکنم که جایزه یک عمر فعالیت هنری را مشترکا به ادوارد دست قیچی هم میدادند به خاطر یک عمر ساختن مجسمه برفی.

مصطفی انصافی
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 10:59

روز بعد از جلسه سایت با امید و مصطفی و حمید قدرتی نشسته بودیم تو پارک و بحث سر موسیقی بود. من گفتم هیچ موسیقی مثل موسیقی سنتی من رو ارضا نمی کنه. امید گفت: خیلی متحجرانه است. احتمالا حمید قدرتی بود که نگذاشت من جواب امید رو بدم. امروز داشتم با ستاره های همایون رو گوش می دادم. دیدم واقعا موسیقی همایون و استاد و شهرام ناظری ( که به شخصه بیش از استاد دوستش دارم ) همون چیزیه که من از موسیقی می خوام. البته با پاپ و راک هم خیلی حال می کنم. اما همونی که گفتم.

ندا میری اون قدر نیست که وقتی هست بدجوری به چشم می آد. حالا که هست خدا کنه همیشه باشه.

لنتخاب من از بین سگ های کارتون ها سگ تام و جریه.

رضا
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 11:0

1- این روز ها تقریبا همه جمع شدیم . خانوم میری بعد از چند وقت کامنت گذاشتن و بقیه هم هستند اما فقط همان کسی هم که خودتان می دانید نیست ، همان شهید مفقودالاثر . احتمالا تا چند وقت دیگر یک فیلمنامه بنویسم به نام در جستجوی مهدی پور امین . شاید هم ای مهدی پور امین کجایی . البته مصطفی جوادی پیشنهاد می دهد بگذاریم:

هر آنچه می خواهید در مورد مهدی پور امین بدانید اما جرات پرسیدنش را ندارید . احتمالا در کامنت بعدی ام این فیلمنامه را بگذارم .

2- من از همان اول هم فکر می کردم بهتر است در مورد فیلم درمانی نظر ندهم . همین چند وقت پیش به یکی از رفقا که پرسید یه فیلم توپ می خوام گفتم : بیا این فیلم جذابیت پنهان بوژوازی را نگاه کن تا بفهمی فیلم یعنی چه ؟ بنده خدا وقتی برگشت اول کلی خندید بعد هم شروع کرد به فحش دادن که این چه فیلم مزخرفی است و ……

حالا باز هم اگر می خواهید پیشنهاد دهم ؟ ها ؟ باشه باشه ! استاد جیم جار موش یک فیلم بی نظیر دارد به نام قهوه و سیگار ! از همان فیلم هایی که تا مدت ها در ذهنت می ماند . بر تمام درد ها هم دوا است . چه خسته باشی چه شاد باشی چه …… باشی و یا حتی قصد خودکشی داشته باشی باز هم جواب می دهد . حالا وقتی خودتان دیدید می فهمید چه می گویم !

3- نظر سنجی حمید خان بسیار دشوار است . راستش هر چه فکر کردم دیدم نظر الانم با نظر آن موقع فرق می کند . آن سال ها زمبه را خیلی دوست داشتم . هر چه باشد چند بار جان سگارو این ها را نجات داد دیگر ….. اما اگر قرار باشد حالا انتخاب کنم بوشوگ گزینه ی اول من است ، با آن خنگی بی نظیرش . پس بنابر این هیئت داوران جایزه ی بهترین سگ خنگ را تقدیم می کند به : بوشوگ …….. بوشوگ بیا بالا ! خب گویا بوشوگ در مراسم حضور ندارد ؟ لوک خوش شانس هستش ؟ نه ! دالتون ها چی ؟ اون ها هستند ؟ خب ما جایزه را به دالتون ها می دهیم تا بعدا این را به دست بوشوگ برسانند ! قول می دهید برسانیدش ؟

و جشنواره جایزه ی بهترین سگ نقش مکمل را می دهد به : آن سگه که اسمش را یادم نمی آید در یوگی و دوستان ( همان سگه که چشم های خماری داشت و هی برمی گشت با دوربین حرف می زد )

محد حسین آجورلو
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 11:28

مجددا سلام

قابل توجه رضا و امید غیایی

امروز توی اعتماد نوشته که آلبوم ترنج محسن نامجو بالاخره توسط شرکت آوای باربد( نمیدونم پس این خبر تعلیق شش ماهه آوای باربد چی بود ) منتشر شد البته خودم هنوز ندیدم اما بی صبرانه منتظرم که بخرمش ( هرچند همه آهنگ هاش رو قبلا شنیدم )

امیررضا نوری پرتو
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 12:18

با سلام خدمت همه دوستان گل و صاب کافه باحالمون.

حمید جان ممنون از نقل قول های قشنگت. یه گوشه واسه خودم نوشتم. دمت گرم.

ساسان جان راستش کلی فیلم شاهکار تاریخ سینما در ذهنمه برای فیلم درمانی . نمی دونم کدومشو بگم که خوشتون بیاد. اگه می خواین معنی واقعی عشق و لذت از زندگی و موسیقی را بفهمید پیشنهاد من آوای موسیقی ( اشکها و لبخندها ) رابرت وایز کبیر است. کمتر فیلمی پیدا میشه که این قدر با خودش شور و حرارت داشته باشه و به بیننده اش هم انتقال بده.

سحر خانم اسم سینمایی خوبی واسه خودت انتخاب کردی . منم الآن دارم دنبال اسم مستعار واسه خودم می گردم. اصلا چه خوب میشه بچه ها برای خودشون یه اسم مستعار سینمایی انتخاب کنن. نظرتون چیه؟ من کلی پرسوناژ تو ذهنمه. اما خب اولویت با " جان دوو " هفت است. الآن باز همه تون میگین : " اااااه ..! باز این در مورد هفت شروع کرد به فک زدن! " کاپیتان فون تراپ هم خوبه!

راستی یه چیزی میگم بهم نخندین. در دوره کد تخصصی در خدمت سربازی( دوره دو ماه بعد از آموزشی و قبل از دوره افسری وظیفه ) من و یکی از دوستان برای همه بچه ها اسم سازمانی ( اصطلاحی نظامی ) انتخاب می کردیم. معیار انتخابمون هم شخصیتهای کارتونی بود. گفتیم چون بقیه ناراحت نشن اول رو خودمون اسم گذاشتیم. دوستم ( وحید ) اسمشو گذاشتم مگ مگ ( مگ مگ و دوستان زبل یادتونه؟ ) و اونم اسم منو به دلایلی(؟؟؟) گذاشت زمبه !!!! بعد دیگه بقیه رو هم عادت دادیم. دیگه تا دلتون بخواد در آسایشگاه شخصیتهای کارتونی وول می زدند: از بابا لنگ دراز و پت و مت بگیر تا چاملی( چاملی و تنسی تاکسیدو ) و په په ( تو مگ مگ ) !!!!! یادش بخیر. چه دوران سخت اما خوبی بود.

نقدی بر فیلم کلاهی برای باران در روزنامه امروز حیات نو نوشته ام.

نقد بر " محاکمه " رو در وبلاگم خواندین؟ منتظر نظرات و انتقادات شما هستم.

خیلی مخلصم.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

محد حسین آجورلو
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 12:45

آقا قضیه محسن نامجو مثل اینکه سرکاریه اعتماد ملی نوشته آلبوم منتشر شده اما هنوز توزیع نشده ظاهرا بناست از اول هفته بعد توزیع بشه

سینما آزادی
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 12:45

سلام. من هم تولد این کافه را تبریک می گم. امیدوارم تو سال جدیدش شلوغتر باشه.

مهدی پورامین
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 14:31

یاالله!!اجازه هست؟؟!!ما که رومون نمیشه بیام تو کافه!!از روی ماه همتون خجالت میکشیم!!حتما میگید پسر پررو رفته کارهاش رو کرده حالا که بوی چای و شیرینی تولد به مشامش رسیده سرو کله اش پیدا شده!!

حق دارید به خدا...!هرچی بگید حق دارید....!!ولی به موتون قسم همش این نیست! دِ آخه همه گرفتاری های آدم که درس و پروژه و کار و مسابقه معماری،...، کوفت و زهرمار... که نیست...!!دِ آخه همه چیز رو که نمیشه گفت... خصوص حرفایی که غیر از وقت و حوصله .... فکر و ذهن و دل آدمیزاد رو درگیر میکنه ...لامصب!! اونوقت که دیگه به هیچ کاری نمی رسی...ولو سرزدن به پاتوق قدیمی ات که اینجا باشه!!حتی وقتی رفقای با مرام این کافه مدام یادت می کنن ،فقط شرمندگی و عرق شرم رو پیشونیت میمونه!!

حتما میگید،یه تکه پا بیای سر بزنی که به جایی برنمی خوره بامرام!!مگه چه قده وقت میگیره...!

مام میگیم:این کافه پاتوق ما بوده درسته.... رفقا همیشه یاد ما بودن درست .... ولی میدونی چی ننه؟!!..... ااََاَ...آخه تو چی میدونی ننه!!

بی خیال!!فعلا جمال تک تک تونو عشق است که مرام و مروت از سر تا پاتون میباره.... شرمندگی و رفاقت نیمه راهی اش هم باشه واسه من رو سیاه!!

داش علی باصفا!خاموشی شمع کیک که خیالی نیست!شمع دلت خاموش نشه لوطی!....که خودم پروانه اشم!!

عمو کاوه!!تو هم که مثل ما خراباتی؟!تو دیگه چرا عشقی ؟!

فعلا ما همینجا دم دست سیاوش و عمو رضا یه چایی میزنیم تا بعد دوباره کی باشه رخ به رخ بشیم...

حنانه سلطانی
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 14:37

لامصب این سگ های کارتونی همشان دوست داشتنی اند ولی قبلا هم که گفتم، رای من زمبه است.راستی کسی می داند این کارتون داداش کایکو چه ربطی به روزهای عزا دارد ؟

امید غیائی
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 16:59

باز هم اومدم چون:

1- حمید جان قربون مرامت ما رو بین زمبه و بوشوگ مجبور به انتخاب نکن که ییهو میرم سر وقت سگ تو تام و جری ها..... نه ولی زمبه تندیس بلورین جشنواره و بوشوگ دیپلم افتخار.

2-کی میخوان بفهمن آبی که ریخته رو دیگه نمیشه جمع کرد خدا میدونه.مسئولین رو میگم. محسن خان، حضرتک ما، پرید تازه یادشون افتاد مجوز بدن. عیب نداره.ما که عادت کردیم این هم روش.3-2-قربون اون نوشتنت سیاوش جون خدایی "ایرما خوشگله" بهتره یا "ایرمای زیبا رو"؟؟؟؟؟

4-حاج مهدی هم که پیداش شد.استاد خدا قوت.

و اینکه خدارحمت کنه پدر و مادر اونی رو که "پیشنهاد" رو نشون داد. میدونین که اگه نشون نمیدادن تیلیویزیون یه چیزی کم داشت.خدایی عجب مونتورهایی داره صدا و سیما که خود هالیوود هم انگشت به دهن میمونه همیشه.

همین.

مرجان
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 21:11

دیشب رفتم کنسرت علیزاده.پس از 3 ماه کاری سخت نمیدونین چه حالی بهم داد.3 یا 4 ساعت همه چیز رو فراموش کردم.همه چیز خوب بود فقط من نمیدونم چرا همیشه یه پای ما ایرانی ها می لنگه.هنوزم نفهمیدم چرا واسه سن هیج طرحی نداده بودند.فقط همون پرده تالار و این به نظر من و خیلی های دیگخ اصلاً قشنگ نبود.

سعيده
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 21:49

سلام به همه ي دوستان خوبم , يك ساله شدن كافه رو منم به امير قادري و همه شما تبريك ميكم . و اما در جواب به نظرسنجي اقاي قدرتي بايد بكم كه منم زومبه رو انتخاب ميكنم . اميدوارم هميشه شاد و سالم باشيد.

علی طهرانی صفا
پنجشنبه 15 شهريور 1386 - 23:54