ته یک سال سخت - بهاریه 1387 ( نسخه روزنوشت ) :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
شنبه 20 مهر 1387 - 0:58

اخبار:      • گزارش جلسه نقد و بررسی «آقای کیمیایی»؛ / امیر قادری: کیمیایی شان‌اش بالاتر از این است که بخواهد فقط یک روشنفکر باشد      • مروری بر آثار مجید مجیدی، از بازیگری تا کارگردانی      • رادان؛ تهیه کنندگی و بازیگری همزمان؛ / فیلم تازه بهرام رادان پس از «تردید»      • یادداشت نویسنده سایت سینمای ما بر فیلم «آواز گنجشک‌ها»؛ / نقاشي قشنگ هانيه روي گچ پاي كريم آقا      • گفتگویی با مهناز افشار بازیگر فیلم «دعوت»؛ / مادرم بعد تماشای فیلم گفت خوب بازی کردی؛ ولی تا آخر فیلم نبودی!      





يکشنبه 4 فروردين 1387 - 3:48

ته یک سال سخت - بهاریه 1387 ( نسخه روزنوشت )






از خواب می پرم و می بینم روی تابلوی کنار جاده نوشته: مشهد – 385 کیلومتر. ساعت را نگاه می کنم: پنج دقیقه مانده به هفت. دو ساعت و بیست و چهار دقیقه مانده به سال تحویل. وحید را از روی صندلی کناری بیدار می کنم:
- ها؟
- چشم ات به دو طرف جاده باشه. سرچ کن ببین پلیس نباشه.
- ساعت چنده؟ سال تحویل نمی رسیم.
- می دونم. ولی سعی مون رو که می کنیم.
ماشین را از پارکینگ کنار جاده بیرون می کشم و پا را می گذارم روی پدال گاز.
###
چه قدر ماشین توی جاده هست. هیچ کدام از این آدم ها قرار نیست سال تحویل جایی باشند؟ دوستان پلیس چی؟ خانه و زندگی ندارند مگر؟ ماشین ها و تیرهای چراغ برق، از کنارمان رد می شوند، صدای موسیقی بلند است، خواب ام می آید ( دو ساعت کنار جاده و مچاله، روی صندلی ماشین، هم شد خواب؟ ) کم کم جاده را فراموش می کنم. متوهم شده ام انگار. دو ساعت مانده به پایان 1386، خاطرات سال گذشته می پرند توی ذهن ام. یادم می آید از سالی که دور از خانواده شروع شد. اولین نوروزی که تنها بودم. تازه مستند "آقای کیمیایی" تمام شده بود و سایت سینمای ما که قرار بود برای مان جدی شود. امیر قلعه نوعی مربی تیم ملی بود و شهروند تازه شماره اول اش درآمده بود و در خلسه میامی وایس و دیپارتد و لیتل میس سان شاین و سنتوری بودیم. آن چه به تاریخ سینما و زندگی ما اضافه شده بود. عید برای اولین بار نرفته بودم مسافرت که بلکه زندگی ام بیفتد روی روال. که 1386، یک سال مرتب و منظم تر باشد، تا بعد همه چیز را جبران کنم. که دیگر از زمین و زمان عقب نباشم. کی فکر می کرد این جوری شود؟ که همه چیز به هم بریزد؟ که این قدر فرسوده شویم. که این قدر چیز یاد بگیریم.
###
- پلیس، پلیس، پلیس.
- ندیدمون.
- 170 تا ماشین رو می خوابونن ها.
من که سیاست حالی ام نمی شود. حداکثر در حد همفری بوگارت فیلم کازابلانکا می فهمم اش: "دنیای بزرگیه ایلزا و توی این دنیای بزرگ هیچ کس برای گرفتاری های ( عاشقانه ) سه تا آدم کوچولو خودش رو زحمت نمی اندازه." پس طبعا نمی فهمم چرا "هم میهن" باز شد و بسته شد. من فقط دبیر سرویس سینمایی اش بودم و آن جا تبدیل به محیطی شده بود برای دور هم جمع شدن و ابراز وجود تعدادی نویسنده جوان که اغلب از همین سایت آمده بودند و به نظرم هنوز آن قدر تر و تازه و روپا و سرحال و غیرآغشته بودند که مطلب پر نفس بنویسند. هیچ وقت جایی متمرکز نبوده ام توی عمرم و آن دو ماه، اولین و آخرین باری بود که حداقل چهار ساعت در روز، روی یک صندلی بنشینیم. پس تعطیل که شد، خیلی غصه خوردیم. کلی از برنامه ها به هم خورد و ترکیب و ترتیبی که برای زندگی چیده بودم. در اوج موفقیت وقتی تعطیل شدیم، انگار از رولرکاستر انداختندمان بیرون. دست و پای مان شکست و بعضی رابطه ها و عادت های مان قطع شد. اولین بار بود که چند تا از تخم مرغ هایم را گذاشته بودم توی یک سبد و حالا باید تاوان اش را می دادم.
بدبختی های زندگی معمولا با هم سر می رسند و تعطیلی هم میهن و قطع و وصل شدن چند رابطه دوستانه و افسرده شدن نیما و رفتن رضا ملکی و به باد رفتن دفتر فیلمسازی مان ( با همه بچه هایی که به کمک هم مستندمان را ساخته بودیم. مستندی که بیش از ان که درباره مسعود کیمیایی باشد درباره خودمان و زندگی و خاطرات مان بود )، این ها همه با هم اتفاق افتاد. نشستم و فکر کردم. این همان چیزی بود که به اش می گفتیم بحران، و حالا واقعا اتفاق افتاده بود. تنها راه اش سفر بود. سفر به ریشه ها. چیزی در مایه های الیزابت تاون کامرون کرو، که یک دفعه افتاد توی سرم. کار خدا بود و معجزه از آستین سینما بیرون می آمد. وحید را صدا کردم بیاید تهران و ماشین را پر از موسیقی و غذا کردیم و زدیم به جاده. کاری که دیروز هم انجام دادیم و آن قدر در و دیوار جاده چالوس را دید زدیم که حالا انگار قرار نیست به سال تحویل برسیم. یک ساعت و چهل دقیقه وقت و این همه راه.
###
- حالا که قرار نیست برسیم، چرا این قدر عجله داری امیر؟
- کی می دونه چی می شه وحید؟
- مواظب باش. پلیس.
- پلیس نبود که. یارو وایستاده کنار جاده. یک مشت آب بریز توی صورتم.
- خوابی ها.
- بدجور.
- این پلیسا دوربین دارن. مواظب پیچ باش.
آن پیچ و آن بحران را خیلی سخت رد کردیم. چند تا تلفن آخر شب اگر نبود به رفقا و غذاهای مادر و هم نشینی های پدر و سفر بعدی به شیراز که هیچی. قرار بود "آقای کیمیایی" را در دانشگاه شیراز نمایش دهند و ما هنوز مشهد بودیم. پس با رضا زدیم به کویر. قطر ایران را از مشهد تا شیراز رانندگی کردیم با یک آیرون میدن که شبانه در صحرا گوش کردیم و عروسی که آخرین شب حضور در شیراز به تورمان خورد. بدبختی از خودمان است. مردم دارند زندگی شان را می کنند. وسط جشن بود که به نظرم رسید داریم به سمت روشن زندگی برمی گردیم. نوک پنجه های مان سفید شده بود بس که آویزان شده بودیم از دیوار.
برگشتیم تهران و ناگهان متوجه شدم که همه زندگی سفر و صحرا نیست. جو هنوز سنگین بود و نفس کشیدن راحت نبود. بچه های سایت یکی دو باری دور هم جمع شدند و نیما کم کم حال اش بهتر شد. تماشای زودیاک و پرونده ای که برایش در آوردیم، به هر حال تاثیر داشت و این تیتری که برای گفت و گوی فینچر گذاشتم: "مار را نکش، ببین کجاست".
باقی چیزها درمان مقطعی بودند. از کتاب زندگی نامه راجر کورمن تا انرجی و دل شیری که افشین قطبی به پرسپولیس آن چند ماه داده بود و قرارهای بعد از ظهر با بچه ها برای تماشای فیلم های بد. شام خوردن با رفقا چه قدر می تواند حال آدم را خوب کند؟ خیلی، ولی نه برای مدت طولانی. به خصوص شبی که رفتیم آن ساندویچ فروشی که حالا اصلا اسم اش یادم نمی آید. همان شبی بود که سینما یک، مرد آرام جان فورد را نشان می داد و DVD حادثه جویان روبر انریکو گیرم آمده بود. به جز این امیدمان به اکران سنتوری و تماشای اش و نوشتن درباره آن و از این حرف ها بود، که آن هم نشد. چه سال عجیبی. پنج سالی خوش بودم و حالا داشت از دماغ ام در می آمد. مانده بود بعد از ظهرهایی که با نیما می رفتیم پیش کیمیایی و تنهایی می رفتم پیش علی معلم. تنها مکان هایی که می شد از دور به شهر نگاه کرد و کت ای درآورد و خندید و حالی برد. که ناگهان مادر ندا مرد! بنگ. ضربه بعدی. حالا وقت دومین مسافرت بود. عیدش پیش خانواده نرفته بودم و حالا دل ام می خواست همه سال را با فامیل بگذرانم. وسط ماه رمضان بود، پدربزرگ ام باید عمل می شد ( که درصد خطرش هم بالا بود ) و من می خواستم افطارها و سحرها را با خانواده ام باشم. تازه آزمایش داده بودم و فهمیده بودم که کلسترول ام بالا که نه، خیلی بالاست. و ناگهان متوجه شدم که سن دارد بالا می رود، که خطر مرگ نزدیک است، که به قول آل پاچینو ( که بعد از خواندن مصاحبه اش این روزها، مطالب ام پر خواهد بود از نقل قول هایی از او ) از یک سنی به بعد، هیچ چیز دیگر خودش در بدن آدم؛ خوب نمی شود. خودتان تجربه کرده اید که، درد و گرفتاری، قلب آدم را جلا می دهد. پس یک بار دیگر از رولر کاستر پریدم بیرون و رفتم مشهد. عمل به خیر گذشت، خاله ها و عموها و عمه ها را جمع کردم و دادم یک گوسفند را که نذر داشتم ( و نذرم برآورده هم نشده بود تازه! ) بکشند و دور هم خوردیم و یک هفته دیگر از این سال پرماجرا هم این طوری گذشت.
###
- بجنورد رو رد کردیم. ولی هنوز صد و پنجاه کیلومتر مونده.
- این یارو رو نیگا داره پشت فرمون با موبایل صحبت می کنه.
- طرف اگه می دونست با این کارش چند ثانیه عقب مون می اندازه، هیچ همچین کاری نمی کرد.
- مواظب باش. این جا پلیساش وسط جاده هم وامیستن.
سفر ماه رمضان به مشهد، با سفره های شلوغ افطار و سحرش بیش تر خوش گذشت. نشستم و پشت همان میز خانه پدری که خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، بعد بیست و چند سال پرونده "آپارتمان" و "بازگشت" و "مخملباف" را درآوردم. به خصوص "بازگشت"، که با تماشای فیلم اش در ان روزها خیلی چیزها دستگیرم شد. این که به هم مربوطیم و این که چطور عمل ما در این جهان می ماند و بخشی از تاریخ و آینده ( و گذشته ) اش را تشکیل می دهد. ته دل ام البته خالی بود. دل ام تنگ بعضی رابطه ها و آدم ها می شد که معلوم نبود آخرش چی می شوند. اما این را می دانستم که برگردم تهران، تا عید فرصت نفس کشیدن نخواهیم داشت، بس که کار بود و جشنواره فجر نزدیک بود و چند مسافرت دانشگاهی در راه و بعد هم که عوض کردن خانه و نزدیک شدن به ویژه نامه عید مجلات و سایت و جلسه ها، و این طوری است که آدم کمتر فکر می کند.
###
- این یکی پلیسه هم ندید.
- داشتیم چپ می کردیم ها.
- این که نوشته پنجاه کیلومتر، منظورش تا کجای شهره؟
- تا برسیم خونه طول می کشه. جدیدا شهر بزرگ شده.
یاد حرف بودلر می افتم که نگه داشته ام اش برای نقد روزی روزگاری آمریکا؛ "افسوس که شهرها سریع تر از قلب آدم تغییر می کنند". این دو سه ماه آخر، پر از کار بود. اما پر از احساسات قلب تغییر یافته ما هم بود. با رابطه هایی که هر روز از سر متولد می شوند و دوباره می میرند و دوباره صبح فردا... کم کم "هم میهن" را فراموش کرده ایم، دفتر فیلمسازی مان را فراموش کرده ایم. جنجال هایی که در جشنواره فجر امسال، سر فیلم ها و سر منتقدهای قدیمی به راه انداختیم را فراموش کرده ایم. عید دارد نزدیک می شود و آدمیزاد همیشه این جور موقع ها، ته دل اش این امید واهی را دارد که از سر یک ساعت که رد شد، سال که تحویل شد، همه چیز عوض می شود. و من که قرار است همه رنج های 1386، بشود سرمایه عمر باقیمانده ام. عاشق این بیست روز آخر سال ام که خبر بعدی می رسد: هفت و دنیای تصویر لغو امتیاز شدند! چه قدر برای دنیای تصویر سال آینده، برنامه داشتیم. چه قدر نقشه کشیده بودیم. دوست دارم ماشین را بکوبم به دیوار.
- امیر چی کار می کنی؟ داشتی چپ می کردی.
- می گم شاید رسیدیم وحید.
- آره. پنج دقیقه دیگه هنوز وقت داریم.
- بزن قطعه بعدی.
قبل مسافرت وحید پیشنهاد داده بود یکی از این دستگاه هایی بخریم که از یک طرف به فندک ماشین وصل می شود و از یک طرف به فلش مموری. این طوری از یک طرف به دریای مو سیقی وصل می شوی و از یک طرف کابوس تمام شدن شارژ دستگاه دیوانه ات نمی کند. چیزی در مایه های اینترنت ADSL! پس بعد از یک مسافرت بیست و یک ساعته دیوانه کننده، هنوز موسیقی داری.
- دو دقیقه مونده هنوز.
- کوچه رو رد کردی.
- بووووووووووووووووووووق. آقا برو کنار.
- می خوای خلاف بری؟
- سه ساعته که داریم خلاف می ریم. بپر زنگ بزن.
با وحید همدیگر را بغل می کنیم. در باز می شود. داداش کوچیکه و پدر و مادرم پشت در هستند. باور نمی کنیم. سر موقع رسیده ایم. هورا. با وحید همدیگر را بغل می کنیم و گوم... آغاز سال 1387. یک موفقیت هم، برای خودش یک موفقیت است. خب، به نظرم هنوز قدر یک روز دیگر، لیاقت زنده ماندن در این دنیا را داریم.


موخره ویژه روزنوشت: خب، سال نوی همه شما مبارک. خدا کند همه تان سال خوبی داشته باشید که این جوری حال باقی بچه های روزنوشت هم خوب خواهد شد. آن روز بالاخره سر ساعت رسیدیم ( سر ساعت، یعنی سر ساعت )، ولی حالا که دوباره دارم این یادداشت را می خوانم، به نظرم می رسد که این چیزها را یک آدم دل شکسته نوشته. دل شکستگی تجربه ای است که نداشته ام و کمتر داشته ام و حالا دارم تجربه اش می کنم. طعم و مزه بدی هم ندارد. به هر حال تازه است و مثل هر تجربه تازه دیگری، طعم و بو و مزه خودش را دارد. مادرم هم که پزشک است و چیز جالبی که می شنود، عادت دارد روزی چند بار برای ما تکرارش کند، این روزها شنیده یا خوانده که دل شکستگی واقعا می تواند تاثیر فیزیکی روی قلب داشته باشد! توی این فکرها بودم که پدرم - که خوره کانال عوض کردن است - زد شبکه چهار تلویزیون و این طوری رسیدیم به وسط مستندی راجع به یوهان کرایف. خیلی خیلی مستند خوبی بود و می روم پی اش و امیدوارم روزی درباره اش جدی تر بنویسم که از معدود محصولات بصری است که این اواخر سر ذوق ام آورد. بعضی ایده های کارگردان اش رامون گیلینگ نبوغ آمیز بود، اما خلاصه چیزی که می خواستم برای تان تعریف کنم: تازه این روزنوشت تمام شده بود و داشتم طعم تازه دل شکستگی را حس می کردم که کانال عوض شد و تصویر یوهان کرایف در حال دریبل زدن افتاد روی صفحه، و قظع شد به تصویر مردی که انگار به افتخار این حرکات موزون شوالیه بارسلون دارد گیتار می زند. نوای گیتار بود و رقص پای کرایف. چیزی در مایه های اولین مبارزه محمد علی در فیلم "علی" مایکل مان. این طوری شد که ناگهان، همه چیز از جمله این یادداشت و احساس دل شکستگی و این ها را فراموش کردم و پریدم جلوی تلویزیون. بعد که فیلم تمام شد ( و از جمله نمایی که کارگردان از قلعه خاموش کرایف گرفته بود و بی هوا لا به لای مصاحبه اش کاشته بود ) دیدم نقطه ضعف ما همان است که نقطه قوت مان. و این همان راز زنده ماندن ماست.

بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

خواب بزرگ
يکشنبه 4 فروردين 1387 - 12:38

این نوشته را با صدای رولینگ استون و Paint It Black خواندم خیلی چسبید.پیشنهاد می کنم خودت و دیگران هم یکبار اینجوری اش را بخوانید:

http://globalgasm.digitalintimacy.com/audio/09%20-%20Paint%20It%20Black.mp3

مهیار هادی زاده
دوشنبه 5 فروردين 1387 - 0:31

حظ وافر بردیم آقا ! این روایتت از سال 86 دو تا نقطه مشترک با سال 86 من هم داشت. پرونده فیلم بازگشت و آپارتمان. تو نوشتی و من خوندم. دمت گرم !

مرتضی ولی خیابانیان
دوشنبه 5 فروردين 1387 - 8:15

سلام آقای قادری

پیشاپیش از مطول بون کامنت عذر خواهی می کنم.

احتمالا این جمله را شنیده اید که می گویند" نزدیک قهرمان های خود نشوید، آنها از دور زیبا هستند، ولی امکان دارد زندگی شخصی خوبی نداشته باشند و ..." ، نمی خواهم بگویم که شما را از نزدیک دیده ام و این اتفاق برایم افتاده، اتفاقا شما را از نزدیک در جشنواره فیلم های کوتاه همراه با حواریون دیدم و اتفاقی نیفتاد.

مطالب شما را به قدر سنم که زیاد نیست از زمانی که تنها نویسنده و خبر نگار روزنامه ها و مجلات بودید تا زمانی که دبیر سرویس شدید و سنتان بیشتر پی می گیرم...از مجله فیلم تا شرق، هم میهن، اعتماد (بدون ترتیب می گویم، حافظه ی این جور چیز ها را ندارم) تا همین شهروند امروز. نمی دانم این اعتماد من به نوشته های شما از کجا شروع شد، نوشته های تازه کار ها (یعنی کسانی که اسمشان برای من نا آشناست) را همیشه با شک و تردید می خواندم و می خوانم، مبادا که وقتم تلف شود و اگر کوچکترین اشکالی در هر نوشته ای با آن اسم وجود داشته باشد دیگر مطلبی از آن نویسنده را نمی خوانم. شما در آزمون من سر بلند شده بودید، پس مطالب شما را با اطمینان می خواندم. اما این اواخر اتفاقاتی افتاد که باعث شد من در این رفتار خود تجدید نظر کنم. و اما آن اتفاقات.

1_مطلبی خواندم از امیر پوریا (که او هم از تایید شده هاست) درباره ی حاتمی در همین شهروند خودتان که گفته بود که" هر اثر هنری پس از مدتی منتقد خود را نقد خواهد کرد" (نقل به مضمون). اینقدر که من از خواندن این جمله به شعف آمدم که حد نداشت...برای من چیزی بود مثل "یافتم! یافتم!" ارشمیدس.

2_(تا همینجا هم زیاده حوصله بر حرف زده ام. زود تمامش می کنم) ماجراهای مربوط به فیلم آتش سبز. من آن فیلم را ندیدم. فقط خواندم. از هر طرفی...جواد طوسی، طالبی نژاد، سعید عقیقی، پگاه آهنگرانی، خود تو، معززی نیا و ... و حالم به هم خورد. نه از تو یا کس خاصی. از این هیاهو بر سر هیچ. من طرف هیچ کس نیستم، البته تا پیش از این هم نوشته های زیاد تورا می خواندم هم نوشته های کم سعید عقیقی را. گرچه در مورد خواندن نوشته های تو تجدید نظر کرده ام واین برایم غم انگیز است. من به تو اطمینان داشتم. اما وقتی می بینم به سنتوری می گویی "یکی از بهترین تولیدات سینمای ایران" یا یک همچون چیز هایی غمم می گیرد. نمی خواهم بحث کنم، وقتی به آن پستی به دیگران مثل جوانک های تازه به دوران رسیده جوابیه می دهی از تو و خودم دلم می گیرد. می دانم از دست دادن یک خواننده برای تو چیز خاصی نیست، شاید تنها برای این نوشتم که غمم را با تو که مسببش بودی تقسیم کنم. چه بر سر خودت و من آوردی؟

امیررضا نوری پرتو
دوشنبه 5 فروردين 1387 - 9:48

سلام خدمت همه بر و بچه های خوب و باصفای کافه.

من به رسمی که از پارسال بنا کرده ام شب سال تحویل اومدم و یه کامنت گذاشتم که احتمالا لابلای کامنت ها گم شد. امیدوارم در سال جدید همیشه و در هر زمان و در هر کجا و در حال انجام هر کاری احساس های خوبی داشته باشید. نمی دونم اون شب چی نوشته بودم اما یادمه دیالوگ اون دفعه ام از فیلم راکی بود. فیلم محبوب دوران کودکی ام. و سکانس مورد علاقه ام که هنوز همه می بینم بدجور حالی به حالی می شم. منظورم اون سکانسی هست که راکی شب مسابقه (یا به قول استاد جلیلوند دوبلور راکی : "سابقه") با آپولو وهم ورش می داره و به محل برگزاری مسابقه فردا می ره. بعد برمی گرده پیش آدریان. جمله آخرش به آدریان خیلی قشنگه :

" ... من فقط می خواستم یه چیزی رو ثابت کنم... اونم اینکه من خنگ نیستم... دیگه مهم نیست که مسابقه رو ببازم... مهم نیست که اون کله منو بترکونه... فقط این مهمه که من یه کم رفتم جلو... آره...! تا حالا هیشکی نتونسته پونزده راند با آپولو بجنگه... اگه من بتونم پونزده راند دووم بیارم و وقتی زنگو می زنن هنوز واساده باشم اون وقت همه می دونن که من آدم آشغالی نیستم... آره...! مث اون ولگردهای محل نیستم..." ( در دوبله جمله آخر : اون وقت می فهمم که واسه خودم کسی شدم)

امیر جان بهاریه ات رو خووندم. خیلی خوشم اومد. بدون تعارف.

امیدوارم همه ما وقتی زنگ راند آخر زندگیمونو می زنن هنوز سرپا باشیم و وقتی به گذشته مون نگاه می کنیم شرمسار نباشیم.

آرزو می کنم در سال جدید در سایه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک در سلامتی و موفقیت کامل زندگی کنید.

دوستان (اسم نمی برم تا مثل اون دفعه کسی از قلم نیفته) سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید.

سری هم به وبلاگم بزنید. یه عکس سینمایی ناب و در عین حال تاثر برانگیز به عنوان عیدی (!!!!!) دارم.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

امیر جلالی
دوشنبه 5 فروردين 1387 - 10:59

سلام رئیس،

جالبه که تواون مدت افسردگی و سفر طولانیت به مشهد کلی به من که اون موقع تو بد وضعیتی گیر کرده بودم دلداری می دادی و حرفای خوب خوب می زدی، پس نگو که دل خودتم شکسته بوده،به یاد اون دیالوگ زن شاهرخ فروتنیان تو باغهای کندلوس افتادم که وقتی مسعود کرامتی گفت نمی مونیم،میریم اگه گم شدیم بر می گردیم برگشت بهش گفت:«پس برید گم شید.» حالا منم آرزو می کنم این دلت بیشتر بشکنه تا ازون حرفای خوب خوب بیشتر بزنی!

اما حرف اصلی ام اینه که امیر قادری عزیز! تاحالا شده فکر کنی نکنه این راهی که داری میری غلط باشه؟که تهش اون چیزی که فکر می کنی نباشه؟منظورم جهان بینی و مانیفیست زندگیه، چون خودم تازگیا به این قضیه زیاد فکر می کنم. ببین بالاخره ما یه کارایی می کنیم،یه حرفایی می زنیم، یه کساییو محکوم می کنیم و، از یه آدمایی خوشمون می آد و از یه سری دیگه بدمون می آد...خوب، اینا کشکی نیست که، براساس اون مانیفیستس دیگه، مثلا همون قضیه دو جور آدم داریم. دیالوگ خاویر باردم به وودی هارلسون تو صحنه ای که می خواست بکشدش یادته؟«اگه تو یه اصولی برای خودت داری، آیا اون اصول الان به دردت می خوره؟»

واقعا اگه یه روز فهمیدیم که این اصول درست نبوده و ما داشتیم عوضی می رفتیم چی امیرجان؟

نه اینکه شک کرده باشم، نه به خدا، فقط چندوقته این سوال بدجوری داره آزارم می ده، می خواستم از تو هم بپرسم شاید به ذهن توهم خطور کرده باشه...نمی دونم...

به هرحال قضیه اینطوریه، راستی سال نو تو و همه رفقای عزیز هم کافه ای هم مبارک.

یاحق.

مهدي رحمن
دوشنبه 5 فروردين 1387 - 17:10

عيد مبارك.


دوشنبه 5 فروردين 1387 - 18:45

امیر من شماره نوروزی دنیای تصویر دیدم.جریان چیه؟توقیف رفع شده یا از این شماره به بعد توقیفه؟

امیر: از این شماره به بعد...

مصطفي انصافي
سه‌شنبه 6 فروردين 1387 - 19:2

1. يك راست برم سر اصل مطلب. سال نو مبارك بر همه شما... خيلي ايده آله كه آرزو كنم سالي سرشار از خوبي و زيبايي داشته باشيد. اما اميدوارم درد و رنج و غمتون اون قدر كم باشه كه امسال رو تبديل كنه به بهترين سال عمرتون. اگر اين اتفاق افتاد نوروز 1388 هم مي توانيم دوباره همين آرزو رو داشته باشيم و ايمان بياريم به اين كه با نوروز بعد و نوروز بعد از نوروز بعد و نوروز بعد از نوروز بعد از نوروز بعد و بالاخره آخرين نوروز اين زندگي پيچيده خيلي فاصله نداريم و بايد نگران باشيم براي خودمون كه كلي فيلم نديده و كتاب نخونده و ترانه نشنيده داريم.

2. هم تو تيتراژ اول و هم تو تيتراژ آخر فيلم صحنه جرم ورود ممنوع اومده: با "حظور" محمد رضا شريفي نيا...

3. درباره روزنوشت قبل و جنجال هاي اخير هيچ حرفي براي گفتن نداشتم. اين حرف ها اون قدر زشت بود كه يه جورهايي حالم از خيلي چيزها به هم خورد. خدا رحمتت كنه سعدي...

دو چيز طيره عقل است: دم فرو بستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي

حداقل از امير قادري انتظار نداشتم كه اين قدر وقت نشناس باشه. البته امير خان حواسم هست كه وقت گفتن خيلي چيزها شايد هيچ وقت فرا نرسه. اما من حاضرم از نگفتن و در سكوت بميرم... تو رو نمي دونم...

حمید بدنام
چهارشنبه 7 فروردين 1387 - 3:26

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ...... تا بی​خبر بمیرد در درد خود پرستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم ...... با کافران چه کارت گر بت نمی​پرستی آن روز دیده بودم این فتنه​ها که برخاست ..... کز سرکشی زمانی با ما نمی​نشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ ...... چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی امیر جان ... درست است که ریک به الیزا گفت : " در این دنیای درهم و برهم کسی به گرفتاریهای سه تا آدم کوچیک اهمیتی نمیده " اما فراموش نکن که برعکس تاریخ ثابت کرد که اتفاقا همین ماجرای گرفتاری های عاشقانه این تا آدم برای همه مهم مانده نه اون جنگ لعنتی که امروز دیگه به تاریخ پیوسته. ... سروان رنوی زن شناس هم فهمید که ریک این دروغ ها رو میگه تا الیزا رو راضی به رفتن کنه و خود الیزا هم اینو می دونست ... آره امیر جان نگران نباش چون ده سال دیگه کسی یادش نیست که... اما همه مقالات شما رو یادشون خواهد بود و در آرشیو ذهنی شون برای نسل بعد نگهداری خواهند کرد... ----------------------------------------- عید تمام عاشقان هنر هفتم به خصوص امیر خان مبارک . -----------------------------------------

خاطره آقائیان
چهارشنبه 7 فروردين 1387 - 13:35

سلام به همه ی دوستان

-سال نو به همه مبارک.امیدوارم که سالی سرشار از موفقیت پیش رو داشته باشید...

-امیر خان با این بهاریه ات تمام خاطرات رو زنده کردی.آخه ما بچه های کافه هم توی همه ی اون روزا با تو بودیم.ما هم تجربیاتی کسب کردیم.اینجا...هماینجا...با همین دوستان هم کافه ای.

واقعیتش اینه که امسال پر سفرترین سال عمرم بود.7 مسافرت در یک سال...یک روز اینجا...چند روز اونجا...فهمیدم که من اینم..نمی شه مال یکجا باشم..این حرکته که زندگی سازه.در سکون آدم میگنده...از این به بعد سفر برنامه ی زندگی ام خواهد شد.چه درون وجودی چه بیرونی....

-و اینکه این روزا شدیدا به دوبله علاقه مند شدم و پیگیرم که به کمک یکی از دوستان بیشتر بدونم..سینما در تلویزیون هم که داره کمک می کنه....

shahrzad
چهارشنبه 7 فروردين 1387 - 16:4

Che khoob ke “be moghe residi”

in rooza ham migzare. delam bara ham mihan kheyli sookht adat kardim ta az ye chizi khoshemoon miad az dast bedim az roo chos naale nemigam, poost koloft shodim jahaye digeye donya ye roozname 1000 sal montasher mishe ba hamoon sabk o siagh inja ma tafrihemoon ine ke hads bezanim in yeki jadide donbaleye chie Donyaye Tasvir baz mishe girim be name jahane mosavvar ya har chize dige, Ali Moallaem ke baste nashode (be ghole poori fesh feshoo ghoflesh kardan yani chi?!) tazasham Ali Moallem bere poshte sahne mage be shakhse mage andisha ro mishe … aslan mage Matrixe ke reloadesh konan, taza oonja ham taghesh dar oomad

bi khial Amir agha, ina ro badan be onvane khatere bara bachehat tarif mikoni keif mikonan mesle manifist miran daste doostashoonam migiran miaran ke tarif koni

lab var nachin shouneha ro bendaz bala … moocham …hala az aval

محسن رزم گر
چهارشنبه 7 فروردين 1387 - 16:32

سال نو همگي مبارك

امير داري چي كار ميكني با خودت هر دقيقه 673/2 كيلومتر.

عجب...........!


چهارشنبه 7 فروردين 1387 - 20:22

اين هديه نوروزي مصاحبه با بهرام رادان و گلشيفته فراهاني براي كدوم نوروزه؟ اين از همون به زودي در اين مكان ... هاست؟

Armin Ebrahimi
پنجشنبه 8 فروردين 1387 - 3:43

در حالٌ هوای «وٌنگ کار-وای»... یکی از دوستانم شماره ای نه چندانِ قدیمی از «فیلم» را بِهِم رساند که در آن پرونده ای برای «پالین کیل» در آمده بود.راستش مایه ی افسوس است که آقایانِ مثلاً «سینمایی نویسِ» کاسبکارِ سرزمینِ محترمِ مان عقایدِ چنین زنِ عقده ییِ پدرسوخته ای را به عنوانِ «منتقدِ بزرگ» رواج می دهند.باور کردنی نبود.نه حالا هذیان هایی که درباره ی فیلمسازانِ مهمِ تاریخِ سینما از خود صادر فرموده بودند، که آن دو جایی که در موردِ پیامبرِ سینما «گٌه» های واقعاً زیادی خورده بود.من اخیراً اعتقاد پیدا کرده اَم که حوالیِ تعدادی از سینماگران به هیچ وجه نمی شود اظهار نظر کرد.مثلاً ما می توانیم درباره ی آخرین اثرِ برادرانِ «کوئن» یا فیلم های «مایک فیگیس» با همٌ تنهایی بحث کنیمٌ بگذاریم همه آن را بخوانند، مثلِ نوشته های «مجیدِ اسلامیِ» گرامی بر آثارِ «اسکورسیزی».اما –جدی می گویم- که درباره ی بعضی ها ارائه دادنِ تمجیدٌ چاپلوسی هم حرکتی ناخوش آیندٌ بچه گانه است، چه برسد به نقد کردنِ آثارِ ایشان.یکی از این فیلمسازان –یکی از این پیامبران- کسی نیست جٌز «فللینی» که مالکِ حقیقیِ معنیِ واژه ی «سینما»ست.حالا یک ... آبگوشتیِ پدرسوخته ای مثلِ این خانوم بر می دارند درباره ی آثارِ «مایسترو»ی سینما اظهار وجود می کنند.که «ساتریکون» فلان استٌ «هشتٌ نیم» بهمان است! خنده دار نیست؟ واقعاً کٌدام یک از ما در این اندازه ها هستیم؟ جالب اینجاست که خودِ یارو هم برای دور ماندن از عواقبِ هذیان های منتقدِ محبوب اَش درباره ی «هشتٌ نیم» کنار می کشدٌ تنها به «جمله ی مبتکرانه»ی او درباره ی یک «فیلم» بسنده می کند.بعد ما کمی گشتیمٌ دیدیم این خانوم از این «گٌه خوری»ها در جاهای دیگر خیلی خیلی زیاد فرموده اَند.حالا ما فقط عاشقِ «فللینی» بودیم، تا نظرِ شما چه باشد! سپس، باید بگویم که، ما متوجه شدیم این تنها آدمِ دیوانه ای نبوده که درباره ی بزرگان پرتٌ پلا صادر می کرده، بل که تعدادِ زیادی از سینمایی نویس های دنیا حتا جاهایی که سعی کرده اَند با احتیاط به یک فیلم نزدیک بشوند مرتکبِ عملِ با سابقه وٌ مشهورٌ همه گیرِ «گٌه خوری» شده اَند.نقدهایی بر «دروازه ی بهشتِ» عشقم «مایکل چیمینو» خواندم که متحیرم کرد.نوشته هایی در اینترنت درباره ی «ویسکونتی» معشوقٌ محبوبم پیدا کردم که خجالت آور بود.چیزهایی درباره ی «وسواسِ» او –می بینید؟ وسواس!- خواندم که نزدیک بود گریه کنم، واقعاً هم اشک آور بود، اَشک آور «هست»، گازِ اشک آور است، این نویسنده های احمق گازِ اَشک آور اَند. حالا عده ای پیدا می شوند که در این سرزمینِ اشباع از سوءتفاهمٌ تناقض نوشته های همچین آدم های عقده ایٌ پدرسوخته ای را «اشاعه» می دهند! چه انتظاری بعد می شود داشت از «ذهن»های مثلاً «آماده» وٌ بیشتر «خامِ» جوینده وٌ بی اطلاع که چیزی از این اسم ها نمی دانند؟ خب دیگر، در جایی که «مجید اسلامیٌ» «امیرِ عزتی» نفس می کشند هم باید میکروب هایی باشند تا تعادل بین حقیقت و توهم، تشخص وَ دلقک بازی، محقق وَ کاسبکار وَ دانا وٌ احمق برقرار شود.می گویند قدیمی ها خیلی به هم «احترام» می گذاشتند، راستش من می خواهم بگویم که قدیمی ها اگر جایی از آدمی یا از اثری چیزی حالیشان نمی شد هم باز دهان شان را می بستندٌ «احترام»شان را نسبت به آن یارو یا آن اثر حفظ می کردند.یعنی اگر چیزی از«ساتریکون» یا «آوای ماه» نمی فهمیدند نیازی نمی دیدند به تظاهر وَ نمایش؛ خیلی ساده خفه می شدند. شبِ گذشته «در حالٌ هوای عشقِ» «وٌنگ کار-وایِ» عزیزمان را دیدیم که حالمان خیلی بهتر شد، خٌدا را شکر که هنوز فیلمسازانی هستند که در وجودشان «سینما» دارند، وَ باز هم شکر که –اگر نسلِ قبلِ منتقدان نیستند- «سینمایی نویس» هایی پیدا می شوند که –در سالِ به این دو هزارٌ هشتی- «گٌه خوری» کنندٌ ما به ریشِ سوادٌ شعورِ ایشان بخندیمٌ بر خلافِ ایشان با «سین سیتیٌ» «گاسفورد پارک» کلی حال کنیمٌ، احتمالاً شما هم به ما بخندید! آرمین ابراهیمی

Armin Ebrahimi
پنجشنبه 8 فروردين 1387 - 3:46

در جستجوی «استنلی»... من اصولاً این ها را کاملاً بی ربط به روزنوشت ها وَ بعضی وقت ها بدونِ این که روزنوشت ها را خوانده باشم بر حسبِ اتفاقٌ حوصله با خیالِ راحت تایپ می کنمٌ بعد می فرستم به صندوق «کامنت» ها، به همین خاطرِ اغلبِ اوقات به جٌز مواقعی که می آیم ببینم مطلبم منتشر شده یا نه دیگر به کافه سر نمی زنمٌ خیلی می شود که کسی چیزی برایم می نویسدٌ من حتا آن را نمی بینمٌ خٌب...این بد است.برای همین اگر به دوستانم جوابی نمی دهم از روی بی ادبی یا بی حوصله گی نیست، بل که اصلاً نوشته های دوستانم را نمی بینم.به همین طریق از آن دوستِ بی اسمی –با نامِ j_1365_@yahoo.com- که درباره ی «کوندون» وَ کلیپ های «مدونا» بهِم ایمیل زده بود خیلی ممنونم، با این که بیشترش را می دانستم اطلاعاتِ جالبی بود.وَ بهانه ای شد برای این نوشته. سازنده ی «کوندون» یک وقتی فیلمی ساخته که برای من به عنوانِ طرفدارِ جدیِ آثارِ او آنقدر دور از تصور بود که باعث شد دقیقاً همان احساسی به من دست بدهد که پس از تماشای «دوران معصومیت» در وجودم بود.احساسِ گیجیِ توأم با تلخی.این فیلم که گفتم «بوکسکار برتا» است.یک فیلم که اصلاً شبیه فیلم های دیگرِ سازنده اَش نیست، وَ گرچه هیچ قانون یا لزومی نمی گوید که آثارِ یک فیلمساز همه باید شبیه هم باشند باز این فیلم انگار اصلاً از دلِ این فیلمساز بیرون نیامده.از گوشتِ این فیلمساز نیست، بی گانه است.همانطور که روی جلدِ دی وی دی وَ در عنوان بندی از او با عنوانِ «کارگردان» یاد می شود نه «یک فیلم از» یا «اثری از» که در آثار مهمِ او مثلِ «رفقای خوب» «کازینو» «مجموعه ی بلوز» یا «راهی به خانه نیست:باب دیلان» به عنوانی برچسبی آشنا به چشم می خورند.از همین جا می شود فهمید این «یک فیلم از» او نیست، بل که فیلمی ست به «کارگردانی» او.بدونِ هیچ انسجام وَ یا چفتٌ بستی.که «انسجام» وَ «حرکت» در روایت از اصولِ جدا نشدنی فیلم های خوبِ او هستند.از همین جا شروع کردم به جدا کردنِ فیلم های معمولی ترِ او از آثارِ ارزشمندٌ تکرار نشدنی اَش.متاسفانه به همان اندازه که فیلم های خوب ساخته دست به ساخت فیلم های ساده هم زده.«تنگه ی وحشت»، «آخرین وسوسه ی مسیح»، «دارٌ دسته های نیویورکی»، «بوکسکار برتا» وَ «دورانِ معصومیت» را بگذاریم مقابلِ «خیابان های پایینِ شهر»، «راننده ی تاکسی»، «کازینو»، «رفقای خوب»، «هوانورد»، «نجات دادنِ مٌرده»، «گاو خشمگین»، «خانواده ی من در ایتالیا» وَ «سلطانِ کٌمدی».البته درست است که بدونِ تجربه در ساختِ آثارِ گروه اول موفق به ساختِ آثارِ دسته ی دوم نمی شد اما چرا فیلمسازی که دومین فیلمِ بلندش «راننده ی تاکسی» است وَ هزار دایاناسورِ به اصطلاح «سینمایی نویس» پای دیدنش در سبقت گرفتن از هم در ذوق کردن یکدیگر را پاره پاره نموده اَند در اواسطِ راه فقط محظ تجربه یک فیلمِ «کانتری» می سازد؟ فیلمی که به هیچ ژانری نمی برد مگر سبکِ موسیقی اَش.فیلمی چند پهلو وَ بی هدف بدونِ هیچ عنصرِ ویژه ای.او در فیلم هایی که اصولاً بینِ این دو گروه قرار می گیرند یعنی «رنگِ پول»، «نیویورک،نیویورک»، «دیروقت» وَ «رفته گان» باز هم مثلِ آثارِ دسته ی دوم اَش موفق نیست.موفق نه به معنای جلبِ مشتری یا کسب جایزه.او در این گروه هم مثلِ گروهِ اول فقط فیلم های معمولی ئی می سازد که در بهترین حالت تنها یک «فیلم سینمایی» اَند نه بیشتر.فیلمی که می شود وسطِ تماشایش تا آشپزخانه هم رفتٌ شامی هم خوردٌ تلفنی به یکی از رفقا هم زدٌ حتا یک چٌرتی هم خوابیدٌ (!) چیزی را از دست نداد.خیلی ها می گویند که شش تا از فیلم های دسته ی دوم اَش را با حضورِ «دنیرو» ساخته، اما ما می گوییم «دنیرو» -جدا از قدرتِ بر همه ثابت شده اش در بازی- فقط «شانسِ» حضور در شش تا از بهترین های او را داشته.درست است که اگر «دنیرو» را از مثلاً «فرار شبانه» یا «عاشق شدن-با بازی «مریل استریپ»- بگیریم دیگر فیلمی برای دیدن باقی نمی ماند، اما شما اسمِ «دنیرو» را از «روزی روزگاری در آمریکا» پاک بفرمایید، آیا فیلمِ «لئونه» سقوط می کند؟ همینطور «دنیرو» را –که خیلی ها «تنها» عامل موفقیتِ فیلم های موفقِ دسته ی دوم می دانند- از «رفقای خوب» حذف کنید وَ به جای او مثلاً...مثلاً همین «دانیل دی لوییس» را بگذارید، خوب؟ فیلم نابود می شود؟مدیران فیلمبرداری در آثار دسته ی دوم را دلیلِ پیروزیِ فیلم ها می دانند.همه می دانیم که یکی از چند عاملِ محبوبیتِ سازنده ی «رفقای خوب» «حرکتِ» دوربین هایش می باشد که او مثلِ یک طراحِ ساختمان برایشان برنامه ریزی های پیچیده وٌ غیر قابلِ بازیابی می کند، اما فیلمبردارانِ او به جٌز یکی دو مورد باقی در هر فیلم عوض می شوند.پس این چیزها نیست.«دنیرو» وَ فیلمبردارٌ این مزخرفات نیست، این خودِ فیلمساز است که در هر اثر برای پرهیز از تکرار شدن دست به تجبره های تازه می زند.اما موفقیتی در پی ندارد.سینمای او سینمای دزدهای خرده پای «بوکسکار برتا» نیست، سینمای او سینمای تبهکارانِ ترسناکٌ روابطِ تو در تو وٌ گانگسترها وٌ «مافیا»ست.سینمای اتفاقاتِ ساده نیست، سینمای راننده ای ست که «خون به پا می کند»، سینمای کمدینی ست که در یک شب محبوب ترین کمدینِ نیویورک می شود، سینمای ادم خوارانِ خوش برخوردی ست که بزرگ ترین سرقت دهه را انجام می دهند.وَ در راهِ نمایشِ این اتفاق ها فیلمسازِ محبوبِ ما باید به روشِ گزارشیِ آشنای خودش در معرفیِ آدم ها وٌ جاها وٌ حادثه ها اتکا کند نه روش های تازه، که روشِ قدیمیِ خودِ او تازه ترینِ روش هاست.مرگ بر سینمای بی گانگستر، آن هم گانگسترِ امروزی با ریشِ پرفسوریٌ موبایلٌ تی شرت. فقط امیدواریم که مثلِ «رفته گان» نباشد این فیلمِ تازه ی اٌستاد.کاش استاد کمی به خودش بیاید وَ دست از این داستان ها بردارد. کاش «دی کاپریو»یی وجود نداشته باشد تا استاد آثارش را با وجودِ او خراب کند.کاش دو پلیسی که برای پیدا کردنِ زنِ مفقود به جزیره می آیند در راه غرق بشوند تا استاد یک فیلمِ دیگری جٌز این بسازد.نه این چنین.کاش! آرمین ابراهیمی

رضا کاظمی
پنجشنبه 8 فروردين 1387 - 11:34

خدا کنه بهار و سال تازه برای همه شما خوش بیاره . در این سال روند رو به سقوط فرهنگ و به تبع اون سینما متوقف بشه . اگه بهتر نمیشه لااقل بدتر نشه. امیر قادری از جنجال دور شه و دوباره نوشته های دلنشین و عاشقانه ش رو بنویسه. امیر به یه خلوت نیاز داره. کلی انرِِژی نالازم ازش رفته. شاید اگه مجبور نباشه یه مدت کوتاه بنویسه همه چیز ردیف شه. امیر قادری از معدود آدمهایییه که به توهین ها و اتهام ها جواب نمی ده. متاسفانه این رو هم جزو ضعف هاش به حساب میارن. جزو میدون خالی کردنش.ولی داستان یه چیز دیگه س.یه حکایت هایی هست که بمونه...

امیرو سایت رو دیدی؟ الوعده وفا....

مریم.م
پنجشنبه 8 فروردين 1387 - 12:14

سلام

اميدوارم حال همه خوب باشه

عيد همه مبارک

وقتي اين خبر رو شنيدم اعصابم ريخت بهم واقعا دليل اصلي توقيف دنياي تصوير چيه؟

اقاي قادري حرف خيلي خوبي زدين کسايي که اين مجله رو تعطيل کردن نميدونم واقعا به اين فکر کردن که چي چاپ ميشه و ديگه مصاحبه و پرونده و خبر هاي خيلي زيادي رو از دست ميديم

واي خدا اين روزا (قبل از سال 87)هر جا ميري خبر از اينه که سنتوري رو ديدي؟ اي کاش ميشد سنتوري رو رو پرده ي سينما ديد

يعني من نميتونم هيچ وقت سنتوري رو ببينم

راستي يکي از فوايد خونه تکوني اينه که اسباباي گمشده پيدا ميشه مثل عروسک که عروسک بارت سيمپسون بود

اقاي قادري (بدون تعارف) بازم يکي از با حال ترين روزنوشت هاي شما بود

و اين حرف خانم خاطره آقائيان خيلي خوب بود : امير خان با اين بهاريه ات تمام خاطرات رو زنده کردي.آخه ما بچه هاي کافه هم توي همه ي اون روزا با تو بوديم.ما هم تجربياتي کسب کرديم.اينجا...هماينجا...با همين دوستان هم کافه اي

و يه چيز ديگه اينکه پارسال با همه ي مشکلاتي که گذشت برام فرق داشت اينکه منم عضوي از اين کافه بودم و مخصوصا بحث هايي که ميشد و اين جمع فوق العاده سينمايي برام عالي بود کمک کرد تا خيلي از روز ها بهتر رد شه

Shahrzad
پنجشنبه 8 فروردين 1387 - 12:19

Aghaye Armin Ebrahimi

In hame khoshoonat dar kalame shoma baraye chie? Shoma yek bar gofti “goh-khori” va be ghole farangiha made your point baad in mishe mantraye neveshtat ke chi? eddei nazarate ye cinemai nevise digaro naghl kardand shoma khoshet nemiad goosh nade, aslan mage harfe montaghed vahye monzale?

Payambar kodoome, in hame ghedasat chera be har chizi sanjagh mikonim? Esme bacha ro gozashti rostam khodetam azash mitarsi?

Masalan yeki be do ta film ya majmooe asare Fellini bege mozakhraf azash kam mishe? Doost nadashte khob. Salighast karish ham nemishe kard.

Hala nevisandast nazaratesho be jaye inke too café sare doostanesh havar bekeshe too sotoonesh mineveshte, che taeen taklifi karde? Hamoon moghash ham filmayi ke in khanom doost nadashte be andaze kafi sine-zan dashtan.

Man be onvane khanande ba bishtare neveshtehaye Amir Ghaderi hal mikonam bazi vaghta ham be nazaram dare part mige, hala in Ghaderi ro bardar be jash esme har kase digari ro ke mikhay benevis, ki gofte to aghleto tamam o kamal bedi daste ye adame dige ke barat taeen taklif kone

Chera hamash ba ta’arof o loknak o gher-o ghanbile kalami (az noe chaploosane ya khoshoonat baresh) harfemoono bezanim, chera az esmaye gonde mitarsim?

mage salayeghe ma khode ma hastand? Chera in ghadr na-amn hastim ke tassavor mikonim age kasi be range moblamoon bege birikht ya saligheye moosighimoon khal toor hameye hastie maro zire soal borde va be “shakhsiatemoon tohin karde”?

bi khial baradar in yaghe darani-ha o ta’assobat hich kaso be jayi naresoonde agaram resoonde dir ya zood taalaappi zade zamin

Al Ahmad-o bebin che rahat naghd mishe alan?

سرپیکو
پنجشنبه 8 فروردين 1387 - 19:32

سلام امیر خان

بهارت مبارک.

چه میکنه این (لورل هاردی).

خیلی آقایی.

بابك
پنجشنبه 8 فروردين 1387 - 20:19

كسي دايره زنكي ديده؟من دوستش داشتم،منو ياد مهمان مامان مهرجويي انداخت...فقط خيلي نانميد شدم..از خودمون..نسلمون

سعید
جمعه 9 فروردين 1387 - 0:17

آقای امیر قادری و دوستان سینمای ما

وبلاگ سینمای نو وبلاگ مقدماتی سایت بزرگ سینمای نو با مطالب نو و جدید راجع به سینمای ایران در خدمت شماست

www.cinemaeno1.blogfa.com

مسعود ثابتی
جمعه 9 فروردين 1387 - 1:1

امیر جان

طعم همه ی آن درد ها و رنج ها و مصیبت هایی که همه ی آدم ها در هر جای این سرزمین از سر گذراندند و باز به امید سالی بهتر سر سفره ی هفتسین نشستند

.و "حول حالنا الی احسن الحال " را زمزمه کردند در بهاریه ات پیداست

و چه فرقی می کند که هر کس از ظن خود یار این دلشکستگی ها و زخم قلب ها باشد . که تو از تعطیلی "هفت " و " دنیای تصویر " و " هم میهن " و به فنا رفتن دفتر فیلم سازی بگویی و آن دیگری از غم نان و بیکاری و یکی هم از درد بیماری و داغ مرگ عزیزش . با این نوشته کاری کرده ای که از هر کدام از این موارد می توانی برسی به باقی ( به هم مربوطیم ) . پایه های نوشته ات را طوری بنا کرده ای که هر کس با هر دل مشغولی و شغل و از هر دسته و رسته ای-اگر انسان باشد- جیزی از حسرت ها و نا کامی هایش را در آن لمس و حس می کند ; از هرچه گفته ای و از هر حرمان و درد شخصی که اسم برده ای , من به اعتبار ماهیت نوشته ات تعمیم اش می دهم به همه ی رنج ها و درد های همه ی آدم ها در همه جای این ملک , و می دانی که چه چیزی چنین خاصیت و قابلیتی به این مطلبت داده . این

که کمی بالا تر , بالاتر از فیلم و مطلب و آتش سبز و جوابیه و عقیقی و توسلی و بیمه ی ماشین و ... به زندگی نگاه کردی و بالاخره به درستی رسیده ای به جایی که حالا احسساس دلشکستگی می کنی . درستش این است . که اگر نبود , که اگر آن ترس از پیری و مرگ نبود , اگر نمی گفتی که به هم مربوطیم و هر کاری می کنیم اثرش را در گذشته و حال و آینده خواهد گذاشت , که اگر به این حس نمی رسیدی که حالا دیگر وقتش رسیده که باید یک سال تمام را با خانواده ات بگذرانی , و خیلی چیز های دیگر ... , آن وقت دیگر چیزی در نوشته ات نبود که شوق نوشتن برایت را در من برانگیزد ... دست مریزاد برادر ! سکانس پایان سالی چنین زجر و وحشت و درد نمی توانست چیزی باشد الا سرعت سرسام آور با اتومبیل شاید به قصد مرگ , با خستگی و منگی از خواب و اشباح کنار جاده و مشت آبی که هر بار همراهت به صورتت می کوبد ... به موقع رسیدی , تبریک ! که توانستی به موقع در لحظه ی تحویل سال خانواده را در آغوش بگیری ; اما می دانم که آن دلشکستگی و درد مطبوع و جلا دهنده همچنان با تو هست و خواهد بود . و می دانی که با رسیدن به چنین حس و مرتبه ای است که می توان از آن بالا ها و فارغ از هر چه حرف و حدیث است پهنه ی وسیع تری را ببینی و خوش به حال تو که ابزارت برای رسیدن به آن بالا ها فیلم است و کتاب است و موسیقی .. سال 1387 را سال خوب و روشنی نمی بینم اما تبریک سال نو با خط قرمز بعد از آن همه حسرت و آه نشانه ایست که هنوز می توان در این دنیا زندگی کرد

کاوه اسماعیلی
جمعه 9 فروردين 1387 - 14:46

زیر درخت گلابی حیاط خانه مان نشسته بودم .روی تخت دستک سرایی و کنار قلیان(البته با تنباکوی خوانسار) و داشتم فکر میکردم برای بهاریه کت و کلفت امیر قادری چه بنویسم.درخت گلابیمان بعد از سالها گل داد.راستش قبل چهارشنبه سوری همه مراسم اصلی را به جا آوردیم تا بار دهد.مادر تبر را برداشت و من ضامنش شدم.خوب آغاز خوبی برای بهار بود.آن هم برای منی که به شدت طبیعت گرا هستم.چند روز گذشته را هم کوه و کمر گذراندم.دلم میخواست اول بهار خانه رضا بروم و از آن تونل درختهای نارنجشان عبور کنم و بوی بهار نارنج مستم کند.اما سرمای آخر سال تمام درختهایشان را سوزانده بود.همین آخر سال بود که سنتوری را به ان شکل دیدم....به قهوه خوانه وسط راه که رسیدیم سکانس سوسیس خورانش بود....باز هم خدا را شکر که قبلش فیلم آخر کوئن ها را دیده بودم که شارژم کند.آن هم در سیاه ترین فیلمشان.وقتی نظام های فراموش شده ارزشیمان را به طرز عجیبی مثل پتک توی سرمان زدند.اصلا کارشان همین است.مگر در فارگو و ای برادر کجایی همین کار را نکردند؟اینها برای اخر سال ایده های تلخی بودند.اما اگر برگردیم عقبتر اتفاقی امسال افتاد که تکانم داد...من عاشق شدم.آن هم عاشق لعبتی که بارها دیده بودمش.سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور بعد از این همه سال خودش را بهم نشان داد.تازه کوین کیگان برگشت...حالا دیگر موهایش سفید شده...بازی ها را پشت هم می بازد.اما چیزی که این وسط اهمیت ندارد همین است...طرف خودمان احمد زاده را فرستادیم تیم ملی و ملوان قرار است ممی را از دست بدهد و تنها شود.از ملوان گفتم و یادم رفته بود بهتان بگویم که امسال سر بازی سایپا از فنس های ورزشگاه رفته بودم بالا و داشتم فریاد میزدم که دوربین خبرساز شبکه خبر را جلوی خودم دیدم و به ذهنم رسید که توی صفحه تلویزیون چقدر فریاد لوس و احمقانه ای می شود.همه چیز در تلویزیون که فریاد نیست.امسال کیانوش عیاری سریالی ساخته که به خاطر موهای بافته شده دخترک بیمار دلمان غنج برود...تازه ما امسال پرونده آپارتمان را داشتیم...توی مطلب پیتر باگدانوویچش نوشته بود که جک لمون آرزو کرده وقتی دارد پیانو میزند سیگار هم گوشه لبش باشد طوریکه چشمانش اشک نرود و یادم امد امسال چقدر تمرین کردم مثل کلینت ایستوود بهمن کوچیک را از این اینور دهانم تا آنطرفش قل دهم......و اینکه وقتی اینقدر در جزئیات رفتارهای قهرمانهایمان دقت میکنیم و ادایشان را در می آوریم حواسمان باشد که رابرت فورد ترسو خیلی بیشتر از ما شاید عاشق قهرمانش بود..اما تهش به کجا رسید؟تازه بعضی وقتها قهرمانها هم پوشالی از آب در می ایند.دوست احمق چپ بازی دارم که این اواخر در هر کشوری انتخابات را چپها میبردند sms میزد که آقا مثلا اسپانیا را هم گرفتیم.نیکاراگوئه را هم گرفتیم.اما وقتی همین آخر سال تن رنجور فیدل کاسترو را دید که از قدرت کناره گیری کرده کلی بغض کرد....

توی همین هذیانات بودم که صدای دو کبوتر را روی درخت گلابیمان شنیدم.یکی به آن یکی گفت خواهر...آن یکی در آمد که جان خواهر....خوب این برای خودش داستان دیگریست.

حامد اصغری
جمعه 9 فروردين 1387 - 18:30

سلام

سلام به همه رفقا .آقا میز ما رو تو کافه که به کسی ندادین؟

حوصله روده درازی ندارم. برمیگردم

خداحافظ

امیررضا نوری پرتو
جمعه 9 فروردين 1387 - 22:31

با سلام خدمت همه دوستان خوب و گلم و امیر خان گل و گلاب.

به توصیه و دستور برخی از دوستان (که اسمشون محفوظ می مونه !) قراره مرتب دوباره سریش بشم !

دوستان چرا کم کامنت میذارن؟ پارسال این موقع ها تلفن خونه مون خراب بود و از نعمت اینترنت که بدجور به ش معتاد هستم محروم بودم و داشتم می مردم از اینکه نمی تونستم به کافه سر بزنم و کامنت بذارم. یادتون هست؟ (یکی نیست بگه بابا کی یادشه؟! تو این روزهای مسخره و دوره و زمونه که مشغله و دردسرهای روزافزون کمر همه رو خم کرده کی یادش می مونه که من پارسال ....... )

فقط اومدم یه دیالوگ از گوزن ها بگم و برم :

"

سید : نه بابا...! تو مث اینکه حالیت نیست...! خونه مه ...! خیلی دوست داشتم یه جوری درست کلکم کنده شه... حالا این جوری درست شد... با گوله مردن که از تو کوچه و زیر پل مردن بهتره... این طوری خوب مردن رو که من مفت نمی دم باوفا...!

قدرت: تو همیشه مبصر منی..."

چقدر فیلم های خوب و شریف و به یاد ماندنی در دل همون سینمای بازاری و سخیف زمان شاه ساخته شد. الآن چه فیلم خوبی داریم که به ش بنازیم. قهرمانان سینمایی ما کیا هستند؟

وقتی سید در پاسخ به قدرت که پرسید چی می کشی جواب داد : " همه چی..." همین یه جمله زوال یه نسل رو به خوبی به تماشاگر منتقل کرد. هر وقت موقع تماشای فیلم به اینجا می رسم جیگرم کباب می شه! همیشه آرزو می کنم کاش تو اون سال ها زندگی می کردم. خوش به حال پدر و مادرم و پدر و مادرهای خیلی از ما که بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران و چهان رو با بهترین کیفیت رو پرده سینما می دیدند. نه توی سینمای خانگی و دی وی دی و هزار کوفت و زهر مار محصول تکنولوژی روز...!

راستی آلمان هم 4-0 سوییس رو در هم کوبید! تبریک به هواداران فوتبال آلمان و به خصوص جمشید سعیدی و البته همه نئونازی ها و فاشیست ها! ((-:

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinem-cinemst.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

سعيد هدايتي
شنبه 10 فروردين 1387 - 10:24

عيد همتان بهتر از مال ما برگزار شه ان شالله .خوب امسال كدام حادثه تلخ وشيرين سينمايي قراره غافلگيرمون كنه؟

آنتوان راکامورا .... معروف به تونی راکی مخوف
يکشنبه 11 فروردين 1387 - 13:5

میبینم که بساط لهو و لعب به طرز شکیلی برقراره.این از بهترین دیالوگ سال 86.

آقای قادری امیدوارم که سال 87 هم همچنان بتازید (نقل قول از داریوش مهرجویی در جشن دنیای تصویر خدا بیامرز)

راستی من برادر آلفردو گارسیا هستم . معذرت می خوام تمرکزت به هم خورد.

راستی آقای قادری بعد از برد دلچسب بیانکونری برابر اینتر ، امشب هم الکس رکوردار میشه. این همه عیدی از تیمی که میدونم خیلی دوستش داریم . من و شما و ......

این پایان نیست ......

کارلیتو پریگانته ... آخرین بازمانده پورتوریکویی ها
يکشنبه 11 فروردين 1387 - 13:19

سلام

این همه پر کار بودید در سال 86 . امیدوارم که سال 87 هم سال خوبی باشه براتون.

من که سال 87 رو هم با آل پاچینو شروع کردم و اونم با پدرخوانده2 و آن سیلی معروف که به قول امیر پوریا در هر نوبت پخش از تلویزیون از فرط کوبندگی حذف شده.

برای رفع خستگی نون حلقه ای میخوای بهت بدم ( نقل از کتاب مصاحبه با آل پاچینو)

تو منتقد مورد علاقه من بودی و من یه بار اینو بهت گفتم ولی تو محل نگذاشتی و رفتی . دیگه دوستت ندارم.( نقل از کتاب مصاحبه با آل پاچینو)

موفق باشید.........

R.P McMurphy
يکشنبه 11 فروردين 1387 - 15:53

امير از تو موبايل و ايرانسل روزنوشت خوندن مثه فرار "تيم رابينز" تو "رهايي از شاوشنگ"

ايمان

به ياد دوختر دريا از بادبادك باز...

آلفردو گارسیا
دوشنبه 12 فروردين 1387 - 11:39

امیر جان سلام

روزهای خوب این کافه ، با این همه بحث های داغ ، همه دوستان هم کیفور و خلاصه جنسمون همه جوره ،جوره . هیچی کم نیست . هر وقت هم که احساس دل شکستگی می کنیم کافه بهترین جاست دیگه واسه ..... و این ها .

همین الان که داشتم کامنت می گذاشتم دوباره عکس نیمای عزیز رو دیدم که کافه اش دیگه داره خیلی خیلی سوت و کور میشه .... خیلی خیلی و پشت سر هم حال گیری میکنه ..... بخدا دلمون براش تنگ شده با اون لپ های خیلی خیلی بی نظیرش .

تونی راکی مخوف داداش منه واقعاً . یه یونتوسی دو آتیشه ، یه تارانتینو باز حرفه ای و همینطور مایکل مان ، جیم جارموش و ..... اما باید بره تو کافه بغلی کامنت بگذاره ( آبی آبلیموجاته ) عیبش فقط همینه ، ولی خوب ما قرمزها تو مراممون نیست این چیزا ( مرام خیلی مهمه ) .

این آخرین بازمانده پورتوریکویی ها شروع کرد به نقل قول نوشتن ، امیر جا نمونی ، خداییش نون حلقه ای خستگی مون رفع کرد. فقط یه سوال ، منظورت از این که دیگه دوستت ندارم چی بوده، ها ؟ یعنی فقط خواستی نقل قول رو بنویسی یا اینکه دیگه دوستش نداری. داستان چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این سینما چرا این کارها رو میکنه ، این همه دردسر ، دل شکستگی ، جشنواره بی حال و بی رمق و ...... به هر حال باهاش میسازیم چون به تخم مرغ هاش احتیاج داریم و این ها .

موفق باشید . همچنان بتازید و بهتر از همیشه .

Armin Ebrahimi
سه‌شنبه 13 فروردين 1387 - 0:43

«...

آرزویِ دیدنِ مادرش طولی نکشید که برآورده شٌد.«گِرِه گوار» در مدتِ روز از لحاظِ رعایتِ پدرٌ مادر از رفتن جلوِ پنجره چشم پوشیده وَ گردش هایی که توی اطاق می کرد جٌبرانِ قابلِ توجهی برایش نبود.آیا دائماً دراز بکشد؟در مدتِ شب هم نمی توانست تحملِ این کار را بکند.به زودی از خوراک هم سٌر خوردٌ بالاخره عادت کرد در تمامِ جَهات رویِ دیوار وَ سقف هم از لحاظِ سرگرمی گردش بکند مخصوصاً گردش رویِ سقف را خیلی دوست داشت که آویزان بِشود.این چیزِ دیگری بود تا این که روی کَفِ اطاق راه برود چون نفسش آزاد تر می شٌد حرکت نَوَسانیِ خفیفی به خودش می دادٌ از حالتِ کِرختی که آن بالا به گِرِه گوار دست می داد برایش اتفاق می اٌفتاد که با تعجب سقف را وِل بکند وَ روی زمین نقش بِبَندد.اما حالا که بهتر می توانست از وسایلِ بدنِ خود استفاده کٌنَد موفق می شٌد که این سقوط را بی خطر بکند، خواهرش به زودی متوجه تفریحِ جدیدِ او شٌد زیرا جا به جا در طیِ گذرگاهِ خود رویِ دیوار آثارِ چسبی که از او تَراوٌش می کرد می گذاشت وَ «گِرَت» به فکرش رسید که گردش هایِ او را آسان تر بِنَمایَد وَ اثاثیه هایی که جلوِ دستٌ پا را می گرفت به خصوص دولابچه وَ میز را بیرون بِبَرد.بدبختانه آنقدر قوی نبود که به تنهایی این کار را انجام بدهد وَ جٌرأت نمی کرد که از پدرش کمک بخواهد، اما کٌلفَت حتماً این کار را قبول نمی کرد زیرا اگر این دخترِ شانزده ساله پس از رفتنِ آشپزِ قدیم با شٌجاعت ایستاده گی می نمود به شرطِ این بود که دائماَ پشتِ دَرِ آشپزخانه را سنگر بندی بکند وَ باز نکند مگر در اثرِ فرمانِ عاجِل! پَس برایِ دخترِ جوان راهِ دیگری نماند مگر این که روزی که پدر غایب است از مادرش کمک بخواهد.خواهر آمد تفتیشِ قبلی کردٌ مادر را نگذاشت داخل شَوَد مگر بعد از آن که تفتیشِ او خاتمه یافت.

...

هنگامی که در اطاقِ مٌجاوِر آن ها به میز تکیه کرده بودند برای این که نفس تازه کنند گِرِه گوار بیرون دوید وَ به قدری پریشان بود که چهار بار جهتِ خود را تغییر داد، زیرا نمی دانست از چه راهی باید اِقدام به نجاتِ خود بنماید.ناگهان متوجه تصویرِ زنی شٌد که خودش را در پوست پیچیده وَ روی دیوارِ لٌخت اهمیتِ به سزائی به خود گرفته بود.به تعجیل از جِدارِ دیوار بالا رفتٌ رویِ شیشه تَنه دادٌ شیشه به شکمِ سوزانش چسبیدٌ به طرزِ گوارایی او را خٌنَک کرد.گِرِه گوار که با تنِ خود کاملاً رویِ این تصویر را پوشانده بود تا اقلاً کسی نَتوانَد بیاید وَ آن را بردارَد، سرش را به طرفِ اطاقِ نهارخوری برگردانید تا زن ها را موقعِ مٌراجعت بِبینَد.

آن ها هم اجازه ی استراحتِ طولانی به خود نداده وَ به اطاقِ او می آمدند.گِرَت تقریباً کَمَرِ مادرش را گرفته بودٌ او را با خود می آوَرد.به هر طرف نگاهی کردٌ گٌفت: «حالا نوبتِ چیست؟» چشم هایش توی چشم های گِرِه گوار اٌفتاد که به دیوار چسبیده بود، اگر خونسردیِ خود را حفظ کرد فقط برای خاطرِ مادرش بود.سرش را به جانبِ او خَم کرد تا مانع بشود که مادرش گِرِه گوار را بِبینَد وَ با وجودِ این که نتوانست جلوِ لرزه ی خود را بگیرَد با شتاب اِظهار داشت: «زود باش برویم، بهتر است که یک دقیقه ی دیگر در اطاقِ نهار خوری بمانیم.» گِرِه گوار فهمید که تصمیمِ دخترِ جوان قطعی است زیرا می خواست ابتدا مادر را در جای اَمن بگذارَد وَ بعد او را از روی عکس بِرانَد.اگر جٌرأت می کرد می توانست امتحان کٌنَد، چون گِرِه گوار روی تصویر خوابیده بودٌ به آسانی از آن دست نمی کشیدٌ حتا حاضر بود که به صورتِ خواهرش بِجَهَد.

...»

«مَسخ» / نوشته ی «فرانتس کافکا» / ترجمه ی «صداق هدایت» / چاپِ 1329 تهران

آرمین ابراهیمی

Armin Ebrahimi
سه‌شنبه 13 فروردين 1387 - 0:50

«Shahrzad» عزیز، من که چیزی نفهمیدم، جٌدا از این که من اصولاً بچه ی خِنگٌ غیرِ منطقی ئی می باشم، دقیقاً نشٌد که از نوشته ی شما سر در بیاورم.لعنت بر آن بابای پدرسوخته ای که اولین سنگ را به دیوار زد تا ما این چنین در یک زمان حتا نتوانیم حرفِ هم را «بفهمیم»، این بماند که با هم موافق باشیم یا نه.به هر حال ممنون.

این فیلمِ جدیدِ «آدریان برودی» را دیده اید؟امیر جان بگو.

آرمین ابراهیمی

Armin Ebrahimi
سه‌شنبه 13 فروردين 1387 - 5:34

مرسی که چراغ های آن طرف را خاموش کردی، چشمم داشت می زد بیرون.از صبح یک چکه چایی گیرم نیامد، که هیچ، این دختر خانوم هم بازی در می آورد، یک روز نیست، یک روز هست، یک روز جواب نمی دهد چون نمی دهد، یک روز ... می دانی چیه؟

سورنا وحید
چهارشنبه 14 فروردين 1387 - 3:16

تو دیگه کی هستی؟385 کیلومتر در 2.25 ساعت!!

شعار:(گاهی وقت ها دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه!)

یک کلام هم از مادر داماد: (جوانای مملکت چطور میتوانند ناراحتی خود را در پی توقیف نشریات نشون دهند؟میتونند؟!)

-مستر امیر قادری ... من می خوام مستند "آقای دوایی" رو بسازم. !

can you help me?

البته هنوز از هفت خوان برای پزیرش پرویز دوایی عبور نکردم!

مصطفی جوادی
چهارشنبه 14 فروردين 1387 - 16:0