.jpg)
ديشب توي دو سه تا موقعيت خيلي ناجور قرار گرفتم. شايد اگر يك سال پيش بود يا دو سال، حرص ميخوردم. قاطي ميكردم و ميزدم زير همه چيز. ولي ديشب ناگهان اتفاقي افتاد. احساس كردم كه حتي اگر بخواهد، باز كسي نميتواند اذيتام كند. بحث فداكاري نبود. فقط ديگر اذيت نميشدم. پس صبر كردم. گذاشتم همه چيز بگذرد. مثل يك رقص است. فقط بايد بلد باشي موقع رسيدن يك موج بد، يك حركت خوشگل انجام بدهي، يك جاي خالي. و بعد فقط كافي بود، كمي آغوشام را باز كنم... تقديم به همه رفقايي كه روي كله هم اوستا شديم، اين چيزها را بعد از آزار دادن هم ياد گرفتيم...
چرب و مچاله
نشسته بودیم دور میز شام و همه داشتیم با غذا میخوردیم. خنده و شوخی و حرف و حدیث هم همراهاش. خوش گذشت و جماعت آمدند که ظرفهای غذا را جمع کنند که یک هو نیما دست کرد از زیر یک بشقاب، یک دانه کارت ویزیت « سینمای ما » بیرون کشید که چرب شده بود و مچاله شده بود و اینها.
نمیدانم چطوری توضیح بدهم. اما و به هر حال، وقتی این کارت چرب و چیلی را دیدیم؛ همین که به نظرمان رسید که این جزئی از یک چنین میز غذایی است، سر شوق آمدیم. همیشه دلمان خواسته خود سایت هم شبیه چنین میز غذایی باشد. چرب و چیلی - جایی که آدمها دورش مینشینند و حال میکنند و خوش میگذرانند. همین بود که از پیدا کردن آن کارت مچاله چرب، بین آن همه دست، این قدر کیف کردیم.
« زد » مرده
این یکی از مهمترین وظایف و محصولات یک هنرمند است. همینی که میخواهم برایتان تعریف کنم. شب بود و توی جاده بودیم و خطهای سفید پیچهای جاده چالوس از زیر پایمان عبور میکردند. حال و روز خوشی نداشتیم و افسرده میزدیم و نمیدانستیم چرا باید پیچ بعدی را رد کنیم. حرف با رفیق که هیچ، موسیقی هم کمکی نمیکرد. دستمان روی تکمه پخش موسیقی بود و قطعهها را همین جور یکی یکی رد میکردیم تا به پیچ بعدی برسیم یا نرسیم که صدای یکی از دیالوگهای پالپ فیکشن آمد:
زن به مرد: این چیه؟
مرد: موتور چاپره.
زن به مرد: مال کیه؟
مرد: مال « زد »ه. و « زد » مرده عزیزم، « زد » مرده.
و « زد »، مثل باقی فیلمهای کوئنتین تارانتینو، نمونه نیروی فراگیری است که جلوی زندگی کردن شخصیتهای اصلی داستان را گرفته است. بروس ویلیس به زناش گفت: « زد » مرده و موسیقی شروع شد و ما تا خود چالوس روی هوا بودیم. استاد هنرمند، در نصفه شب آن جاده تاریک، کار خودش را کرده بود. « زد » را کشته بود و ما را آزاد کرده بود.
بازگشت
از شعر و شاعري دل خوشي ندارم. اين قدر "ادا" و احساسات غيرواقعي دور و برش ديدهام كه دلام را زده است. شعرهاي ترجمه كه ديگر هيچي. معمولا چيزي ازش باقي نميماند. اما اين متن ترجمه شده از ترانه فيلم بازگشت را روي برد يك دانشگاه ديدم. وقتي براي حرف زدن درباره فيلم آن جا رفته بودم و نميدانم به خاطر حال خودم بود يا چي، كه با خواندن بخشهايي از آن دلام لرزيد. گفتم شايد شما هم به هر حال...
"خيال كردم
چشمك ستارهها در دوردست
بازگشتام را به يادم ميآورند
همانند هم ميدرخشند
با سوسويشان
دوران طولاني رنج
و اگر چه هيچ گاه نخواستهام كه بازگردم
اما تو
هميشه به سوي نخستين عشقات بازميگردي
در خيابانهاي خالي
صدايي تكرار ميشود
"از آن توست زندگي او
از آن توست عشق او"
زير نگاه هاي خيره ستارگان
بي هيچ تفاوتي
بازگشت مرا نظاره مي كنند
بازگشت
با صورتي پر از چين و چروك
برفهاي زمان
شقيقه هايم را سفيد كرده اند
و مي توان حس كرد
زندگي همانند هوف بادي است
بيست سال زماني نيست
كه نگاه بيقرار
در سايه سرگردان شود
و بدنبال تو بگردد
و تو را بخواند
زندگي...
با روحي كه
آويخته خود را
به خاطره اي شيرين
و من دوباره مي گريم
من از برخورد با گذشته
مي ترسم
كه زندگي ام را روبرويم قرار دهد
من از شب هايي مي ترسم
كه پر از خاطره اند
و روياهاي مرا تسخير مي كنند
اما مسافري كه مي گريزد
دير يا زود
از حركت باز مي ايستد
و اگرچه فراموشي
روياهاي كهنه مرا
كشته است
اما من
آرزويي ناچيز را مخفي كرده ام
كه همه دارايي قلب من است
زندگي...
با روحي كه
آويخته خود را
به خاطره اي شيرين
و من دوباره مي گريم..."
...و
روزنوشت امروز را ميخواستم نزديك صبح بيخوابي در هفته نامه شهروند تمام كنم كه ايمان، كه امشب پايهام بود، دست كرد از كيفاش يك دانه "راهنماي بهشت زهرا" كه نميدانم از كجا آورده بود، بيرون كشيد. قسمتهايي از اين راهنما را با هم ميخوانيم:
* جهت آرامش و انبساط خاطر خود و همراهان محترم در حفظ و نگهداري طبيعت سبز و دلنواز بهشت زهرا كوشا باشيد.
*مراقب اطفال خود باشيد.
*از صندوق انتقادات و پيشنهادات جهت انتقال اطلاعاتتان به مديريت سازمان استفاده كنيد.
*تمامي هزينههاي متوفي طي فيش كامپيوتري دريافت ميگردد و پرداخت هر گونه وجهي خارج از روال اداري از نظر سازمان ممنوع ميباشد.
*شما ميتوانيد در تمامي ايام، اطلاعات متوفي خود را از تلفنخانه سازمان دريافت نماييد.
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
مصطفی جوادی
پنجشنبه 27 دي 1386 - 11:36
|
به سیاوش : راستش در ابتدا یک همچین کاری مدنظرم بود. اما از آن جا که من یک وسواس احمقانه دارم ، فکر کردم که نمی توان با یک شناسنامه مکانیکی و یک پلات آی ام دی بی وار ! به سراغ فیلمها رفت.ترس این که یک چیزهای بامزه ای جا بماند ( مثلا در مورد این دوست آمریکایی یکی از رفقا از این چیزهای بامزه ای که می گویی ترجمه کرده بود و فرستاده بود ؛ اما مثلا توی آن متن اشاره نکرده بود که سم فولر و نیکلاس ری ، نقش های کوچکی توی فیلم داشته اند و به همین خاطر بی خیالش شدم ). با وجود بی نظم پخش تلویزونی هم نمی شود از قبل اطلاعات فیلمها را داد و بهتر است که اصلا با پخش تلویزیونی درگیر نشویم. . راستش توی نوشته بچه ها هم اگر چیزی در این باره بوده ( مثل سانسور ، یا همچین چیزهایی ) با اجازه شان حذف کرده ام. دوست دارم همین رویکرد تحلیلی را حفظ کنیم.حالا که تا اینجا آمدیم یک تشکر اساسی از همه آنها و شما که بودید و امیدوارم بیشتر باشید.این هفته که البته می رویم تعطیلات با این فیلم های مناسبتی به سوفیا : دیدی که چهره مگی چانگ عزیز توی آن نورهای سرد در Days of Being Wild ، چقدر با چهره اش توی نورهای گرم (( در حال و هوای عشق )) فرق می کند؟ درک کاروای از صورت ها و نگاهها بی نظیر است. "چهره مدل هایت"، برسون را که یادت هست... البته در فیلمهای آن دوران کاروای به نظرم Chung King Express چیز دیگری است.
|
کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 27 دي 1386 - 13:32
|
فعلا حرف خاصی ندارم.فقط اینکه دیروز کوین کیگان به نیوکاسل برگشت.برای من که تمام امیدم این بود که شیرر به نیوکاسل برگردد و دست از سر تلوزیون بردارد برگشتن کیگان چیزی شبیه معجزه بود....واقعا حالا دیگر هیچ آرزوی فوتبالی خاصی برایم باقی نمانده غیر از اینکه نیوکاسل آن سالها دوباره زنده شود و اینکه مثلا امسال ملوان قهرمان لیگ برتر شود و فوتبال ایتالیا برای همیشه منحل شود.............. و اینکه یه چیز بامزه بی ربطی بگویم که کمی بخندیم.یکی از دوستانم به عنوان سرباز معلم در کوههای دیلمان مشغول تدریس است. ورقه های امتحانی جغرافیش همراهش بود و دانش آموزی در پاسخ به اینکه "جلگه چیست؟" جواب داده بود:"جلگه منطقه ای است که جهان آخرت را به ارمنستان وصل میکند." و اینکه داشتم top 10 فیلمهای محبوب منتقدان در سال 2007 را میخواندم.و به این فکر افتادم اگر کسی از ما بهترین فیلمهای امسال سینمای ایران را بپرسد چه جوابی داریم.هیچ سالی به این بی خاصیتی در سینمای ایران به یاد ندارم.
|
محمد
پنجشنبه 27 دي 1386 - 16:58
|
جک لمون : یعنی به عبارت دیگه منو از خونه می اندازی بیرون والتر متئو : «به عبارت دیگه نه» ، خود عبارت The Odd Couple
|
شوجی
پنجشنبه 27 دي 1386 - 18:6
|
تو یکی از پست های قبلی راجع به این نوشتی که دنبال کردن علایق یه نفر و اشتراک پیدا کردن بینشون جالبه تو هم از "مایکل مان" خوشت میاد و هم از "گنگسترهای آمریکایی" ببین در نقد روزنامه ی گاردین به گنگستر های آمریکایی گفته: here's a big face-off between old-school bad guy and old-school good guy in the manner of Michael Mann
امیر: البته شوجی جان، استاد مایکل بزرگ کجا و گنگستر آمریکایی کجا.
|
سحر همائی
پنجشنبه 27 دي 1386 - 20:16
|
قسمت قرمز رنگ را که خواندم باز هم یادم آمد به همان جمله که پرویز دوائی نقل کرده بود از سرخپوست های قبیله ابجاوا : نمی توانید آزارم کنید. نه دیگر نمی توانید آزار کنید کسی را که رویایی چون من داشته است. البته می دانم که منظور شما یک چیز دیگری بود ولی یادم آمد به این جمله ای که توی غلبه بر آزار دیگران همیشه کمکم کرده . بابت شعر بازگشت هم ممنون . و اینکه بالاخره یک چیزی گفتی امیر جان که هوس کردم بگویم مخالفم . شعر جایگاه خودش را دارد . راهش این است که این ادا و اطواری ها را بریزی دور و شعر اصیل را قاب کنی بزنی جلوی چشمت . به سیاوش پاکدامن : اگر توانستی یک ای میل به من بزن . ممنون . sahar_homaee@yahoo.com
امیر: کی از شعر خوب بدش میآد؟ خیلی کم گیر میآد فقط.
|
جواد رهبر
پنجشنبه 27 دي 1386 - 20:43
|
وقتی یک مدت کامنت اساسی نگذاری، همین می شود که می بینید: بحث های قبلی می آید در این روزنوشت جدید. خلاصه این طوریه دیگه! به علی نیکنامی: خب اصلا قرار نبود و نیست بحث سینمای شخص خاصی اینجا باز شود (به ویژه آدم هایی مثل برگمان و برسون و تارکوفسکی و ازو و ...). قبلا هم برایت گفتم و خودت هم که می دانی چرا. در ضمن اصلا در فضای محدود مجازی نمی شود این بحث ها را باز کرد چه برسد اینکه به نتیجه ای هم برسیم. می دونی چی می خواهد جلسه های متعدد به مدت 5 6 ساعت و خود فیلم و مقادیر زیادی نسکافه و مواد لازم دیگر (از جمله تو سر و کله زدن های زیاد.) این است که خب بهتر این جوری بحث نشه. آخرش هم رسیدم به حرف اول خودت. می بینی؟ یک چیز دیگر: اصولا به سلیقه و نگرش تماشاگر اهمیت زیادی می دهم. و خیلی هم برای اش احترام قائلم. اما با رد کردن شخصی با توسل به سلیقه ی شخصی کنار نمی آیم اصلا. به نظرم باید گفت این تارکوفسکی با سلیقه ی من جور نیست. نه اینکه به دلایلی که ما از آن خوشمان نمی آید فیلم را رد کنیم. لامصب شرح این نکته هم نیاز به جلسه های 5 6 ساعتی داره. به منگ: مدتهاست دی وی دی نوستالژیا در دسترس هست. نسخه ی کامل را ببین (البته اگر ندیدی) بعد متوجه می شوی چرا یک دانشجوی ادبیات (که مترجمی هم خونده و دغدغه ی سینما هم داره) کلی با این فیلم خاطره داره. یک حساب شخصی است. تمومی نداره. البته سلیقه ی سینمایی ام رنگارنگ است. محدود به این نوع سینما نمی شود. اگر بودی با هم می نشستیم " آواز در باران" و "یک امریکایی در پاریس" را می دیدیم یه صفایی می کردیم. مخلصیم. به سوفیا (محض اصلاع می گم): یک بار که با دوستم پدرام "روزی روزگاری در غرب" را دیدیم بهش گفتم انگار کیشلوفسکی ورداشته وسترن ساخته. (به شوخی ها! از همان هایی که 99 درصد اش جدی است.) راز بزرگی لئونه برایم در همان نگاه و سبک بی همتای اش هست. یادش بخیر به آن جلسه های تماشاهای بی پایان "روزی روزگاری در امریکا" با پدرام... به کاوه: این روزهای سرما که بگذره بر می گردم به روال سابق... نقدت را هم مدتهاست خوانده ام. وصف اش می ماند برای وقتی دیدم تو را ای رفیق!
|
Reza
پنجشنبه 27 دي 1386 - 21:5
|
اون دیالوگ پالپ فیکشن ، عصاره فیلمو تو خودش داره و اگه به صورت خطی فیلمو ببینیم آخرین دیالوگ فیلم هم هست و فیلم باید اونجا تموم شه . میخوام به صورت ضربتی فیلمهایی که بعضی هاش از ماهها پیش رو میزم تلنبار شده رو ببینم و امروز " کله پاک کن " ، " جایی برای پیرمردها نیست " و " آپارتمان " رو دیدم . هر سه تاشون خوب بودن هرچند فیلم برادران کوئن میتونست بهتر باشه و حداقل نیم ساعت طولانی تر باشه تا بیننده بیشتر به شخصیت ها نزدیک بشه . آپارتمان رو هم نمیدونم چطوری تا حالا از دست داده بودم . آخرش بغض گلومو گرفته بود که نمیدونم برای بیلی وایلدر بود یا جک لمون یا داستان فیلم . یکی از شریفترین ( صفت دیگه ای پیدا نمیکنم ) فیلمهائیه که تا حالا دیدم . الانم میخوام برم سراغ شماره 369 فیلم و پرونده اش .
امیر: عجب نکته جالبی بود. این که زد مرده، آخرین دیالوگ فیلم است...
|
حنانه سلطانی
پنجشنبه 27 دي 1386 - 21:41
|
آنهایی که من را می شناسند می دانند کم پیش می آید قاطی کنم! بودن توی این کافه هم باعث شده بی خیال تر از آن چیزی که بودم بشوم! ولی صبح منی که اگر دار و ندارم هم دزد ببرد( زبانم لال!) فقط می ایستم به جای خالیشان نگاه می کنم(سحر و خاطره می دانند!) چیزی نمانده بود با آقای رئیس دست به یقه بشوم! اما حالا می بینم ویلیام هولدن راست می گوید. آنجا که توی سانست بلوار در مورد علت بحث نکردنش با نورما دزموند می گوید آدم سر یک خواب گرد که داد نمی زند! ممکن است بیفتد و گردنش بشکند!
امیر: حواستات باشد که تحمل کردن و حرف زور شنیدن خیلی هم بد است. این کار مال وقتی است که به کوتاهی فرکانس طرفات واقف هستی. پس از نقطه بالاتر بهاش نگاه میکنی، دستی به سرش میکشی، بی این که خودش بفهمد، و منتظر میمانی که برسد پیش خودت.
|
رضا کاظمی
پنجشنبه 27 دي 1386 - 23:18
|
یه فراخوان توی سایتم گذاشتم برای تکمیل مستندم که تدوینش رو دیروز شروع کردم. این مستند شش ماه قبل فیلمبرداری شده بود و لی تا امروز تدوینش نکردم چون می خواستم به کلی از اون حال و هوا خارج شم و ذوق زده نباشم...دوستانی که تمایل دارند همکاری کنند خوشجال میشم در خدمتشون باشم. البته یک نفر که اسمش رو نمی برم( شاید دوست نداشته باشه) محبت کرده و برای زیرنویس فرانسوی امادگی همکاریشو اعلام کرده که ازش خیلی ممنونم.رفقای باذوق بشتابند.
|
صوفیا نصرالهی
پنجشنبه 27 دي 1386 - 23:26
|
باز تا من اومدم خداحافظی کنم امیر روزنوشت جدید گذاشت!پس خیلی کوتاه فقط بگم که اون اول اول روزنوشتت منو یاد قبیله ی اب جاوا و پرویز دوایی نازنینمون انداخت.ایستگاه آبشار که یادتونه؟! نمیتوانید آزارم کنید نه دیگر نمیتوانید آزارم کنید کسی را که رویایی چون من داشته است... (راستی کاش یه ذره راجع به این جلسه دانشگاه پلی تکنیک مینوشتی!یه گزارشی!)
سلام: ممنون صوفیا. بچههای کافه هنوز روی همان موج حرکت میکنند. درباره گزارش اون جلسه هم که...
|
جواد رهبر
پنجشنبه 27 دي 1386 - 23:50
|
راستی وقتی پرونده ی بازگشت مجله فیلم درآمد ترانه ی Volver را توی همین کامنت ها گذاشتم. اونایی که این ترانه را ندارند و می خواهند بشنوند بگردن پیدا کنن و بگیرندش و لذت اش را ببرند. یک چند تایی باید بروید عقب تر در روزنوشت ها! * وای خدا گاهی لوس و بی مزه بودن هم کلی حال می ده و من نمی دونستم. * البته بگم لطف این جست و جو را بعدا متوجه می شوید.
|
جواد رهبر
پنجشنبه 27 دي 1386 - 23:53
|
برای امیر قادری: این جمله ی "احساس كردم كه حتي اگر بخواهد، باز كسي نميتواند اذيتام كند." را که خواندم یاد قطعه ای از یک شعر سرخپوستی افتادم که پرویز دوایی امان گذاشته بود سر یکی از بهاریه های مجله فیلم اش. سال ها قبل. نمی دونم یادته یا نه؟ یک حسی در همین مایه ها داشت لامصب.
امیر: ایول ایول. صوفیا هم کامل این جمله رو نوشته. خودمام میخواستم بنویسم،گفتم باشه یه وقت دیگه. مهمترین جمله عمرمه احتمالا. چون صد دفعه تکرارش کردم، راستاش دیگه روم نشد: نمیتوانید آزارم کنید، نه دیگر نمیتوانید آزار کنید کسی را که رویایی چون من داشته است...
|
سوفیا
جمعه 28 دي 1386 - 4:7
|
«آخرین تانگو در کشتی» خودش بود. bitter moon. همانی بود که نباید می دیدم. لعنت.... چرا روی بعضی فیلمها نمی نویسندwarning؟ نباید می دیدم. و توصیه می کنم نبینیدش. لااقل آن صحنهای را که دختر وسایلش را جمع می کند که برود و بعد برمیگردد میگوید:«دارم میرم. ناراحت نیستی؟» و همهء قلب آدم از جا کنده میشود. نبینید. آدم دربارهء بعضی فیلمها هیچی نمی تواند بگوید. تحلیل کند. قضاوت کند که مثلا کارگردانیاش استادانه بود یا ساختار فیلمنامه و بازیگری ها و.....لااقل دفعهء اول نمی تواند. بعضی فیلمها فقط حال آدم را خراب تر می کنند. آنقدر که حتی نمی تواند از خودش بپرسد چرا؟
|
سوفیا
جمعه 28 دي 1386 - 4:9
|
«واقعا بعضی وقتها خاموشی اینقدر زیاد است که انگار زمین بی سکنه است.» شما هم انگار می دانید هیچ حال و روز خوشی نداریم و غوطه می خوریم در فکر مرگ. هر وقت به زیبایی مرگ فکر می کنم یاد ویرجینیاوولف و «ساعتها» می افتم. حیف که الان نمی شود. همهء آبها یخ بسته است. آنطوری خوب است دیگر نه بهشت زهرایی هست نه نیازی به رعایت نکات ایمنی.
|
hamid
جمعه 28 دي 1386 - 9:34
|
az in sher kheyli khosham omad rasti dirooz to cinema movie persepolis ro didam ham khosham omad ham na... takecare bye HAMID/Los Angeles
|
ساسان.ا.ك
جمعه 28 دي 1386 - 10:39
|
سلام. به حامد گلاب ( حامد اصغري. زماني كه تو بيمارستان بود ): چرا لوله كشيت كردن حسن ( حامد )؟ به اميررضا نوري پرتو: نويسنده ي كتاب تاريخ خط چيني در قرن 13 ميلادي گفته كه : اگر مي خواستم آن اندازه منتظر بمانم تا كتابم كامل شود، هرگز از نوشتن اين كتاب فارغ نمي شدم. پس چي شد اميررضا اين كتابت در مورد فيلم هفت؟ به اميرحسين جلالي: دلي كه از بي كسي غمگين است هر كسي را مي تواند تحمل كند. هيچ كس بد نيست. دلي كه در بي اوئي مانده است برق هر نگاهي جانش را مي خراشد. ( هبوط .دكتر شريعتي ) به همه بروبچ : گناه كرده با گناه آلوده فرق بسيار دارد. ( جسدهاي شيشه اي ) پي نوشت يا بعد از تحرير: اومدم بنويسم بيمارستان، دستم اشتباهي موقع نوشتن (( ميم )) حرف ((ك)) رو نوشت. ديدم شد بيكارستان!
|
سعید حسینی
جمعه 28 دي 1386 - 11:49
|
دوستان سلا م وب سایت هواداران داریوش مهرجویی راه اندازی شد پشت پرده توقیف سنتوری زندگی نامه مهرجویی به قلم مهرجویی مقاله مهرجویی در مورد برگمان و فیلم های مسئله دار جشنواره امسال در این وب قرار دارد www.mehrjoui.blogfa.com حتما سر بزنید
|
امید غیائی
جمعه 28 دي 1386 - 12:51
|
خب در زندگی بعضی وقتها اتفاقاتی می افتد که در همان لحظه اثرش را میگذارد. در بین تمام دوستانم به معنی تمام کلمه به "سرخوش" بودن مشهورم.ایم سرخوش بودن بیش از حدم را مدیون همین مدیوم لعنتی اووردوز شونده تصاویر متحرکم. بنابراین به هیچ وجه اهل نوشتن غمگین و این حرفها نیستم. ولی در این چند روز که نبودم، متاسفانه در گیر کارهای فوت کسی بودم که مثل دائی ام دوستش داشتم.بیشتر از همسایه نبود ولی حتما دارید همسایه هایی که دوستشان دارید و بیشتر از همه، برایش احترام قائلید.به خاطر هر چیزی میتواند باشد. به تمام اینها اضافه کنید این مرد پدر بهترین دوستم بود که برادرانه رفاقتمان پا برجاست و میخواهم خودتان درک کنید که دیدن شکستن برادر در مدت سه روز چه بلائی به سرتان می آورد. دوستم که پسر بزرگ خانواده حالا دیگر سه نفرشان است میترسد زیربار سنگین جای پدر بودن بشکند.ناراحتی فراوان من به خاطر این است که نمیتوانم ببینم دوستم کمر خم کرده و دارد به آینده ای فکر میکند که ذره ای معلوم نیست. حال مادرش را که به تمامی کلمه "عشق"ش را از دست داد خودتان نگفته بدانید که دیگر نمی توانم. "آخر" این نوشته ات امیدوارم از موج مرگی که این روزها دارد بالای سر من و امیرجلالی عزیز پرسه میزند نباشد. ولی "طبيعت سبز و دلنواز بهشت زهرا" همیانجائی را میگویند که من اگر بخواهم مثل شخصیت اسطوره ای "مادر" در شاهکار علی حاتمی زیر درخت و کنار جوب آب و این حرفها بخوابم رویم نمیشود وصیت کنم انجا خاکم کنند.خانه های آنجا هم قیمت بهترین نقطه "بورلی هیلز" اند. پائین شهرش پر است از خاک و گل و ردیفهای تا قعر زمین فرورفته.شاید 30 سال دیگر انجا هم همان "طبيعت سبز و دلنواز بهشت زهرا" باشد که بچه هامان دارند ازش حرف میزنند. همین.
|
علی نیکنامی
جمعه 28 دي 1386 - 15:2
|
به کاوه اسماعیلی و تا حدودی به جواد رهبر و سوفیا و بقیه:کاوه! مرسی از راهنماییت در مورد" what's up doc".راستش من دهه 60 دبستان میرفتم،ولی شنیدم که مدتی بعد از مرگ تارکوفسکی فیلمهاش تو ایران اکران میشند و فارابی هم با تعریف سینمای دینی و ربط دادنش به تارکوفسکی ازش طرفداری میکنه و خلاصه چه طرفدارهای تارکوفسکی و چه مخالفهاش هر دو اسمشون بد در میره یه جورایی.این از این.اما این که گفتی( سینمایی که به غلط هنریش میخوانند) خیلی بهم چسبید.منم از این تعاریفی از قبیل سینمای هنری و غیر هنری یا مشابهش مخاطب خاص و مخاطب عام سر در نمیارم.(البته شاید تو این تقسیم بندی رو قبول داشته باشی ولی سینمای تارکوفسکی رو هنری ندونی)اصلا نمیدونم این واژه " هنری " یه ژانره؟ یه سبکه؟یا یه چیز دیگه؟(درسته که به فیلمهای غیر هالیوودی ژانرforeign/art تعلق میگیره ولی این art فکر نمی کنم اون چیزی باشه ازش برداشتی تحت عنوان سینمای هنری می کنند) .همین جوری که نمی دونم عبارت ژانر معناگرا،فلسفی،مذهبی که تو کشور ما زیاد به کار میره از کجا اومده؟! یا این بحث مخاطب خاص و عام یعنی چی اصلا؟ اون چیزی که کلیشه شده بین ما اینه که سینمای مثلا تارکوفسکی یا برسون یا برگمان سینمای هنریه و مخاطب خاص داره!!!من اینو نمیتونم ازش سر در بیارم.یعنی چی؟یعنی منی که عاشق فیلمهای با شکوه دیوید لین هستم نمیتونم در کنارش تارکوفسکی رو هم دوست داشته باشم؟یا مثلا این که من نظرم اینه که بهترین کارگردان تاریخ سینما هیچکاکه و بعد از اون هم برگمانه خیلی نظر مضحکی دارم که دست رو دو تا آدم متفاوت(؟!!)گذاشتم؟ ببینم یعنی فیلم هنری یعنی فیلمی با مخاطب محدود و به اصطلاح خاص؟کاری به ایران ندارم که فیلمسازهای به اصطلاح هنریش!! افتخارشون اینه که مخاطب ایرانیشون محدوده ولی تا اونجایی که من میدونم برگمان در سوﺌد به شدت محبوب بوده و تارکوفسکی هم در شوروی همین طور.البته بر عکسش هم هست و مثلا کوروساوا رو توی ژاپن اون جوری که باید و شاید تحویل نمی گرفتند.یا یه چیز دیگه اینکه میگن سینمای تارکوفسکی سنگینه یعنی چی؟ خود تارکوفسکی میگه بهترین مخاطب فیلمهای من کودکان هستند.نمی دونم چی بگم دیگه.فکر می کنم منظورم رو رسونده باشم. به سوفیا:میدونی شاید اصلا من "روزی روزگاری در آمریکا " رو بیشتر از تو دوست داشته باشم ولی تعریفمون از شاهکار با هم فرق داشته باشه.درمورد اینکه به فیلمهای گنگستری اشاره کردی هم باید بگم در مورد "پدر خوانده" من هم فکر می کنم (با حفظ سمت یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما) نتونست شمایل واقعی زندگی گنگستری به نشون بده.ولی فیلمی مثل "رفقای خوب" به خوبی این کار رو انجام داد.در مورد "bitter moon" نظرتو نگرفتم چی بود دقیقا.اینکه خوشت اومد یا نیومد یا از شبیه بودنش به فیلمهای پورنو حالت به هم خورد.من نظرم اینه که فیلم خیلی خوبیه ولی متاسفم از این که این فیلم و نظایر اون مثل"dreamers" برتولوچی به عنوان فیلمهای ... بین یه سری افراد دست به دست میشه و اون وقت چه فرقیه بین اینها و مثلا "غریزه اصلی"!راستی "stay" رو هم گرفتمش در اولین فرصت میبینم و نظرمو میگم. به جواد رهبر:آره اگه خدا بخواد از این جلسه ها میذاریم با هم دیگه و حسابی تو سرو کله هم می زنیم ببینیم به نتیجه می رسیم یا نه.
|
امیر جلالی
جمعه 28 دي 1386 - 16:2
|
سلام به همه، اول به صوفیا:هم بابت تسلیتت ممنونم و هم ازاینکه اینقدر باحالی و من نمی دونستم پکرم... به ساسان:نمی دونستم یک روز بعد از اون حرفایی که تو چت بهت زدم بلایی مشابه سرم بیاد استاد،تو خواف جایی واسه یه آدم لاغرمردنی نداری رفیق؟(البته این قصه رو می شه به مصطفی انصافی هم گفت با این فرق که چت من و مصطفی تا بلاهه یک ساعت بیشتر فاصله نداشت.) به همه بچه ها: اول اینکه این امیرقادری موجود عجیبیه،فاصله حرفایی که می زنه و آدم خیال می کنه باهاشون سالها فاصله داره تا رخ دادنشون کمتر از روز و ساعته،من اینو تا حالا دوبار تجربه کردم.نتیجه اینکه سعی کنید کمتر باهاش مشورت کنید مخصوصا تو مسائل احساسی و عاطفی،تو این جور موارد دقیقا با یه غیبگو طرفید. دوم اینکه من تواون جلسه نقد بازگشت بودم و همه چیو دیدم،تو گزارش این هفته سایت می خوام بنویسمش،هرچقدرش که اونجا نشد رو اینجا میگم. وآخر سر هم یه سوال از همه بچه ها:کی می دونه آدم چطوری می تونه عشقشو ول کنه تا بره بمیره؟ جوابش برام حیاتیه،مخلص همگی.
|
سحر همائی
جمعه 28 دي 1386 - 18:14
|
باورم نمی شود ! هر سه نفرمان (من و صوفیا و جواد رهبر) یاد این جمله پرویز دوائی افتادیم ! خدایا حرکت روی یک موج تا این حد ؟ فوق العاده است . به قول امیر : ایول ایول !
|
آیسان
جمعه 28 دي 1386 - 18:21
|
چرا اینجا کسی راجع به اقلیما هیچی نمی نویسه؟؟ من خیلی دوست دارم یه نقد ازش خونم زودترها...من منتظرم
|
Reyhane
جمعه 28 دي 1386 - 21:21
|
آقای قادری عزیز ممنون از نوشته های فوق العاده تون.خصوصا اون مرام نامه تون که حسابی ازش لذت بردم. شما یه بار اومده بودید دانشگاه ما و من میخواستم ازتون یه سوالی بپرسم که هم وقت نشد و هم مناسبت نداشت. اگر ایرادی نداره اینجا میپرسم: من دنبال یه نقد خیلی خوب و کامل از فیلم آبی(کیشلوفسکی) میگردم اگر سراغ دارید لطف میکنید برام ایمیل بزنید.
|
شادی
جمعه 28 دي 1386 - 23:57
|
سلام تو روز نوشت قبل یک اشاره ای کردید به حسین یاغچی, یاد شرق افتادم و اینکه چقدر دلم براش تنگ شده. یاد آن روز ها بخیر. مدتهاست که اسم یاغچی برایم تداعی کننده شرقه و البته کرگدن نامه میرفتاح . یاد کپورچالی هم بخیر !
|
مهدی رحمن
شنبه 29 دي 1386 - 0:40
|
1.آقا نیما توی یکی از روزنوشتهایش گفته بود که بیتر مون را فقط سحرها باید دید و آخ که چه راست گفته .این دم صبح دیدن برای من باعث شد آن جا را که دخترک با مرد توی چرخ و فلک نشسته اند و بالای پاریس پرواز می کنند،توی ذهنم حک کنم(کند).وای که موسیقی ونجلیز چه میکند تا تو بفهمی شادی کوتاه دخترک چقدر عظیم و دردناک است.اینکه در چه آغوش سردی یله می دهد . 2.از ترکیب چرب و چیلی خوشم می آید.رئالیسم جادوییست واسه خودش اساسی.می شفمش یاد غذاهای علی حاتمی محبوب دلم می افتم. 3.من دلم یکی از آن کافه های داشتن و نداشتن وکازابلانکا را می خواهد.با یک پیانیست سرِِِخوِد قهار و مرموز. 4.ها یائو میازاکی را هیچوقت بزرگ نکن خدا جون.همانطور که مامان را هنوز زنده نگه داشته ای. 5."چه کسی امیر را کشت؟" را دیدم همین چند وقت پیش.وه که چه لذتی دارد وقتی یک ایرانی اینطور فیلمی می سازد.
|
امیر جلالی
شنبه 29 دي 1386 - 7:37
|
بازم سلام، اول از همه تسلیت به امید غیایی عزیز و همینطور دوست و برادرش،من که با این حس شکستن و داغون شدن خوب آشنام... دوم هم اینکه تا بیات نشده یه چیزایی راجع به اون جلسه بازگشت بگم،چون امیر همون چند جمله کوتاهی که تو گزارش هفتگی آورده بودم روهم حذف کرد،شایدم درست نباشه آدم تو سایت خودش از خودش بنویسه...به هرحال: اول اینکه با یه تاخیر 30دقیقه ای رسیدیم اونجا و امیر و غلامعباس فاضلی رفتن نشستن پشت رل و شروع کردن،اول امیر گفت به نظر من بازگشت یه شاهکاره و ...(بقیه حرفها تقریبا مثل همون نقد مجله فیلم بود) بعد فاضلی گفت با اینکه امیر پیشروئه و بعضیا بهاش اقتدا میکنن و اینها، ولی باید بگم بازگشت خیلی هم فیلم چرتیه و دلایلشم گفت که مهمترینش مشخص نبودن لحن فیلم بود. اما سوژه جلسه که اتفاقا امیر هم با رنگ قرمز اول یادداشتش نوشته یه یارو پیرمرده بود با یه کلاه بوقی که دکتر هم بود و ظاهرا یه دوره هم انگلیس بوده،طرف که از بازگشت بدش می اومد چپ و راست به امیر گیر می داد که تو چرا می گی شاهکاره و بحثو مختومه می کنی؟که امیر هم با خنده و شوخی برگزار می کرد و حتی بعضی وقتا هیچی هم نمی گفت که همین یارو رو کفری ترم می کرد. خلاصه دکتر هی می گفت چرا فلان جای فیلم قرمزه و چرا آهنگش کمدیه و فقط فیلمای هیچکاک شاهکاره و ولاغیر و ازاین حرفا ولی امیر اصلا یه جواب درست و درمون نداد و همش به شوخی برگزار می کرد،البته یه جاهایی که حرف زد و توضیح داد دکتر یه دفعه گفت احسنت که امیر خیال کرد می گه اصلا و خلاصه اونم کلی بامزه بود. اما بامزه تر ازهمه آخر جلسه بود که دکتر اومد و ییهو خم شد دست امیرو ببوسه که من یکی کف کردم از دیدن این صحنه و با خودم گفتم اده پده دده... ادامه جلسه در دفتر کانون فیلم هم جالب بود که اینو دیگه نگم بهتره.این هم از گزارش هفتگی! راستی جواب سوالم یادتون نره ها:چطوری می شه آدم عشقشو ول کنه تا بره بمیره؟ مخلص همگی.
امیر: آقا اون خطهای قرمز مال یه ماجرای آخر شب بود که شما تشریف نداشتی. زندگی ما تا خود صبح هیجانانگیزه!
|
رضا کمالی منش ،آریوکیانوش
شنبه 29 دي 1386 - 8:56
|
شما چقدر خودمانی و ظریف هستی!این همه ذوق و قریحه را اینطور در دنیای مجازی خرج نکن. یه آدم نازنازی،ظریف ،شکننده که سوار بر امواج منفی دلفین وار به اوج می رود و دوباره به آب می نشیند.این احوالات مباش!
|
خاطره آقائیان
شنبه 29 دي 1386 - 10:24
|
سلام به همه ی دوستان گل 1.آقا حسین آجورلو ما رو با این جمله ها بیشتر از اینکه در اندیشه ها فرو ببری پرت کردی به5-6 ماه قبل که تازه پامون به اینجا باز شده بود و چقدر از خودم خندیدم که عجب آدمی بودم من ببین روزای ابتدایی اومدنم چه آتیشی سوزوندم. و خودمونیم ها عجب جمله هایی آوردی.می دونین این کارلایل همیشه برام از اون اسطوره هایی بوده که دیگه نظیرش وجود نداره.در دل دوران رمانتیک با همه ی احساس گرایی ها ببینید چه حرفایی زده!!طرح مقایسه ی اجتماع دموکرات با ماشین سوسیس سازی که حیرت انگیزه.کتاب اتقلاب فرانسه هم با اون صحنه هایی که به تصویر کشیده همین طور.خلاصه که کلی حالم خوب شد با این جمله ها.ایول... 3.این روزا 60 تا فیلم اساس گیرم اومده که نمی دونم از کجا باید شروع کرد.اما از همه ی اونا جالبترینشون چند فیلم کوتاه هست.مجموعه ی فیلم کوتاه های رومن پولانسکی هم یکی از اوناست.و مجموعه ی فیلم کوتاه های لوک گدار هم...(سحر این یکی رو هنوز رو نکرده بودم واست حواست هست!!!؟بی نصیب نمی مونی البته ها!!) یه فیلم جالب دیگه اتود های نمایشی ساموئل بکت هست.و اما بعد از دیدنش و به تصویر کشی افسانه ی سیزیف سر گیجه گرفتم.صحنه ی نمایش هست و یک مرکز و انسان نا معلومی که با یه قاعده ی خاص و البته نا معلوم هی به این مرکز نزدیک و بعد ازش دور می شه.تعداد این افراد هی زیاد می شه به دو سه و چهار می رسه و بعد دوباره کم می شه با اون موسیقی حیرت انگیزی که دقیقا حس پوچی رو به انسان القا می کنه.دقیقا مثل اون سنگی که از کوه بالا برده می شه و بعد قل می خوره میاد پایین!!!و دوباره از نو...حالا هی با خودم فکر می کنم و هی به زندگی نگاه میندازم می بینم که ای وای جز اینم انگار نیست ها!!! وای وای چقدر فیلم مونده رو دستم.چقدر کتاب...یعنی عمرم کفاف می ده...معلوم نیست که لحظه ی مرگ چقدر فیلم و کتاب ندیده دارم...و همین الان یاد اون روزنوشت امیر قادری افتادم.... راستی امیر خان با دیدن تیتر این دفعه ی روزنوشت ته دلم بدجور خالی شد...
|
سیاوش پاکدامن
شنبه 29 دي 1386 - 19:23
|
این بار نمیدانم چه انرژی در روزنوشت و کامنتها بود که بعد از خواندنشان کلی احساس سبکی کردم. نمیدانم اکسیر آن چند جمله قرمز بود یا شعر بازگشت که اولین چیزی که یادم می آورد.آن چشمهای پنه لوپه کروز است که انگار همان لحظه دارد بهشت را در افق تاریک میبیند. شاید هم به خاطر همدلی و همفکری غریب و طبیعی !! بچه ها باشد. شاید به خاطر ... اصلا دلیل چرا؟!! داریم حال میکنیم دیگر. . کاوه از دانش آموزان دوستش نوشت. بد نیست من هم از جوابهای امتحان شیمی که دوستم گرفته برایتان بنویسم. سوال: مولکول قطبی را تعریف کنید؟ جواب: به مولکولهایی که در یخ ها و در جاهای سرد مانند قطب شمال وجود دارد مولکول قطبی گویند. سوال: واکنش سوختن را تعریف کنید؟ جواب: در مواقع سوختن یا احتراق آتش ،انسان باید به فکر فرار از آتش باشد و این فرار را واکنش گویند. سوال: اثر گاخانه ای را تعریف کنید؟ جواب: به ماده ای که در میوه های گلخانه ای وجود دارد و باعث سریعتر رسیدن میوه میشود اثر گلخانه ای گویند. نکته 1: محدودیت، خلاقیت می آورد. نکته 2: هر چه از نظر درسی ضعیف تر باشید، احتمال طنز نویس شدنتان بیشتر است. . مصطفی جوادی: برادر،همه جوره قبولت داریم. هر طور حال کنی، ما هم حال میکنیم. سحر همایی: زدیم، خواهش میکنم.
|
حنانه سلطانی
شنبه 29 دي 1386 - 20:14
|
1- ترمینال: پلیس- شما دقیقا در ایالات متحده چه کار می کنید آقای دوورسکی؟ تام هنکس- تاکسی زرد رنگ خواهش می کنم که منو ببره به رامداین 161 لکسینکتون. - اجاره اش کردین؟ - بقیه اش مال خودت. - کسی رو توی نیویورک می شناسید؟ - بله... بله... بله... - شما کسی رو توی نیویورک می شناسید؟ - بله... بله... بله... طرف این جوری هم خیلی با خواب گرد فرکانس پایین فرقی ندارد. حتی اگر همه زندگی ات را به هم ریخته باشد باز هم نمی شود سرش داد زد چون اصلا حرفت را نمی فهمد. فقط سرش را از روی نفهمی تکان می دهد و لبخند می زند! 2- امید جان... ولش کن.به قول خودت، خودت می دانی چه می خواهم بگویم. 3- برای امیر جلالی: حاشا که من به موسم گل ترک مِی کنم/ من لاف عقل می زنم این کار کی کنم
|
سهند خانوم
شنبه 29 دي 1386 - 20:59
|
آقاي قادري عزيز،كاش پروسه ي رسيدن به اينكه :"احساس كردم كه حتي اگر بخواهد، باز كسي نميتواند اذيتام كند." رو يه كمي توضيح مي دادي . هرچندمي دونم جاي مطرح كردنش اينجا نيست
|
hamid reza
يکشنبه 30 دي 1386 - 0:42
|
amir agha bia bas kon ma invare donya be andazeye kafi delemun rishe to dige bishtaresh nakon. ..bazgasht be gozashte..be cinemahaye khatere: sepide..asre jadid..farhang..afrigha...va hichvaght omran nemituni fekr koni ke didane filmaye ruz mese Sweeney Todd /American Gangester ru parde be andazeye didaneshun ruye cd ba keifiate paeen ke dar be dar gashtio peidashun kardi behet hal nade.shayad mohemtarin dalilesh fekr kardan be bazgashte az ruz neveshtehat ke mese un karte ru mize ghaza hamishe charbe mamnun ama mosaferi ke migorizad dir ya zud az harekat baz meestadamir:
amir: az khundane commentet kolli lezat bordam hamid reza jan.
|
سوفیا
يکشنبه 30 دي 1386 - 1:39
|
سلام به همگی ۱-به کاوه اسماعیلی:آقا مثل اینکه بحث من با شما خیلی جدی تر از این حرفهاست. فوتبال ایتالیا منحل شود. عمرا! (ایضا قهرمانی ملوان. لااقل تا وقتی ما (یعنی پرسپولیس) زنده ایم) ولی نکند این به خاطر بحث چپ و اینهاست؟ یعنی فوتبال ایتالیا بورژوایی است؟؟ ۲-به امیرجلالی: من می دانم جوابش را. ولی بحثش مفصل است اینجا جا نمی شود. ۳-به مصطفی جوادی: مگی چانگ را بله حق با شماست. «ملیندا و ملیندا» را دیدم. باورش سخت بود که چنان فیلمسازی بتواند چنین چیز مزخرف و ناامیدکننده ای بسازد. حتی سروشکل و طراحی صحنه ها و رنگهای فیلم هم آدم را یاد درجه چندم های هالیوودی می انداخت. باز خدا را شکر که بعدش match point را ساخت تا باز بهش امیدوار بشویم. ۴-به علی نیکنامی: اول ممنون به خاطر توضیحات. دوم اینکه ظاهرا من بالاخره باید تکلیفم رو با این «رفقای خوب» روشن کنم. برای روشن شدن موضوع و درک نکات مثبت این فیلم احتمالا به یکی از آن جلسه های ۵-۶ ساعته که جوادرهبر می گوید احتیاج هست. سوم اینکه ای وای!!! آخر از کجای نوشتهء من چنین برداشتی کردی؟ من از اول فیلم طوری جادو شده بودم که حتی یک لحظه هم نتوانستم خودم را ازش جدا کنم و بافاصله بهش نگاه منتقدانه بکنم. از تک تک پلان هایش چنان شیفتگی جنون وار صادقانه و آزاردهنده و افراطی ای بیرون می ریزد که تحملش واقعا به لحاظ احساسی برایم سخت بود. به نظر من این یک اثر درجه یک تاثیرگذار کم نظیر از یک استاد واقعی ست(می توانم دلیل بیاورم برای این عقیده ام). اتفاقا فکر می کنم اروتیسم فیلم (عامدانه) طوری ساخته شده که اصلا چنان حسی ایجاد نکند و لذتی به تماشاگر ندهد. کاملا برعکس. خیلی تلخ و تراژیک است. یک حس فروریختن و نابودی عجیب درش هست. یک نکته دیگر اینکه ببین پولانسکی(که به هرحال مرد است) چطور موفق شده تصویری تا این حد چندبعدی و همدلی برانگیز از زن بسازد. برای این کار آدم باید خیلی با خودش صادق باشد. و فکر می کنم این یکی از معدود فیلم هایی باشد که احساس تماشاگر زن با تماشاگر مرد کاملا متفاوت است. یکی از واقعا معدود فیلمهایی که «عشق» (یعنی چیزی که به روح مربوط می شود.) نه اروتیسم را با بی رحمی تمام می شکافد. تا نهایتش می رود. به هر حال اگر موافقید می توانیم بطور جدی و مفصل و تکنیکی دربارهش بحث کنیم.(دربارهء «نامهء زن ناشناس» هم همینطور اگر دیده ایدش) I walked abroad in a snowy day -۵ I asked the soft snow with me to play she played and she melted in all her prime and the winter called it a dreadful crime
|
سعید حسینی
يکشنبه 30 دي 1386 - 4:26
|
دوستان سلا م وب سایت هواداران داریوش مهرجویی راه اندازی شد پشت پرده توقیف سنتوری زندگی نامه مهرجویی به قلم مهرجویی مقاله مهرجویی در مورد برگمان و فیلم های مسئله دار جشنواره امسال در این وب قرار دارد http://www.mehrjoui.blogfa.com/حتما سر بزنید
|
فرهاد ترابی
يکشنبه 30 دي 1386 - 9:29
|
هوا بس ناجوانمردانه سرد است..... چه خوب که گاز کافه را قطع نکردند....آخه مراکز فرهنگی چند روز تعطیل بود......چند روز......
|
mouse
يکشنبه 30 دي 1386 - 11:21
|
وودی آلن گفته: از مرگ نمی ترسم فقط نمی خوام در لحظه وقوعش اونجا باشم. اول اینکه این امیر جلالی چه با نمکه مخصوصا گزارشی که از جلسه نقد بازگشت نوشته بود.برای اینکه یکی رو عشقمونو بفرستیم به درک لازم نیست کار خاصی انجام بدیم . کافیه فکر کنیم حتما لیاقتشو نداشته که با ما بمونه.(عشق توهمی است که گویا یک زن با زنی دیگر فرق دارد) یه مساله دیگه هم این که باید یه فکری واسه تنهاییمون و اینکه چه جوری از تنهاییمون لذت ببریم بکنیم . مبادا فکر کنید روزی روز گاری اگه 2 تا شدید همه چی حله و دیگه تنهایی (ناراحتی و دلمردگی و افسردگی ) نمی یاد سراغتون که نه بابا .تازه اول راهه . .
|
mouse
يکشنبه 30 دي 1386 - 11:23
|
پشت سر هر مرد موفقی زنی انگشت به دهان ایستاده.(جی .دبلیو.مور)
|
امیدجعفری
يکشنبه 30 دي 1386 - 11:39
|
بعد از یک ماه دوباره به سایت برگشتیم پس سلام. سعید حسینی:چاکریم اقا.لطف بزرگی کردی در حق ما.only mehrjuyi کاوه اسماعیلی:فوتبال رو بدون لیگ ایتالیا قهرمان جهان نمیشه تصور کرد.پس بیخیال عزیز امیذ غیایی:تسلیت.چاکریم علی نیکنامی:کی گفته غریزه اصلی از اونجور فیلمهاست؟!!اگه از لحاظ تم روانشناسی در حد ماه تلخ نباشه از اونهم دست کمی نداره.
|
جواد رهبر
يکشنبه 30 دي 1386 - 14:37
|
به سحر همایی: این دیگر روی امواج خروشان حرکت کردن بود. سه نفر دقیقا یاد یک چیز کی افتند. خیلی جالب بود و غیر منتظره. کلی فاز داد. به مصطفی جوادی: Chung King Express رو هستم اساسی. یعنی می شود که تلویزیون یکی از فیلم های کاروای را بدهد تا کاری درباره اش بکنیم. (خب نخندید دیگه! نگویید بعید است چون از این تلویزیون همه چیز بر می آید بابا!)
|
Z_is_dead
يکشنبه 30 دي 1386 - 23:38
|
منظور تارانتینوی{فیلمساز_ شارلاتان(دلیلش را قبلا" گفته ام!یادتان هست؟)} که دوستش نیز دارم و نامم را از همین جمله ی فیلم گرته برداری کرده ام از نظر من اینست یا شاید خودش نیز به همین منظور نظر داشته است:----> آخرین جمله ی فیلم" زد" اثر گاوراس را را به یاد بیاورید. "زد" در زبان ... به معنای نامیراست و تارانتینو به همین سادگی این واژه ی اسطوره ای را مچاله میکند و این به شدت تحسین برانگیز است(میدانید چرا؟).عجب! دوستت دارم کوئنتین.
|
علی نیکنامی
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 0:50
|
به سوفیا:آره،پایه ام که در مورد "bitter moon" حرف بزنیم.واسه بحث در مورد"رفقای خوب" هم خودت و همه کسایی که میشناسی با فیلم مخالفند رو بیار یه بار من و جواد رهبر و احسان نیکنامیان هم میاییم! به حنانه سلطانی:مرسی از دیالوگ "ترمینال". به امید جعفری:یکی دیگه هم بود که وقتی من گفتم "غریزه اصلی" فیلم چرتیه شاکی شد.تو دومین نفری تا الان.
|
علی نیکنامی
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 0:53
|
برای شروع بحث در مورد" bitter moon" یه سوال رو مطرح می کنم: به نظر شما پولانسکی در ساخت"bitter moon" آیا تحت تاثیر فیلم" میل مبهم هوس" بونویل بوده یا نه؟
|
Reza
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 1:7
|
الان " 4 ماه ، 3 هفته و 2 روز " رو دیدم ؛ نفس آدمو میگیره فقط با نشون دادن اتفاقات روزمره و تقریبا معمولی . جالب اینکه تو اسکار کاندیدش هم نکردن ( البته مشخصه اسکارپسند نیست ) و اونوقت ما توقع داشتیم بهمون اسکار بدن .
|
سعید حسینی
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 5:3
|
دوستان بسار عزیز سلام الآن که این کامنت رو می گزارم دلم خیلی پره آخه نامردا نمی شد یه سری به وبلاگ بزنید وبلاگ رو من برای بزرگ مرد سینمای ایران را انداختم وتوی وبلاگ های سینمایی بی سابقه است اگه وبلاگ مال سوپر استارها بود خیلی راحت جاشو باز میکرد اما این وبلاگ نیاز به حمایت شما عاشقان سینما داره لطف کنید یه سری بزنید و یه نظر ناقابلم که کسی رو نکشته مخصوصا تو با توام ای امیر قادری اینقدر تو نظر دادن خثیث(درست نوشتم) نباش بیا جون ...........خودت یه نظر بده http://www.mehrjoui.blogfa.com/
امير: سلام. وبلاگ پرطرفداري ميتونه بشه. فقط چرا اين قدر سعي دارين جنجال درست كنين؟ اين كه همه فيلمها مشكل دارن و...
|
هوتن زنگنه
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 6:48
|
اومديم روز نوشت خونديم و چرخي زديم توي كامنتها و چيزي ياد بگيريم و بدون اينكه سر و صدا كنيم (به سبك آسته برو آسته بيا) راهمون رو بكشيم و بريم اما يه چيزي شاخكهاي منو سيخ كرد و نگذاشت بي خبر از اين مهموني برم. اولا كه، ميز چرب و چيل تو رو دوست دارم امير جان (گير ندي به مخملباف و سوسياليسم ها، گذاشتم مثل آس رو سر برگ حريف بكوبمش) اما چون رژيم دارم و استعداد چاقي و به عبارتي اعتياد كامنتخواني و كامنتگذاري دارم نميذارم خودم زياد چرب و چيلي بشم. اون چيزي كه منو ميخ كرده مطلبت درباره شعره، ميخوام بگم با نظرت موافقم و فضاي شعر ما تا حد زيادي دچار بيماري حاشيه پردازي و افه گذاري شده، اين پستمدرننماها هم كه ديگه منو دق ميدند، بابا شعر نو هم براي خودش چارچوبي داره حتي اگر پستمدرن هم باشه يه جريان ذاتي منظمي توش هست و باري به هر جهت نيست. شعر كلاسيك هم كه قربونش برم داره از ياد ميره و انگار شعر قافيهدار تختخواب شاه عباس صفويه كه بايد بذاريمش تو موزه و ديگه نبايد توش خوابيد؛ راستي امير چرا شعر كلاسيك به عتيقهها پيوسته؟ به هر جهت، هركي دلش ميگيره و از هر مطلبي كلماتي فرا گرفته مجموعهاي از دلتنگي خودش و گلچيني از معلوماتش رو با هم تركيب و به مقدار مناسبي شعر نو يا سپيد ميسازه و اگر بهش بگيد فلان چيز چه ربطي به شقيقه داره متهم ميشيد به عدم توانايي درك شعر پستمدرن و بي سوادي! همين جا من از امير قادري تقاضا دارم يك مقاله در سايت با عنوان «پستمدرنيسم در سينما و ادبيات» درج كنه تا بيسوادهايي مثل من بفهمن به چه فيلمي و به چه شعري بگيم پستمدرن. همه اينها رو گفتم كه به امير بگم: استاد! «خاك و افلاك» رو خوندي يا نه؟ منتظرم دربارش نظر بدي ها!
امير: رو چشم.
|
آلفردو گارسیا
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 8:42
|
آقای امیر قادری ، سلام یک اقیانوس - چیزی بیشتر از یک فیلم، یک دنیا حرف و دریایی از دیالوگهای ، نمیدونم میتونم بگم عجیب و ناب یا نه !!!!!!!!! ؟ اصلاً اهل حسرت خوردن در زندگی نیستم . اما باید به این سلیقه و عقاید احسنت گفت ... از زمانی که با عقاید و مطالب و طرز نگارش امیر خان آشنا شدم همیشه حسرت چنین سلیقه ای را خورده ام. بدون شک بهترین دیالوگ فیلم همین است ، از معدود دیالوگهای تاریخ سینماست که بوی کهنگی به خود نمی گیرد ( مثل خود فیلم ) اما دیالوگ محبوب من در فیلم دیالوگ دیگری است . با اجازه از امیر قادری ........ فرصت تارانتینو : وقتی داشتی میومدی خونه من توی راه تابلوئی دیدی که روش نوشته باشه محل دفن اجساد اش و لاش ؟ ساموئل جکسون : نه ! تارانتینو : می دونی چرا همچین تابلوئی ندیدی ؟ چون همچین تابلوئی وجود نداره . چون اینجا محل دفن اجساد اش و لاش نیست . امیر جان سینما برای من از زمان آشنا شدن با دیدگاه شما و نیمای عزیز تجربه ای بی همتاست . برقرار و موید باشید . یا حق.
امير: اي دست گذاشتي يكي ديگه از اون جواهرات رو از ته اقيانوس كشيدي بيرون.
|
سهند خانوم
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 8:59
|
آقاي اسماعيلي : ايتاليا را نه . ولي ملوان را پايه ام !
|
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 10:27
|
khuneye in ahmad agharo peida kardan kari nadasht sayato migereftam mano miavord inja...hala neshestim 3 taee mano akse in ahmad aghat...khub negash kon dige nemibinish ye dialoge be yad mundani
|
امیر جلالی
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 10:53
|
سلام به همگی،می خواستم یه پست وبلاگی بنویسم ولی دیدم اینجا رفقای بیشتری می تونن بخوننش،اما شاید رئیس صلاح ندونه اینجا به محل عریضه نویسی و درد دلای شخصی تبدیل بشه،دراون صورت می ذارمش تو وبلاگ...ولی تا اون وقت ازتون می خوام هرجوری می تونید به یه آدم بی دست و پا که دیگه دلش نمی خواد زنده بمونه کمک کنید،نه به خاطر اینکه ترغیب شه به زندگی،نه،به خاطر اینکه یه روزی این بی دست و پاهه خیال می کرد فقط خودشه که داره به فردیتش احترام می ذاره و حرف هیچ پیر و باتجربه و منطق گرایی رو قبول نمی کنه وازون مهمتر اینکه خیال می کرد تنها راه فردی زندگی کردن و بین عشق و عقل اولی رو انتخاب کردن همین راهیه که اون داره می ره... رئیس،سحر،سوفیا،mouse،ساسان،مصطفی ها،خاطره،ماندانا و همه رفقای هم کافه،من به جایی رسیدم که برای اولین بار معنی راه پس و پیش نداشتن رو با گوشت و خونم دارم حس می کنم،یعنی سر چیزی قمار کردم که خیلی از زندگی مهم تر بود و حالا باختم،بدجوریم باختم،می دونم که تنها مقصرشم خودمم ولی اگه اینجا می شه راجع به مسائل شخصی حرف زد و به ته خط رسیدن هارو چاره کرد(هرچند به نظرمون عبث و بیهوده بیاد)،کامنت من پابلیش می شه و شما هم می خونید و حرفاتونو می زنید ولی اگه اینطوری نشد مطمئنم که امیر مطمئنه این کار به صلاح خودم نیست،چون به رفاقت و خیر خواهیش ایمان دارم... پس یه داستان براتون تعریف می کنم که قهرمانش خودمم،داستانه یه جورایی قسمت اول نفس عمیقه،اگه فیلم شهبازی رو قسمت دوم به حساب بیاریم،یادمه که اون موقعها همه و از جمله امیر دلشون می خواست بدونن این کامران چه مرگشه،خوب حالا من می خوام بهتون بگم چطوری می شه یه آدم به جایی برسه که دیگه نه غذا بخوره و نه بخوابه و نه کمتر از روزی یه پاکت سیگار بکشه،این داستان کامران به روایت منه،می خوام شماها هم بخونیدش...
|
امیر جلالی
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 11:42
|
وقایع نگاری یک مرگ ازپیش اعلام شده: یکی بود یکی نبود،یه کامران بود که بچه بدی نبود،شوخ و شنگ،باهوش،ازاونایی که یه فامیل شلوغ دارن و همه دوستش دارن و لوس بارش می آرن،این کامرانه نوشتن و کتاب رو دوست داشت،حتی وقتی با بچه ها تابستونا آدامس و شانسی می فروخت با پولش می رفت کتاب می خرید،12سالش که بود یه چیزی نوشت درمورد تیم ملی و بازیهاش تو مقدماتی جام جهانی 94 و فرستادش واسه مجله تماشاگران،اونا مطلب کامرانه رو چاپ کردن و زیرش نوشتن:امیرحسین جلالی،12ساله از تهران،بعدشم یه دوره صحافی شده مجله رو براش فرستادن. کامرانه 16سالش بود که عاشق دختر همسایه شد،از شانس بدش،6ماه بعد ازاون محله اسباب کشی کرد و رفت اون سر تهران،ولی کامران دست بردار نبود،یه براوو خریده بود و صبحها از بلوار مرزداران می رفت خیابون پیروزی تا دختره رو موقع رفتن به مدرسه ببینه... کامران و دختره خوشبخت خوشبخت بودن،کامران حسابداری دانشگاه تهران قبول شد و هفته ای چندبار می رفت سراغ عشقش،همه چیزهم معقول و منطقی بود،حتی خونواده ها هم می دونستن و البته همه محل هم ایضا... اما وقتی کامرانه سال سوم دانشگاه بود عشقش دانشگاه آزاد کاشان قبول شد و یه دفعه بعد از 6سال همه چی یادش رفت و رفت سراغ یکی دیگه... کامرانه سوخت،مرد،تلف شد،رفت زیر تریلی،سکته کرد و مرد...بعد از دانشگاه انصراف داد و رفت و 5سال نشست گوشه خونه،نه کاری،نه باری،نه فامیلی و نه هیچی... کامرانه 26سالش بود که به طور اتفاقی با یه دختر 14ساله آشنا شد که یه عده ای داشتن اذیتش می کردن،کمک کرد تا مشکلش حل شد،بعد یهو دختره بهش گفت من دوستت دارم،کامرانه مخش سوت کشید،اصلا حالش ازهرچی عشق و عاشقی بود به هم می خورد ولی دختره ول نکرد،پیغام،پسغام،گریه،زاری،قرص خوردن،درمونگاه رفتن...سه ماه گذشت،کامرانه با خودش فکرکرد شاید این جواب خدا به گریه های 5ساله شه،شاید این دختربچه پاک و معصوم واقعا فرشته نجات خداست،آخه واقعا شکل فرشته ها هم بود،بادوتا بال سفید بامزه،با خودش گفت آدم باید واسه عشقش ریسک کنه،سر خوشبختیش قمارکنه،واسه رسیدن به یه گوهر هزینه بده...به دختره گفت باشه،من تا 4سال دیگه منتظرت می مونم،اگه اون وقتم منو خواستی میام خواستگاریت،اما دخترکوچولو دست بردار نبود،می گفت تلفنی حرف بزنیم،باید همدیگه رو ببینیم... هی کامرانه گفت آخه درست نیست،انصاف نیست،اگه زد و من عاشقت شدم چه خاکی توسرم بریزم بعدش؟بعد مامانش اومد وسط،گفت این واقعا عاشقته و اینجوری داره عذاب می کشه و... کامرانه قبول کرد،گذشت و عاشق دخترکوچولو شد،براش شعر می نوشت،فیلم می خرید،با سایت و کافه آشناش کرد...ودرست وقتی خیال می کرد تو اوج آسموناست و عشقی داره که همه بهش حسودیشون می شه،دختره بعد از یک سال و نیم عاشق یه پسر دیگه شد و رفت پی عشق تازش... حالا کامران چند روزه غذا نمی خوره و نمی خوابه،فقط روزی یه ساندیس غذاشه...وبا آخرین توانش اومده اینجا تا داستانشو برای رفقایی تعریف کنه که بعضیاشون یک ماه پیش می گفتن بهت حسودیمون می شه... مثل یک جزیره بودم،خاکی و صمیمی و گرم،واسه عشقبازی موجا،قامتم یه بستر نرم،یه عزیز دردونه بودم،پیش چشم خیس موجا،یه نگین سبز خالص،روی انگشتر دریا،تا که یک روز تو رسیدی،روی قلبم پاگذاشتی،غصه های بی کسی رو تو وجودم جا گذاشتی،تا نفس کشیدی انگار،نفسم برید تو سینه،ابر و باد ودریا گفتن،حس عاشقی همینه،اومدی تو سرنوشتم،بی بهونه پا گذاشتی،اما تا قایقی اومد،ازمن و دلم گذشتی،رفتی با قایق عشقت،سوی روشنی فردا،من و دل اما نشستیم،چشم به راهت لب دریا،حالا رو خاک وجودم،نه گلی هست نه درختی،لحظه های بی توبودن می گذره اما به سختی،دل تنها و غریبم،داره این گوشه می میره،اما حتی وقت مردن،باز سراغتو می گیره،می رسه روزیکه دیگه،قعر دریا می شه خونم،اما تو دریای عشقت،باز یه گوشه ای می مونم... راستی،این اولین شعری بود که کامران واسه دخترکوچولو نوشت و داد بهش/پایان قسمت اول نفس عمیق...باطری کامران داره تموم می شه،مثل باطری من......
|
محسن رضازاده
دوشنبه 1 بهمن 1386 - 16:20
|
سلام...در بند «زد مرده» به نکته ی جالبی اشاره کرده ای. این که یک هنرمند خوب می ت |