حامد اصغري همين جور دارد بهتر مي‌شود، بس كه موج مثبت توي هواست... و خسرو كه پيانوي بخش sms زدن گرايند هاوس را در پشت صحنه چارخونه استفاده كرده بود و اين كه چه قدر برف و سرما، همه چيز را اين قدر قشنگ كرده :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
جمعه 1 شهريور 1387 - 4:45
اخبار:      • حاضران و غايبان در جشن دوازدهم؛ / غيبت «آواز گنجشك‌ها» و غايبان مهم جشنواره فجر در جشن دوازدهم سينما      • یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب / برای آن‌ها که که دوستم ندارند      • نگاهی به «مینای شهر خاموش» ساخته‌ی امیر شهاب رضویان / خودکشی فیلمنامه درسینمایی خاموش      • «جيم جارموش» گلشیفته فراهانی را به مدير انتخاب بازيگران «مجموعه دورغ ها» معرفی کرده است      • بحث بر سر تارانتینو و قدر و ارزش آثارش ادامه دارد / پاسخ مترجم کتاب «سینمای کوئنتین تارانتینو» به بحث و جدل‌های اخیر      





چهارشنبه 19 دي 1386 - 16:9

حامد اصغري همين جور دارد بهتر مي‌شود، بس كه موج مثبت توي هواست... و خسرو كه پيانوي بخش sms زدن گرايند هاوس را در پشت صحنه چارخونه استفاده كرده بود و اين كه چه قدر برف و سرما، همه چيز را اين قدر قشنگ كرده




خب، نقدهاي خوب دارد از راه مي‌رسد. زودياك بين فيلم‌هاي آخر سال دارد جايگاهش را پيدا مي‌كند. تعداد منتقدهاي علاقه‌مند به فيلم مهم نيست ( كه البته زياد هم هست ). مهم اين است كه منتقدهاي محبوب من فيلم را دوست دارند. بعد از مانولا دارجيس، حالا نوبت ايمي توبين عزيز است كه زودياك را بهترين فيلم سال انتخاب كند. و اما...

 

رفتن توي جلد مرغ مقلد

رفیق‌ام رضا ملکی، یک روز حرف خیلی خوبی زد که به نظرم خودش هم قدرش را نمی‌دانست. از خواب بیدار شده بودیم و ماشین‌ام را تازه شسته بودم و آمده بودیم بیرون که یک دفعه دیدم بابایی، یک سکه‌ای، میخی، کلیدی، چیزی را برداشته و با آن دور تا دور ماشین را خط کشیده. جوری که سفیدی‌ جای زخم، روی رنگ سیاه ماشین توی ذوق می‌زد. یک کم با بهت و حیرت این منظره را نگاه کردم و هر چه زور زدم، هیچی به فکرم نمی‌رسید. گفتم: « رضا به نظرت چرا یارو همچین کاری کرده؟ » و رضا در حالی که چشم‌هایش را می‌مالید؛ زیر لبی و زورکی درآمد: « چه می‌دونم. من که جای اون یارو نبودم. » دیدم ای دل غافل؛ اصل نکته همین بوده و چرا من داشتم زور می‌زدم که سر از کار طرف درآورم؟ هر وقت جای او بودیم، آن وقت... پس از کشف این حقیقت، دوباره حال‌مان جا آمد و روز خوب و خوشی را شروع کردیم.
بعد یادم افتاد به دیالوگ گریگوری پک در فیلم کشتن مرغ مقلد: « شما هیچ وقت کسی رو نمی‌شناسین، تا وقتی برین توی جلدش و چند قدمی باهاش راه برین...»

مردن خوب

 
می‌خواهم شارژتان کنم با یک خاطره خوب از یک آدم خوب از یک مترجم خوب در یک کتاب خوب. کتاب، گفت و گوی جوزف مک‌براید است با هاوارد هاکس، کارگردان بزرگ تاریخ سینما، به ترجمه پرویز دوایی. و آن بخشی که می‌خواهم برای‌تان نقل کنم، جایی در اوایل کتاب است. هاکس می‌خواهد خاطره‌ای را تعریف کند:
« مرگ افراد را شاهد بوده‌ام. درگیر خیلی کارها بودم، مثل شرکت در مسابقات اتوموبیل‌رانی و از این قبیل. فیلمساز قصه‌هایی را که شخصا می‌شناسد، بهتر از سایر قصه‌ها تعریف می‌کند. یک بار ناظر مرگ کسی بودم که هواپیمایش سقوط کرده بود. رفیق‌اش هم با او بود. گفت: « احساس غریبی دارم. » کسی به او گفت: « گردن‌ات شکسته. » خیلی بی سر و صدا بود. گفت: « خیلی وقت‌ها فکر کرده‌ام به این که وقتی کار آدم به آخر می‌رسد، جه جور رفتار می‌کند. نمی‌دانم چه جوری تاب می‌آورم. » رفیق‌اش پرسید: « خودت تنهایی از پس این قضیه برمی‌آیی؟ » مرد گفت: « بله. » ماها گذاشتیم و رفتیم و او مرد. این صحنه را یک بار در فیلم "فقط فرشتگان بال دارند" و یک بار دیگر در فیلم "ریولوبو" آوردم. مردنِ خوبی بود. »

آرزوی پرتاب گوجه فرنگی

 به نظرم به مقداری از این جشن‌ها در کشورمان احتیاج داریم. از همین جشن‌هایی که دور و بر درباره‌اش می‌خوانیم. حالا نه این که مثل اسپانیایی‌ها چند گاو وحشی را در خیابان‌ها و میان مردم ول کنیم. اما همین اسپانیا به نظرم یک جشن دیگر دارد که در آن جماعت به سمت همدیگر گوجه فرنگی پرت می‌کنند. عکس‌هایش را که در روزنامه‌ها و اینترنت می‌بینم که جماعت زیر حجم زیاد گوجه‌ فرنگی‌های له شده دارند خفه می‌شوند و باز یک دانه گوجه فرنگی دیگر، محکم می‌خورد توی صورت‌شان، کیف می‌کنم. یا نمی‌دانم جشنی که جماعت خودشان را می‌اندازند توی آب، یا...
به هر حال همه می‌دانیم که تمدن، قرار نیست همه احتیاجات‌مان را برآورده کند. که به عنوان یک شهروند، حق و حقوق و امتیازهای دیگری هم داریم. که گاهی وقت‌ها دوست داریم مثل جیمز کاگنی، یک دانه گریپ فروت توی صورت نامزدمان له کنیم. فقط جلوی خودمان را می‌گیریم. پس بد نیست گاهی وقت‌ها چیز پرت کنیم، ترقه‌ای ول بدهیم، آب بازی کنیم، و این قبیل کارها.
اين جوري است كه منتظر همت مسئولان عزیز می‌مانیم. باشد که روزی برای چنین جشنی تدارک ببینند. می‌رویم توی خیابان و خودمان را خالی می‌کنیم و یک نکته را مطمئن باشید؛ با همين گوجه فرنگي پرت كردن، کلی هم رفیق پیدا می‌کنیم. خشونت و نفرت واقعي، بيش‌تر بين آدم‌هاي مودب و منظم و وظيفه‌شناس كه زير بار عذاب وجدان، همه زندگي‌شان را مي‌گذرانند، اتفاق مي‌افتد. ( حسين ياغچي كه همين الان اين چند خط را خواند نقل مي‌كند كه: كدام چيز آزارنده‌تر و از بن فاصله‌اندازتر از نشان‌دادن اندكي از جديت و حرمتي كه كسي در رفتار با خود دارد و همين‌كه همان كاري را كنيم كه همه عالم مي‌كنند، همين كه مثل همه عالم رفتار كنيم، همه عالم با چه آغوش باز با ما «رويارو» مي‌شود و چه دوستانه! – نيچه، تبارشناسي اخلاق، انتهاي بخش دوم، ترجمه داريوش آشوري. )

 چتر نجات

 نمی دانم نصفه شبی چرا یاد این شماره پارسال مجله فیلم افتادم که جمله های بامزه فیلم ها را ( بر اساس یک منبع خارجی البته ) با ترجمه خوب سعید خاموش ردیف کرده بود. گفتم اول هفته ای با خواندن چند تا از این جمله ها، حال مان را خوش کنیم: ( مربوط به روزگاري است كه با هوشنگ و نيما مي‌نشستيم دفتر هوشنگ و "سهم‌مان از جاودانگي دنيا را صرف اين ‌مي‌كرديم كه بخنديم. )
• "خفه شم؟ تا بعد از ازدواج مون حق نداری باهام این طوری حرف بزنی." ( باب هوپ به جین راسل در فیلم پسر رنگ پریده )
• "اگه مطمئن بودم باز نمی شه، برات یه چتر نجات می خریدم!" ( گروچو به چیکو مارکس در فیلم روز مسابقه )
• "یکی از تراژدی های زندگی اینه که آدمایی که جون می دن یک کتک حسابی به شون بزنی، همیشه قلدرتر و گنده ترن!" ( رودی وله در داستان پالم بیچ )
• "ما فوتبال رو ول کردیم و بی خودی چسبیدیم به آموزش و پرورش." ( گروچو مارکس در Horse Feathers )
• - "سال ها از سبک و سیاق زندگی، خجالت می کشیدم."
- "منظورت اینه که روش زندگی ات رو عوض کردی؟"
- "نه، فقط دیگه ازش خجالت نمی کشم." ( می وست و پل کاوانا در رفتن به شهر )
• - "تو که قصد نداری با کسی که دیروز باهاش آشنا شدی، ازدواج کنی؟"
– "ولی عزیزم تنها راه اش همینه. اگه زیادی بشناسی شون، هیچ وقت باهاشون ازدواج نمی کنی." ( رودی وله و مری آستور در داستان پالم بیچ )

و شما خواننده های این روزنوشت، باهوش تر از آن هستید که به خیال تان برسد این حرف ها فقط شوخی اند.

حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید

 مدتی پیش با چند تا از رفقا داشتیم توی خیابان می‌گشتیم و همان بازی همیشگی: « کجا غذا بخوریم؟ » بعد بحث کشید به کل و کل و به شوخی پراندم که: « می‌دانید که الان چند نفر آرزو دارند شام‌شان را با من بخورند؟ »، که یکی از رفقا درآمد: « این که اصلا مهم نیست. مهم این است که تو دوست داری شام‌ات را با کی بخوری. »
دیدم این همه زندگی است. حرف‌ رفیق‌مان، زیر نئون‌های شب شهر، تا آخر عمر یادم نمی‌رود. حداقل امیدوارم که نرود.

 موسسه گل آقا

یکی از اصول بنیادین این روزنوشت، از این قرار است که باید خودمان را تحویل بگیریم. به اندازه، و به قدر و حد خودش. بد نیست که کمی آرشیو داشته باشیم، تاریخ داشته باشیم. این چیزها به ما پشت و هویت و منزلت می‌دهد و بعد از مدتی چوب زیر بغل‌مان می‌شود و یکی از نقشه‌های راه.
چند وقت پیش که رفته بودم موسسه گل‌ آقا، واقع در میدان آرژانتین، این نکته به ذهن‌ام رسید. ساختمان آن جا پر از قفسه‌هایی بود، پر از یادگاری‌های کوچک. از هدیه‌ای که یکی از بچه‌ها از راه دور برای گل آقا فرستاده بود تا چکی که در وجه نویسنده کشیده‌ بودند و او به رسم ادب و تعارف و کمک و ابراز ارادت، برگردانده بود و چک مورد نظر را قاب کرده بودند، زده بودند به دیوار. می‌شد در طبقات موسسه بگردی و یادگارهای دوران انتشار مجله را یکی یکی پیدا کنی. دیدم همین کار ساده، یعنی جمع آوری همین چیزهای خرد و درشت و طبقه بندی و نمایش درست‌شان، چه وزن و تارخ و اعتباری به نشریه داده است. گذشته به هر حال جزئی از زندگی ما بوده است. می‌توانیم حسرت‌اش را بخوریم یا قاب‌اش کنیم و بزنیم به دیوار، چون قرار نیست شرمنده الان‌‌مان باشیم.

عاقلانه

چشم‌ام به این نقل قول از برتراندراسل افتاد؛ آن وقت فهمیدم که وظیفه امروزم، تکرار همین جمله ظاهرا ساده و حتما بی‌بدیل است: اشکال دنیا در این است که جاهلان مطمئن هستند و دانایان مردد. روزی چند اتفاق اطراف‌مان می‌افتد که می‌توانیم با ارجاع به همین جمله تفسیرش کنیم؟

 ما و سرانجام کار

رابرت ایونز تهیه کننده محبوب‌ام بود. زندگی‌اش همیشه برایم در هاله‌ای از رمز و راز قرار داشت. بس که فیلم خوب تهیه کرده بود و همیشه از خودم می‌پرسیدم چطور کسی در یک دوره ده ساله می‌تواند این قدر فیلم خوب تهیه کند. از بچه رزماری و قصه عشق گرفته تا هرولد و ماد و پدرخوانده و محله چینی‌ها. فقط می‌دانستم ایونز در دهه 1970 سلطان پارامونت و یکی از قدرتمندترین‌های عالم فیلمسازی بوده و این که همسرش، الی مک‌گرا، ستاره فیلم قصه عشق و یکی از مشهورترین هنرپیشه‌های زن آن سال‌ها بوده که بعد ترک‌اش کرد و با استیو مک‌کوئین ازدواج کرد.
این بود تا این که خیلی اتفاقی نسخه‌ای از مستندی درباره زندگی ایوانز به دست‌ام رسید. با نيما ( كه اتفاقا آن روزها حال‌اش خوب نبود، و طبعا حال من هم ) نشستيم با علاقه تمام به نگاه کردن‌اش و در نیمه اول داستان جزئیات آن سال‌های طلایی را دیديم. سال‌های صعود ایونز از طبقه‌های ساختمان بلند کمپانی پارامونت را. این که چطور یکی یکی همه آن فیلم‌های محبوب‌مان را ساخت و چطور موفق و موفق‌تر شد. اما همین طور که فیلم پیش می‌رفت، دریافتم که این همه ماجرا نبود. فیلم ( و طبعا داستان زندگی ایونز بزرگ ) جلوی چشم‌های گرد شده‌ام جلو رفت و من ناگهان متوجه شدم که چطور بعد از ساخته شدن محله چینی‌ها، زندگی ایونز در سراشیبی سقوط قرار گرفت. دیدم که چطور پای ایونز به دادگاه باز شد و فیلم‌های بعدی‌اش نفروختند و این که کارش به جایی رسید که در یک درمانگاه، تحت نظر پرستارهای سخت‌گیری قرار گرفت که همه حواس‌شان به این بود که ایونز رگ‌اش را نزند و گوشه دیوار نیفتد! حیرت‌انگیز بود. آدمی در آن حد و جایگاه، به چه فلاکتی افتاده بود و در همه این‌ سال‌ها، من داستان باقی زندگی‌اش را نمی‌دانستم. در یادداشت‌های بعدی چند نکته به درد بخور، خیلی به درد بخوری را که از زبان ایونز در این فیلم شنیدم، برای‌تان را تعریف می‌کنم. حالا اما فقط می‌خواهم یادتان بیاورم که زندگی ما آدم‌های سودایی، همیشه به مویی بند است. همیشه ممکن است همه چیزمان را از دست بدهیم. حتی اگر بزرگ‌ترین تهیه کننده جهان شدیم، باز در امان نیستیم. خدا عاقبت همه‌مان را به خیر کند.

 * خوش آمد به تازه‌واردها و اين كه كامنت‌هاي آخر روزنوشت قبلي از دست نرود. بچه‌هاي نويسنده هم كم كم براي جشنواره فجر امسال آماده شوند.

 

 

 

 



 

 


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

امید غیائی
چهارشنبه 19 دي 1386 - 20:19

خب یک روزنوشت کامل ننوشتم و این یعنی رکورد.البته مقداری از این موج مثبت در هوا برای حامد هم متعلق به من بود.

اول از همه نمیدونم چقدر به سینمای به قول یکی از دوستانم "شرق دور" (راستی آنها هم به ما همین را میگویند:شرق دور؟؟؟!!!) علاقه دارید ولی فیلمی را کشف کردم که ارزش 150 و خورده ای دقیقه بیدار ماندن و تکان نخوردن از روی صندلی گردان نه چندان خوبم در این بحبوحه قاطی شدن همه چیز را داشت.تصویری رئال و نه البته واقعی از همان سالهای چین که "قهرمان"(باز میگم یکی از محبوبترین فیلم های تمام عمرم) به آن چنگ زده بود و این بار از زاویه ای نه چندان اپرائی(مصطفی روحم تازه شد وقتی نوشته ات بر قول رو خوندم)با پرداختی قابل تحسین به اون نظر انداخته بود. تمجیدیه ای بر وفاداری و عشق. فقط با این همه اسمی که در دنیا معروف شده امیدوارم گیج نشید:The Warrior Princess ، Musa the

The Warriors،Warrior محصول کره جنوبی و چین.

--با خوندن این تکه از نوشته ات :آدم‌هاي مودب و منظم و وظيفه‌شناس، یاد تبلیغی افتادم که تلویزیون پخش میکرد و دو تا آدم متشخص یکی مهندس و دیگری نمیدانم چه کاره سرتعارف آسانسور و بعد هم کل کل ماشین سواری.اونها که دیدن گرفتن چی میگم.بخوام توضیح بدم قصه طولانی شده. آره مثلا فکر کن تو پرتاب گوجه فرنگی یا مثلا هندونه من و امیررضا چقدر کار داشتیم واسه انجوم دادن.(نیستی برادر؟!)

و این جمله را قاب مبکنم میزنم بالای تختم: ولی عزیزم تنها راه اش همینه. اگه زیادی بشناسی شون، هیچ وقت باهاشون ازدواج نمی کنی.

حنانه و مصطفی انصافی کجائید رفقا؟!

همین.

امید غیائی
چهارشنبه 19 دي 1386 - 20:38

listen to me. Do NOT go into the light

"Poltergeist 1982"

علی نیکنامی
چهارشنبه 19 دي 1386 - 21:48

به سوفیا :هریت اندرسون!بدون شک یک نابغه بازیگریه.اولین فیلمی که ازش دیدم "همچون در یک آینه" بود که بازیش به شدت روم تاثیر گذاشت.توی "لبخندهای نیمه شب تابستان" و "فریادها و نجواها" هم فوق العاده بود.در ضمن می دونم که توی "داگویل" هم بازی کرده.ولی بعد از اون دیگه ازش بی خبرم.البته من بیبی اندرسون رو هم به شدت دوست دارم.عاشق اون روحیه شادش توی "توت فرنگی های وحشی" هستم.بقیه فیلمهاش بماند."فانی و الکساندر" هم به نظرم کاملترین اثر برگمانه.تمام دغدغه هاش از مسایل مذهبی گرفته تا درونکاوی(همچین لغتی داریم؟!)زنان و چیزای دیگه رو در قالب یک اتوبیوگرافی بیان می کنه.البته من نسخه کوتاه شده 3 ساعتشو دیدم و نمی دونم نسخه کاملش اصلا گیر میاد یا نه.(اگه اشتباه نکنم نسخه کاملش 6 یا 7 ساعته)."اینگمار برگمان فیلم می سازد" رو خیلی وقت پیش توی یه فیلم فروشی دیدم ولی نخریدمش.فکر نمی کردم چیز جالبی باشه.ولی الان که گفتی قشنگه اگه باز ببینمش این بار از دستش نمیدم.در مورد down by law هم خوشحالم که تو هم با فیلم حال کردی.به خصوص که روبرتو بنینیشو دوست داشتی و بازم به خصوص که این جان لوری رو کشف کردی.تقابل روحیه شاد بنینی و خونسردی لوری باعث شکل گیری کمدی خاص جارموشی شده.(کمدی فیلمای جارموش واقعا خاصه!هر کی بگه از کس دیگه ای تقلید کرده باور نمی کنم!من هر وقت حوصلم سر میره کافیه یه اپیزود از" قهوه و سیگار"رو ببینم تا دوباره شارژ بشم. )."عجیب تر از بهشت" رو ندیدم.از جارموش به جز اینا که صحبتش شد،"گل های پژمرده"و"مرد مرده"و "گوست داگ"و"شب روی زمین" رو دیدم.ولی همین 6 تا فیلم هم کافیه که عاشقش باشم.تعجب می کنم که کسی مثل تارانتینو اینقدر محبوب میشه،ولی جارموش که هر فیلمش به این قشنگیه تا حدودی مهجور مونده.البته من خودم تارانتینو رو خیلی دوست دارم،ولی به شدت اعتقاد دارم که اگه "پالپ فیکشن" رو نساخته بود نیمی از این محبوبیت رو هم نداشت.البته شاید خیلی ها مخالف باشند،ولی ....بگذریم، از بحث منحرف شدم."سولاریس" رو هم اگه نسخه کاملش همون 165 دقیقه ای باشه دیدم و فقط همینو میتونم بگم که در کل طول فیلم شاید جمعا یکی دو دقیقه بیشترفیلم رونگه نداشتم و فکر میکنم که همین کافیه که نشون بده چقدر توی سولاریس غرق شده بودم! وای!اون سکانس آخرش که یادم میاد دیوونه میشم."نوستالگیا" رو هم خیلی دوست دارم.سکانس خودکشی دومنیکو رو شاید تا حالا بیش از صد بار دیده باشم. راستی یادم رفت بگم به بازی استثنایی "تره خووا" توی "آینه" دقت کردی؟از درایر "روز خشم" رو دیدم که یکی از بهترین فیلمهایی بوده که دیدم. "اردت" هم دستم اومد یه نسخه که 10 دقیقه آخرش رو نداشت.منم از خیر دیدنش گذشتم.دنبال "گرترود" هم هستم.کلا خیلی وقته دنبال فیلمهاشم ولی گیرم نمیاد."ازو" هم همین طور.فقط "داستان توکیو" رو دارم. سوخوروف هم کشف خودته.من فیلمی ازش ندیدم. به جواد رهبر:ای ول!مثل همیشه انتخابهات عالیه. در مورد تارکوفسکی یه بار دیگه هم اینجا گفتم بحثش یه بار تو یه سایتی راه افتاده بود که من دیدم و اتفاقا یکی به اسم امیر قادری هم نظر داده بود(امیر! خودت بودی یا یکی با اسم تو کامنت گذاشته بود؟)خلاصه اینکه یکی یه یادداشت کوتاه نوشته بود که دقیقش یادم نیست ولی تو این مایه ها که هر فیلم باید چند وظیفه اصلی رو انجام بده! و یکی از این وظایف! ارتباط با مخاطبه و فیلمهای تارکوفسکی مخاطب ندارند و در نتیجه "به تارکوفسکی شلیک کنید!"(این عنوان یادداشتش بود).بعد هم چند نفر اومده بودند و به مقدار کافی فحش و بد و بیراه به تارکوفسکی داده بودند و اصلا بحث منحرف شد به یه سمت دیگه که اصلا سینمای هنری به درد نمی خوره و .......خیلی حرفهای دیگه.خلاصه اینکه من به این نتیجه رسیدم که متاسفانه این بحث تارکوفسکی هر جای دیگه هم راه بیفته بازخوردهاش چیزی شبیه به همون میشه که جالب نیست.طرفدارای تارکوفسکی که همیشه متهمند به اینکه چیزی از فیلمهاش نمی فهمند و فقط ادای روشنفکری در میارند!! مخالفاش هم که با ارایه چنین تعاریف من در آوردی از سینما و هنر همیشه دلایل خودشون رو برای مخالفت دارند و اکثرشون خیلی هم عصبانی هستند واجازه حرف زدن به آدم نمیدند!(نمونشون رو زیاد دیدم).اینو به این خاطر گفتم که اگه قصد داری بحث تارکوفسکی رو اینجا راه بندازی اولا مخالف زیاد داره .ثانیا مخالف بی منطق کم نداره!ولی اگه بحث پا گرفت و دوستان مخالف تصمیم گرفتند یک بارهم حرفهای موافقان رو هم گوش بدند و از کوره در نرند من خودم همه جوره پایه ام که منطقی بحث کنیم(بازم میگم منطقی)

امير: يادم هست يه بار يه كامنت به دعوت بچه‌ها درباره تاركوفسكي توي يه سايت گذاشتم ( مربوط به آقاي سرپيكو بود اگر درست يادم باشد )، ولي به هيچ وجه درباره كاركرد فيلم و وظيفه‌اش براي ارتباط با مخاطب نبود، كه به هيچ وجه همچين عقيده‌اي ندارم.

مصطفی جوادی
چهارشنبه 19 دي 1386 - 22:20

پسر پارامونت را کردی و اینکه پشت بچه رزماری بوده اند و اینها. یادم افتا که تهیه کننده اش ویلیام کسل بود که حسابی دوستش دارم.کسی که خودش به عنوان فیلمساز حسابی جالب است. تکنیک های ادوودی اش محشراند. اینکه سر فلان فیلم دلهره آورش به صندلی های تماشاگران برق خفیف وصل کرده!!! همین محشر است دیگر.

درباره تارکوفسکی. برای من زیادی سطح بالا است. برای اینکه از سر خودم باز کرده باشم باید بگویم فیلمبرداری کارهایی که با وادیم یوسف بوده را دوست دارم. مشخصا کودکی ایوان ( صحنه آسیاب بادی بی نظیر است ) و بعد آندری روبلف

والبته ممنون از رفقایی که در مورد بخش جدیدمان حرف زدند.

منگ
چهارشنبه 19 دي 1386 - 22:46

چند وقتیه که می خوام در مورد "تارکوفسکی" و "نوستالژیا" حرف بزنم اما جرئت نمی کنم ، چون حرفم فراتر از "تارکوفسکی" و "نوستالژیا" می ره ، شاید سوالم اساسی می شه ، خیلی اساسی ، البته شاید هم بی ربط میشه ، آشفته ، مسخره ، مزخرف ....... سوالی که شاید دامنه اش از خود فیلم هم آنطرف تر می ره یا حتی آنطرف تر از خود سینما ، اینکه من در مورد نوستالژیا چی می تونم بگم ، اینکه نمی فهمم اش ؟ اینکه بی ربطه ؟ اینکه "فیلم" نیست ؟ واقعاً مفهوم فیلم در چه مرحله ای و چگونه درک می شه ؟ واقعاً این تراک ها ، پن ها و تیلت های طولانی ، این لانگ شات های ساده و خشک ، این نماهای تخت و ایستا ، این دیالوگ های پیچیده و بی ربط ، این کلی گویی های فلسفی ، این روابط تصنعی ، این کنش ها و واکنش های عجیب و عصبی ، در کلیت این داستان ساده ، آیا باید تارکوفسکی بود تا به درک درستی از تارکوفسکی رسید ؟ شاید بتوان این سوال ها رو تعمیم داد بر بستری وسیعتر ، شاید بر خود سینما (منظورم از "خود" سینما رو که می فهمید ! ) ، آیا حقیقتی که از میان این پلان ها و سکانس ها بیرون می آد ، واقعاً قابل هضمه ، مشکل من چیه ؟ در مقابل نوستالژیا چی باید گفت .... ؟! ....مثلاً جواد رهبر عزیز ، تو که میگی از نوستالژیا خاطره داری ؟ می خوام بدونم ، واقعاً چطور امکان داره ... خاطره شدن "درخت گلابی" برای عده ای رو می شه با واژه هایی لوس و دخترانه و کم مایه توجیه کرد اما "نوستالژیا" (و اون "خود" لعنتی ...) گردن کلفت تر از اونیه که بشه توجیه اش کرد .

--------------------------------------------------------------------

دبلیو دبلیو دبلیو . dumb . کام

وحید
چهارشنبه 19 دي 1386 - 23:17

هویت و نلبکی!

شاید ربطی نداشته باشه ولی از جمع آوری چیزهای خرد و درشت که گفتی یاد همین هفته پیش افتادم که رفته بودم خونه پدر و مادربزرگ عزیز.مادربزرگم که یه چایی برام آورد چشمم افتاد به نلبکیش.یهو پرتاب شدم به ده دوازده سال پیش.نمی دونم دیدید یا نه؟از این نلبکی هایی که توش عکس جنگل و چشمه و گل و بلبله و یه نفر نشسته زیر درختی بوته ای چیزی، و همه اینها داخل یه ذره جا، جا خوش کرده.یه نموره کتی می زنه نه؟فکر نمی کردم مادربزرگم هنوز اینو داشته باشه.بهش گفتم این مال من.راستش رو بخواهید همون اندازه که مثلا از داشتن DVD آقای اسمیت به واشینگتن میرود ذوق می کنم، از چایی خوردن تو این نلبکی هم.

وحید
چهارشنبه 19 دي 1386 - 23:19

این روزها روزهای امتحانه.یه قول شهریار قنبری روزهای وحشت شب آخر.بچه درس خوان نیستم.بچه درس نخوان هم نیستم(چی شد!؟).ولی همیشه کارم می کشید به شب امتحان( الان یه ذره بهتر شدم!).یکی از بدترین لحظات زندگیم، لحظات قبل از امتحان بوده و همین طور یکی از بهترین لحظات زندگیم ، لحظات بعد از امتحان.

علی نیکنامی
چهارشنبه 19 دي 1386 - 23:23

به امیر قادری:پرتاب گوجه فرنگی رو هستم.البته اگه گوجه فرنگی نبود من به همین برف بازی هم رضایت میدم.چند سالی میشه که یه برف بازی حسابی نکردم.آخرین بار 3 یا 4 سال پیش بود که تو دانشگاه دو تا تیم دادیم.یه سری ما بچه های مکانیک بودیم یه سری هم بچه های شیمی.2-3 ساعت بدون وقفه به هم گوله برف می زدیم.آخراش هم دیگه جوگیر شده بودیم و یکی رو میگرفتیم و تو یقه اش رو پر برف می کردیم یا می بردیمش مینداختیمش کنار یه درخت پر از برف و لگد می زدیم به درخت و در میرفتیم. .خلاصه اینکه من تا چند روز کتفم درد می کرد بس که برف پرت کرده بودم. اگه کسی از بچه های کافه پایه بود یه قرار دسته جمعی بذاریم و برف بازی کنیم.در ضمن چهار شنبه سوری هم واسه خالی کردن انرژی خیلی فاز میده. به خصوص اگه بری اکباتان.اگه هم نشد دیگه باید به خیابون بهار و تهرانپارس رضایت داد دیگه.کلا من همه جوره پایه این کارام."جیمز کاگنی" رو هم عاشقشم.هر چند "جیمز کاگنی" نسل ما "جوپشی" شده.یادم هست توی ویژه نامه دوم دنیای تصویر برای بازیگرها "جو پشی"رو صفحه آخر واسش یه مطلب رفته بودید و توی معرفیش از اون حرکت بی نظیرش که توی "رفقای خوب" زد دخل اسپایدر رو در آورد یاد کردی،و شرط بسته بودی که اولین صحنه ای که هر کسی از "جو پشی " به یاد میاره همونه ومن چقدر باهات حال کردم امیر!

در مورد بیرون شام خوردن با تو هم از وقتی فهمیدم با "فری"حال می کنی پایه شدم یه بار با هم بریم مهمون من.

وحید
چهارشنبه 19 دي 1386 - 23:34

از همون شماره فیلم:

برای راه انداختن یه تیمارستان، فقط به یه اتاق خالی احتیاج داری و یه عده آدم مناسب.(یوجین پالت/ مرد من گادفری)

هر آدمی که درباره ی چیزی اطمینان داشته یاشه احمقه.

مطمئن اید آقا؟

کاملا.( هیو هربرت و ادیک بلور/ To Beat The Band)

وقتی لازم باشه، می تونم زرنگ و باهوش باشم.ولی اکثر مردها اینو دوست ندارن.(مرلین مونرو/ آقایان موطلایی ها را ترجیح می دهند)

پسرم، حالا که بچه بزرگی شدی وقتش رسیده که بنشینیم و درباره بعضی از معماهای زندگی حرف بزنیم.

بله پدر، خب چی می خواستی بدونی؟ (سیلوستر گربه و بچه اش/ کی بچه گربه ی کیه؟)

وحید
چهارشنبه 19 دي 1386 - 23:35

خشونت و نفرت واقعي، بيش‌تر بين آدم‌هاي مودب و منظم و وظيفه‌شناس كه زير بار عذاب وجدان، همه زندگي‌شان را مي‌گذرانند، اتفاق مي‌افتد.

دقیقا درسته.

Ramtin
پنجشنبه 20 دي 1386 - 0:22

نمی دونم برای چی از بازیگرای «درجه دو» خوشم میاد.«جو پشی»، «استیو بوشمی»، «جان تورتورو»، «جان گودمن».دیدنِ بازی شون یه حسِ تازه ای توشه، فرقِ غلیظی داره با این که بشینی تمامِ عمرت به بازیِ ستاره ها خیره بشی.کسی هست که تمامِ عمرش بشینه وٌ به بازیِ «درجه دو» ها خیره بشه؟

Armin Ebrahimi
پنجشنبه 20 دي 1386 - 0:27

شگفت اَر خواجه ی خاموش بخواند نغمه ی مَستان...

اول یک چیزهایی می خواستم بنویسم درباره ی شباهتِ عجیبٌ غریبِ «تیم برتون» با «جیم جارموش»، حالا هم همین کارٌ می خوام بکنم دیگه...ولی اگه منصفانه نگاه کنیم این کارٌ کردم! یعنی گفتم که از فاقِ نظرگاهِ ما بینِ این دو آقا شباهت هست.چرا؟ خیله خٌب؛ اول این که من بعد از دیدنِ هر کدوم از فیلم های این دو آدم یک احساسِ ثابت پیدا می کنم.همین خودش دلیلی بر اینه که اگرم من نتونم توضیح بدَم یک چیزهایی هست.مثلاً من فکر می کنم «رِی لیوتا» یک بازیگرِ خوبه، اما کارنامه ی اون برعکسش رٌ ثابت می کٌنه...اما یه چیزهایی –اگر احساس من صادقانه باشه- وجود داره که من این طور فکر کردم، یعنی «رٌفقای خوب» رٌ دیدم وَ بعد «گٌرازهای وحشی» رٌ تماشا کردم...اما نظرم عوض نشٌد، گرچه بازیگر دیگه بازیگر نبود.در موردِ اون دوتا کارگردان هم وضع همینه.پس از تماشای «ادواردِ دَس قیچی» یا «ماهیِ بزرگ» وَ یا حتا «عروسِ مٌرده» من دقیقاً در وضعِ روحیِ خاصی به سر می برم که بعد از دیدنِ «قهوه وَ سیگار» یا «مَردِ مٌرده».ربطی به «جانی دِپ» نداره.یک جورِ کم بود یک جور سبکِ خاص هست که من نمی تونم بفهمم چرا در میونِ این همه فیلمساز –وَ حداقل در موردِ اونایی که من کاراشونًٌ دیدمٌ می شناسم- این دو نفر شبیه به هم می باشند.یک چیزهایی هست.

نامه ای نوشته ام که احتمالاً چند روزِ دیگر برای سایت می فرستم.نمی گویم درباره ی چیست تا مثلاً غافلگیر شوید یا هول بفرمایید.

«سامان فدائیِ» عزیز هنرمندِ جوان دو کلیپ ساخته –یعنی به کارگردانی خودش نه این که یک جا بشینه وٌ کارها واسه خودشون ردیف بشن- دو کلیپِ موسیقی «فولک» بر اساسِ دو ترانه ی من که به زودی قراره از «مهاجر» پخش بشه؛ «یه کوسه منٌ خورد!» وَ «به فرستنده بازگردانده شود!».حتما ببینید.

آرمین ابراهیمی

رضا کاظمی
پنجشنبه 20 دي 1386 - 0:40

دوستان ! ما اگه به تعریفی از مرگ برسیم که در اون مرگ یک دگردیسی از نونهالی به بلوغ هست دیگه جایی برای هراس نمی مونه(نمای واکنش افراد در بین این حرفها می آید)هیچ کس تا حالا تعریف و توصیفی از مرگ به دست نداده چون اگه مرده، دیگه نبوده که بخواد توصیف کنه.عرفا مرگ برای یه وجدان آسوده رو مثل یه لذت بی اندازه از جدا شدن روح از جسم توصیف می کنند.مثل یه ارگاسم...سکوت می کند بگذریم. من فرزندم رو تنها دخترم رو وقتی سه سالش بود از دست دادم.می تونید تصور کنید از دست دادن یه دختر شیرین زبان و با نمک که تا دیروز پیشتون بوده و. حتی چند ساعت قبل از اینکه به اغما بره خودشو واسه ت لوس میکرده چقدر دردناکه؟دخترم لوسمی داشت. سرطان خون و اون وقتها یعنی بیست سال پیش مثل امروز نمیشد این چیزارو درمان کرد.دخترم اگه امروز زنده بود یه خانم بیست و چند ساله بود ولی من نمی تونم تصور کنم الان چه شکلی میشد. من هنوز با همون تصویر زیبای کودکیش زندگی میکنم و آرزو می کنم که زودتر بتونم ببینمش . شاید عجیب باشه ولی من حتی یه شبم نتونستم به خواب ببینمش . توی همه این سالها...خیلی شبها نشستم و تمرکز کردم روی عکسهاش تا شاید به خوابم بیاد ولی نیومد . راستش من چند ساله که اصلا خواب نمی بینم. باورکردنش سخته ولی صبح که پا میشم هیچ چیز توی ذهنم نیست فقط از بس سیگار می کشم کلی خلط توی گلومه که باید برم نیم ساعت اق بزنم تا راحت شم.

بخشی از یک تک گویی در یکی از فیلمنامه هایم

راستی توی این کافه کسی پایه فیلم ساختن هست؟

مهدی رحمن
پنجشنبه 20 دي 1386 - 2:24

1.با برفش موافقم ام اما سرما را نه.آخر این فندک لعنتی ام شومینه را روشن نمی کند.گویا مشکل از فندک است.چون بیست و سی گفت مشکل گاز رسانی حل شده.

2.هر چقدر هم در مورد زودیاک بد بگویند،توی مخ من نمی رود.زودیاک هر چقدر هم بد باشد نمی تواند نشان ندهد که فینچر عزیز استاد زنده تعلیق است.

3.دکتر مابوزه رفته بوده تو جلد آن بابا.

4.واو.

5.پیشنهاد من برای شی پرتابی دی وی دی است.با آغوش باز می ایستم تا زیرش غرق شوم.بعد آخر جشن یک گونی می آورم خوبهایش را جمع می کنم میبرم خانه،بشینم تا صبح فیلم ببینم.

6.هه.منم با این شماره خاطره دارم رفیق.تا سه روز داشتم با دوست گرمابه و گلستانم دیالوگ جمع می کردم که لیستش را برای خودمان تکمیل کنبم.

7.این جور که بویش می آید هنوز که اینطور نشدی.اما من خیلی دوست دارم یک شام با شما بخورم.ببینم چی دوست داری؟

8.یکی از دوستهایم می گفت بابا این امیر قادری ماتریالیسته بالفطرس.می خواهم این روزنوشتت را نشانش بدهم تا دوباره همان حرف را بزند.انوقت سیگارم را می کنم توی چشمش.

7.نمی دونم.مطمئن نیستم بشه...خوب شایدم بشه..اممم نمی دنم.ممکنه...

8.درمانش یک راه دارد به گمانم.اینکه هیچوقت فکر نکنی به چیزی غیر از مو بندی.البته مویی که ارتجاعش بالاست و وزن زیاد را تحمل می کند.فقط کافیست بدانی که آن بالا یک مو هست.راستی اسم فیلمه چیه؟

Ramtin
پنجشنبه 20 دي 1386 - 11:10

من یه تصویری به «پنجره ی ذهنم» خورده که می خوام باهاش –با همین یه منظره، همین یه صحنه- یه فیلمنامه بنویسم.شاید بتونید از این جنس صحنه ها بسازیدٌ بهِم بگید تا در نوشتن کمک ام کٌنه.زود باشید:

یه خانواده ی چهار نفره ی معمولی در یه شبِ معمولی زمستانی در یه وضعیتِ معمولی می خوابن.مدتی بعد خونه شون شروع می کنه به لرزیدن.در حالی وقتی از پنجره کوچه رٌ نگاه می کٌنَن می بینن بقیه ی خونه ها در وضعیتِ اولشون به سر می بَرَن، همونطوری ثابتٌ محکم ایستادن سرِ جاشون.اما خونه ی اونا داره می لرزه.تمامِ خونه رٌ می گردن وَ می بینن پسر کوچیکه ی خانواده تبدیل به یه سیاه پوست شده!

Armin Ebrahimi
پنجشنبه 20 دي 1386 - 11:15

شگفت اَر خواجه ی خاموش بخواند نغمه ی مَستان...

اول یک چیزهایی می خواستم بنویسم درباره ی شباهتِ عجیبٌ غریبِ «تیم برتون» با «جیم جارموش»، حالا هم همین کارٌ می خوام بکنم دیگه...ولی اگه منصفانه نگاه کنیم این کارٌ کردم! یعنی گفتم که از فاقِ نظرگاهِ ما بینِ این دو آقا شباهت هست.چرا؟ خیله خٌب؛ اول این که من بعد از دیدنِ هر کدوم از فیلم های این دو آدم یک احساسِ ثابت پیدا می کنم.همین خودش دلیلی بر اینه که اگرم من نتونم توضیح بدَم یک چیزهایی هست.مثلاً من فکر می کنم «رِی لیوتا» یک بازیگرِ خوبه، اما کارنامه ی اون برعکسش رٌ ثابت می کٌنه...اما یه چیزهایی –اگر احساس من صادقانه باشه- وجود داره که من این طور فکر کردم، یعنی «رٌفقای خوب» رٌ دیدم وَ بعد «گٌرازهای وحشی» رٌ تماشا کردم...اما نظرم عوض نشٌد، گرچه بازیگر دیگه بازیگر نبود.در موردِ اون دوتا کارگردان هم وضع همینه.پس از تماشای «ادواردِ دَس قیچی» یا «ماهیِ بزرگ» وَ یا حتا «عروسِ مٌرده» من دقیقاً در وضعِ روحیِ خاصی به سر می برم که بعد از دیدنِ «قهوه وَ سیگار» یا «مَردِ مٌرده».ربطی به «جانی دِپ» نداره.یک جورِ کم بود یک جور سبکِ خاص هست که من نمی تونم بفهمم چرا در میونِ این همه فیلمساز –وَ حداقل در موردِ اونایی که من کاراشونًٌ دیدمٌ می شناسم- این دو نفر شبیه به هم می باشند.یک چیزهایی هست.

نامه ای نوشته ام که احتمالاً چند روزِ دیگر برای سایت می فرستم.نمی گویم درباره ی چیست تا مثلاً غافلگیر شوید یا هول بفرمایید.

«سامان فدائیِ» عزیز هنرمندِ جوان دو کلیپ ساخته –یعنی به کارگردانی خودش نه این که یک جا بشینه وٌ کارها واسه خودشون ردیف بشن- دو کلیپِ موسیقی «فولک» بر اساسِ دو ترانه ی من که به زودی قراره از «مهاجر» پخش بشه؛ «یه کوسه منٌ خورد!» وَ «به فرستنده بازگردانده شود!».حتما ببینید.

آرمین ابراهیمی

Armin Ebrahimi
پنجشنبه 20 دي 1386 - 11:18

آوخ! قربانِ لطافتِ «رابرت دِ نیرو» بشوم در «نیویورک، نیویورک» وااااااااااااااای...

امیررضا نوری پرتو
پنجشنبه 20 دي 1386 - 14:13

با سلام.

امیر جان بدجور پایه ی این جشنم که گفتی. مملکت ما که کاملا برعکسه........!

امید جان یعنی میشه اون روزی رو ببینم که من و تو در جشن گوجه فرنگی و یا هندونه باشیم! راست میگی چقدر کار داریم من و تو. از بچه های کافه کیا پایه اند که با من و امید همراه باشن؟

حالم یه کم خوبه چون حال حامد اصغری بهتر شده ( خیلی واسه تون سلام می رسونه) و هم اینکه امروز ظهر فهمیدم که امتحان فوق لیسانس سه هفته عقب افتاده. البته من که باید تا قبل از جشنواره تموم کنم چون ده روز جشنواره کرکره ی درس خواندن پایینه. به هر حال خبر امیدوارکننده ای هست. محمدحسین آجورلو عزیز بدجور منتظر سومین اطلاعیه ی ستاد استرس کنکوری ها هستم.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com


پنجشنبه 20 دي 1386 - 19:35

vase dialoga ino dashte bash: vaghti asheghe ye marde zandar mishi nabayad rimel bemali

امیر: این یکی از بهترین دیالوگ‌های اون جواهره.

کاوه اسماعیلی
پنجشنبه 20 دي 1386 - 19:51

1.ترجیح میدهم بحث تارکوفسکی و الخ پیش نگیرد چون من هم مثل علی نیکنامی حدس میزنم که به ناکجا میرود.اما یک چیزی را بهش اعتقاد دارم و چند روز پیش به مصطفی جوادی هم گفتم.واقعیتش اگر چارچوب فکری مشخصی داشته باشیم نمیتوانیم تناقض را در آن راه بدهیم.نمی گویم دایره علاقه مندیهایمان را کم کنیم.چون آنوقت فقط خودمان ضرر میکنیم اما نمیتوانم به عنوان یک بیننده و تماشاگر حتا معمولی سینما توامان تارکوفسکی و مثلا سرجو لئونه را دوست داشته باشم.خیلی روی اسامی که مثال زدم تکیه نکنید .منظورم همان تناقضه است....والبته امیر قادری جمله ای را که به او نسبت داده اند را تکذیب کرده و گفته چنین عقیده ای ندارد و من نمیتوانم باور کنم که امیر به این که فیلم باید با مخاطب ارتباط برقرار کند را قبول ندارد.بحث تارکوفسکی هم نیست.گویا او توانسته با بعضی از ماها ارتباط برقرار کند.

2.ایول به سحر همایی که هنوز در اقیانوس وایلر سرگردان است .تا باشد از این خوش گذرانیها.

3.جمله برتراند راسل ات بی نظیر است.بی نظیر.و البته همه آن جمله های ظاهرا بامزه که درس است برای ما.

4.ما جماعتی که با کت شلوار زاده شده ایم کی باید ارزش بازی را بفهمیم.ارزش نمایش را.ارزش ابراز لخت و عور احساسات را.ارزش تضاهر نکردن و خود بودن.برنامه ای پخش میشود در superRTL که پر از این لحظه های خنده داریست که از فیلمهای خانوادگی بیرون امده اند.اینکه مثلا بچه ای از روی سه چرخه اش میفتند و برخلاف ما که معمولا در چنین لحظاتی کولی بازی در می آوریم و اشک همه را میچکانیم دور هم با صدای بلند به این وضعیت میخندند.و کنار ساحل از اینکه شکمهای برامده شان را بدون پوششی بیرون بدهند خجالات نمیکشند.و از اینکه این روزهای برفی چند نفرمان به جای اینکه ترس قطعی گاز و نبود نان را داشته باشیم خودمان را زیر برف دفن کرده ایم.

جواد رهبر
پنجشنبه 20 دي 1386 - 20:19

به علی نیکنامی: راستش نه قصد نداشتم بحث تارکوفسکی راه بیندازم. نه اینکه نخواهم اما احساس می کنم که حرف هایی که زدی تا حدی درسته. فقط چون خودت خواسته بودی (در کامنت های دو پست قبل) که از فیلم محبوب امان از تارکوفسکی بگیم من نظرم را گفتم و از بقیه بچه ها هم خواستم نظرشون رو بگن. همین رفیق. اما با جارموش به طرز وحشتناکی موافقم! خیلی خیلی عالیه! به خصوص در کارهایی مثل "غریب تر از بهشت" و "قهوه و سیگار" و "مرد مرده" و ....! خیلی کارش درسته! من که باهاش صفا می کنم. گرترود رو هم من دارم. روزی روزگاری دیدمت بهت یک نسخه می دم. اردت رو هم دارم. ازو رو هم هستم. کلا سینمای ژاپن را پایه ام: کوبایاشی و میزوگوچی باشه که سرم رو می زنم به دیوار. کوروساوا هم که حساب اش جداست و بقیه بروبچز ژاپن...

تا یادم نرفته: مصائب ژاندارک درایر رو هم هستم تا ته اش!

* هریت اندرسون هم که عالیه و مرسی از بیبی اندرسون رو کردن ات! حواست هست تا! مثل همیشه!

احسان رحيم زاده
پنجشنبه 20 دي 1386 - 20:27

من اين جمله رو از اكبر عبدي شنيدم داشتم باهاش مصاحبه مي كردم كه گفت بايد خودت رو جاي طرف بزاري موضوع بحث هم اين بود كه يك عده اومدن تو مجلس عزاداري ازش خواستن دلقك بازي دربياره . اونم مي گفت خودم رو جاي اونها گذاشتم و اين كار رو كردم . در ضمن بابت ذكر منبع در مصاحبه ترانه عليدوستي ممنون . شما اگر منبع هم نمي داديد موردي نداشت . ( ياد فردين به خير )

محسن
پنجشنبه 20 دي 1386 - 22:13

آقا امروز یه خبر داغ داغ بهم رسیده الان دودلم که بگم یا نگم چون به منبع بسیار موثقی که خبر رو داده قول دادم نگم همینو بدونید که اون اتفاق خوبی که همه منتظرشیم داره مییفته شرمنده بیشتر نمی تونم توضیح بدم ایشالله اگه اجازش رو گرفتم اصل خبر رو با منبعش مینویسم

امير صباغ
پنجشنبه 20 دي 1386 - 22:44

امير جان بابت "مردن خوب" ممنون. بابت " اشکال دنیا در این است که جاهلان مطمئن هستند و دانایان مردد" خيلي خيلي ممنون خيلي حال كردم ولي درباره اون مسابقه گوجه فرنگي باهات كاملا مخالفم دور از جون بروبچ اينجا ما ايرانيا جنبه ي اين كا را رو نداريم نمونه اش همين بازي پرسپوليس-سپاهان يك تماشاگركه در ميان عده اي تماشاگرنما نشسته بود(انقدر گفتن ما بهترين تماشاگران دنيا رو داريم اينا كار يه مشت تماشاگر نماست ، گفتم حداقل برا خودم جاي اينا رو عوض كنم) و معلوم نشد استقلالي بود يا سپاهاني! ؟ زد يه سرباز بدبختو ناكار كرد حالا فكر كن تو همچين مسابقه اي را يكي اون وسط جاي گوجه بخواد فرهنگ بالاش رو نثار بقيه كنه، حالا بيا و جمعش كن.

راستي كي صبح برنامه ي " مردم ايران سلام" رو ديد جمشيد مشايخي اومده بود وسط حرفاي با ربط و بي ربطي كه ميزد يهو گفت چرا از مرتضي احمدي تقدير نمي كنن ايشون با يه نفر ديگه همدوره بوده ولي مجسمه شو درست ميكنن ولي كسي تقديري از مرتضي احمدي نمي كنه چرا Uامير جان بابت "مردن خوب" ممنون. بابت " اشکال دنیا در این است که جاهلان مطمئن هستند و دانایان مردد" خيلي خيلي ممنون خيلي حال كردم ولي درباره اون مسابقه گوجه فرنگي باهات كاملا مخالفم دور از جون بروبچ اينجا ما ايرانيا جنبه ي اين كا را رو نداريم نمونه اش همين بازي پرسپوليس-سپاهان يك تماشاگركه در ميان عده اي تماشاگرنما نشسته بود(انقدر گفتن ما بهترين تماشاگران دنيا رو داريم اينا كار يه مشت تماشاگر نماست ، گفتم حداقل برا خودم جاي اينا رو عوض كنم) و معلوم نشد استقلالي بود يا سپاهاني! ؟ زد يه سرباز بدبختو ناكار كرد حالا فكر كن تو همچين مسابقه اي را يكي اون وسط جاي گوجه بخواد فرهنگ بالاش رو نثار بقيه كنه، حالا بيا و جمعش كن.

راستي كي صبح برنامه ي " مردم ايران سلام" رو ديد جمشيد مشايخي اومده بود وسط حرفاي با ربط و بي ربطي كه ميزد يهو گفت چرا از مرتضي احمدي تقدير نمي كنن ايشون با يه نفر ديگه همدوره بوده ولي مجسمه شو درست ميكنن ولي كسي تقديري از مرتضي احمدي نمي كنه چرا چون ايشون چاپلوسي نمي كنه. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من كه مطمئنم مشايخي بيشتر ناراحت اينه كه چرا مجسمه ي خودشو نساختن ، آخه شما كجا و آقاي بازيگر كجا .

چون ايشون چاپلوسي نمي كنه. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من كه مطمئنم مشايخي بيشتر ناراحت اينه كه چرا مجسمه ي خودشو نساختن ، آخه شما كجا و آقاي بازيگر كجا .

امير صباغ
پنجشنبه 20 دي 1386 - 22:48

كيا نمايش جديد بيضايي رو ديدن؟ ديشب وقتي داشتم از تالار وحدت خارج ميشدم سعي ميكردم حرفاي بقيه رو هم گوش كنم ببينم نظرشون چيه نظرات مخالف بود ولي فكر كنم تعداد ناراضيان بيشتر بود، يكي ميگفت شعاري بود ،يكي ديگه ميگفت داستانش چيز مالي نبود وچند نفر ديگه هم ميگفتن از كاراي قبلي بيضايي ضعيف تر بود(اونايي كه نمايش رو ديدن نظرشونو بگن)

من كه خوشم اومد تو سالي كه سينما واقعا افتضاح بود و جز دو سه تا فيلم بقيه ول معطل بودند ديدن اين نمايش واسه من يكي كه غنيمت بود چند تا جمله و يه قسمت از نمايش نامه رو( كه خيلي دوستش دارم) براتون مي نويسم

1-من به همه مظنونم ،مخصوصا به اونايي كه شكي بهشون نيست.

2-دلبستگي خاصي به اين محله ندارم،اما هيجانم براي محله ي جديد از اينم كمتره ، مگه اونو كي ها مي سازن؟ همين بسازبفروشهايي كه محله هاي ديگه رو از ريخت انداختن.

3-كسي كه بازي نمي كنه يه چيزي مي بازه ،خود بازي كردنو! چيزي هم نمي بره.

4- گفتم خانم باور كنين من با همه ي عشق و وجود منتظرش هستم . - در خيال ؟ - چه فرقي ميكنه؟ مهم اينه كه هر وقت بخوام به كمكم مي آد

5-بد روزگاريه وقتي چپ و راست يك حرف ميزنن اونم در جائيكه تنها واقعيت بي ترديد صفحه حوادث روزنامه هاس. نه كسي دوستدار واقعيت نيست ،همه دوستدار اون توافق عمومي اعلام نشده اي هستن كه براي مدتي رسما واقعيت ناميده مي شود.

6-دوچرخه ساز (مهرداد ضيايي) : مي دونم ،داري از تخته پاكم مي كني . تجديدم كن خانم معلم اما رد نكن. بي تو حسابام پاك قاتيه افرا.بي تو لنگ لنگم ، تنبيهم كن ولي خط رو اسمم نكش.

-افرا(مژده شمسايي) :تنبيه ؟ من كي ام كه تنبيه كنم ؟ ما چه حقي داريم همديگه رو تنبيه كنيم ؟ شما مغازتونو نو كردين ولي خودتون همونين كه بودين. نه ، من از شما كينه اي ندارم ،تقصير شما نيست ، اينطور بزرگ شدين كه خيال كنين هر چي مال شما نيست بايد لگدمالش كرد. هو كردن كسي كه اگر هم تقصيري داشت ، در حد شما نبود قضاوتش كنين. هو كردن كسي كه اگر هم تقصيري داشت اين بود كه در خيال اميدي به شكل پسر عمويي خيالي ، براي خودش ساخته بود ، كه لحظه اي به دادش رسيد. شما به نفع واقعيت منو هو كردين و اين واقعيت شماست. هر دست بسته اي حق داره در ته ته نا اميدي به كمك روياهاش خودشو از دست واقعيت نجات بده. شما اين حق مردم دست بسته رو هو كردين با واقعيتي مثل پول و فرياد، از دهن شاگردهاي خودم ، وهمسايه هام كه روياهاي من بودن!

-دوچرخه ساز : بي انصافي افرا!

-افرا : بي انصاف؟ مگه من روز روشن سر چهارراه كسي رو جلوي كس و كار خون جگرش هو كردم؟ من وقتي به اين محله اومدم قول ندادم كه پسر عمويي نداشته باشم ، يا نامزدي. و جايي هم نوشته نشده بود دختر هايي رو كه پسر عمويي دارن يا نامزدي هو مي كنن! با وجود اين ، تو كه با انصافي ، به گوش خودت از دهن من شنيدي كه گفتم پسر عمويي دارم؟ نه نشنيدي ! تو امروز با كلمه اي كه از كسي شنيدي منو هو كردي ، فردا با كلمه اي ديگه سر مي بري.

سعید حسینی
پنجشنبه 20 دي 1386 - 22:59

دوستان عزیز سلام

عرض شود که من به همراه تعدادی از علاقه مندان به سینمای مهرجویی داریم وبلاگ هواداران این کارگردان بزرگ رو راه می ندازیم و دوست داریم حاصل کار آبرومند و در شان این کارگردان باشد هر کدام از شما که مایل است کمکی اعم از عکس مطلب یا هر چیز دیگر به ما بکند لطفا به آدرس زیر میل بزند

ahdoust@yahoo.com

Armin Ebrahimi
جمعه 21 دي 1386 - 0:30

به یاد می آورم «جو پِشی» را –که این روزها مرتباً پیش می آید در مورد اش بی اندیشم- در «جِی.اِف.کِی» که اصلاً قابلِ بازشناسی از آن «جو»یی نبود که ما در «گاوِ خشمگین»، «مرگ آور»، «پولِ آسان» یا «روزی روزگاری در آمریکا» می شناختیم.«جو»یی که دیرٌ دور یک فیلم بازی می کند وَ ظاهراً بر پایه ی گفته ها «دِلی» بازی می کند.یعنی بازی در «کازینو» یا «رٌفقای خوب/دوستانِ خوب» را به همین دلیل قبول کرده که با «مارتی» دوست جان جانی بوده است.این یعنی تنها علتِ کم کاری اش در سال های اخیر که بیشتر در کارهای رٌفقا -«چوپانِ خوب/ 2006»، «داستانِ برانکس/1993» هر دو ساخته ی «رابرت دِ نیرو»- ظاهر شده وَ به همان ها هم اتکا کرده.این همان «جو»ی پیرِ ایتالیایی/آمریکایی ست که در نوشتن –به نحو درجه یک اش- وَ ساختن دست داشته ولی هیچ گاه نساخته.این از همان کارهای عجیبٌ غریبی است که «رِی لیوتا» هم در کارنامه اش انجام داده.مثلاً چرا «جو» با آن عظمت وَ توانایی در فیلم های بی ارزشی چون «تنها در خانه» یا نسخه ی تلویزیونیِ «پلنگِ صورتی» -که البته در این یک موردِ تلویزیونی من طبق شنیده هایم می نویسم- دیده شده؟البته...خٌب، زنده گی است دیگر! «رِی لیوتا» هم که بازی های خیلی خوبی دارد این اواخر پشتِ سرِ هم گَند بار می آوَرَد.یا «جَک نیکلسون» که در فیلم هایی مثلِ «کنترلِ خشم» یا «بهترین صورتِ ممکن» تمامِ گذشته اش را به کثافت کشیده.وقتی در «مستندِ کوبریک» دیدم «جک» دارد با همان شمایلِ گیجٌ اسیرٌ رهای فیلم هایش در منزلش مصاحبه می کند دیوانه شدم.بدبختانه این اتفاق برای «براندو»ی بزرگ هم اٌفتاد.نمونه اش «امتیاز» یا «تازه وارد».باز هم بگویم؟«آل پاچینو».«نیکولاس کیج».این ها تازه بازیگر هایی می باشند که یا زنده هستند یا در حوالیِ همین سال ها رفته اند.البته باز هم اسم دارم، اما منصفانه اش این است که برخی از بازیگر ها مثلِ «ساموئل.ال.جَکسون» یا «بیل موری» به همان تعدادِ فیلم های خوب فیلم های بد هم دارند.ولی بعضی ها مثلاً همان «دِ نیرو»ی خودمان در بیشترِ جاهای کارنامه اش فقط فیلمِ خوب دیده می شود، گرچه در «مأموریتِ الهی» یا «قلبِ آنجل» حضور پیدا کرده یا بعدها در این سال ها «تحلیلش کٌن»ها وَ «مٌلاقات با والدین/فاکرها» را بازی نموده باز مملو است پشتِ سرش از فیلم های خوب.بقیه ش باشه برای یه برنامه ی دیگه.

آرمین ابراهیمی

Ramtin
جمعه 21 دي 1386 - 0:34

می خوام اول یه ترجیع بند وَ بعد یه ترانه براتون بنویسمٌ برم، البته باید خودتون ترجمه کنید ولی حُسنش اینه که ترانه ها رٌ خودم گٌفتم.

قشنگه.

قشنگه؟

به هر حال نظر بدین.

اول ترجیع بند ترانه ی می سی سی پی:

Loathsome Black Boy

My Grandfather, Said Me

African Negro

My Mama, Said Me

When I Was a Young, in Mississippi 70(Seventy)

و حالا ترانه ی بی اسم:

A Cigar Please, and a Champagne and a Hotdog with Salad

Put a Apple Pie near a one Coffee

And Then Play the Music, a Song to Name of a 33

Then I'm ready for Guillotine,

Of Course after Read a New Part of a Birth (Magazine)

A Jean and T-Shirt with a Picture of a Jimmy on Shirt

And a Chewing Gum to name of a Lord

Because After Drink a Champagne, when I Go to Next World

My Throat is a Dirty, Of Course My Lemonade, Must be Cold

So, this is a My Last Things before Gallows

It is a Very Bad, when in 22 Years Old, Go to Hell

Yea, I Want a TV for Watch a Last Part of a Serial, now

With a Pepsi, Please,

So, I'm ready now

And

Dead…

Ramtin
جمعه 21 دي 1386 - 0:41

نیگا کنید! بعضی آدما وجود دارن که هیچوقت حقشون رٌ نگرفتنٌ نمی گیرن، یعنی به جایی که باید نمی رسن.مثلاً «تیم برتون» کارگردانیه که همیشه طرح های خوب تو آستینش داره و یا سراغ داستان های عجیب می ره ولی چون اکثراً خودش فیلمنامه ها رٌ نمی نویسه در آخر حاصل کار چیزی مثِ شوخی می شه.(مثل خودم که دقیقا همینطوری ام)

مثلا اولین فیلم بلند برتون: «ماجرای بزرگ پی وی» خیلی داستان افتضاحی داره و داستان و شخصیت های یک بار مصرف فیلم آدم رو خسته می کنن (آخر فیلم رٌ پیشنهاد می کنم با دور تند ببینین: همون که تو محوطه ی کمپانی وارنر می گذره) اما صحنه های خوب فیلم مثل صحنه ای که در کامیون روح پیرزن برای یک لحظه تبدیل به عروسک می شه نشون می ده برتون کارگردان خوبیه.فقط مورد توجه قرار نگرفته.وقتی به طرح های برتون که کار خودشه نگاه می کنیم به طرح «عروس مرده»، طرح «ادوارد دست قیچی» یا «ماهی بزرگ» یا «فرانکن وینی» می بینیم طرح خوبه، فیلمنامه بده

منم اینطوری ام. طرح دارم، ولی وقتی به فیلمنامه می رسم خسته می شم، باید یکی دیگه بنویسه(حداقل مثه برتون مجبور نیستم اون فیلمنامه ها رو قبول کنم.ولی خٌب...شاید به سنٌ سالَم ربط پیدا کٌنه)

علی نیکنامی
جمعه 21 دي 1386 - 0:58

به امیر قادری:پرتاب گوجه فرنگی رو هستم.البته اگه گوجه فرنگی نبود من به همین برف بازی هم رضایت میدم.چند سالی میشه که یه برف بازی حسابی نکردم.آخرین بار 3 یا 4 سال پیش بود که تو دانشگاه دو تا تیم دادیم.یه سری ما بچه های مکانیک بودیم یه سری هم بچه های شیمی.2-3 ساعت بدون وقفه به هم گوله برف می زدیم.آخراش هم دیگه جوگیر شده بودیم و یکی رو میگرفتیم و تو یقه اش رو پر برف می کردیم یا می بردیمش مینداختیمش کنار یه درخت پر از برف و لگد می زدیم به درخت و در میرفتیم. .خلاصه اینکه من تا چند روز کتفم درد می کرد بس که برف پرت کرده بودم. اگه کسی از بچه های کافه پایه بود یه قرار دسته جمعی بذاریم و برف بازی کنیم.در ضمن چهار شنبه سوری هم واسه خالی کردن انرژی خیلی فاز میده. به خصوص اگه بری اکباتان.اگه هم نشد دیگه باید به خیابون بهار و تهرانپارس رضایت داد دیگه..کلا من همه جوره پایه این کارام.جیمز کاگنی رو هم عاشقشم.هر چند "جیمز کاگنی" نسل ما "جوپشی" شده.یادم هست توی ویژه نامه دوم دنیای تصویر برای بازیگرها "جو پشی"رو صفحه آخر واسش یه مطلب رفته بودید و توی معرفیش از اون حرکت بی نظیرش که توی "رفقای خوب" زد دخل اسپایدر رو در آورد یاد کردی،و شرط بسته بودی که اولین صحنه ای که هر کسی از "جو پشی " به یاد میاره همونه ومن چقدر باهات حال کردم امیر!

در مورد بیرون شام خوردن با تو هم از وقتی فهمیدم با "فری"حال می کنی پایه شدم یه بار با هم بریم مهمون من.

به جواد رهبر:خیلی ارادت داریم جواد جون.منم ترسی ندارم از اینکه بحث تارکوفسکی راه بیفته.تو کامنت قبلی هم گفتم اگه یه بحث بر اساس منطق و استدلال پا گرفت به عنوان یکی از موافقان پروپاقرص و یکی از عاشقان تارکوفسکی میام جلو و صحبت می کنم ،در عین حال با مخالفی