دوستان عزيز، متحد شويد براي خوشحال كردن يك دوست... ( نا امیدم کردید رفقا شدید. این چند خط اضافه شده را بخوانید ) :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
پنجشنبه 25 مهر 1387 - 6:48

اخبار:      • تنها نماينده سينماي قرن 21 قاره آسيا در بين صد فيلم برتر جهان از ايران است / «سفر قندهار» يكي از صد فيلم برتر تاريخ سينماي جهان به انتخاب هفته‌نامه‌ي «تايم» شد      • بيتا فرهي براي «خون‌بازي» جايزه بهترين بازيگر يازدهمين جشنواره بين پيونگ يانگ را دريافت كرد      • امكان ساخت «شريك» هنوز منتفي نشده است / «تبعيد سايه‌ها» نام تازه‌ترين فيلمي است كه مسعود كيميايي قصد دارد بسازد      • هفته آينده رئيس جمهوري با کارگردانان سينما ديدار خواهد كرد      • «گوي سنگ بدخشان» جشنواره تاجيكستان «ديدار» به پاس يك عمر تلاش سينمايي به عزت‌الله انتظامي رسيد / از سال آينده جايزه‌اي با نام عزت‌الله انتظامي به بهترين فيلم جشنواره اهدا مي‌شود      





پنجشنبه 5 مهر 1386 - 2:24

دوستان عزيز، متحد شويد براي خوشحال كردن يك دوست... ( نا امیدم کردید رفقا شدید. این چند خط اضافه شده را بخوانید )


حرف‌ها و بحث‌ها بماند براي بعد. اين بار مي‌خواهيم درباره مسئله‌اي كه اتفاق افتاده صحبت كنيم. اين كه مادر ندا ميري، از دنيا رفته‌ است.  اين اولين بار است كه سايت سينماي ما و بچه‌هاي روزنوشت با چنين مسئله‌اي مواجه شده‌اند. هر كسي هر جوري كه مي‌تواند - البته راهي كه بتواند از طريق يك كامنت به نتيجه‌اش برساند -  براي خوشحال كردن و به وجد آوردن ندا رو كند. اين مي‌تواند يك جمله خيلي غمگين باشد يا يادآوري يك خاطره شاد. ببينم چي كار مي‌كنيد. فرصت خيلي خوبي براي همه ماست. يك تجربه تازه براي اين كه ببينيم چطور مي‌توانيم با زيبايي و هم‌نشيني، در برابر تقدير بايستيم. چه ندا را مي‌شناسيد چه نه، چه تا به حال اين جا پيغام گذاشته‌ايد چه نه. اين آرزوي ناكام همه ما هست كه چطور مي‌توانيم بر مرگ غلبه كنيم. پيشنهاد من را هم كه مي‌بينيد...

اضافه شده: خب. واقعا ناامید شدم. همه زورتان همین بود؟ ( عمرا که بدانید دیالوگ کجای سین سیتی است. درباره همه‌تان اشتباه می‌کردم ). برداشته‌اید تسلیت می‌گویید و گریه زاری راه انداخته‌اید که چی بشود؟ پس فایده آن چه با هم دیده‌ایم و یاد گرفته‌ایم و مسیری که تا این جا پیموده‌ام با هم، چیست؟ این جوری می‌خواهید با مرگ مبارزه کنید؟ مانا و مهدی تا حدی قضیه را گرفته‌اند، اما بقیه ول معطلید. یک واکنش مذبوحانه. گفتم الان چه واکنش‌های وجدانگیز و قدرتمندانه‌ای می‌بینم. چیزی که گرم‌مان کند. پس فرق‌تان با بقیه چیست؟ خوب شد خبرتان نکردم که چرا پریشب راه افتاده‌ام آمدم مشهد، و پدربزرگم چه عمل سختی داشت، چه قدر امروز بعد از ظهر دعا کردیم در حرم که به خیر گذشت. این همه کامنت گذار فرسوده و خمیده. کجاست رفصی چنین میانه میدان‌ام که آرزوست؟ کاش اسم این آهنگ روسی که همین الان برادرم برایم گذاشت، می‌دانستم جای کامنت برای ندا. کی‌ باشد که معنی جشن و سرور را بفهمیم؟ یک روز باید خاطره‌ی Stationary Traveler گوش کردن سر قبر یکی از رفقا را برای‌تان تعریف کنم. فعلا بجنبید تا بعد... بجنبید ببینم چی کار می‌کنید... ای روزگار...


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

مصطفی جوادی
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 3:7

صرفاً بحث مرگ نیست. این غم (( از دست دادن )) است. یک کاستی دائمی..از دنیایی که خیلی چیزها کم دارد، یک چیز خوبِ دیگر کم می شود و این اندوهی است که همه ما تجربه اش کردیم. غمی که شاید در کودکی و با ول شدن نخ اولین بادبادک زندگی ات شروع شده باشد. اینکه آن را می بینی که توی هوا دود می شود و عمراً هیچ غلطی نمی توانی بکنی...ما باید با فقدان کنار بیاییم. اصلا این سیستم طوری طراحی شده که ما کاری نتوانیم بکنیم.

ندا جان...می دانم که تو قدرتش را داری. میراث مادرت و قولی که دادی همیشه با توست و یک چیز دیگر که به خاطرش اینجاییم: دوستیمان

رضا کاظمی
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 3:53

درود به همه دوستان خوب این کافه

بگذارید حالا که غم از دست دادن است من هم اول خاطره ای بگویم و بعد هم درباره فقدان مادر گرانقدر ندا خانم هم چیزی بنویسم:

هفده هیجده ساله بویدم که دو سه خونواده ای ( از آشنایان غیر فامیل) رفتیم به یک ویلای ییلاقی...شب بود و کباب زده بودند و همه سرگم بگو بخند و بزن بکوب. من و محسن که همسنم بود رفتیم دزدکی سیگار بکشیم.سیگار نداشتیم.راه افتادیم بریم از قهوه خونه توی ده بخریم ولی از بس هوا تاریک بود و صدای گرگ و سگ و از این جور چیزا میومد بی خیال شدیم تا دیدیم گوشه باغ توی تاریکی ،آقای آذری که پدر یکی از اون خونواده ها بود نشسته بود وداشت سیگار می کشید. رفتیم کنارش و یالایی گفتیم و نشستیم..بی مکث برگشت گفت دنبال سیگار می گردین؟ ما یخ کردیم. گفتیم نه آقا این حرفا چیه.گفت نترسین به باباهاتون نمیگم حال کنین جوونا امشب شب جالبی است!...خلاصه اون شب گذشت و این جمله امشب شب جالبی است ورد زبون ما و رفقا شد و هنوز هم هست.اون هم با اون شکل اتوکشیده و رسمی ای که اقای اذری گفته بود...آقای آذری تیپش خود خود لارنس الویه بود. مو نمیزد.دوسال پیش از بس سیگار کشیده بود یکدفعه قلبش درد گرفت و بردنش بیمارستان یه سکته شدید داشت تو همون گیر و دار یه زخم معده قدیمی هم داشت که خونریزی کرد و مجبور شدن ببرنش اتاق عمل ( تا اینجا شد دوتا مشکل ) وقتی بعد از عمل به هوش اومد نمی تونست چهار دست و پا شو تکون بده( در پزشکی میگن کوادری پلژی)به خاطر فشاری که موقع جابه جا کردن از برانکار به تخت عمل روی مهره گردنش اومده بود و ارتروز قدیمی که داشت اینجوری شده بود یعنی قطع نخاع نسبی شده بود و چهار دست و پا فلج.اوضاعش وحشتناک بود. یک ماهی توی خونه مثل یه تیکه گوشت افتاده بود تا اینکه عاقبت راضی شد تن به یه عمل جراحی خیلی ریسکی بده. عملی که یا خوب می شد یا قطع نخاع کامل و مرگ .خسته شده بود. بریده بود. آخرش عمل شد.نجات پیدا کرد. این داستان مال دو سال پیش بود و لارنس الیویه ما همچنان سرحال و قبراق مثل آهوی زنده مونده راه میرفت ولی دیگه سیگار نمی کشید چون چشمش ترسیده بود... این مرد باحال همین دیروز خیلی بی سر و صدا بدون اینکه کسی خبر دار بشه مرد.توی خواب . وقتی هنوز شصت سالش نبود و حالا حالاها می خواست شبهای جالبی رو داشته باشه.!

مرگ اون برای من از دوجنبه دردناک بود یکی اینکه خیلی نزدیک بودیم ودوم اینکه یکی از تجربه های قشنگ نوجوونی رو با اون گذروندم .شیفته بی شیلگیش بودم...

وقتی از دست دادن یه آشنا اینقد تلخه، فکر میکنم نبودن نزدیکترین همدم - کسی که از وقتی یه نطفه بودیم از خونش مایه گذاشت و بعد ،از گوهر وجودش تا بزرگ بشیم -از دست دان یه مادر چقدر میتونه بد باشه.نمیگم دردناک. نمیگم غم انگیز. میگم بد و بدتر از این توی دنیا نمی تونه باشه.چون اولین خوبی و اغوشه که به ادم رو میکنه.نمی دونم چند تاتون دیدین توی اتاق زایمان مادرا چه رنجی می کشن. رنجی که هر مرد پرادعا رو از پا درمیاره ولی فقط یه چیز اونا رو نگه میداره و اون هم عشقه .اگه بدونین مادرا با چه عشقی اولین آغوش رو به نوزادشون هدیه میدن....آدما تا آخر عمر دنبال یه آغوش میگردن. یه جای امن و قشنگ.بی شیله پیله....

درگذشت مادرتان را تسلیت میگویم ندا جان و آرزو میکنم در خوبترین ساحت هستی سرشار از آرامش و بخشایش باشد.

آمین.

خاطره آقائیان
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 4:3

سلام به همه دوستان

همون دیشب که این خبر ناگوار رو شنیدم خیلی دلم می خواست که می تونستم یه چیزی بگم که به گوش ندا هم البته برسه و بتونه آرومش کنه.ولی روحیه ی آدم ها خیلی متفاوت از هم هست و عکس العملشون هم نسبت به پیش آمد های متفاوت همین طور.اما من فکر می کنم اندیشه کردن در وضع و حال دیگران و شرایط پیشامده برای اونا شاید یه کم چاره ساز باشه.درواقع شاید اندیشه در زخم های کهنه علاجی برای زخم های تازه باشه.من می دونم که دوری مادر خیلی سخته ولی شرایط حاکم به شیوه مرگ عزیزان می تونه درد آدم رو چند برابر کنه.

می خواهید از خودم شروع کنم؟چون اصلا آدم تودار و مرموزی نیستم که همه چیز رو پنهان کنم پس می گم.به این فکر کنید که یه بچه ی 7 ساله چه ذهنیتی از مرگ داره.اون موقع من تازه وارد کلاس اول ابتدایی شده بودم.تازه از مدرسه اومده بودم خونه.زمان جنگ بود و اوضاع حسابی بلبشو.وقتی رسیدم دیدم که برادر یک سالم با مادر جونم(روحش شاد)تنها تو خونه مونده.مادرم نبود.برادرمو که گریه می کرد بغل کردم سعی می کردم که آرومش کنم.راستش اون موقع چند ماهی می شد که پدرم گم شده بود.مارو فرستاده بود شهرستان که در امان باشیم.بعد که می خواست بیاد پیش ما تو راه گم شد و البته با عموم که اون موقع 24 سالش بود.دوتایی گم شدن.مادرم در عرض اون چند ماه شکل پیرزن ها شده بود حتی از الانش پیرتر.خیلی اینور و اونور گشتن.هیچ اثری نبود که نبود.اون روز مادرم همراه با دایی هام رفته بودن سراغ همین مسئله.گویا شب قبل از اون یک نفر یه خبرایی داده بود.تا اینکه سر ظهر شد و ساعت حدود یک بود که دیدم زنگ می زنن.از پشت در فقط صدای جیغ و گریه می اومد .جرات نمی کردم درو باز کنم.درو باز کردم و بدترین تصویر عمرم توی ذهنم ساخته شد.پدر و عموم رو توی راه کشته بودن.توی یک کشتار دسته جمعی.هیچ وقت جنازه ای به دستمون نرسید.هیچ قبر برای سوگواری وجود نداشت و البته هیچ قاتلی برای انتقام.مادرم موند با سه تا بچه که بزرگترینش 11 ساله بود.خیلی از دوستانم بودن که به من می گن چطور می تونی طاقت بیاری در حالی که قاتل پدرت احتمالا زنده است و داره زندگی می کنه.ولی من باهاش کنار اومدم و الان مدتهاس که به این مسئله فکر هم نمی کنم.الان چیزی که مهمه اینه که من باید یه جوری زندگی کنم که لحظه مردنم این حس رو نداشته باشم که از دنیا هیچی دستگیرم نشده همین و بس...

دوستان اینا رو نگفتم که کسی رو ناراحت کنم.اینارو خطاب به ندای عزیزم گفتم تا بدونه که مصیبت برای همه و همیشه هست.مهم اینه که از این شرایط چطور برداشتی داشته باشی. من همیشه گفتم که محدودیت ها همیشه شروع یک موفقیت هستند.مرگ پدر من محدودیت هایی رو برامون به وجود آورد که باعث شد بیشتر فکر کنیم.بیشتر از اونایی که دور و برمون بودن و سایه پدرهاشون بالای سرشون بود.بذار این شرایط پیش آمده رشدت بده.باور کن اینجوری روح مادرت هم بیشتر آرامش خواهد داشت.

آرزویی ندارم به جز داشتن دلی آروم و قلبی پر از مهربونی و صفا برای همه شما دوستان نازنینم.و امیدوارم که تو ندای عزیز خواهر خوبم دیگه هیچ وقت ناراحتی در خونه ی دلت رو نزنه...

مریم.م
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 10:58

سلام خدمت خانم میری

امیدوارم من رو توی غمتون شریک بدونین

راستی وقتی خبر رو شنیدم یه جوری شدم گفتم مگه میشه چیزی گفت به کسی که همچین اتفاقی افتاده براش ولی از خدا میخوام که بهتون صبر بده

هرگز صد عکس پر نخواهد کرد جای یک زمزمه ی ساکت پا را بر فرش

و امام علی ع : شکیبایی 2 جور است : یکی شکیبایی بر انچه نمی پسندی که این نوع از شکیبایی از شجاعت و دلاوریست و دیگر شکیبایی از انچه دوست داری که این نوع از صبر از عفت و پاکدامنیست

میدونم زیاد شد ولی نمیتونم این شعر سهراب سپهری رو ننویسم

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

:میکنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من ادمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر ارم از دل

!وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان اویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

.تسلیت میگم

امیررضا نوری پرتو
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 11:49

سلام.

دیروز بعد از ظهر و دیشب که داشتم با مهدی پورامین عزیزم تلفنی صحبت می کردم اتفاقا در بدو حرفهایمان از ندا و مادر مرحومش گفتیم و ابراز تاسف کردیم. هر چقدر هم بخواهیم به ندا تسلی بدهیم باز غم از دست دادن گوهر گرانمایه ای همانند مادر بدجور سنگینی می کند و به همین راحتی ها قابل جبران نیست.

بچه های کافه در روزنوشت قبلی( که اتفاقا رکورد میزان کامنتها رو هم جابجا کرد) تاثر خود را از فوت مادر ندا خانم ابراز داشتند. هر کی به نوبه خود و با زبان خود. ندا خانم عزیز! من یکبار شما را در نمایشگاه رسانه های دیجیتالی زیارت کردم و شما را مثل همه بچه های اینجا باصفا و با دانش و صمیمی یافتم. شما و همه ی بچه های اینجا برای من مثل خواهرها و برادرهایم می مانید. می دانم که دوران بسیار پر مصیبتی را پشت سر می گذارید اما مطمئن باشید غم هجران مادرتان برای من و همه ی بچه ها سخت و غیر قابل هضم است. شاید تسلی بچه ها اندکی امید در دل غم زده تان ایجاد کند. این تنها کاری است که از دست من و بچه ها بر می آید. دوستانتان همانند شما و خانواده ی محترمتان عزادار و داغدار مادر مغفورتان هستند.

از درگاه اهورای پاک و مهربان بهترین درجات بهشتی را برای مادر مرحومتان و صبری عظیم برای شما و خانواده محترم تان آرزومندم.

ندا خانم! بدانید دوستان تان همیشه در کنار شما هستند.


پنجشنبه 5 مهر 1386 - 12:51

چه كار مي شه كرد ...

بگو نيل يانگ گوش بده ...

... .. .

پیمان جوادی
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 12:54

برای "ندا امیری"

غمگین ترین لحظات را کسانی به وجود می آورند که شادترین لحظات را با آنها سپری کرده ایم.

"گری گوری پک"

-------------------------------------------------------------------------

رفتن رسیدن نیست

ولی برای رسیدن

راهی جز رفتن نیست.

"اسپنسر تریسی"

--------------------------------------------------------------------------

یک روز رسد غمی به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت

"آدری هپبورن"

--------------------------------------------------------------------------

حنانه سلطانی
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 13:45

بسم الله الرحمن الرحیم

یا أیها المُزمِل.قُمِ الیلَ اِلا قلیلا.نِصفه, اَوِ انقص مِنهُ قلیلا. اَوزِد علیه و رَتلِ القرآن ترتیلا. انا سَنلقی علیکَ قولاً ثقیلا. انَ ناشِئة الیلِ هی اَشدُ وَطاً وَ اَقوَمُ قیلا. اِنَ لکَ فی النهارِ سَبحاً طَویلاً. وَ اذکُرِ اسمَ ربِكَ وَ تبتل اليه تبتيلا. ربُ المشرقِِِ وَ المغرب لا اله الا هو فَاتخِذهُ وَکیلا.


پنجشنبه 5 مهر 1386 - 13:48

مادر که می‌ميرد، ديگر نمی‌ميرد.

يدالله رويايی

isa az estanbol
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 13:57

magar tamamiye in rahhaye pichapich

dar an dahane sarde mekande

be noghteye talaghiyo payan

nemiresand?

isa az estanbol
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 14:3

khaharam neda

hameye ma

roozi

dar an

dahane sarde mekande

khahim bood

hameye ma

پوریا
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 16:29

هرکسی تو زندگیش روزای خوب و بد داره ولی مهم اینه که هیچ کدومش موندگار نیست

farshid
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 17:57

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ایینه می ماند به جای

تار مویی نقش دستی شانه ای

می رهم از خویش و میمانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار خاک

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

****

...و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در اب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می اید به دهان

مرگ ...

و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم

****

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به افتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست

****

اتاق پسر را که دیدم رویارویی نانی مورتی با مرگ پسرش برایم جالب بود یک جور فریاد میان هیاهویی که ممکن است هیچ ربطی به موضوع نداشته باشد و باز تنهایی انسان معاصر توی این دنیایی که شبیه بازی بچه ها شده...

هر کسی یک جور با رفتن عزیزانش کنا ر می اید اما به نظرم زمان چیزی هست که خیلی مسایل رو حل می کنه

farshid

سرپیکو
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 18:36

زندگی و دیگر هیچ.

احسان
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 22:53

سلام پسر.چه طوری ؟ به قول استاد تو چاه ویلی افتاده ام که بیرون آمدن ازش دو عمر می خواهد ! راستش نیما که نیست،اینجا خیلی سوت و کوره.هر چه قدر هم که رفقای اهل خبره و بامرام چراغش را روشن نگه دارند.ولی این بیت از مولانا (؟!) از پر قنداق آویزون ماست.خیلی زیباست . . .

چون جان تو می ستانی،چون شکَر است مردن

با تو ز جانِ شیرین،شیرین تر است مردن

جواد رهبر
پنجشنبه 5 مهر 1386 - 23:47

سلام...

وای خدای من چه عکس توپی از کرت دونالد کوبین! همان هیجان توصیف ناپذیر. من زود بر می گردم با دست پر میام تا به جنگ تقدیر برویم...

تا بعد

rza rdb
جمعه 6 مهر 1386 - 2:14

روزی روزگاری مردی بود که نمی خواست زنش بمیرد قصه ی تلخ شکست ناگزیرش را ببین

FOUNTAIN را ببین

سهند خانوم
جمعه 6 مهر 1386 - 2:48

زمان ... همین زمان لعنتی ، بد یا خوب ، ناگزيريم که بپذيريم و عادت کنیم ... ندا جان آرام باش و صبور و سخت ...

david
جمعه 6 مهر 1386 - 3:35

سخت است.زندگی است...هرچه فکر کردم جز جمله های کلیشه ای چیزی به ذهنم نرسید.غم اخرت باشد و...البته جای او که راحت و خوب است.بالاترین و زیباترین به مادر تعلق دارد.اما ما دلمان تنگ می شود...البته این دلتنگی ها روزی تمام می شود.دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

http://www.spiritualityandpractice.com/films/images/photos/theweepingmeadowlrg1.jpg

کاوه اسماعیلی
جمعه 6 مهر 1386 - 3:43

لعنت به من که توی بد مشهدی رو نمیتونم بخندونم

حال و هوای اصغر رو دارم.انگار امیر قادری مثل حاج کاظم ما رو صدا مکنه که چرا اینجایین...ندا باید بخنده...و من که عمری تا سر حد مرگ لودگی کردم از به وجد آوردنش عاجزم....میتوانستم جلوی چشمت آنقدر دلقک بازی در بیاورم تا بخندانمت.اما دنبال چیز اصیلتری میگشتم اما پیدایش نکردم.....ندا به وجد بیا.حالا بیشتر از اینکه تو به ما نیاز داشته باشی ماها هستیم که منتظر یک لبخند از ته دلت هستیم....ندا...ما رو به وجد بیار

رضا
جمعه 6 مهر 1386 - 11:37

جنین می شویم و زمان می گذرد . به دنیا می آییم و مردم می خندند و زمان می گذرد . راه می رویم ، می خندیم ، مادر نگاه می کند ، نگاهی که همه چیز در آن است جز بدی ! در نی نی چشمانش آنچنان برقی نهفته است که جلال و شکوه اش را نمی توان با هیچ چیز قیاس کرد اما باز هم زمان می گذرد . محصل می شویم و کلمه ها را اشتباه می خوانیم و مادر می خندد و زمان می گذرد . پوست صورتمان به سیاهی می زند . پشت لبانمان سبز می شود و مادر با نگاهی که انگار تا عمق وجودمان را می نگرد ، نگاه می کند و زمان می گذرد . عاشق می شویم و چشمانش پراز عشق می شود . دختری زنی می شود و زنی مادر و مادری همچنان با عشق و نگرانی کودکش را نگاه می کند و زمان می گذرد . صدا می رود و نگاه می رود و خط ها صاف می شود و قلبم نمی زند و قلبت نمی زند و قلبش نمی زند و زمان می گذرد . دیگر گذشتن و نگذشتنش چه فرقی می کند وقتی کسی نیست که آن طور نگاه کند ؟ و ما باید برویم ، تنها ، آرام و با مواظبت که یک وقت دوباره نیازمند آن نگاه نشویم .

مرگ را پروای آن نیست

که به انگیزه یی اندیشد.....

زندگی را فرصتی آن قَدَر نیست

که در آئینه به قدمتِ خویش بنگرد

یا از لبخند و اشک

یکی را سنجیده گزین کند...

عشق را مجالی نیست

حتی آن قََدَرکه بگوید

برای چه دوستت می دارد

( شعر از احمد شاملو )

الف. می
جمعه 6 مهر 1386 - 11:52

خانم ندا میری

هیچ جمله‌ای، هیچ شعری، هیچ دیالوگی و هیچ صحنه‌ای از هیچ فیلمی و هیچ نقل‌قولی و هیچ تسلیتی نمی‌تواند تسلای روح زخم‌خورده شما باشد. باور کنید همه می‌خواند خنکای مرهمی باشند بر شعله زخم شما، اما نمی‌توانند. دلداری، چاره کار نیست. نه این‌که نخواهند، نمی‌توانند.

با این‌همه، من هم به شما تسلیت می‌گویم و امیدوارم آخرین غم همه زندگی‌تان باشد و بعد از این همه زندگی‌تان شادی باشد.

شاید تکیه کردن به خدا و کمک‌خواستن از او بهتر از همه‌چیز باشد.

من را هم در غم خود شریک بدانید.

مصطفي انصافي
جمعه 6 مهر 1386 - 12:53

حالا كه بحث مرگ به پاست هركسي كه اين شعر دكتر خانلري رو نخونده بخونه. عقاب شاهكار ادبيات معاصره. بي نظيره. بارها و بارها مي شه با لذت تا آخرش خوند. طولانيه اما بخونيد.

عقاب- دكتر پرويز ناتل خانلري

گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دور به انجام رسيد

آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستی دل بر گيرد

ره سوی عالم ديگر گيرد

خواست تا چاره ی نا چار كند

دارويی جويد و در كار كند

صبحگاهی ز پی چاره ی كار

گشت برباد سبك سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر و لوله گشت

وان شبان، بيم زده، دل نگران

شد پی بره ی نوزاد دوان

كبك، در دامن خار ی آويخت

مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رميد

دشت را خط غباری بكشيد

ليك صياد سر ديگر داشت

صيد را فارغ و آزاد گذاشت

صيد، هر روزه به چنگ آید زود

مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت

زاغكی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زيسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب

ز آسمان سوی زمين شد به شتاب

گفت: ‹‹ ای ديده ز ما بس بيداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلی دارم اگر بگشايي

بكنم آن چه تو می فرمايی ››

گفت:‹‹ ما بنده ی در گاه توييم

تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

بنده آماده بود، فرمان چيست؟

جان به راه تو سپارم ، جان چيست؟

دل، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››

اين همه گفت ولی با دل خويش

گفت و گويی دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوی پنجه، كنون

از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

دوستی را چو نباشد بنياد

حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين رای گزيد

پر زد و دور ترك جای گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب

كه: ‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است

ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه از عمر،‌ دل سيری نيست

مرگ می آيد و تدبيری نيست

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه

عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز

به چه فن يافته ای عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت

تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين

چون تو بر شاخ شدی جايگزين

از سر حسرت بامن فرمود

كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است

يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ی اين عمر دراز ؟

رازی اين جاست، تو بگشا اين راز››

زاغ گفت: ‹‹ ار تو در اين تدبيری

عهد كن تا سخنم بپذيری

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست

دگری را چه گنه؟ كاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود

آخر از اين همه پرواز چه سود؟

پدر من كه پس از سيصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير

بادها راست، فراوان تاثير

بادها كز زبر خاك وزند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاك، شوی بالاتر

باد را بيش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آيت مرگ بود، پيك هلاك

ما از آن، سال بسی يافته ايم

كز بلندی، ‌رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب

عمر بسيارش ازان گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است

عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان ست

چاره ی رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش،‌ ره چرخ مپوی

طعمه ی خويش بر افلاك مجوی

ناودان جايگهی سخت نكوست

به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ی نيكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

خانه، اندر پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی های فراوانی هست ››

****

آن چه ز آن، زاغ چنين داد سراغ

گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد، رفته از آن، تا ره دور

معدن پشه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و كوری ديده، از آن

آن دو همراه رسيدند از راه

زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه

گفت:‹‹ خوانی كه چنين الوان ست

لايق محضر اين مهمان است

می كنم شكر كه درويش نيم

خجل از ما حضر خويش نيم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بياموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش

حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

سينه ی كبك و تذرو و تيهو

تازه و گرم شده طعمه ی او

اينك افتاده بر اين لاشه و گند

بايد از زاغ بياموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بيماری دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاری، ريش

گيج شد، بست دمی ديده ی خويش

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پيروزی و زيبايی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست

ديد گردش اثری زين ها نيست

آن چه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرت و بيزاری بود

بال بر هم زد و بر جست زجا

گفت: ‹‹ ای يار ببخشای مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلكم بايد مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ››

****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه‎ يی چند بر اين لوح كبود

نقطه ‎يی بود و سپس هيچ نبود

مصطفي انصافي
جمعه 6 مهر 1386 - 12:55

البته بايد حرف از شادي و زيبايي مي زديم. ولي كي گفته كه زندگي زيباست و مرگ زشت؟ شايد مرگ زشت باشه. اما زندگي اون قدرها هم زيبا نيست.

سحر همائی
جمعه 6 مهر 1386 - 13:32

ندا جان سلام . یک بار بیشتر ندیدمت . یادت هست ؟ گفتی به من نگو خانم میری. بگو ندا....

ندا فرصت نشد که بیشتر با هم باشیم . فاصله ها نگذاشتند ولی " فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند" همان یک بار که دیدمت کافی بود. کافی بود برای اینکه لبخندت را بشناسم و بدانم که شادی جزئی از وجودت است همان طور که جزئی از وجود خودم است وبرای همین است که می دانم اندوه را در نهایتش در ک می کنی . "فقط کسانی به راستی می گریند که می دانند چگونه از ته دل بخندند ."

آن شب که بهت اس ام اس زدم گفتم که کلمات بد جور غریبه اند و هنوز هم بر این باورم. اینکه کلمه ای نیست که بگویم و تو شاد شوی . کامنتی نیست که بگذارم و تو شاد شوی . فقط می توانم بگویم در این لحظات اندوه و در فقدان مادرت ما (من و بقیه دوستانت)به یاد توییم و غم تو غم ما هم هست ندا . این را از ته دل می گویم .باشد که همدردی این خواهر کوچکت را بپذیری.

برای روشنایی است که می نویسم/ اگر همیشه و هم جا تاریک بود هر گز نمی نوشتم.

آن سالها شاید درختی بود و خشکید/ شاید کبوتری بود و پر زد/ شاید که باران بود و بارید.

هر روز بارانی در خانه ای خالی به یادت اشک می ریزم...

آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست

رها ساز خود را از آنچه مانع می شود آنی شوی که می خواهی.

ماندانا جباری
جمعه 6 مهر 1386 - 14:11

این چیزی که الان می خوام بنویسم قبلتر فقط برایم یک آیه زیبا بود ولی الان دیگه تنها سرمشق زندگیمه که شاهراه های زیادی برام رو میکنه:

الا بذکر الله تطمئن القلوب

بدان و آگاه باش که با یاد خدا دلها آرام می گیرند

وقتی یه عزیز رو از دست میدیم و دوست داریم داد بزنیم خدااااااااااا , این خدا گفتنمون خیلی از ته دله .به این امید که هم خودمون هم دلهامون آرام بگیریم.فقط بلند شدن لازمه.

امیدوارم زیاد شعاری حرف نزده باشم . ندا جان برایت آرامش آرزو می کنم.

حمید دست قیچی
جمعه 6 مهر 1386 - 17:35

الا ای هم نشین دل ، که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم ، که بی یاد تو بنشینم

.........................................................................

سرکار خانم میری ، دوست نادیده ی گرامی ، از ته دل آرزومند این هستم که این غم پایانی بر همه ی غم هایتان باشد .

صبور باشید .

omid jafari
جمعه 6 مهر 1386 - 17:55

kheyli delam gerefte.ma ro ham dar ghme khodet sharik bedun.rasti miduni man ye khahar daram ke esmesh mese to nedae?

عليرضا شيرنشان
جمعه 6 مهر 1386 - 18:48

نداي عزيز ما را هم در غم از دست دادن مادرت شريك بدان

و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر

ساسان.ا.ك
شنبه 7 مهر 1386 - 2:47

سلام.

مي دوني اولين شب آرامش آدمي چه شبيه؟

اون شبيه كه از دنيا بره.

خانم ميري در روزنوشت قبلي يه سري حرفهايي زدم و الان احساس مي كنم ديگه چيزي براي گفتن ندارم. فقط اينو بگم كه مادرتون الان در آرامش به سر مي برند. آدما نبايد از آرامش ديگران ناراحت باشند بلكه بايد خوشحال هم باشند.

سعيد هدايتي
شنبه 7 مهر 1386 - 11:5

اولين بار كه بعد هجرت غريبانه مادر پيچيدم تو سالن تاريك سينما فيلم ضيافت بود ومن كر بودم تا اينجا كه عرب نيا زار زد:كدوم عشق مادريه كه نره زير خاك .تكون بدي خردم وزار وهاي گريه ام سالن و برداشت.ندا خانم پير ميشي وخسته اما سخت وطاقت فرسا بالاخره با غربت خونه خو ميگيري تحمل كن خواهرم و براي خوشنودي روحش وسبكي خودت اگه تونستي قران بخوان .خدا مارا بيامرزد

شهرزاد آریانا
شنبه 7 مهر 1386 - 12:46

مرگ چیست، جز گذر از جهان، همچو یاران در دل دریا؛ زنده به امید هم. دست یازیدن به سوی آنان رواست که لبریزند از عشق آن همیشه حاضر و زنده اند در جاودانگی حضورش. در این جام آبگینه الهی، یکدل و یکرنگند، همزبان وهمراه. این است صفای یاران، که گر گویی تو بمیر، همچنان دست یاری و الفتشان همواره پابرجاست ؛ چه ، جاودانه اند .

ویلیام پن

کاوه افتخاری
شنبه 7 مهر 1386 - 12:50

فقط میشه گفت خانم میری باید صبر کنی تا به این غم عادت کنی چون بعضی از غمها فراموش نمیشن عادی میشن.

امید غیائی
شنبه 7 مهر 1386 - 15:10

-امتیاز آدم مرده چیه؟

-اینکه دیگه نمی میره.

آلفاویل(ژان لوک گدار)

ندای عزیز کلمات اگر حرف هم میتونستند بزنند باز هم مطمئنا کم میاوردن تو این هیاهو.

ولی دلخوش باش به این دوستان.

همین.

حمید قدرتی
شنبه 7 مهر 1386 - 15:27

با سلام خدمت ندا میری . دوست خوب و مهربانمان . تنها کاری که از دست ما بر می آید دعا برای روح مادر شما است و این سکانس از فیلمنامه سلام سینما را می گذارم شاید کمی حال و هوایت عوض شود . كارگردان: شما براي چي اومدين؟ دختر : با خود شما مي خوام صحبت كنم. كارگردان: براي بازيگري اومدي؟ دختر 6: نه.كارگردان: پس براي چي اومدي؟ دختر : صحبت كنم معلوم مي شه براي چي اومدم. جلوي كسي هم نمي خوام صحبت كنم. كارگردان: ما اينجا حرف خصوصي نداريم. دختر : پس من مي رم. كارگردان: خانمهارو شونو اونطرف كنند. دختر: من مي خوام خصوصي صحبت كنم. كارگردان: همه برن؟ دختر : نه، من مي تونم بيام جلو با خودتون صحبت كنم؟ كارگردان: مي شه همه برين عقب؟ [همه عقب مي روند.] دختر : مي تونم اينجا بشينم؟ كارگردان: بشين. دختر : من يك مشكلي دارم كه براي همون اومدم اينجا. من يه پسري رو دوست دارم. كارگردان: چي؟ دختر : من يه پسري رو دوست دارم كه قرار بود با هم ازدواج كنيم. ولي به خاطر مخالفت خانواده اش با ازدواج ما از ايران رفت فرانسه. قرار بود كه من هم دنبالش برم. ولي به خاطر سنم به من ويزا ندادند. گفتم ممكنه اين فيلم بره فستيوال كن توي فرانسه. كارگردان: خب اين موضوع چه ربطي به عشق تو داره؟ دختر : گفتم اگه من بازيگر اين فيلم باشم شايد منو دعوت كنند و مشكل ويزاي من حل بشه. كارگردان: اول بايد بلد باشي بازي كني تا بعد ترا دعوت كنند. بازي بلدي؟ دختر : من تا يه حدي بلدم بازي كنم. كارگردان: داخل اون كادر بايست. سي ثانيه فرصت داري گريه كني. دختر : من كه نقش نمي خوام. كارگردان: مگه نگفتي مي خواي بازيگر شي تا فيلم كه به خارج رفت، تو را هم دعوت كنند. دختر : ولي من براي اينكه هنرپيشه معروفي بشم كه نيومدم. كارگردان: من بايد تست كنم تا ببينم چه كسي مي تونه خوب گريه كنه، يا خوب بخنده تا او را انتخاب كنم. [دختر گريه مختصري مي كند.]كارگردان: چرا گريه كردي؟دختر : شما گفتي گريه كن. كارگردان: ده ثانيه وقت داري. دختر : من بيشتر از اين نمي توتم گريه كنم. هاي هاي كنم؟ كارگردان: يعني عشقت همينقدره؟ دختر : مگه بايد عشقم رو به همه نشون بدم؟ كارگردان: تو اومدي از ما كمك بخواي. يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده. هيچ كاري نمي تونم برايت بكنم. دختر : خداحافظ. كارگردان: خداحافظ... همين بود عشقت؟ دختر : من تلاش خودمو كردم. شما كمكي نمي تونيد بكنيد. كارگردان: چه كمكي مي تونم بكنم؟ دختر 6: گفتم شايد. كارگردان: تو اگه جاي من بودي مي تونستي كمك بكني؟ دختر : شايد. كارگردان: بيا جلو. چه كمكي مي تونم بكنم؟ دختر : من گفتم شايد. كارگردان: يه جوري بازي كن كه من تو رو بذارم توي فيلم و تو هم به هدفت برسي. دختر : بازي؟ من الآن هيچ جوري نمي تونم بازي كنم. كارگردان: منم هيچ جوري تو رو نمي تونم راه بدم. دختر : خداحافظ. كارگردان: خداحافظ. مي شه از همون جا به اون پسره بگي زيادتر از اين نمي توني براي فداكاري كني؟ دختر : آره مي شه.كارگردان: بگو. دختر : به كي بگم؟ كارگردان: به دوربين بگو. چون اون به هرحال فيلمت رو مي بينه. زود باش. بگو . كارگردان: اگه قرار باشه اين نقش تو باشه براي اينكه دعوتت كنن، راضي هستي.دختر : من هدفم اونه. حالا اگه راضي مي شن منو دعوت كنند، راضي ام. كارگردان: مشكلي نداري تو سينما راز تو ديده بشه؟ دختر : نمي دونم ... نه. كارگردان: اگه نشون نديم دعوت نمي شي. دختر : اين فيلم مي تونه به من كمك كنه؟ كارگردان: نمي دونم. ولي اين فكر تو بود. دختر : اگه به من كمكي مي كنه توي سينما هم اونو ببينند. كارگردان: بنويس من قبولم كلاكت رو هم ببر. يكي از شما قبوليد. اگه كلاكت دستت نباشه تو فيلم نيستي. دختر : از فيلم در مي آم؟كارگردان: بله. دختر : پس توي دستم مي گيرم. كارگردان: اگه دوست اون باشه. فقط اون توي فيلم مي مونه. دختر دیگر: شوخي مي كنين؟كارگردان: نه. دختر دیگر: پس من دستم مي گيرم. [كلاكت را مي قاپد.] كارگردان: براي چي مي خواي فيلم بازي كني؟ دختر دیگر: خب دوست دارم .

محمد حسین آجورلو
شنبه 7 مهر 1386 - 15:34

سلام

بعد از چند روز تونستم بیام به کافه مون سر بزنم. دمتون گرم همگی خیلی باصفایین. فقط رفقا ما بناست کاری کنیم ندا غمش رو فراموش بکنه نه اینکه هی بهش یادآوری کنیم که داغدیده است.

دوران خوشی تون بلند باشه

جواد رهبر
شنبه 7 مهر 1386 - 17:26

سلام!

"Let’s Give Happiness a Chance"

شماره 366: چهره مغموم پرستویی. دو عکس کوچکتر آن پایین: برگمان و آنتونیونی رفتند.

شماره 367: یک عمر آرزو برای سوپر استار شدن. حس تلخ و شیرین آرزوهایی برباد رفته.

اما عکس جلد شماره 368 ناگهان بند دلم را پاره کرد: فاطمه گودرزی و مریلا زارعی با "دست های خالی" لبخند می زنند؛ چیزی فراتر از یک لبخند؛ این همان تلنگری بود که نیازمندش بودم در میان این همه درد و رنج آشکار و نهفته ی این روزها.

خانم میری عزیز، همیشه احساس می کنم با مادرانمان در تماس عاطفی بسیار نزدیکی هستیم چه با ما باشند و چه نباشند. برای همین امیدورام این مطلب بسیار ناقابل را از طرف من بپذیرید: ترجمه فارسی یکی از محبوب ترین قطعه های هنری زندگی ام در وصف مادر.

ترانه لویس ماریانو:

http://buddiespecial.googlepages.com/LuisMariano-MamanLaPlusBelleDeMonde.mp3

Mother of mine

The sweetest in creation

In every land or nation

No other gives such love

For me you shine

So sweet and so humble

With the face of an angel

From heaven above

As I travel lands far away

Seeing new places every day

Nothing will ever outweigh

The sight of you I love

Mother of mine

The sweetest in creation

My heart knows true elation

When you arm

Mother, dear, rests on my arm

Mother of mine

The sweetest in creation

For love's illumination

Fills your sweet gaze

For you it's true

After all these years of joy

I'm still the good little boy

Of the happy younger days

مادرم

ای دوست داشتنی ترین موجود عالم

در هیچ سرزمین و در بین هیچ قومی

عشقی به مانند عشق تو به خود ندیدم

رخساره ات را می بینم که چون فرشته ای

از بهشت

برای من می درخشی

بس دلچسب و بس فروتنانه

رهسپار سفرهای دور و دراز می شوم

هر روز با مکان های ناشناخته آشنا می شوم

اما هیچ یک، نه هیچ یک، را ذره ای همتراز نمی یابم

با رخساره ات که بسی دوستش می دارم

مادرم

ای دوست داشتنی ترین موجود عالم

قلبم آن دم از شادی لبریز است

که دست تو، ای عزیزتر از جانم، در دست من باشد

مادرم

ای دوست داشتنی ترین موجود عالم

نگاه چشم نوازت را

آذین بندی های عاشقانه ای پر کرده است

و بی شک جز این نیست

که با گذشت همه آن سالهای مملو از شادی

هنوز من همان پسر {دختر} کوچولوی خوب تو هستم

همان دختر کوچولوی خوب روزهای جوانی

می دانید که در کدام فیلم استفاده شده است. راستی این هم یک قطعه دیگر از لوییس ماریانو. حیف است که نشنوید.

http://buddiespecial.googlepages.com/LuisMariano-Mamma.mp3

همیشه پاینده باشید.

جواد رهبر

www.barrylyndon.blogfa.com

جواد رهبر
شنبه 7 مهر 1386 - 17:32

به بهشت نخواهم رفت اگر مادرم آنجا نباشد. ح.پ.

مهدی پورامین
شنبه 7 مهر 1386 - 17:56

اینکه دوستان لطف می کنند با انواع شعر نو و کهنه و غزل و مثنوی ومعنوی و دیوان و.... در فراق گذشته گان و تسلی بازماندگان مدیحه سرایی می کنند،واقعا جای بسی تقدیر و تشکر دارد.... اما روزنوشت امیر ابعاد دیگری هم داشت.... به قول "ایــاز"(یوسف تیموری):"بستگی داره از چه زاویه ای نگاه کنی!!".... حال من از این زوایه خاص میبینم که،آبجی "نــدا میــری" بعد از چند وقت که کمی از غم و اندوهش کاسته شد،میاد این کامنت ها رو میخونه.... حالا شما قضاوت کنید با این کامنت های اندوهناک و اشکناک!! دیگه حالــی به آدم میمونه؟..نه والا...احوالی به آدم میمونه؟!...نه بــلا!!...ما که تسلیت مون رو تو روزنوشت قبلی گفتیم،حالا میخوام 2 تا خاطره از دو سکانس ملاقاتم با آبجی "ندا" نقل کنم...البته بعضی جاهایش ربط مستقیم به ندا ندارد!!

سکانس 1 - روز- داخلی - نمایشگــاه رســانـه :

خاطره از اون روز تاریخی-جغرافیایی که زیاده.... حالا یکی اش را محض نمونه میگم...اولا بنده بعد از سلام و احوالپرسی که با خانوم میری داشتم(دفعه اول هنوز آبجی ندا نشده بود!)...یک کاره پرسیدم:"پس دوربین ات کو؟خســیس!! دوربین میاوردی چند تا عکس دسته جمعی ازمون میگرفتی؟!"- خانوم میری هم که جاخورده بود بنده خدا گفت : "ببخشید!یادم رفت!دفعه بعد میارم!" – "نیما حسنی نسب هم دراومد که غصه نخورید که من با موبـایـل ام عکس میگیرم!" (همان موبایل معروف که کار اسـکــن از مشاهیر سینمایی هم انجام میداد )

خلاصه بعد از چندین دفعه که نیما خان میزانسن دادند تا همه (21 گرم!...ببخشید 21 نفر!) در کادر جا بگیرند... به شیوه کاملا "فوتبــالی" (یک ردیف ایستاده و یک ردیف نشسته به حالت چلنگی!)...عکس تاریخی اون روز ثبت شد...ونیما قول داد در "اسرع وقت" عکس را در روزنوشت آپ لود کند تا همه دانلود کنیم.... فقط نمیدانم این اسرع وقت چند ساله دیگه است؟؟!

سکنس 2 – روز داخلی – دفتـر هـم میهــن (مرحوم!)

فکرش را بکنید وقتی "امیر قادری" بخواهد یک جلسه رسمی-مطبوعاتی تشکیل دهد،زمانی بهتر از ساعت 2 بعدازظهر جمعه در گرمای تیر ماه پیدا نمی کند! من خراب این نظم و زمان سنجی اش هستم!حالا تو جلسه چه شخصیت هایی بودند؟!

"قصه اش درازه....من بودم و حاجی نصرت ، رضا پونصد ، علی فرصت ، آره و اینا خیلی بودیم...! آبـجی نــدا مونم بود..."

- نــدا..؟! کدوم نــدا..؟! -------------------------- - (نــدای آبمنـگل!!) ------- اا ببخشید.... نـدا خانوم گــل!

از بد حادثه هیچ کدوم از شخصیت های حاضر در جلسه نهار نخورده بودند! من و مصطفی جوادی که خجالت میکشیدیم در حضور بزرگانی چون امیر خان قادری و ... دست تو جیبمون کنیم و حاضران را به نون و پنیری،ساندویچی،چلو کبابی،... مهمان کنیم. نه اینکه بحث خسیس بازی باشه ها!نه جون شما! حساب بزرگی و کوچیکی و احترام به میزبان بود!!(میدونید که امیر خیلی روی این مسائل عرف و سنت تعصب داره!) اگه منو مصطفی جوادی میگفتیم :خوراکی بخرید به حساب ما! امیر کلی بهش برمیخورد..!

القصه.... من و مصطفی به دلیل دل ضعفه شدید! مشغول گفتن چرت و پرت در جلسه بودیم که یک جوانــمردی (البته جوان زنی!) دلیرانه دراومد گفت: "من میرم پایین یه چیزی بخرم،همه با هم بخوریم" ----- بله حدستان درست است !اون با معرفت دست و دلباز کسی نبود جز "ندا میری"! ------------- اعتراف میکنم که از همان لحظه بنده ارادت ویژه و دین اعظمی نسبت به ایشان پیدا کردم! و هنوز هم خود را مدیون ایشان میدانم...چون به معنی واقعی کلمه ما را "نمــک گیــر" کرد.!!

حال عمرا اگر حدس بزنید آبجی ندا چی خرید تا به جای نهــار بخوریم؟!... فکرش را بکنید ما همه از شدت گشنگی چشم به در دوختیم ،که نــدا خانوم با مقادیر متنابهی از بسته های "پفــک نمـــکــی" وارد دفتر هم میهن شد!! و همه ما را با پفک،نمک گیر یک عمر خود کرد!(کور شم اگه دروغ بگم!)

مهدی پورامین

طیب
شنبه 7 مهر 1386 - 22:42

گروه اکثريت

14:53 9/5/2007, http://baharehrahnema.persianblog.ir, ماه هفت شب-بهاره رهنما

گروه اکثریت

مادر من زن پر طرفداری بود ، یادم نیست که از کی اما از وقتی خیلی کوچک بودم ابن را میدانستم .موهای بلند طلایی داشت که همیشه تابدار بود و کسی باور نمیکرد که این رنگ طبیعی موهای اوست ،پوستش سرخ وسفید بود و کنار لب هایش وقتی میختدید چال می افتاد مژه های فر خورده پری داشت که رنگ چشمهای عسلی اش را پنهان میکرد بلتد قد بود و همیشه کمی فربه ،صدایش بلند و دورگه بود و خنده هایش ریسه هایی بود طولانی که همیشه میترسیدم نفسش را بند بیاورد ،خوش صحبت بود و عاشق جمع ،با این که دبیر مدرسه بود و ادبیات درس میداد و همیشه به جز تابستان ها تا ظهر خانه نبوداما زباتزد بود به مهمان نوازی وخانه کودکی و خاطرات کودکی من پر است از تصویر آدم های جورو واجوری که کماکان همیشه مهمان خانه ما بودند.

ما سه تا بچه بودیم سه دختر که من بزرگترینشان بودم و همگی در گوشه گیری و کم حرفی بسیار به پدرمان برده بودیم اگرچه اوضاع خانه و روحییه مامان طوری بود که به هیج کدام از ما امکان بروز گوشه گیری را نمیداد اما لااقل همه ما میدانستیم که دوست داریم گوشه گیر باشیم .

شاید من و پدرم و دو خواهرم به خاطر این گوشه گیری گروه اکثریت خانه را تشکیل میدادیم اما عملا این روحییه شاد مامان بود که بر فضای خانه مان حکومت میکرد و مامان همیشه در تصمیم گیری ها حق وتو داشت با همان یک رای مارا همه جا میبرد .تقریبا همه جمعه های بهارو تابستان باغ عموی مامان بودیم و چندین دوره با همکاران مامان و همسایه های قدیمی و فامیل داشتیم که معمولا هربار به چند روز در هفته می افتاد و همه این مهمانیها و تولدها و عروسی ها ما چهار تا، علیرغم میل باطنی مان که در نگاه هایمان به یکدیگر مشهود بود مامان را همراهی میکردیم و به خاطر او هیچ کدام گله ای نمیکردیم الان که به گذشته فکر میکنم میبینم اگرچه نمیتوانم به جای سه عضو دیگر گروه اکثریت هم قضاوت کنم اما گمانم همراه مامان بودن خودش به تنهایی خوب بود و تهاش به هیچ کداممان بد هم نمیگذشت .

حالا هر بار که برای یک مهمانی ده نفره باید از یک ماه پیش کلی برنامه بریزم تا وقتم را هماهنگ کنم برایم این سوال پیش میاید که در همه آن سال ها چطور مامان هم سر کار میرفت هم به هر سه تای ما میرسید و همیشه هم در تدارک یک مهمانی تازه بود ، صبح ها وقتی صدا میزد :دخترها بیاید واسه صبحانه ،امیشه در کنار میز صبحانه مفصل ما با رومیزی چهارخانه زرد و سفید یک مامان ترگل و ورگل بود که هرگز نفهمیدم کی بیدار میشد ؟کی خودش را می آراست ؟و کی برای ما میز صبحانه را میچید؟

بابا کارمند بانک بود و مامان همیشه روی سر و وضع و لباس پوشیدن باباحساس بود و کاری میکردتا بابا بهترین لباسهایش راسر کار بپوشد. خود بابا آدمی نبود که برایش مهم باشد که هرروز با پیراهن نو اتو کشیده و مناسب رنگ کت و شلوارش به بانک برود اما از زیر دست مامان نمیتوانست در برود .مامان معتقد بود ظاهر یک بانکی اولین نشانه احترام او به بانک و مشتری است و خلاصه مامان کاری کرده بود که بابا به خوشپوشی و آراستگی در جمع همکارانش زباتزد باشد و همه این را به پای سلیقه خود بابا بگذارند .اگرچه بارها موقعی که داشت پیراهن هنوز تمیز دیروزش را با پیراهن اتو زده امروز عوض کتد ،بی حوصلگی را در چشمانش دیده بودم اما چیزی نمیگفت ،میپوشیدو میرفت.

این هم عادت دیگر گروه اکثریت بود که ما چهار نفر هرگز راجع به خواسته هایمان حرف نمیزدیم یا راجع به مشکلاتمان و چیزهایی که عذابمان میداد ،در حالی که اگر به زبان میامد شاید به سادگی حل میشد . مگر مامان بو میبرد ومته به خشخاش میگذاشت و به زور ازمان حرف میکشید که آن وقت مجبور میشدیم عادت مزخرف توداری بی جهتمان را کنار بگذاریم و برایش اعتراف کنیم و دوسه باری که چنین شده بود دیده بودم که مامان چه زود وسریع همه چیز را درست و روبراه میکرد ،اما باز اگر نمیفهمید کسی از خواسته هایش چیزی نمیگفت.

مثلا شب تا صبح خواهر وسطی عادت داشت مرتب در تختش غلط بزند ومدت ها بود که فنرهای تختش جیرجیر میکرد یک شب که فردایش امتحان داشتم نیمه شب از صدای جیروجیر فنر های تختش از خواب پریدم و دیگر خوابم نبردو فردا هم امتحانم را چندان خوب تدادم . ظهر که برگشتم چیزی به رویش نیاوردم، فکر میکردم اگه اصل مطلب رو بگم خوارو ذلیل به نظر میام. به جاش هرچه فردایش با من حرف زد ودر ادامه تا دو روزبعد هم جوابش را ندادم و از آن شب به بعد تا مدت ها روی کاناپه هال خوابیدم و او هرگز نفهمید که من از صدای جیرجیر فترهای تختش عصبانی بودم چیزی که به سادگی یک روغن کاری شاید حل میشد، این جور وقت ها بود که مامان حسابی کفری میشد و وقتی ازپنهان کاری های ما دختر ها و قهر های عجیبون سر در نمیاورد میگفت :همه تون به باباتون بردید با منقاش هم نمیشه چیزی رو که رایتون نیست بگید از دهنتون شتید!

راست میگفت هر چهارتایمان همین بودیم،خودخوری و سکوت هم از دیگر خصوصیات گروه اکثریت بود و این قانون های ننوشته هرگز بین ما تغییر نکرد مگردر مورد نادر نامیار که گرچه هیچ گاه موضع بابا را در مورد این دوست و همکار جوانش نفهمیدم اما خوب به یاد دارم که ما آنموقع ما دختر ها هر سه از او متنفر بودیم و این تنفر حتی گاهی ما را به هم نزدیک میکرد و باعث میشد تا بر خلاف عادت همیشگیمان راجع به حسی مشترک حرف بزنیم گرچه باز هم جرات نمیکردیم به علت ا ین تنفر اشاره ای کنیم اما بین خودمان مسخره اش میکردیم و وقتی میآمد سر به هوا و بی ادب و شلوغ میشدیم وهرگز به هدایای جورواجوری که معمولا از فرنگ برایمان میاورد بی توجه بودیم و همیشه آرزو میکردیم که کفشهای براق نوک تیزش را یک بار هم که شده در بیاورد تا در آنها نمک بریزیم ،کاری که هرگز نمیکرد!و حتی برای مسخره کردن هم چندان سوژه خوبی به ما نمیداد ،او رییس شعبه بانک بابا بود و با این که ده سالی از بابا جوانتر بود اما لحن حرف زدن و رفتاری که داشت اصلا سن و سال جوانش را بروز نمیداد به تازگی از فرانسه برگشته بود و بابا میگفت که فوق لیسانس مدیریتی خاص دارد که در ایران رشته کمیابی است بر خلاف بقیه مهمان های ما که فرنگ رفته بودتد هرگز لغت های فرتگی به کار نمیبرد و باز بر خلاف بافی مهمان های ما ،هرگز به یاد ندارم که تا دیروقت در خانه مان مانده باشد . کنار تخصصی که در مدیریت داشت اهل ادبیات هم بود و داستان و مقاله مینوشت که گاهی چاپ میشد و خلاصه رقیب قدری بود برای ما دختر ها که میدیدیم او تنها کسی است که وقتی به خانه ما میآید مامان برای تهیه اسباب مهمانی مظطرب میشود و بعد هم بیشتر از همه مهمان های این خانه با او حرف مشترک دارد که از شعرو داستان و کتاب های روز بزند . وقتی نادر نامیار مهمان خانه ما بود ما دختر ها بیشتر حس میکردیم که بابا با همه مهربانی وآرامشش چقدر به مامان نمیاید و قد کوتاه بابا در مقابل بلندی قامت نادر نامیار تازه خودش را نشان میدادو حرص من یکی را حسابی در میاورد .اوعادت داشت که قصه هایی را که مینوشت پیش از هرکس برای مادرم بخواند و نظرش را بپرسد ومیگفت به شم هنری قوی مامان ایمان دارد . حضور او در خانه ما گرچه حکم حظور یک دوست هنرمند را داشت ،اما از وقتی دوازده سالم شد و سرخی گونه های مامان را موقع شنیدن قصه ها و به خصوص شعر هایش دیدم از بوی ادوکلن پاریسی اش حالت تهوع پیدا کردم و در همان سن و سال بودم که از یک چیز دیگر هم همچنین حالی پیدا میکردم :از بی تفاوتی پدرم ،از این که او و مادرم را به بهانه این که از ادبیات سر رشته ندارد تنها میگذاشت و مشغول موج یابی ایستگاه های رادیویی دلخواهش میشد ،از این که موقع هر مهمانی اول از همه خود پدر تلفن را برمیداشت و نادر تامیار را دعوت میکرد ،گاهی شک میکردم که بابا به خاطر حفظ منافع شغلی اش انقدر هوای نادر نامیار را دارد، اما بزرگتر که شدم از این که راجع به بابا این طور فکر کرده میکردم خجالت کشیدم ،کم کم فهمیدم که پدرم بلد نیست مادرم را خوشحال کند وفکر میکند ، دعوت کردن نادر نامیار به خانه ما کاری است که مامان را شاد میکند.حس کردم که پدر و مادرم هیچ خصوصیت و حرف مشترکی با هم ندارند و از یک جنس نیستند تفاوت فاحشی که بین فامیل پدری و مادریم هم به وضوح حس میشد شنیده بودم: مادرم اوایل کارش حقوقش را از بانکی که بابا کارمندش بوده میگرفته و بابا عاشق مامانم شده اما مامان همیشه پایان این داستان را با طنز مخصوص خودش جمع میکرد و خیلی جدی میگفت: منم قبول کردم تا دیگه واسه گرفتن حقوقم توی صف نایستم. بابا آدم قانعی بود و شاید بزرگترین چالش زندگی اش به دست آوردن مامان بود گویا مامان با شیرینی مخصوص خودش خیلی زود خودش را در دل همه اطرافیان بابا جا میکند و چنان میشود که در همه آن سالها عمه های من برای همه کارهایشان از درس و کار و ازدواج تمام برنامه ریزی هایشان رابه مامان میسپردند. اما داستان بابا ساده تر بود بابا واقعا مامان را دوست داشت شاید به همین علت ساده این زندگی آرام و بی تنش پیش میرفت با این همه روزی که مامان مرد ،بابا برایم اعتراف کرد که :هرگز مامان را درست نفهمیده بود ه و این اعتراف نقض بزرگی بود از فوانین گروه اکثریت .روزی که مامان مرد تنها روزی بود که گروه اکثریت بعضی از قوانینش را شکست و راجع به آنچه سال ها از هم پنهان کرده بودیم صحبت کردیم گرچه چندان صحبتی هم نبود چند جمله سریع و کوتاه که ردو بدل شد و جایش در وجود تمام گروه ماند :سارا به من گفت :مامان همیشه تورا یک جوری دوست داشت که با ما فرق داشت .من به پدر گفتم :اگر لازم میداند به نادر هم خبر بدهد. ساحل به ما گفت :تو اینترنت خوانده که نادر نامیار به خاطر روزنامه اش تحت تعفیب است و نمیتواند به ایران برگردد.سارا گقت :اگر هم ایران بود هیچ لزومی نداشت که خبرش کتیم !پدر هم برای اولین بار با جدی ترین لحنی که تا به حال ار او به یاد دارم سر ما دادزدکه خفه شیم !

مادرم از سرطان روده مرد. انفدر ناگهانی باخبر شدیم که مجبور شدیم فورا عملش کنیم و بلافا صله بعد از عمل شیمی درمانی را شروع کنیم .یک ماه بعد از شروع شیمی درمانی بود که موهای طلاییش را به سرعتی باور نکردنی از دست داد و بر خلاف همه عمرش که دروزن کم کردن موفق نبود ، به سرعت بیست کیلو از وزنش را از دست داد و از همه عجیبتر این که تقریبا سکوت کردمگر گاهی که به واسطه حالش ناگزیر میشد چیزی بگوید ، هرگز نفهمیدم این از افسردگی بیماری بود یا از ترس و هود باختنش یا هردو.

بعد از عمل با اینکه عمق ماجرا را کامل میدانستیم اما گروه اکثریت تمام سعی خودش را کرد که فضای خانه را به سبک و سیاق قبل از بیماری مامان نزدیک کنیم اما تشد یا تتوانستیم .عملا به خاطر بیماری مامان و چون عملا هیچ کدام از ما هنر جمع کردن آدم ها کنار هم را اصولا نداشتیم یک باره فضای خانه ما از جنب و جوش و زندگی خالی شد و از طرفی یکباره مسئولیت اداره خانه ،رفت روب و پختو پز افتاد گردن دو تا ادم نابلد که مثلا بزرگتر این خانه بودند یعنی من و بابا که تا آن روز هرگز کارو مسئولیتی در آن خانه نداشتیم.عمه ها و اقوام روزهای اول گاهی غذایی میپختند و میآمدند احوال پرسی اما در واقع همه زندگی وگرفتاری های خودشان را داشتند و به زودی دورمان خلوت شد و احوال پرسی ها به گه گداری یک تلفن ختم میشد.

مامان تو ماه آخر تصمیم عجیب دیگه ای هم گرفت ، او تقریبا دیگه تو چشم هیچ کدوم از ما نگاهی نکرد هنوز هم سعی میکرد در حد توان اندکش خودش را تمیز و مرتب نگه دارد و دیگر به وضوح حس میکردم که راحت تر کمک های مرا برای حمام رفتن و نشستن و خوابیدن میپذیرد چیزی که روز های اول به شدت نسبت به قبولش اکراه داشت و ابن برایم زنگ خطر مهمی بود انگار مامان داشت تسلیم چیزی میشد که من حتی جرات نمیکردم نامش را تکرار کنم آدمی که همه عمرش را به ما و همه سرویس داده بود و