این دفقه یک راست برویم سراغ یادداشتها. کافه همچنان رونق دارد. کامنتها از خود روزنوشتها جلو افتادهاند و ظاهرا همه به هدفمان رسیدهایم. فقط پیشنهادها کم است. این که چه فیلمی تازه دیدهایم، چه کتابی خواندهایم، کدام موسیقی را شنیدهایم...
در واقع عشق...
آقا یک پیشنهاد. پیشنهادش البته مال من نیست، مال ریچارد کرتیس است که در آغاز تنها فیلم اش: "در واقع عشق"، ( باز از ما گفتن که این فیلم شیرین را ببینید ) از عشقی حرف می زند که عقیده دارد همه جهان را فراگرفته. عشقی که با وجود همه طمع ها، زورگیری ها، دروغ ها و نکبت ها، باز در وجود همه آدم های دنیا هست. کرتیس پیشنهاد می کند که برای تماشای این عشق می شود رفت سراغ فرودگاه هیثروی لندن و به آدم هایی نگاه کرد که دم گیت ایستاده اند و منتظرند تا دوستان و آشنایان و همکاران و خویشاوندان شان سر برسند.
"در واقع عشق" با تصاویری مستند از همین مردم آغاز می شود که از سفر می رسند و آدم هایی که با تمام وجود از دیدار همدیگر خوشحال می شوند. یکی دو تا فرودگاه در شهر ما هم هست... راه بیفتیم؟ هستید؟
عقده شمش طلا
هیچ شده نگاهی بیندازید به تبلیغات در و دیوار شهر و روی صفحه تلویزیون و ویترین مجلهها و سایتها؟ همه جا پر از شمش و سکه طلاست. یک جور اوردوز مالی. شکل جوایز بانکها و موسسات و کمپانیها، تغییر کرده. از وسایل کاربردی، از سهام، از آن چه قابل تولید و گسترش و حتی مصرف باشد، فاصله گرفته و به سکه و شمش طلا ختم شده. انگار در دوران هارونالرشید زندگی میکنیم. همه دنبال پول هستیم، اما به حقیرانهترین وضع و حالاش. دنبال سرمایهای که از جنس ابتداییترین اشکال چیزهای بهادار، یعنی مثلا سکه طلاست. نه درکی، نه لذتی. اشتباه نکنید. قرار نیست نصیحت کنم که پول بد است و همه باید پاکباخته باشیم و از این جور حرفها. ( که اصلا به نظرم زیادهروی بیمارگونه این روزها در علاقه به طلا، حاصل همین نصیحتها و شعارهای بیپشتوانه و بیاساس است ). میخواهم بگویم که درکمان از فرآیند مالی و کالای بهادار، دارد برمیگردد به دو هزار سال قبل. وقتی یکی دستاش را میکرد توی کیسه پولاش و چند دینار طلا میریخت توی دامان فلان مرد بینوای فلان داستان. میترسم کم کم برسیم به جایی که مثلا کلی سکه و شمش طلا گذاشتهایم گوشه خانهمان، اما نمیدانیم چطور خرجاش کنیم - چه طور لذتاش را ببریم.
اولین تصویر عمرم
صبح چند روز پیش خبرنگار همشهری زنگ زد که احتمالا به مناسبت روز ملی سینما و اینها، درباره سالنهای سینمای شهر حرف بزنم و این که اولین فیلم عمرم در سالن سینما، کدام یکی بوده و چه احساسی داشتهام. این را که خانم ایزدی پرسید، یک هو پرتاب شدم به حدود سی سال قبل. وقتی کودکی سه چهار ساله بودم. با خانوادهام رفته بودیم فیلم محمد رسولا... ( ص ) و دیر رسیده بودیم ( مثل سالهای بعد و بعدتر ) و دستم را گرفته بودند و داشتند از میانه صندلیهای سالن انتظار میکشیدند سمت سالن سینما، که یک هو پردهی کلفت ورودی، کنار رفت و برای اولین بار مواجه شدم با پرده بزرگ و صدای باشکوهی که از داخل تاریکی، بیرون میزد... به عمرم چنین تصویر عظیمی ندیده بودم. صحنهای بود از آغاز فیلم، وقتی سه فرستاده پیامبر ( ص ) با اسب در صحرا میتازند و در نقطهای از هم جدا میشوند. یکی به سمت روم، یکی به سمت ایران و سومی نمیدانم به کجا. برق از سرم پرید. حیران شدم.
سوال خانم خبرنگار مرا برد به آن سالها. دیدم همه این ماجراها و اتفاقها، از همان جای همیشگی شروع شده است... از عشق در اولین نگاه.
بعدالتحریر: راستی دو تا پیشنهاد درون سایتی؛ روزنوشت مهدی عزیزی را بخوانید و فیلم بزرگداشت علی کسمایی را ببینید.
بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری
حمید دست قیچی
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 17:27
|
حميد دست قيچي همان حميد سابق است . اين اسم مستعار را براي خودم انتخاب کردم . .......................................................................... ۷ سالم بود که توسط خواهر خدا بيامرزم با جادوي سينما آشنا شدم . تاواريش (که بعدا فهميدم مال مهدي فخيم زاده است)اولين فيلمي بود که رو پرده ديدم . از اون فيلم فقط يه سري سرباز قزاق که فکر کنم واسه شوروي بودن يادمه . ولي از اون به بعد ديگه ول کن اين عشق لعنتي نشدم . .................................................................................. پيشنهاد ۱ : اولين فيلمي که رو پرده ديدين . ( حالا که خبرنگارا از ما نميپرسن بذار خودمون از خودمون بپرسيم ) پيشنهاد ۲ : موسيقي فيلم (و خود فيلم) زندگي دوگانه ي ورونيک رو از دست ندين . ( منتشر شده )
|
فرهاد بامداد
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 18:11
|
به نام ايران درود كسي پيرامون Barbet Schroeder دانشي يا شناسه اي دارد كه به ما بخشد هر چند بيش يا كم تا اينده بدرود
|
جواد رهبر
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 18:24
|
"Love Actually Is All Around" سلام. عنوان پست حرف نداشت. مرسی. یک ضرب پرت شدم توی اون سکانس بی کلام قبل از پایان بی نظیر فیلم. اونجا که پایک(هولدن) و داچ (بورگناین) و بقیه با نگاه (و بدون رد و بدل کردن کلمه ای) به این نتیجه می رسن که باید رفت و یار در دست دشمن را نجات داد. هرچند که سهمشونو گرفته بودن! این یعنی آخر رفاقت و مردانگی و انسانیت. بر می گردن و مثل مرد می جنگن و همون لبخندی رو که برای پیدا کردن فرصتی برای آن سالها تلاش کرده بودن را روی لبهاشون می بینیم و بعد همشون می میرن. امیر جان یادت می آد که کدوم لبخند رو می گم. آره خودشه!چه خوب داریم لبخند نهایی رو می زنیم! مثه پل و رابرت توی اون نمای آخر بوچ کسیدی و ساندنس کید. (اطلاعات بیشتر، فیلم شماره 300) پکین پا بود و سال 1969. همون سالی که جو باک و رتزو ریزو تو دل خیابونای نیویورک از زور سرما قوز می کردن و راه می رفتن و صدای موسیقی جان بری هوش از سرمون می برد. آره، همون سالی که کابوی نیمه شب ساخته شد. راستی "در واقع عشق" را هم باید ببینم. واجبه! تا آن وقت چهل و هفت سالگی هیو گرانت مبارک! این روزها یه فیلم اساسی دیدم که طبق انتظارم کلی سرحالم آورد. حالا همه که دیدن فیلم رو کلی در مورد Death Proof حرف دارم واسه گفتن. چه کار کرده عمو کوئنتین! من که طرفدار پروپاقرص فیلمای ماشین بازی نیستم میخکوب بودم. ماشین بازهاش چطور بشن با تماشای این فیلم و کارای زوئی خدا به دادشون برسه. آلبوم جدید ویلی نیلسون هم رسیده دستم که کلی صفا کردم باهاش. اما اولین تصویر ماندگار سینما را که یادم می آد توی تلویزیون دیدم. (عجب حکایتی!) خیلی خوب یادمه. از حمام آمده بودم. فکر کنم کلاس اول دبستان بودم. تلویزیون داشت یه فیلمی می داد. همه داشتن می دویدن. مسابقه ماراتون بود. یکی از همه جلوتر بود اما رسید لب خط پایان یک دفعه ایستاد. همه تشویقش می کردن اما ایستاد و از جاش تکان نخورد. عوضش یه ریشخند تلخ و شیرین توی صورتشو پر کرد. از همون لبخند فیلم اسیر شدم. یادمه! چرا ایستاد؟ تا سالها دنبال دلیل می گشتم و با عقل کودکی نمی شه چنین دلیلی پیدا کرد. فیلم "تنهایی یک دونده استقامت" بود که آن هم در دهه طلایی 60 ساخته شده بود. (1962) از همون زمان تونی ریچاردسون و تام کورتنی و آلن سیلیتوئه باهام موندن. اولین نمای به یادماندنی بود یا همون عشق در نگاه اول. توی سینما در همون سالها "فرار بسوی پیروزی" جان هیوستن را دیدم و شاید اولین تجربه سینمایی باشه که ازش تصویر واضحی واسم مونده. خصوصا فرارشان از استادیوم و بازگشت مجددشان. When you love someone, you've gotta trust them. There's no other way. You've got to give them the key to everything that's yours. Otherwise, what's the point
|
امیررضا نوری پرتو
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 19:22
|
با سلام خدمت امیر خان و همه دوستان گلم. این قضیه عشق در نگاه اول رو که امیر گفت در مورد حس و رابطه من با سینما صدق می کنه. اگه از من بپرسن اولین تصاویری که از دیدن فیلم بر روی پرده به یاد دارم مربوط به کی میشه ؟ باید بگم مربوط به سال 64 ( آن موقع 4 سالم بود) و چند فیلم میشه که به همراه خانواده ام برای تماشایشان به سینما رفتم. سکانس پایانی تاراج (ایرج قادری) و صحنه گلوله خوردن جمشید آریا(هاشم پور) و بهزاد جوانبخش پس از بیرون آمدن از اون کلبه ( به سبک بوچ کسیدی و ساندنس کید) از اولین تصاویر نقش بسته در پس ذهنم از پرده سینما است. یکی دیگه صحنه های ابتدایی فیلم شب شکن ( خسرو ملکان ) بود که افراد چنگیز وثوقی قهرمان داستان ( بهروز به نژاد) را زخمی به نزد او می آوردند( این یکی رو یادمه که در ردیف یکی از سه سینمای جاده قدیم : آرام یا همون ایران فعلی یا سروش یا صحرا نشسته بودیم). یکی دیگه هم فیلم شهر موشها بود که از دیدنش کلی ذوق کردم( این را در سینما فرهنگ به اتفاق پدرم دیدم) و آخری هم فیلم تشریفات(مهدی فخیم زاده ) بود که به اون صحنه ای ازش خندیدم که فخیم زاده به اون یارو کچله که از تو گونی به بیرون پرتابش می کند می گوید : " مگه هندونه بار کردی؟! " یادمه از اواسط این فیلم گوش درد شدیدی گرفتم و این قدر گریه کردم تا پدر و مادرو برادرم مجبور شدند که فیلم را نیمه کاره رها کنند. راستی یه فیلم رده ب ایتالیایی به اسم جنگجوی صحرا همون موقع ها در سینما فرهنگ اکران می شد که به خاطر جنگی بودنش کلی باهاش حال کردم! فکر کنم اون هم مال سال 5-64 بود. یه فیلم سرخپوستی محصول آلمان شرقی هم به نام شاهین صحرا بود که سال 65 به اتفاق پدر و برادرم برای تماشایش به سینما آفریقا رفتیم( البته من مجبورشان کردم که بریم چون اون موقع ها عاشق سرخپوستها و فیلم های وسترنی بودم! ) یه فیلم دیگه هم ..... بسه دیگه! مختونو خوردم ! به هر حال از زمانی که دور و اطرافم را شناختم سینما را هم شناختم. نمی دونم چرا بعضی ها اصلا دل و دماغ فیلم دیدن ندارند؟ اون هم در سینما؟ حالا هر چقدر هم فیلم های ایرانی این روزها بد باشن. به هر حال هم نفس شدن با آدمهایی که اصلا نمی شناسیشون و زل زدن دسته جمعی به یک پرده سفید و مشارکت لذت و ترس و گریه با دیگران تجربه ای خوشاینده. هنوز هم حال و حوصله چندانی ندارم. اما خدا وکیلی تجدید خاطره با اولین برخوردهایم با سینما و اشتراک لذتم با شما دوستان نازنین از این این برخوردهای اولیه یه کم سر کیفم آورد. ------------------------------------------------------------------- جمله این دفعه : " ... زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند چهره آفتاب شهر ما دریغا سخت تاریک است خوب می دانم که دیگر نیست امیدی نیست امیدی.... " فروغ ------------------------------------------------------------------- خیلی مخلصم. در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید. www.cinema-cinemast.blogfa.com amirreza_3385@yahoo.com
|
امیررضا نوری پرتو
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 19:24
|
راستی امیر جان آوردن اسم شاهکار استاد سام پکین پا به عنوان تیتر نوشته ات حال داد. قربون اون شارژ کردنات برم ! ((-:
|
جشنواره سگها
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 19:28
|
حمید قدرتی آه بلاخره به روز شد . بچه ها دستتون درد نکنه بابت این که تو نظر سنجی شرکت کردید و این حرفها . شاید بعضی ها بپرسن چرا این نظر سنجی رو پرسه کردم ؟ راستش می خواستم اشاره ای به یکی از عناصر از یاد رفته تو داستان و فیلم ها کنم مخصوصاً فیلم های ایرانی . که فقط از یه سری قاعده تکراری پیروی می کنند . (حالا شاید هم پیروی نکنند مهم نیست . مهم این است که یادشان رفته ) . این عنصری که ... ( منظورم حیوانات است نه سگها ) . بعضی از بچه ها گفتند که چرا از سگهای دیگه اسمی نبود . چیزهای خوب دیگه ای بود که اسمی ازش نیومده بود مثل گوفی و گربه سگ یا سگ آقای پتی بل که عنصر ترس به حساب می آید و کل پرداخت شخصیت آقای پتی بل با اون سگشه . در ضمن جواب بچه ها به این رأی گیری عالی بود به جز ارتش سایه ها که رأی سفید داده بود ( و تشکر که حداقل تو رای گیری شرکت کرده بود ) . مثلاً رابطه پخش میتی کومان با شهادت ها و عزاها . که برنامه پر کنی مزخرفیه . یا بحث دوبله خوب شخصیتها که چقدر اگه مناسب باشه تأثیر گذاره . مثل بوشوگ و یه سری حرفهای دیگه . و در آخر سر هم به نظرم با خانم آرزو که با کلی ذوق و شوق اینجا رو کشف کرده بود و بعد یک سال مخاطب بودن یه مطلب گذاشت و پاکدامن هم بالش رو یه جوری چید که این طرفها نیاد .
|
امیررضا نوری پرتو
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 19:36
|
باز هم راستی !!! فیلم بزرگداشت استاد علی کسمایی را ندیدم. چون وقت دانلودش رو ندارم. گفتم فقط یادی بکنم از استاد بزرگ مدیریت دوبلاژ درخشان ایران. یادمون نره که استاد مدیریت دوبلاژ شاهکار رابرت وایز ( آوای موسیقی یا همون اشکها و لبخندهای خودمون ) رو بر عهده داشته و استاد تهامی و استاد خسرو شاهی و استاد رفعت هاشم پور و مرحوم ژاله کاظمی با آن صدای به یاد ماندنی اش را در این دوبله مثال زدنی و کم نظیر هدایت و راهنمایی کرده. امیدوارم که اهورای پاک عمر چنین اساتید گرانقدری را طولانی نگاه دارد. چه خوبه یادی هم بکنم از رسول ملا قلی پور عزیز که جاش خیلی خالیه. راستی!!!!!! صفحه اطلاعات فیلم های روی پرده سایت سینمای ما هم به روز شده. حیف که بخش ستاره های اعطا شده به فیلم ها توسط منتقدان را حذف کرده اند. خیلی مخلصم.
|
رضا سلیمی
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 20:28
|
نظرت راجع به وینچستر 73چیه یا وسترن های آنتونی مان________________نوکرتم
|
رضا
يکشنبه 18 شهريور 1386 - 23:4
|
1- در آخرین کامنتی که گذاشتم قول دادم فیلمنامه ای که در باره ی مهدی پورامین نوشته ام و الان از رومن پولانسکی و ریدلی اسکات تا جیم جار موش و استاد ( همین کلمه ی استاد را که بگویی همه می فهمند منظورم دیوید لینچ کبیر است ) درخواست داده اند تا تبدیل به فیلمش کنند را برایتان بگذارم : عنوان بندی روی پرده ی سیاه خیابان / شب / خارجی مرد جوانی پشت به دوربین در حال حرکت در خیبانی طولانی است ! مرد پک آخر را به سیگارش می زند و آن را زیر پایش له می کند ! فید این . عنوان بندی : برش های کوتاه یا هر آنچه می خواهید درباره ی غیبت مهدی پورامین بدانید اما نمی دانید از کی بپرسید ! پارک / روز / خارجی دوربین نیمکت خالی در پارک را نشان می دهد . پس از چند لحظه سه دختر روی آن می نشینند . حنانه : همه نگرانشیم ! سحر : می دونی چند وقته سر نزده ؟ حنانه : حالا می خوای بیا عکسش رو نگاه کن ببین شاید دیده باشی اش حنانه در کیفش دنبال چیزی می گردد و بعد عکسی را به کنار دستی اش نشان می دهد . حنانه : تا حالا دیده ایش ؟ خاطره : نه ! حنانه نا امید عکس را در کیفش می گذارد . هر سه نفر مشغول خوردن فالوده شیرازی می شوند . خیابان / روز / خارجی حمیدد قدرتی آرام راه می رود و مقابل خانه ای می ایستد و زنگ می زند . صاحب خانه : کیه ؟ حمید : مهدی هستش ؟ صاحب خانه : نه ، شما ؟ حمید : حمیدم ..... ساحل / روز / دریا دوربین دریا را نشان می دهد و امواجی که به ساحل می خورند . ادامه دو پسر کنار هم نشسته اند و حرف می زنند . کاوه : من می گم شهید شده ! سیاوش ( در حالی که سیگار می کشد ) : چه جوری ؟ کاوه : شاید دست قاچاقچی ها افتاده ! سیاوش : شاید هم دست .......... ( صدای امواج دریا نمی گذارد حرفش را بشنویم ) کاوه : حالا چی کار کنیم ؟ سیاوش : باید بزنیم به آب . شاید تونستیم نجاتش بدیم . اتاق / شب / داخلی امیر رضا روی تختش دراز کشیده و با موبایلش ور می رود . امیر رضا : چرا این پیامک ها ( دیدید چگونه از فارسی پاسداری کردم و نگفتم اس ام اس ؟) نمی رسد دست مهدی . اتاق / شب / داخلی ساسان ا ک ( در فیلم هم فامیلش مشخص نیست ) در حال دیدن فیلم است . ساسان : شاید اگر این فیلم رو ببینیم تونستم مهدی رو پیدا کنم ! دنباله تصویری بسته از کارتون در جست و جوی نمو ( آن صحنه که نمو در تنگ ماهی است ) اتاق / شب / داخلی امید غیابی رو به روی دوربین نشسته و یک صفحه ی شطرنج جلویش باز است . امید : من می دونم . مهدی با مرگ شطرنج بازی کرد و از اون باخت ......... درست مثل برگمان کبیر ! دنباله نمای بسته ای از فیلم مهر هفتم پارک / روز / خارجی مصطفی انصافی و ندا میری کنار هم نشسته اند مصطفی : من آخر نفهمیدم تو دروغ می گی یا شعرات یا مهدی پور امین ندا : ازش خبر نداری ؟ مصطفی پوز خند می زند : می گن رفته دبی برای کار اتاق / شب / داخلی کلوز آپی از صورت مصطفی جوادی در حالی که گوشی تلفن دستش است مصطفی : گوشی رو بردار مهدی ........ اه مشغول........ لعتی ورزشگاه / روز / خارجی محمد حسین آجورلو ( درست گفتم ؟) روی یکی از سکوهای ورزشگاه ایستاده و دنبال کسی می گردد . محمد حسین : می دونم که امروز می یاد ورزشگاه .............. مهدی ( با داد ) اتاق / شب / داخلی رضا ( خودم ) روی صندلی نشسته و با خودش حرف می زند رضا : یعنی می گی اون 21 گرم از وزن مهدی پور کم شده ؟ ( در حالی که لبش را می گزد ) نه خدا نکنه ......... ادامه تصویربسته از یکی از نماهای 21 گرم جاده / روز / خارجی مهدی پور امین خیره شده به عکسی و با خودش می گوید : آخه چرا این طوری کردی ....... ما که خرابت شدیم ........ کافه ( منظور کافه ی خودمان ) رو ترک کردیم ...... سبیل هامون رو هم که به خاطرت زدیم ...... آخه چرا جواب ندادی بلند می شود و به راهش ادامه می دهد اما عکس از جیبش می افتد اتوبوس / روز / داخلی مهدی پور امین در اتوبوس آرام و افسرده نشسته و به بیرون خیره شده ادامه کلوزآپی از صورت مهدی که در چشمانش حلقه ای از اشک است جاده / روز / خارجی کلوز آپی از عکسی که از جیب مهدی پور امین افتاده . عکس مونیکا بلوچی در فیلم مالنا ! سالن / شب/ خراجی اختتامیه ی جشنواره ی کن است و من به عنوان برنده ی نخل طلای کن جایزه ام را از مونیکا بلوچی می گیرم فید این عنوان بندی پایانی 2- حالا که بحث فیلم درمانی جدی است بگذار چند فیلم هم من معرفی کنم . پیشنهاد عمومی : رومن پولانسکی یک شاهکار بی نظیر دارد که من کمتر دیدم در موردش حرف زده شود . این اقتباس بی نظیر از تاتر اسمش دوشیزه و مرگ است . یک فیلمی که هر چه بگویم هم نمی توانم توصیفش کنم . پیشنهاد خاص : دیوید لینچ یک فیلم دارد که نمی دانم چرا در ایران کمتر کسی در باره اش حرف می زند . با این که این اثر واقعا بی نظیر است و نمی دانم کجا خواندم فیلم مورد علاقه ی کوبریک بوده کمتر در ایران در موردش حرف زده شده . اسمش مداد پاک کن یا مرد کله پاکنی است . این پیشنهاد را بیشتر برای خانوم آقائیان دادم . پ ن : در مورد کتاب هم حرف زیاد است اما کامنتم خیلی طولانی شد ، فقط فکر کنم امیررضا جان زودیاک قلابی بهت دادند . زمان فیلم را چک کن چون با نام آن زودیاک چند زودیا ک دیگر هم در بازار است . کاوه به یاهو ات آخر زودیاک را فرستادم گرفتی اش ؟
|
همشهري
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 0:12
|
اي كاش جايي در روزمره گيهايت(منظورم تريبون هاست ) نامي از بيرجند و دينت به اين شهر مي نوشتي.
|
Reza
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 2:35
|
- تو حرفای اون پیرمرده رو قبول داری راجع به اینکه طلا روحو مسموم میکنه جوری که آدم دیگه اون آدم قبل از پیدا کردن طلا نیست ؟ - فکر کنم بستگی به آدمش داره . - منم درست همینو میگم . طلا که نفرین شده نیست . همش به این بستگی داره که کسی که پیداش میکنه چه جور آدمیه . به نظر من طلا همون قدر که بد یمنه باعث سعادت هم هست . گنج های سی یرا مادره . ( چون فیلمشو نداشتم از شبح کژدم ! ) اولین فیلمی رو که یادم میاد تو سینما دیدم بلمی به سوی ساحل ساخته مرحوم ملاقلی پور بود ( جالب اینکه فقط این فیلم و آخرین فیلم ملاقلی پور رو توی سینما دیده ام ) حتی تیزر تلویزیونیش هم یادمه ( اون صحنه ای رو نشون میداد که تانک از روی یه ماشین رد میشد و لهش میکرد ) خشونت فیلم برای یه بچه خیلی زیاد و تاثیرگذار بود هر چند اون موقع از این حرفا نداشتیم . همون موقع ها فیلم شهر موشها رو هم توی سینما شهرقصه دیدم اما چیزی ازش یادم نیست . فقط یه صف طولانی توی ذهنم مونده . یادمه سینما آزادی فیلم گلهای داودی رو پخش میکرد و ما تو صف وایساده بودیم که یه دفعه دیدیم پسردائیم که هفت هشت سال از من بزرگتر بود غیبش زده . بعد از نیم ساعت دیدیم از فرصت استفاده کرده و رفته تو صف سینما آزادی واسه خودش بلیط خریده . اون رفت فیلمو دید و اومد و ما هنوز تو صف وایساده بودیم .
|
سعيد هدايتي
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 8:6
|
چقدر خوره شدم.اين كه صبح بشه وبيام ببينم چي نوشتن بچه ها واين همه سوال توي يك روزنوشت.اخرين فيلمي كه ديدم:زودياك.اخرين ترانه اي كه شنيدم.پادشاه كولي ها وگيتار نابود كننده جيبسي گينگ (همون موسيقي متن اكثر صحنه هاي سريال راه بي پايان)اخرين بار كه منتظر يه رفيق بودم.همين ديروز كه تو مطلب نوشتي.روبروي يه فروشگاه بزرگ اعتباري قراري كه طرف حسابم دير رسيد ومن جاي خشم به خاطر دير رسيدن به اداره شيداتر شدم .همسرم اومد وقرار شد يه يخچال فريزر نامبر وان بگيريم .خدا ميدونه وقتي رسيد گل از گلم شكفت انگار كه خيلي وقته نديدمش(جون من تله پاتي رو دارين من وامير ديگه!)اولين فيلمهايي كه توسينما ديدم تو يك روز فيلمهاي تلفن واشيل رو پشت سر هم ديدم (30 سال پيش با داييم من هم سن اميرم)بچه ها نميدونم چرا ميخوام اينو بگم يكهو به ذهنم رسيد فرض كنيد پدران ماهم ميخواستن يه كمي حرفهاي پدر وپسري با ما بزنن! همونجوري كه توي شيريني امريكايي ديدين .شرمنده من يكي حتما منفجر ميشدم از خنده!(گفتم كه ببخشيد همينجوري اومد تو ذهن سينماييمون....به خدا روده بر شدم....صفاي همه بچه هارو.
|
سعيد هدايتي
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 8:10
|
بازم سلام يادم رفت بگم من هم شهر موشها رو تو سينما فرهنگ ديدم .اجاره نشين ها .ماموريت ومداد جادويي وليلي بامن است وسلام سينما و... امير رضا خان نوري پرتو برادر تو هم كه مثل ما پاتوقت سينما فرهنگ بوده .اگه بپرسم خونت كجاست نميگي كه قلهكه هان؟
|
سعید
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 12:13
|
بند دوم نوشته ات درباره شمش طلا عالی بود موفق باشی
|
سیاوش پاکدامن
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 12:32
|
" ندامتنامه مجدد ،سایه شوگان و باقی قضایا" 1 - راستش نمیدانم اولین فیلمی که در سینما دیدم چه فیلمی بود ولی اولین فیلمهایی که به خاطر دارم، ساوالان و عروسی خوبان هستند که نمیدانم کدام را زودتر دیده ام. تجربه سینما در شش و هفت سالگی برایم بسیار عزیز بود، زیاد تکرار نمیشد و مجبور بودم به اندازه کافی از لحظات در سینما بودن لذت ببرم. اما تولد این عشق را بیشتر مدیون تلویزیون هستم، مخصوصا فیلم جمعه های شبکه یک. آنقدر این بخش( که با فیلمهای نه چندان خوب شبکه دو، تنها زمانهای پخش فیلم بودند) را دوست داشتم که چند بار قصد کردم که دفترچه ای از فیلمهایی که دیده ام بسازم، با شرح و جزییات که متاسفانه انجامش ندادم. راستی سایه شوگان را هم هشت نه ساله بودم که در رشت دیدم( قابل توجه کاوه) . دیدنش کلی حال داد، از وسط فیلم وارد شدیم و تا آخر دیدیم ،نشستیم تا سانس بعد و اولش را دیدیم، کلی شکست زمانی و روایت متقاطع و برشهای کوتاه شده بود. برای آن سامورایی لال هم کلی دلم سوخت. 2 – روزنوشت قبلی هشتاد کامنته شد، اگر اشتباه نکنم این هم رکوردی است برای خودش. انصافا هم نود و نه درصدشان عالی بودند غیر از نوشته های یک آدم معلوم الحال تفرقه اندازی به نام س.پ. که امیدوارم امیر قادری خودش فیلترش کند. 3 – سینما یک را دیدید؟ امیدوارم ندیده باشید چون "قرارداد" هیچ چیزی نداشت که بشود به دیدنش دل خوش کرد. فقط یک نکته در بحث بعد از فیلم بود که خیلی ازش خوشم آمد. سعید قطبی زاده درباره موضوعی صحبت میکند که در فیلم درنیامده است و میخواهد مثال موفقی بزند، حرفش را میخورد بعد از لحظه ای مکث میگوید:" از بینندگان عذر خواهی میکنم به خاطر مقایسه ای که میکنم."و بعد از بوچ کسیدی و ساندنس کید مثال می آورد. این کار و احترامی که او برای بوچ و ساندنس قائل شد خیلی چسبید، دستش درد نکند. 4 – مثل اینکه جماعت حمید ول کن ماجرا نیستند، تازه با حمید دست قیچی حسنه شده بودیم که حمید قدرتی از راه رسید. برادران و خواهران گرامی، به جان تنها پسرم( همسر مکرمه: ما که پسر نداریم؟!!( مادر محترمه: تو که ازدواج نکردی پسر!!!( پدر گرامی: آب بیارین براش، داره هذیان میگه.))) در اون کامنت هیچ غرض و مرضی در کار نبود، ما کوچک همه علاقه مندان به سینما و غیر علاقه مندان و همه حمیدها و آرزوها و امیدها و به خصوص خواجه حافظ شیرازی هم هستیم. بیت: نیش عقرب نیست از راه غرض تاکنم جانم فدای جان دوست. 5 – این تغییر اسامی فیلمها در ترجمه به فارسی هم بعضی وقتها خیلی جواب میدهد. مثل همین این گروه خشن که اگر دسته وحشی یا چیزی شبیه به این ترجمه میشد، احتمالا کلی از حس فیلم را میگرفت، لحن حماسی این گروه خشن آدم را دیوانه میکند .
|
جواد رهبر
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 13:56
|
حمید جان قبول نیست من به گربه سگ رای داده بودم. مخلصیم!
|
محد حسین آجورلو
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 15:23
|
جمیعا سلام 1-دیروز یک پوستر از پل نیومن خریدم زندگی. احتمالا عکسش رو دیده باشید روی یک سکو مانندی نشسته پاچه شلوارش هم بالا رفته و یک سیگار گوشه لبش چارتا روزنامه هم آتیش زده و دستش رو گرفته روش که گرم بشه. به علت رعایت مسائل اخلاقی نمی تونم دقیقا بگم حرف این پوستر چیه اما یک چیزی توی این مایه هاست که « گور بابای دنیا». من عاشق اونجایی هستم که با رابرت ردفورد توی بوچ کسیدی و ساندنس کید توی یک قدمی مرگ دارن با هم چرت و پرت میگن این یعنی .......................... 2-تست هوش : این جمله را از کجا آورده ام؟ ایفن افز اوفو نافا افست کفه بفه کوفو نفه شوفون میفی گفن بافا مفن نفه یافا بوفو میفی دیفی! 3-امیررضا نبینم ناراحتیتو مشتی. این هفته تو کوچه شما هم ( استقلال) که خواستگار اومد که 4-یک جمله هم از پسر خاله ام ( چیه حتما باید از آنتونی رابینز و بیل گیتس جمله گفت ) : اگر میخوای ببینی یک نفر رو چه قدر دوست داری به مرگنش فکر کن.
|
omid jafari
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 16:8
|
با عرض سلام تازه از مشهد برگشتم.سفر نسبتا خوبی بود.همتون رو دعا کردم.بعد از مدتها مراجعه دوباره به سایت خیلی حال داد.فضایی بسیار شادآور به مناسبت سالگرد تاسیس سایت شکل گرفته بود که کلی حالمو خوب کرد.انشالا همه همینجور شریک غم و شادیهای همدیگه باشیم.تا سینماست ما هم هستیم.من هم بنوبه خود سالگرد تولد رو به امیر ونیما(کجاست؟)و همه تبریک میگم.نفرات زیادی به سایت اضافه شدن که اصلا نمیشناسمشون ولی به هر حال بعنوان یک پیشکسوت!! در سایت بهمتون خوشامد میگم.البته خیال نکنین سایت همیشه گل و بلبله.خیلی وقتها هم با بیخیالی امیر ونیما و بچه ها به اغما میره.ولی فعلا که اوضاع سایت عجیب روبراهه.اولین تجربه فیلم دیدن من هم مث خیلی از شماها با وی اچ اس وفیلمهای هندی بود(در 7سالگی یه شب مهمونی داشتیم و شوهر خاله ام برای اولین بار از ویدیوش در خانه ما رونمایی کرد.اولین فیلم هم شعله بود)(بماند که آن شب مث جنزده ها از کنار تلویزیون با پسرخاله ها تکون نخوردم وحتی بیخیال شام خوردن شدم)یادش بخیر.راستی امیررضا جان چرا افسرده ای ؟چت شده؟مشکلی برات پیش اومده عزیز؟
|
سینما آزادی
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 17:10
|
سلام. چقدر خاطره اولین سینما رفتن و فیلم دیدن ماندگاره حتی اگه انقدر کوچیک باشم که چیزی یادم نیاید و برایم تعریف کرده باشند: اولین بار که رفتم سینما فیلم از کرخه تا راین بوده تو سینما آزادی؛ شهریور سال 1372 ؛ وقتی درست شش ماهه بودم. می گفتند ساکت و با تعجب فقط به پرده خیره بودم... اما بعد از آن فقط یک گودال از سینما آزادی یادم می یاد؛ از اولین سینمایی که رفتم...
|
Reza
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 19:5
|
imdb فیلم death proof رو گذاشته تو قسمت upcoming dvds . دو تا dvd هم هست . احتمالا تا دو سه هفته دیگه میتونیم ببینیم .
|
بابك
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 21:16
|
سلام، والله چي بگم ...فكر نكنم كسي از من كوچيك تر و بي تجربه تر و بي سواد تر از من توي اين صفحه باشه ... به خاطره همين نوشتن خيلي سخت ميشه برام... ام دلم نمياد اينجا رو ول كنم... يه جورايي ميخوام بگم منم بازي.... اولين فيلمي كه من ديدم ... با خوانواده رفتم سينما سعديه شيراز... اون همه آدم جور واجور و بليت گرفتن و اون پوسترا همش برام جديد بود.... حالا فيلمه چي بود؟... جاتون خالي افعي بود.... من كه خيلي بچه بودم كلي كيف كردم هميه راه برگشت رو داشتم اداي جمشيد آريا رو در مي اوردم.... يادش بخير
|
سحر همائی
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 21:55
|
اول که روزنوشت را باز کردم و این گروه خشن به چشمم خورد یک آن ( قبل از اینکه پرانتز را بخوانم) از ذهنم گذشت که شاید ما این گروه خشنیم که امیر این را نوشته و بعد که فکر کردم دیدم چقدر لذت دارد که آدم مثلا پایک بیشاپ باشد ! و مثلا ما همه اینجا این گروه خشن باشیم . نمی دانم خیالبافی است دیگر. یادم نیست اولین بار کی سینما رفتم .برای من این عشق بیشتر با وی اچ اس ها شروع شد و به قول یکی از بچه ها فیلم های شبکه 1 که توی برنامه هنرهفتم پخش می شد و اینها . یادم هست که می گفتند بچه تو از این فیلمای سیاه و سفید و درب و داغون چی می فهمی ؟ خب آنها غافل بودند و خلاصه " دور باد عاقلان از عاشقان ". راستی دوستی اسم پوستر پل نیومن را آورد. گاهی بازی بزرگان 1 را ورق می زنم و همیشه مطلب پل نیومن را می خوانم . یک قسمتش این است : با پل شام خوردیم.داشتیم بر می گشتیم خانه و داشتم فکر می کردم خدای من خود پل نیومن بود. چند سالش بود ؟ چند سالش است؟ شصت ؟ شصت و یک ؟ خوش تیپ مانده شاداب پول دار عاشق زنش است هروقت دلش بخواهد با ماشینش مسابقه می دهد هروقت دلش بخواهد فیلم بازی می کند خوشبخت است و از 20 سالگیش هیچ فرقی نکرده .وقتی رسیدیم خانه دلم می خواست خودم را بکشم .(رابرت ردفورد)
|
خاطره آقائیان
دوشنبه 19 شهريور 1386 - 23:19
|
با عرض سلام خدمت همه ی دوستان عزیز 1-و سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه تقدیم می شه به....آقای رضاااااا به افتخارشون یه کف مرتب...هوراااا ایول به تو آقا رضا الان یک ساعته که فیلمنامتو خوندم هنوز نمی تونم جلو خنده خودم رو بگیرم الان مدت ها بود که این طور قهقهه وار نخندیده بودم.دستت درد نکنه. و حالا میرسیم به پیشنهادت. خوب سلیقه ی منو شناختی.کلا من عاشق سبک سوررئال هستم چه در ادبیات و چه در سینما.Eraser Head یا همان کله پاک کن خودمون هم یکی از همون فیلماست.به طور کلی من همه ی فیلمای لینچ رو خیلی دوست دارم مخصوصا بزرگراه گمشده رو و بعد مخمل آبی .اینا همه جزء فیلمهای مورد علاقه ی منه.به هر حال مرسی از پیشنهادتون.. 2-و اینکه زودیاک رو دیدم.راستش اصلا توقعم رو برآورده نکرد.منتظر جنون هفت بودم که البته هیچی نصیبم نشد. البته باید یه چیزی رو برا دوستانی که داستان the Most Dangerous Game رو تا به حال نخوندن یادآوری کنم.این داستان اثر ریچارد کنل یکی از بهترین داستانهایی بوده که تا حالا من خوندم.دو شخصیت اصلی داره به نامهای رینزفورد و جنرال زارف که همون زودیاک خودمونه.مایه اصلی داستان حول محور صید یا صیاد یا همان غالب و مغلوب می گذره.جنرال زارف که معتقده انسان خطرناکترین حیوانه رینزفورد رو در یک رقابت با خودش قرار میده و این طور قرار میگذاره که 3 روز به اون فرصت میده که از دستش فرار کنه اگر پیداش کرد زینزفرد صید می شه و زارف صیاد ولی اگر نتونست پیداش کنه اون وقت زارف صید میشه و زینزفورد صیاد.ولی آخرش زارف می بازه چون رینزفرد رینزفورده یا به قول خودمون گرگ بارون دیدس.باتجربس و این طوره که می تونه غالب بشه.این از این... 3-حالا که بحث سر اولین نگاه هست باید بگم من اولین فیلمی که در سینما دیدم همان شهر موشها بود.با پدر خدابیامرزم رفتیم سینما و من اینقدر از گربهه ترسیدم که زدم زیر گریه و کل سینما رو گذاشتم رو سرم تا اینکه پدرم طاقتش تموم شد و منو از سالن سینما برد بیرون.اما فیلمای بعدی کارتونهای تام و جری و پلنگ صورتی بود که صبحهای جمعه اون ها رو توی سینما پیام نمایش می دادن.واینکه پدر و مادر هیچوقت منو فیلمای به قول خودشون بزرگونه نمی بردن.اولین فیلم رو سالهای بعد دیدم که مسافران بیضایی بود و اینکه بعد از فیلم دایی هام که حسابی فیلمی بودن راجع بهش حرف می زدن و من اصلا نمی فهمیدم که چی می گن و فقط تا مدتها توی خوابهام فقط خواب سکانسهایی از اون رو میدیدم. 4-و یه پیشنهاد:نمی دونم هیچکدوم از شماها از David Bowie چیزی آهنگ گوش دادین یا نه؟منکه آهنگ های Heroes و Rebel-rebel رو خیلی دوست دارم.امیدوارم شما هم گوش کنید و انرژی که به من منتقل میکنه به شما هم منتقل بشه.
|
حنانه سلطانی
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 0:10
|
راستش دقیقا یادم نمی آید اولین فیلمی که روی پرده دیدم چی بوده ولی یکی از اولین فیلم هایی که توی ذهنم است مریم و می تیل فتحعلی اویسی است(هنوز هم باورم نمی شود مریم و می تیل کار اویسی بوده).تصویری از مریم که لباس می تیل را پوشیده. داشتم کشوی میزم را مرتب می کردم چشمم افتاد به کپی بخشی از یک داستان به اسم انجیرهای سرخ مزار.سال اول گاهی وقتی می رفتم سر کلاس بچه های ادبیات.این کتاب هم پیشنهاد استاد ادبیات همان کلاس بود.هنوز هم صدای استاد آن کلاس توی گوشم است که این قسمت را خواند:جنازه هایمان را از بین چاه کشیدند و همراه خودشان بردند.بعد از چند روز، پای که روی مان مانده شد،بیدار شدیم.گفتم:«ما را یافتند.» پدر گفت:«آسوده بودیم،باز جنجال شد.»کاکایم گفت:« ها،ما را یافتند.» پدر دوباره گفت:«نمی فهمند که مرده ها را نباید بیدار کنند.» گفتم:«ما که نمردیم،ما کشته شدیم.» کاکایم فقط خنده کرد،درست مثل وقتی که هنوز زنده بود و خنده می کرد،خنده کرد.بعد از جایش برخاست و کالایش را تکاند و خاک باد کرد.بین چاه از گرد و خاک پر شد و مامایم که در چاه تا شده بود جنازه های ما را بیرون بکشد،سرفه کرد و بعد با شف لنگی اش جلو بینی و دهانش را بست.به یاد بویی افتادم که درون چاه را پر کرده بود،گویی تازه شامه ام به کار افتاده باشد.گفتم:«این بوی چیست؟»پدر گفت:«جنازه های مان بوی گرفته اند.» ... دیروز یک چیزی خریدم بدون اینکه نگاه کنم رویش چی نوشته.وقتی آمدم خانه دیدم رویش نوشته:my family cinema! فیلم بزرگداشت علی کسمایی هم حرف نداشت بخصوص اولش.وسوسه شدم فیلم ملاقلی پور را هم دانلود کنم. فیلمنامه رضا هم خیلی جالب بود.
|
آرزو
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 7:44
|
چه جالب. یکی دو روز بود که می خواستم درباره اتفاق جالبی که برام افتاده بود بنویسم اما فرصت نمی شد و حالا که اومدم می بینم حرف از عشق به سینماست. پس بگذارید من هم از معجزه این عشق بگم: هفته پیش بعد از مدتها جستجو بالاخره یه کار پیدا کردم ولی از همون روز اول فهمیدم این کار دلخواه من نیست و حسابی حالم گرفته شد. آخر هفته سعی کردم برای بی خیالی طی کردن و زیاد غصه نخوردن چند تا از فیلم های دوست داشتنی زندگی ام رو دوباره(بخونید چند باره) ببینم. فیلم هایی مثل پالپ فیکشن، fight club ، بوچ کیسدی و ساندنز کید . معجزه کرد. می دونید چه طوری؟ روز شنبه کار دلخواهم رو پیدا کردم و الان دارم از محل کار جدیدم این یادداشت رو می نویسم. دیگه چی از این بهتر و چه عشقی از این بالاتر می تونه تو زندگی آدم این طوری تاثیر بگذاره؟ من که اعتقاد پیدا کردم.
|
کاوه اسماعیلی
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 8:2
|
سلام به همگی.... اول از همه باید تشکر کنم از معدود افرادی که در گزینش الهی سر بلند بیرون آمدند و البته ممنون از کسانی که از این گزینش الهی سربلند بیرون نیامدند.این که مشکلات خودمان را به الهیات ربط بدهیم بحث دیگریست. 1.خوشحالم که پرونده زودیاک هنوز باز است.....و این که دو سه نفرمان تازه آن را دیده ایم باعث میشود بحث کهنه نشود.وقتی بی صبرانه منتظر این بودم که یکی ثانیه های پایانی فیلم را برایم تعریف کنم حنانه ضمن لطفی که داشت تصورش این بود که من منتظر پیدا شدن زودیاک بودم.ولی واقعیتش این است چیزی که بیشتر نگرانم کرده بود نکند فینچر مثل پایان هفت و بازی و باشگاه مبارزه یک شوک روایی به ما وارد کند....بحث مقایسه و ارزشگذاری زودیاک نسبت به آثار پیشین استاد نیست....اینبار فقط میخواهم از این زاویه که در بحثهای گذشته در مورد زودیاک به آن پرداخته نشده به آن نگاه کنم و آن هم این است که یک پایان غافلگیر کننده(مثلا در بازی...مظنونین همیشگی ..دیگران....شعبده باز وووو)چقدر از قدرت تاثیر گذاری عمیق فیلم میکاهد.لذت چند باره تماشاکردن فیلم را میگیرد و به این ترتیب فیلم بیشتر انرژی خود را صرف ارتباط هیجان انگیز ولی سطحی و آنی بین فیلم و تماشاگر می کند.در واقع بیشتر لذتمان از فیلمی مثل بازی به رغم ساختار حیرت انگیزش صرفا در تماشای اول فیلم است.خاطره عزیز....گفته از جنون هفت در این فیلم خبری نبود.و این به اعتقاد من دلیل رتبه بالای فیلم است.وقاری که فینچر صرف شخصیت پردازی آدمهای قصه اش کرده(فارغ از پیامهای سیاسی و اجتماعی فیلم) ارزشمند تر از هر حرکت جنون آمیزی مثل بریدن سر همسر پلیس فیلم هفت یا داخل شدنمان به آن لوله تفنگ در باشگاه مبارزه یا سقوط البته معنادار مایکل داگلاس در بازیست.در این باره حرف زیاد دارم ولی میدانم طولانی نوشتن معادل با خوانده نشدن است.پس دوست دارم دوستان (به خصوص آنها که زودیاک آنها را نسبت به فینچر دلسرد کرده) نظرشان را بگویند. 2.این باز هم گله کوچکیست برای امیر خان قادری.... یکبار برای روزنوشتت از تیتری انتخاب میکنی که هیچ ربطی به روزنوشتت ندارد(همان مستند رابرت ایوانز)یکبار هم تیتر انتخاب میکنی فقط واسه این که روزنوشتت شارژ شود.بعد به راحتی لذت انتخاب تیتر را از کاربران میگیری.یکبار از نوید دلیلش را پرسیدم گفت نظر سران سایت است.آقای رئیس چرا؟ 3.میخواهم آراء خودم در 3 نظر سنجی سایت اعلام کنم. بهترین بازی هدیه تهرانی که بی شک همان چهارشنبه سوری بود(البته تنها بازی خوب هدیه تهرانی) اما اقتباسهای ادبی......قاعدتا باید انتخابم ناخدا خورشید عزیزم میشد.اما من داستان همینگوی را نخوانده بودم (البته به فیلم هاکس ارادت خاصی دارم).با این که درخت گلابی مهرجویی را خیلی دوست دارم اما داستان گلی ترقی را خیلی بیشتر ...فیلم گاوخونی را هم که اصلا دوست ندارم پس میماند قصه های مجید.....این هم از آن رای در سومین نظرسنجی هم اصلا رای ندادم...چون جشنواره فجر به رغم سر و صدا و اهمیت صرفا اسمی هیچ اعتبار هنری ندارد(وقتی تنها 5 داور که البته صلاحیت آنها هم خیلی ثابت شده نیست انتخاب میکنند)و خانه سینما هم به رغم انتخاب تخصصی تر در واقع هیچ اعتباری برای دریافت کننده جایزه نمی آورد.
|
حمید دست قیچی
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 8:12
|
دیروز تو انقلاب يه حراجي ديدم از اينايي که يه عالمه کتاب ميريزن رو ميز يه تابلو هم بالاش ميزنن ۵۰۰ تومن . خلاصه يه دستي تو کتابا چرخوندم يه دفعه يه چيزي ديدم . کتابي به اسم هامون . محتوي فيلمنامه ي کامل هامون به اضافه ي مصاحبه ي رامين جهانبگلو با مهرجويي و کلي عکس و مطلب راجع به هامون . از انقلاب تا آزادي داشتم اين کتابو ورق ميزدم ...... صحبت از پل نيومن شد . جمله ي اين دفعه تقديم به محمد حسين آجورلو. جمله ي اين دفعه : پل نيومن : بازي گري مثل اين است که شلوارت از پايت بيفتد ؛ در معرض نگاه قرار مي گيري .
|
محد حسین آجورلو
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 8:40
|
سلام صنعت سینما یک ویژه نامه به مناسبت روز ملی سینما در مورد بازیگری در نقش مکمل داره که چیز خوبی از آب در اومده. وقتی نظر امیر قادری رو هم پرسیدند به جای نظر دادن صاف و ساده یک یادداشت در این مورد نوشته. فیلم نامه ات عالی بود رضا کلی خندیدم.
|
محد حسین آجورلو
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 8:55
|
راستی فامیلی من آجورلوی خالی است نه "آجورلو ( درست گفتم ؟)"
|
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 10:15
|
درد همه ي ادما اينه كه نميدونن عشق برترين نعمت خداست كه به اونا هديه كرده ........
|
امید غیائی
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 10:30
|
مطمئنا نفر 25 به بعدَم. -اولین فیلمی که تو سینما دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خبببببببببببببببب فکر کنم شهرموشها و خاطره انگیز ترینشون هم گربه آوازه خوان. آقامون یه دونه از این ژیانها که سقفش باز میشد داشت و من هم تا خونه سرم رو از اون کرده بودم بیرون و آهنگهای اون رو دست و پا شکسته میخوندم. چه حالی کردیم با داداشم و دختر خالم و پسر خالم. کلی کیفور شدیم. من اشتیاقم به سینما رو با برنامه هنر هفتم بود که شناختم. اون موقع ها که کلی میومدن و با اون دکور خسته کننده پشتشون حرف میزدن و خب از یه بچه 7-8 ساله هم توقع ندارین که چیزی بفهمه. ولی یادمه یه فیلم ژاپنی دیم که اپیزودیک بود.تو یه ایزودش یه مردی گذاشت از خونش رفت و وقتی بعد از سالها برگشت زنش تو همون حالتی که مَرده رفته بود مرده بود و من یادمه اسکلتش رو هم نشون دادن و من هم کلی شب خوابم نبرد و از صدای انبساط و انقباض تلویزیون هم کلی می ترسیدم و سرم رو هم از زیر پتو در نمیاوردم. بعد یه فیلمه صامت بود که اصلا انگار تو یه سیاره دگه اتفاق میفتاد و یه ادمی با این هواپیما قدیمی ها و عینک مخصوصش هی میپرید و نمیدونم آخرش چی شدیعنی یادم نیست. همیشه بهم میگن پای تلویزیون و فیلم و این چیزها خوابم نمیبره. راستی خبری از جادوی سینما دارین؟؟؟ کتاب هم که خب یه سری داستان کوتاه خوب خوندم به اسم هتل مارکوپولو از خسرو دوامی که یکی از دوستهام بهم امانت داده بود.خیلی با چند تا از کارهاش خیلی حال کردم. فیلم هم که بزنین تو کار "پرسونای" برگمان. البته بعد از مراقبه و مدیتیشن و مراسم آئینی. میدونین که هویت کارهای برگمان رو بیشتر از همه میتونین تو این فیلم ببینین. دیوید لینچ هم که قربونش برم. راستی رضا برزخ رفتی؟؟ آره رفتی اون روزیکه دفعه اول کله پاک ک ن رو دیدی دیگه بابا. دیالوگ منتخب من: اگر هر کدام از شما آشغالها را دوباره دیدم، بیایید تظاهر کنیم که اصلا همدیگر را نمی شناسیم. ..........سفتون/بازداشتگاه 17...........
|
مصطفی انصافی
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 10:38
|
1.مهدی و مونیکا... پورامین و بلوچی... آخی! چه ترکیب ناهمگونی!... در پناه عشق بی کران اهورای پاک پیر شی ننه جون! مگه این که تو فیلم نامه ی رضا ندا میری رو ببینیم... 2. اولین سینمایی که رفتم یادم نمی آد چه فیلمی بود... شاید کلاه قرمزی... شاید خواهران غریب... اما اولین بار که خاطره اش دقیق تو ذهنم هست شام آخر جیرانی بود که با خانواده رفتیم سینما. 3. حنانه کتاب خوبی معرفی کرد. انجیرهای سرخ مزار از نویسنده ی معاصر افغانستان. من خودم هنوز این کتاب رو نخوندم ولی مطمئنم که می خونم. این هم وبلاگ نویسنده: http://www.anjirha.blogfa.com/
|
امیررضا نوری پرتو
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 10:43
|
با سلام خدمت امیر خان گل و همه دوستان عزیزم. رضا جان عجب فیلمنامه باحالی نوشته بودی. بابا دمت گرم! سبکش پست مدرن و غیر خطی بود. درست مثل داستانات. فیلمنامه ات خوراک دیوید لینچ است! مهدی پورامین عزیز سرش خیلی شلوغه. درگیر کار و پروژه و درسش هست. امیدوارم هر کجا که هست موفق باشه. چند روز پیش بهم زنگ زد و با هم یه گپی زدیم. خیلی این پسر با محبته. سعید هدایتی عزیز ! باور می کنی با اینکه خیلی از سینماهای سطح شهر تهران را از بچگی حداقل یکبار تجربه کرده ام ( حتی چند سینمای فکستنی اما خاطره انگیز خیابان لاله زار) ولی سینما فرهنگ رو به تعداد انگشتان یک دست هم نرفته ام! اولین بار همون شهر موشها بود که گفتم. بعدش هم همون سالها همون فیلم " جنگجوی صحرا" رو در سینما فرهنگ دیدم. دیگه این سینما نرفتم تا............ سال 81 و جشنواره فیلم فجر که بی خوابی کریستوفر نولان رو در اون دیدم. باز دیگه نرفتم تا جشنواره امسال که شعبده باز رو در اونجا دیدم. با وجود اینکه سینمای خیلی توپ و با کلاسیه اما من زیاد طرفش نمی رم. شاید چون سر گروه های اصلی نزدیک خانه ما هستند و من یه عمریه دارم با سینماهای آفریقا و استقلال و قدس و عصر جدید و فلسطین حال می کنم ! در ضمن خونه ما هم در قلهک نیست سعید عزیزم. ما یوسف آباد هستیم. راستی الآن که اسم سینماها رو آوردم میگم چی میشد همون اسم های قشنگشون در پیش از انقلاب رو داشتند ؟ با نام سینماهای زنجیره ای دنیا هم همخوانی داشت. یه وقت منو متهم به غرب زدگی نکنید . ولی خداییش این نام ها برای سینماها قشنگ نیست ؟ آتلانتیک - امپایر - پولیدور - گلدن سیتی - سیلور سیتی - مولن روژ - پاسیفیک - ریولی - دیاموند - پارامونت - عصرجدید خودمون هم که تخت جمشید بود. این سی دی زودیاک بدجور داره چشمک می زنه. نمی دونم چه کار کنم؟ کاش زیرنویس داشت . شیطونه میگه حالا فوقش چند تا دیالوگش هم نفهمیدی ! مگه چی میشه ؟ راستی دیروز نوشته امیر رو در ضمیمه محله روزنامه همشهری ( منطقه 6 ) درباره اینکه اولین فیلمی که بر روی پرده دیده چی بوده (که خودش واسه تون گفت) چاپ کردند. محمدحسین آجورلو عزیز خیلی مخلصم. آقا از این هفته عروسی دیگه تو کوچه ما استقلالیها هم میاد! ((-: انشا ا.. که این عروسی تو کوچه شما هم همیشه مستدام باشه. ما استقلالی ها که بخیل نیستیم. اما قهرمان نمیشین ! خیالتون تخت تخت! راستی برد 0-2 ژرمنها در زمین ولز را در جریان مسابقات مقدماتی جام ملتهای اروپا به همه عشق آلمانهای ایرانی تبریک میگم. با اقتدار بر صدر گروه تکیه زده ایم! داشتم کامنت بچه ها رو می خواندم . چقدر خوبه که همه مون در بچگی چه در تاریکی سینما و چه در قالب VHS های نازنین و نوستالژیک سینما و فیلم دیدن را یاد گرفتیم و باهاش انس پیدا کردیم. تو رو خدا از بچه های کافه اونایی که نیومدن بگن اولین بار چه فیلمی را در کودکی تجربه کرده اند بیان و تجربه لذتبخش خودشونو با بقیه به اشتراک بذارن. سیاوش پاکدامن نازنین که خیلی بهش ارادت دارم به نکته جالبی در کامنت قبلیش اشاره کرده بود. راست می گفت! اگه اشتباه نکنیم روز نوشت قبلی امیر از لحاظ تعداد کامنتها رکورد شکست! دارم الآن فیلم بزرگداشت استاد کسمایی رو دانلود می کنم . نمیشه در برابر فیلمی که در مورد این مرد بزرگ صنعت دوبلاژ درخشان ایران ( به جرات بهترین دوبله سراسر دنیا از دیرباز متعلق به ما بوده ) ساخته شده بی تفاوت بود. البته پیشنهاد امیر و حنانه خانم هم بی تاثیر نبوده. چه روزهای کسل کننده و بی جاذبه ایه این روزها ! نه؟ ------------------------------------------------------------------------ جمله این دفعه رو هم باز از کتاب طاق نصرت ( اریش ماریا رمارک ) واسه تون میگم : " هیچ کس به اندازه فردی که در گذشته دوستش داشته ایم با آدم بیگانه نیست" صفحه 465 ------------------------------------------------------------------------ خیلی مخلصم. در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید. www.cinema-cinemast.blogfa.com amirreza_3385@yahoo.com
|
امیررضا نوری پرتو
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 10:50
|
کامنت قبلیمو صبح هر کاری کردم فرستاده نشد. الآن ارسال کردم. الان که دارم این کامنت رو می نویسم فیلم بزرگداشت استاد علی کسمایی را دیده ام. راستش دیدن استاد به همراه استاد رسول زاده ( با آن صدای ملکوتی اش ) و استاد تهامی ( که از کودکی عاشق صدایش بوده ام و هستم ) و دوبلور تمام عمرم منوچهر اسماعیلی بدجور حالم رو جا آورد. دیدن چهره این مفاخر ارزشمند و ادیب صنعت دوبله و شنیدن صدای ملکوتی شان و یادی از خاطرات قدیم و دوران طلایی دوبله بغض غریبی در گلویم به وجود آورد که با شنیدن صدای استاد اسماعیلی تبدیل به اشکهایی شد که گونه هایم را نوازش می کرد.امیدوارم خداوند عمر این عزیزان را طولانی فرماید. خیلی مخلصم.
|
حمید دست قیچی
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 11:18
|
نکته ی روز : آیا می دانستید الیور استون و تامی لی جونز هر دو در یک سال و یک ماه و یک روز ( 15 سپتامبر 1946 ) به دنیا آمده اند ؟
|
امید غیائی
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 13:16
|
.................................................................................................................................................... هم آغوشی عشق و عرفان: The Fountain رو از دست ندیدن رفقا. ....................................................................................................................................................
|
جواد رهبر
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 14:41
|
"Coffee and Cigarettes" سلام به همه! اول از همه خاطره خانم دیوید بووی رو عشق است. از Heroes گرفته تا Life on Mars و وای از Space Oddity! خلاصه اینکه دیوید بووی واسم خیلی عزیزه. راستی حالا که بحث اولین تصویر داغه باید بگم که یکی از اولین نواهای موسیقی غرب که خوب یادم میاد همین آهنگ Space Oddity است: This is Major Tom to ground control/ I’m stepping through the door/ and I’m floating in a most peculiar way/ and the stars look very different today یکی از آهنگ های اساسی بووی همین آهنگه! راستی آهنگ رو تیتراژ پایانی داگ ویل هم که یادتونه! راستی یکی از دوستام میگه اجرای جیکوب دیلان از Heroes با گروهش The Wallflowers از آهنگ اصلیه بهتره؟ شما چی میگین؟ من میگم بووی آخرشه! بعدش یه سلام خاص خدمت بچه ادبیاتی ها اونم از نوع انگلیسی اش. داستان "خطرناکترین بازی" کلی واسم خاطره انگیزه. چون با دوستان و اساتید کلی سرش بحث می کردیم. راستی خاطره ( و همه دوستان) آخر داستان را که یادتونه؟ همون جامپ کات عالی کانل! به قولی خیلی فینچریه! از یافتن دوستان ادبیاتچی در این کافه خیلی صفا کردم. سحر خانم کیف کردم "با این بچه تو از این فیلمای سیاه و سفید و درب و داغون چی می فهمی ؟" آخه همیشه سر تماشای فیلمای هنر هفتم همین سوال را می شنیدم. چه شبهایی بود. راستی کسی بیلی باد رو یادش می آد که یه شب توی همین برنامه پخش شد؟ شاهکار هرمان ملویل با بازی ترنس استامپ و کارگردانی پیتر یوستینف. در ضمن اگه گفتید اولین فیلمی که هنر هفتم پخش کرد چی بود؟ بابک جان سلام! سینما سعدیه گفتی و دلم کردی کباب کاکو! رضا جان و سحر خانم کله پاک کنی لینچ رو هم بدجور پایه هستم. راستی راستی دیوانه کننده است. این یکی دیگه تو دیوانه کردن شوخی نداره! و حمید جان این پست رو ببینی ممنون می شم: http://blog.360.yahoo.com/blog-n3bqTX4zerSld0bFJLQaeLjdtSsnEg--?cq=1&p=7 فیلمنامه عالی بود! مخلص همه کسانی که اسم بردم و چاکر همه اونایی که یادم رفت اسم ببرم!
|
دانیال
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 17:1
|
اگه راستشو بخواین اولین باره که به این سایت میام ... تازه اونم به پیشنهاد سیاوش پاکدامن بوده که ظاهرا از کامنت نویسهای قدیمی اینجاس (کلی بهش حال دادما ... :)) اولین فیلم من ؟ والله با این حافظه من طبیعی هم هست که چیزی یادم نیاد ... اما .... گمونم فیلمی بود به اسم ساوالان ... درست یادم نیست اما مطمین هستم ردیفهای جلو و عقبمون خووووووب یادشونه چون کلی مخشون رو خوردم ... :)
|
ارتش سايه ها
سهشنبه 20 شهريور 1386 - 19:44
|
بعد از اون كامنتي كه تو روزنوشت قبل گذاشتم و رسيدم به اينكه حالم داره از هرچي عشق و دوست داشتنيه كه با ماشين و موبايل و پيامك و !!!! ...معنا ميشه به هم ميخوره...روزنوشت آقاي قادري رو خوندم و پيش خودم گفتم كه بذار يه بار ديگه امتحان كنيم....يه سبك و سياق جديدتري به مردم نيگا كنيم....اصلا بيا به مردم حق بديم..... خوب حالا دارم تمرين ميكنم كه اول تكليفم و با اين محبت و عشق لعنتي يكسره كنم ببينم اصلا ميشه با نوع امروزيش كنار اومد يا نه ( ما مخلص عشقاي قديميم هستيم...يه كليپي از آلانيس موريسيته هس كه دقيقا كادر و 2 قسمت كرده...عشقاي قديم و جديد...معركه س )... ميگم بذا از آهنگ شروع كنم...يه آهنگ ميذارم كه اسمش "heaven" از گروه "therion" ميگم شايد يه كم مهربونم كنه....نميشه ...آخه اتفاقا داره از جاودانگي لحظاتي ميگه كه عشقش تركش كرده از اون لحظات ناب...دقيقتر كه ميشم ميفهمم اصلا اسمش " نيمه تاريك بهشت "...اي بابا اينم از موسيقي..... سر وقت كتاب ميرم ...يه چيزي كه درجه عشق و عاشقي رو توم بالا ببره...نه از نثرين ثامني كتاب دارم نه از دانيل استيل..( چه خوب !!!) خوب ياد كتاب " بلنديهاي بادگير " ميفتم از اميلي برونته ( اينجا عشق هرگز نميميرد ترجمه شده )...اين ديگه خودشه اصلا جاودانگي عشقه....برا بار چندم ميخونمش...ميگم اين بار با ديد جديدي بخونم...هنوز انگار شخصيت بده خداتره...جذابتره و قابل قبولتر...اصلا ميدونيد از كي اينقدر شاهكار ميشه شخصيتش؟ از اون موقع كه اون ضربه وحشتناكه عشقيش رو ميخوره....اينم نشد....تلخي مقدم شد..... حالا نوبت جادوي سينماست ....گاز ميديم كه يه فيلم درست ببينيم...بند دوم روزنوشت و با بند اول مقايسه ميكنم...اون طلاهه كنجكاوترم ميكنه ( از عشق كه فعلا چيزي نصيبم نشد )....آدم ميتونه اسم طلا رو بشنفه و ياد " خوب بد زشت " نيفته...ميرم دقيقا ميذارم اون قسمتي كه " توكو " داره با برادر كشيشش حرف ميزنه از اينكه اون جرات نداشته راهزن بشه واسه همين رفته كشيش شده و يه مشت كه حواله صورتش ميكنه.....تا اينجاش عاديه...اما من عاشق اون تيكه اي هستم كه مياد رو درشكه اي با " بلوندي " ميشينه كه برن دنبال طلاها....غافل از اينكه بلوندي حرفاشون و شنيده شروع ميكنه به تعريف از برادر مهربونش و " ايستوود " فقط يه سيگار برگ بهش تعارف ميكنه....اون سيگار و اون سردي ايستوود و اون لبخند توكو وقتي با موزيك " مورنيكونه " قاطي ميشه...ديگه يه شاهكاره....آخ اگه يه همچين سيگاري به من تعارف ميكردن!!!...اينجا اون عشق و ديدم....اما جنسش از نوع روزنوشت نبود....اصلا عشق به آدميزاد نبود...عشق به يه مفهوم بود...پس هنوز با اونچه آقاي قادري ميگفت...با تجربه كردنش ( درست يا غلط ) فاصله داشتم.... به اين نتيجه رسيدم كه گور پدر اين اتاق...بزن بيرون برو تو دل مردم....رفتم...گفتم الان بهترين جايي كه درون آدما رو ميشه ديد پمپ بنزيناس...باز هم رفتم...آدمهايي رو ديدم كه توي يه صف طولاني منتظر بودن به اين مهمترين محصول تمدن غذا بدن...آدمهايي رو ديدم كه واقعا لنگ 4 ليتر بنزين بودن و با يه گالن 4 ليتري از اول صف تا آخر به مردم رو مينداختن و آدمايي رو ديدم كه يا شيشه رو ميكشيدن بالا يا اينكه حرف از تموم شدن سهميه خودشون ميزدن و هزار جور توجيه مياوردم...بعد حدود نيم ساعت يكي لطف كرد و 1 ليتر كمك كردو خوب البته نذاشت حتي ميلي گرمي بيشتر بشه.....ياد يه فيل |