یک مستند عالی دیدم درباره رابرت ایوانز که توی این روزنوشت هیچی درباره‌اش ننوشته‌ام! :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
پنجشنبه 25 مهر 1387 - 0:54

اخبار:      • تنها نماينده سينماي قرن 21 قاره آسيا در بين صد فيلم برتر جهان از ايران است / «سفر قندهار» يكي از صد فيلم برتر تاريخ سينماي جهان به انتخاب هفته‌نامه‌ي «تايم» شد      • بيتا فرهي براي «خون‌بازي» جايزه بهترين بازيگر يازدهمين جشنواره بين پيونگ يانگ را دريافت كرد      • امكان ساخت «شريك» هنوز منتفي نشده است / «تبعيد سايه‌ها» نام تازه‌ترين فيلمي است كه مسعود كيميايي قصد دارد بسازد      • هفته آينده رئيس جمهوري با کارگردانان سينما ديدار خواهد كرد      • «گوي سنگ بدخشان» جشنواره تاجيكستان «ديدار» به پاس يك عمر تلاش سينمايي به عزت‌الله انتظامي رسيد / از سال آينده جايزه‌اي با نام عزت‌الله انتظامي به بهترين فيلم جشنواره اهدا مي‌شود      





چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 4:40

یک مستند عالی دیدم درباره رابرت ایوانز که توی این روزنوشت هیچی درباره‌اش ننوشته‌ام!



... خوش‌بختانه همانی بود که انتظارش را داشتم. کامنت‌های شما ادامه همان یادداشت‌های این صفحه است و برعکس. خوشحال‌ام که این روزنوشت باعث شده آدم‌هایی همدیگر را پیدا کنند، با هم فیلم ببینند، کتاب بخوانند، این ور و آن ور بروند، و این اواخر که اصلا فیلم بسازند! کافه است دیگر ناسلامتی.
راستی آقایان و خانم‌‌ها، من دوباره به زندگی برگشته‌ام. سفرتراپی کار خودش را کرد. شب عید است و دیگر قرار نیست از مرگ و غم حرف بزنیم. نه این که نزنیم، ولی ما جوری خلق شده‌ایم انگار که اگر شاد شاد هم باشیم، این غم و مرگ خودش را نشان می‌دهد. پس چه کاری است که مستقیم طرف‌اش برویم. ( پرنس میشکین داستایفسکی می‌گفت: حتی در لحظات شادی زیاد، غم پنهانی درون‌ام احساس می‌کنم. ) پس به پیش که ظاهرا وقت زیادی نداریم و این همه کار نکرده در انتظارمان است.
پیشنهاد من در این لحظات بخش آخر مرد آرام جان فورد کبیر است. وقتی مردهای ده یاد می‌گیرند از خشونت برای ابراز محبت و گرد هم آمدن به شکل یک توده انسانی بهره ببرند. ظاهرا این هفته سینما یک فیلم‌اش را نشان داده. این قدر دل‌ام می‌خواهد نقدش را بنویسم که چی! بفرما این هم یک کار نکرده دیگر.
و برویم سراغ یادداشت‌ها:

اما فعلا قضاوت نکنید
برعکس شما، به نظرم می‌شود، و اصلا باید، درباره آدم‌ها قضاوت کرد. به هر حال بعضی‌ها به درد معاشرت و رفاقت می‌خورند و بعضی‌ها نه. بعضی‌ها کارشان درست است و بعضی‌ها نه. این را نمی‌شود کتمان کرد. هر کسی هم گفت که همه آدم‌های دنیا خوب هستند و این شرایط است که آدم‌ها را تغییر می‌دهد و از این حرف‌ها، چرت می‌گوید. با بعضی از آدم‌ها نچرخید و وقت‌تان را تلف نکنید که هیچ ارزش‌اش را ندارد. عاقبت‌اش پشیمانی است.
همه این حرف‌ها را گفتم اما که به این نکته برسم این دوره و زمانه لااقل دست نگه‌ دارید. چند سالی صبر کنید و بعد دوباره بروید سراغ قضاوت درباره آدم‌ها. ( البته اگر درک و تجربه‌اش را دارید ). در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که هیچ کس در حس و حال طبیعی خودش قرار ندارد. زمانه زوال عقل‌ها و گسسته شدن پیمان‌هاست. رفقایی که تا به حال همیشه با هم بوده‌اید، خوش گذرانده‌اید، آدم‌های توپی بوده‌اند و این‌ها، شاید واکنشی ازشان سر بزند که هیچ انتظارش را ندارید. پس دست نگه دارید. در کتاب خاطرات بیل کلینتون بود به نظرم که خواندم: درباره آدم‌ها، هنگامی که در بدترین وضعیت‌شان به سر می‌برند، قضاوت نکنید. این روزها، این حرف یادتان باشد.

دستور زبان « فینگیلیش »
بعضی از پدیده‌ها را باید پذیرفت یا انکارشان کرد؟ مثلا این روزها باید قبول کنیم که مردم ما، بیش از این که فارسی بنویسند، در ای‌میل‌ها و اس ام اس‌ها و چت‌های‌شان، فینگیلیش تایپ می‌کنند. یعنی عوض « الان کجایی؟ »، بیش‌تر می‌نویسند: « ALAN KOJAEE? ». قبل‌ترها با نستعلیق و با کلی حاشیه‌نگاری و حاشیه‌نویسی می‌نوشتند: « تو را دوست دارم. » و حالا: « DOOSET DARAM » کاربرد بیش‌تری دارد. یعنی این ترکیب دوم بیش‌تر لازم است، بیش‌تر اتفاق می‌افتد. چون ملت، بیش‌تر از این که نامه عاشقانه بنویسند و منتظر نتیجه‌اش بمانند، چت می‌کنند یا اس ام اس می‌زنند.
حالا حرفم این است که جای مبارزه با چنین پدیده‌ای که خودمان هم ته‌ دل‌مان می‌دانیم همچنان رو به گسترش است، بیاییم برایش قاعده پیدا کنیم، دستور زبان رسمی درست کنیم و مشکلات‌اش را حل کنیم. الان فرض کنید در یک اس ام اس می‌خواهید از کلمه « شور » استفاده کنید، و مثلا: « شعور ». چه جوری باید فینگیلیش بنویسید که طرف تفاوت بین این دو کلمه را متوجه شود؟ اولین کتاب دستور زبان فینگیلیش کی چاپ می‌شود؟ نشانه‌های مشترک‌ این زبان کی کامل می‌شود؟ دست دشمنان و عاشقان این دوره، هنوز کاملا باز نیست.

پی‌نوشت: خوش‌آمد به آقای نوری‌پرتو و همچنین ذکر یک نکته جالب. این خوزه جووانی و روبر انریکو، در سینمای فرانسه، آدم‌های جالبی‌اند. اتفاقا چند باری هم در دهه‌های جادویی 1960 و 1970 با همدیگر همکاری کرده‌اند. الان من خوش‌بخت‌ترین آدم روی زمین‌ام چون DVD حادثه‌جویان روبر انریکو را پیدا کرده‌ام. ( من و ایرج کریمی احتمالا تنها عاشقان این دو رفیقه رومانتیک سوزناک دهه شصتی هستیم. ایرج البته قبل از من و حتما بهتر از من. ) بعد رفتم یک کم درباره انریکو بیش‌تر تحقیق کنم و چشم‌ام افتاد به یک فیلم کوتاه که اولین کارش است و احتمالا موفق‌ترین اثرش. دو دقیقه بعدش که داشتم کامنت‌های سایت را آن‌لاین می‌کردم، دیدم مانا درباره همین فیلم کوتاه واقعا مهجور ( حداقل در جغرافیا و زمانه ما ) نوشته. باورتان می‌شود؟ بعضی چیزها مثل موج در هوا پرواز می‌کنند و سر راه‌شان با چند تا آدم برخورد می‌کنند. یکی تو، یکی من.


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 12:0

سلام خدمت همه دوستان نازنینم. امیر جان ممنون از خوش آمد گویی ات. دوست دارم بچه ها کامنت دیشبم رو که یه جورایی آشتی شب عید بود بخوانند. هر چند که از اول قهری در کار نبوده که حالا بخوام آشتی کرده باشم. مخلص امیر خان و همه دوستان گلم هم هستم. شاید یادداشت دیشبم آخرین کامنت روز نوشت قبلیه چشماتون بهش نخورده باشه. دوباره اینجا میارم. کار از محکم کاری عیب نمی کنه!

"

با سلام خدمت همه دوستان نازنینم.

درست شد سه هفته! از آخرین کامنتم در سه شنبه 16 مرداد، درست سه هفته می گذره. راستشو بخواین نمی خواستم فعلا بیام و کامنت بذارم. گفتم حداقل یه ماه چیزی ننویسم تا آبها به شکلی کاملا محسوس از آسیاب بیفته و بعدش بیام و آروم آروم و مختصر کامنت بذارم. اما دیگه شب عیده ! راستش در سایت بودم و داشتم کامنت بچه ها رو می خواندم. همزمان با اون همانند همیشه و مثل این خوره ها دستم روی دکمه های گوشی موبایلم می لغزید و داشتم واسه دوستان پیامک تبریک عید می فرستادم. سحر همایی عزیز در پاسخ به جواب من به سوالش که هنوز هم نمی خوام کامنت بذارم و در روزه سکوت به به سر می برم گفت با حست رو راست باش و بیین وقت افطار نیست؟ باور کنید در این سه هفته هر روز بلا استثنا (مثل قدیم ها) یواشکی میومدم پشت یه میز اون گوشه های کافه در تاریکی می نشستم و بدون اینکه منو ببینید به بحثهاتون گوش می دادم و لذت می بردم. اصلا مگه میشه در این جامعه خسته کننده و ملال آور آدم یه همچین جای با صفایی رو بذاره و بره؟

ولی فکر کنم ننوشتنم به صلاح کافه بود. احساس می کنم با زیاد نوشتن هایم حال همه رو به هم زده بودم . گفتم رفقا یه نفس راحتی از دست من بکشن. می دونستم اگه من جوابی تند به درخواست امیر عزیز مبنی بر ترک کافه می دادم اونوقت جر و بحث هایی مسخره و دور از اهداف اولیه این کافه به وجود می آمد. خداییش از جار و جنجال الکی بیزارم و چون نمی خواستم به قول دوست بسیار عزیزم آقای محمد حسین آجرلو نازنین با بحران ممزوج باشم(قضیه خنده دار و کمیک گریه کردن و نکردن من که یادتون هست؟)، گفتم مثل قاسم (حمید فرخ نژاد) در ارتفاع پست یه کوچ اجباری بکنم.

من حتی از دست امیر ناراحت هم نشدم . اولین بار که چشمم به اون پی نوشت افتاد ناخودآگاه خنده ام گرفت ولی یه چند لحظه که گذشت احساس کردم امیر محترمانه ازم خواسته که دمم رو بذارم رو کولم و بزنم به چاک جعده! من هم گفتم وقتی صاحبخانه از ریخت و ترکیب من خوشش نمیاد چه اجباری به بودنه( هر چند که باز دلم نمیومد و هر روز یواشکی میومدم در کافه امیر خان) . حتی خیلی دوست داشتم جواب بلند بالایی به امیر بدم مبنی بر اینکه کاملا اشتباه فکر می کنه که من فکر می کنم سنتوری فیلمی درباره ترک اعتیاد است و در جریان این فیلم ضد اجتماعی نیستم و ... اما با خودم گفتم شاید راست میگه و من واقعا از اون بچه مثبتهای لعنتی ام (که همیشه از بچگی دوست داشتم کله شونو بکنم ((-: !!!) و نمی تونم سنتوری رو که مال بچه منفی هاست درک کنم. بابا به خدا من از این فیلم بیزار که نیستم هیچ، عاشق برخی از فصلهایش هم هستم. اما چه خوب میشه اگه کمی هم جانب انصاف را رعایت کنیم. وقتی داریم فیلم دیگران را نقد می کنیم تمام زوایای پنهان اصول دراماتیک را در آن جستجو می کنیم ولی نوبت که به آثار فیلمسازان محبوبمان می رسه بی خیال تمام این قواعد دست و پا گیر تئوریک می شویم و خود را در فضای فیلم غرق می کینم و کیفش را می بریم ( البته خودم هم این جوریم ها !!!!!! گفتم بگم که باز سوء تفاهم نشه) به هر حال از قدیم گفتن یه سوزن به خودت بزن و یه جوالدوز به مردم.

امیر خان قادری گل و عزیز ! من این قدر خودت و نوشته هاتو دوست دارم که تو هزار تا فحش هم بهم می دادی از دستت دلخور نمی شدم. کافه تو جدا از اینکه منو به کسی نزدیک کرد که از زمان چاپ اولین نقدش در ماهنامه وزین فیلم عاشق نوشته هایش شدم ( روز هشتم بود دیگه ؟ مال اسفند 78) ، با رفقای گلی هم آشنام کرد که دوستی و مصاحبت با آنان افتخاری بس سترگ برام به ارمغان آورد. این رو بدون تعارف و از ته دلم می گم. دوستان بعد از این پیشامد ناخواسته در قالب همین کامنتها و ایمیل و پیامک آن قدر به من لطف داشتند که چند بار نزدیک بود مثل بستنی ای که ساعتها زیر تابش شدید آفتاب گذاشتنش و چیزی ازش نمونده، از خجالت آب بشم و برم تو زمین. حرف کاوه اسماعیلی عزیز بدجوری منو وسوسه کرد. حالا با پشتوانه دوستان می تونم نامزد احراز پست ریاست جمهوری هم بشم و اسبم رو برای کسب این منصب زین کنم! ( از قدیم گفته اند که آرزو بر جوانان عیب نیست) . به هر حال دست مبارک و روی ماه تمام رفقای گلم رو می بوسم و باز هم تنها شرمندگی برایم باقی می مونه.

خلاصه اینکه من مثل کاراکتر عروسکی و دوست داشتنی سنجد دوباره برگشتم !!!! هاااااااااااا !! اومدم تا دوباره با زیاد حرف زدن هایم رو مختون راه برم. اگه هم حالتون داره به هم می خوره، شرمنده !! من چیکاره بیدم؟! سحر خانم من رو وسوسه کرد. تقصیر اونه! ((-:

کلی حرف نزده دارم که باشه واسه بعد. دو تا فیلم دوست داشتنی خواب بزرگ( هاوارد هاوکس ) و تعطیلی از دست رفته ( شاهکار دیگری از بیلی وایلدر ) را در حوزه دیدم. در این مدت با دوست و همکلاسی عزیزم در دوران تحصیل در دبیرستان نوستالژیک و خاطره انگیز البرز ، علی نواصر زاده، فیلمنامه ای کوتاه نوشتیم که قراره خودش دست به کار بشه و بسازه ( این علی آقای گل همون "ارتش سایه ها" ی خودمونه که از طریق همین کافه دوباره بعد از سالها همدیگه رو پیدا کردیم. عین فیلمای هندی و فیلمفارسی های قدیمی شد. یه کمی هم شبیه ضیافت مسعود خان کیمیایی، نه؟) راستی چقدر دوست داشتم شبی که آلمان 2 بر 1 انگلیسی های بینوا رو در ویمبلی لندن سوسک کرد ، بیام و ابراز احساسات کنم، اماحیف که در روزه بودم. انشا ا... در پیروزی های بعدی ژرمنها ! راستی اینم بگم و روده درازی رو تموم کنم : دوستانی بوده اند که همیشه به من لطف داشته اند و چیزهایی در مورد من گفته اند که اصلا حقم نبوده، اما هیچ وقت حسی رو که بعد از خواندن اظهار نظر مهدی پور امین نازنین در مورد من، بهم دست داد رو فراموش نمی کنم، اونجا که گفته بود من دوست داشتنی ترین " فاشیستی " هستم که تا به حال دیده است!!! مهدی جان خیلی مخلصم. اولین بار بود که از تعریف یکی از خودم کلی لذت بردم و خندیدم!!!!!

خانم ها و آقایان ببخشید که خیلی فک زدم. به بزرگی خودتون بنده حقیر را عفو بفرمایید. روی ماه امیر عزیز را هم می بوسم و از همین تریبون رسمی اعلام می کنم که باهاش آشتی ام ( چون اصلا از اول قهری در کار نبوده) . یه بار دیگه هم خدمت تمام دوستان خودم و ابراز لطفهای بی پایان شان اظهارسپاس و شرمساری می کنم.

در پناه عشق بیکران اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

"

مصطفی جوادی
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 12:15

از برگشتن امیر زضا خوشحالم و امیدوارم که همیشگی باشد و مهمتر از همه توی این زمانه ای که همه چیز بر علیه ماست ، حداقل خودمان با خودمان رله باشیم. ندا میری هم هست که نمی دانم جریان چیست که اگر او استثناء از ((اندوه محض)) هم بنویسد باز برای من انرژی مثبت دارد. یک کم بدجنسانه است ولی خوب...

فینگیلیش چیز مسخره ای است و همه با علم به مسخره بودن ازش استفاده می کنیم.خوب تا یادم نرفته بگویم که این شماره فیلم را دوست داشتم. نه صرفا به خاطر عکس صفحه اول سینمای جهانش. خیلی چیزهای ریز و درشت خوب دارد. توی درشت ها مثلا یاد کردن از اصغر افضلی که صدایش با چه خدایانی پیوند خورده : اصغر افضلی و وودی آلن ، اصغر افضلی و ووروجک ، اصغر افضلی و بوچ کسیدی ( جدی نگیرید) . توی ریز ها هم مثلا آمدن نام all that jazz و شخص باب فاسی توی صفحه 28 ( مخصوص امیر قادری )

امیررضا نوری پرتو
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 13:36

با سلام مجدد خدمت امیر خان و همه دوستان گل.

الآن داشتم کامنت دیشبم را می دیدم. خداییش خیلی فک زده بودم ها!

------------------------------------------------------------

دیالوگ این دفعه:

راویک : آدم موقعی پیر میشه که دیگه چیزی احساس نکنه

ژان : آدم موقعی پیر میشه که دیگه کسی رو دوست نداشته باشه

کتاب طاق نصرت ( اریش ماریا رمارک ) - صفحه 255

----------------------------------------------------------

پی نوشت 1 : وبلاگم آپدیت شد! (با مقاله ای که در رابطه با گزارش اکران شش ماهه نخست سینمای ایران در روزنامه حیات نو نوشته ام.)

پی نوشت 2 : امسال می خوام در رشته کارشناسی ارشد سینما امتحان بدم. 4 مورد امتحان را می دانم اما متاسفانه کتابهای مهم و لازم برای این 4 مورد را اصلا نمی شناسم. کلاسی هم که برای ترم تابستان ثبت نام کرده بودم تشکیل نشد . به هر جا که عقلم رسید سر زدم و از خیلی از دوستان سوال کردم اما بی نتیجه بود. بد جور دستم در پوست گردو مانده و زمان هم داره به سرعت می گذره. اینجوری بعید می دونم بتونم قبول شم. دوستانی که در این مورد اطلاعاتی دارند بنده را بی نصیب نگذارند.

در پناه عشق بیکران اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

سحر همائی
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 17:37

عید همه تان مبارک !

بهترین عیدی که می توانستم بگیرم همین است . صاحب کافه سر حال می شود .

امیررضا نوری پرتو هم که احتمالا لازم نیست بهش خوشامد بگوییم چون قبل از آمدنش این قدر همه دلشان برایش تنگ شده بود که فهمید حضورش مهم است.

عیدی من به شما:

پایک بیشاپ : هر کی جم خورد بکشش.

رضا
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 19:58

1- این بار بر عکس بیشتر دفعاتی که می خواهم کامنت بگذارم کاملا سرحالم ( کاملا کمی دروغ است ، تقریبا شاید واژه ی بهتری باشد ) دلیلش هم روشن است . پرسپولیس عزیز امروز ابومسلم را بعد از چند وقت در خانه سر جایش نشاند و در صدر جدول باقی ماند . کر کری هم می خوانم ، از همین اول فصلی به همیتان قول می دهم این پرسپولیس قهرمان می شود .

2- دیروز فیلم گربه ی سیاه ، گربه ی سفید به دستم رسید . هنوز وقت نکردم کامل نگاهش کنم ، فقط کمی این طرف ، آن طرفش کردم تا ببینم کامل رایت شده یا نه ؟ در همین چند صحنه ای که از فیلم دیدم نکته ی جالبی به ذهنم رسید : در بیشتر فیلم های امیر کاستاریتزا یک صحنه تکرار می شود . مثلا صحنه ی خودکشی های عجیب تقریبا در تمام فیلم هایش وجود دارد . در رویای آریزونا ، آن دختر با جوراب خودش را از سقف آویزان کرد و مثل یو یو بالا و پایین می رفت . در فیلم زیر زمین هم آن شخصیت خودش را می خواهد با سیفون دستشویی بکشد و ما به جای صحنه ی خودکشی ، صدای سیفون را می شنویم . در همین فیلم گربه ی سیاه ، گربه ی سفید هم خودکشی تقریبا مشابه رویای آریزونا وجود دارد .

یا صحنه ی غذا خوردن سر میز به آن شکل هجوآمیز ( وزن رو حال کردید ؟ ) هم در بیشتر فیلم های این کارگردان وجود دارد .

3- این روزها گویا روش های جدیدی برای درمان کشف شده . امیر خان قادری با یک دوره ی سفر تراپی حالش را سر جا آورد . دوست دیگرمان ، آقای ساسان ا. ک . هم با روش فیلم درمانی سعی کرده اند خودشان را درمان کنند . خب من هم به عنوان راه حلی برای درمان ، فوتبال درمانی را تجویز می کنم . حد اقل در مورد من که جواب داده ، آن هم چه جور !فقط باید دقت کنید تیمی که انتخاب می کنید خط درمیان نبازد که نتیجه ی درمان بر عکس می شود !

4- خیلی خوشحالم که امیر رضا نوری پرتو دوباره برگشت . انگار واقعا خاک این سایت دامن گیر است و هیچکس نمی تواند از آن خارج شود . راستی باز هم موهای سپید حنانه خانوم درست می گفت که امیر رضای عزیز از پیشمان نمی رود .

5- یک فیلم بد از اسکورسیزی دیدم که در کامنتم در باره اش چیزی ننوشتم !

جواد رهبر
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 21:23

"ندیدی دکتر، ندیدی!"

سلام خدمت تمومی هم کافه ای های عزیز.

امیر جان از خوبی های کافه نوشته بودی. کلی صفا کردم. راستش یاد اون سکانس نوستالژیک "مهمان مامان" افتادم که پورشیرازی داره واسه دوستاش از روزهای قدیم تعریف می کنه. حیایی که با سینی چای می آد خطاب بهش می گه: "ندیدی دکتر، ندیدی!" یادمه بین مردم یه دفعه زدم زیر گریه عین بچه هایی که روز اول مدرسشونه! راست می گفت نسل من "لورنس عربستان" رو در روزهای نمایش اولش روی پرده عظیم ندیده. به ویژه توی اون سالها که به قول "بابی" موسیقی در کافه ها و انقلاب در آسمان موج می زد. (اینو باب دیلان در مورد امریکا گفته اما به ما وضع ما هم شبیه بوده!) اما خب ما که حالا کافه مجازی داریم. شاید قابل مقایسه نباشن اما هم اینکه می شه حرفامونو با هم تقسیم کنیم خیلی باحاله. قدیم ترها مجله فیلم بود و بس! نویسنده هاش به این راحتی در دسترس نبودن اما حالا چی! با پیشرفت تکنولوژی فاصله بین آدما کم شده!

از مینی مالیستی در اومد این یکی! تقصیر مهرجویی بود و اون سکانس بی نظیر فیلمش!

امید غیائی
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 22:19

کمرنگ می شویم و گاه محو.

گاه حس مرگ را زیز زبانمان میچشیم و

گاه زندگی در رگهای مان جاریست

چون رود، چون زهر در شریانهای سفت و بسته مردک مرده.

فرزندی متولد می شود و زندگی آغاز..................

اول از همه امیررضا نرفته بودی که اومدنت رو بگیم ولی باز هم دمت گرم برادر.

در مورد قضاوت کردن هم که خیلی مرد ه هر کی بتونه الان بعد از حتی چندین سال رفاقت فابریک و تورگی و هزارتا دیگه باز هم ادعا کنه که یکی رو میشناسه.

دستور زبان فینگلیش هم دنیایی داره ها.فـــــــــــــــــــــــــــکر کـــــــــــــــــــــــــــــــن.

تو این یه شب قبله تعطیلی و روز تعطیلی دو تا فیلم دیدم که خب بد نبودن که از روایتشون خیلی خوشم اومد.

اول Alpha Dog رو دیدم که اگه قرار بود اون قضیه "بیب" رو برای ناسزاها تو این فیلم رعایت میکردن یکی از آوانگاردترین فیلمهای تاریخ سینما میشد. 122دقیقه بیب خالص. بازی ها و نوع پرداخت بیشتر صحنه ها خوب بود و میشد رو یه شب خوب ساز روش حساب کرد.کارگردانش هم نیک کازاوتیس بود. بعدی london کار هانتر ریچاردز بود که خب واقعااز نوع روایت داستانش خوشم اومد نه خیلی جینگولک بازی داشت و نه خیلی هم همچین سرراست و رو.کلی هم با بازی جیسون استاتهام تو نقش یه آدم عنین حال کردم.

حالا یواش یواش دارم از دپرسی در میام و احتمالا همدان در مانی رو بذارم تو دستور کار و یهسه روزی خداحافظ لنین نه ببخشید خداحافظ تهران.

راستی مصطفی جوادی: O Brother, Where Art Thou?

همین.

ساسان.ا.ك
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 22:38

سلام. عيد رو به همه تبريك ميگم . تو روزنوشت قبلي امير رضا اومده بود و آدرس ويلاگشو داده بود. يه سري بهش زدم اولين چيزي كه نظرمو جلب كرد سن امير رضا بود. مي دونين دوستان از بچگي علاقهد شديدي داشتم به اينكه بدونم سن دور و بري هام چقدره. شايد مي خواستم با سن خودم مقايسه كنم و ببينم چقدر تفاوت سني داريم. حالا هر چي . اما تو اين چند ساله بيشتر دوست داشتم سن هنر مندان منتقدان و به نوعي دوستداران سينمايي رو بدونم. ( يكي از كنجكاوي هاي من سن اميرخان قادري خودمونه . فكر كنم سنت 33 باشه اگه درست بود به من ايميل بزن تا بهت بگم از كجا سنت رو در آوردم.). مي دونين واسه چي؟ واسه اينكه مي خواستم يه جورايي آينده خودمو پيش بيني كنم و اينكه كجا قرار دارم. بزاريد بيشتر توضيح بدم . همه آدما با خودشون يه جورايي در تعارضند حالا هر كسي يه جوري . يكي از تعارضات منم اينه كه بالاخره كه چي؟ مي خواي چه كار كني ؟ مي خواي منتقد بشي؟ مي خواي فيلمساز بشي؟ مي خواي معلم بشي؟ مي خواي روانشناس بشي؟ نه اشتباه نكنين اين تعارض من مثل كلنجار رفتناي بچه ها با خودشون نيست كه مي خوان چه شغلي رو انتخاب كنند. من امسال ليسانس زيست شناسي گرفتم ( رشته اي كه اصلا علاقه اي بهش نداشتم و چند بار تا مرز انصراف هم رفتم ولي شهامت اميرخان رو نداشتم؟!). دوست دارم ادامه تحصيل بدم البته تو رشته روانشناسي . 6 ماه هم وقت دارم تا سربازي. تا چند روز پيش قيد ادامه تحصيل رو زده بودم ولي بخاطر يه سري مسائل تصميم گرفتم بشينمو عين بچه آدميزاد درس بخونم. ولي موندم كه اين علاقه خودم به سينما رو چكار كنم؟ واسه همين وقتي سن امير رضا رو ديدم كنجكاو شدم كه بدونم اين بشر چكار ميكنه چطوري با خودش كنار اومده اصلا شغلي داره نداره ؟ نظرتون چيه يه كم در مورد اين تعارضات صحبت كنيم ( البته اگه شما هم به اين تعارضها مبتلاييد)

Reza
چهارشنبه 7 شهريور 1386 - 23:8

خوشحالم که حالت خوبه اما این باید باعث بشه کامنت های قبلی ما بپره ؟؟ میخواستم دوباره در مورد زودیاک بنویسم اما دیدم حسش نیست .

یادته در مورد بیل را بکش تو روزنامه شرق نوشته بودی تارانتینو باتری های آدمو شارژ میکنه ؟ الان منم چند وقته باتری هام ته کشیده و منتظرم گرایندهاوس بیاد تا دوباره برای یه مدتی شارژ باشم . بعضی سایتهای سینمایی نوشتن قسمت deathproof جداگانه میاد و در تاریخ 18 سپتامبر عرضه میشه . اما سایتهای دیگه نوشتن دی وی دی به طور کامل و در 16 اکتبر میاد . چند وقت پیش به سرم زده بود برم دوبی گرایند هاوس رو ببینم . واقعا هم این کارو میکردم ولی سرچ کردم دیدم تو دوبی هم نمایش نداره . امشب هم میخوام برای سومین بار زودیاک رو ببینم . واقعا فکر نمیکردم انقدر قشنگ باشه .

امیررضا نوری پرتو
پنجشنبه 8 شهريور 1386 - 11:25

با سلام خدمت امیر خان گل و همه دوستان نازنین خودم.

فقط اومدم یه جمله بگم و برم. فکر می کنم جمله این دفعه با پایان یافتن سفرتراپی امیر مناسبت داشته باشه:

" ... عجیب است که که در سفر آدم به خیلی چیزها فکر می کند اما همین که سفرش به پایان می رسد دیگر به چیزی فکر نمی کند.... "

کتاب طاق نصرت (اریش ماریا رمارک) - صفحه 286

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

سهند خانوم
پنجشنبه 8 شهريور 1386 - 12:36

بعد از مدتها که به کامنت ها سر می زدم با دیدن کامنت کاوه اسماعیلی در روزنوشت قبلی ، غافلگیر شدم . احتمالا از بین کسانی که آن کامنت را خواندند ، کمتر کسی مثل من توانسته باشد حس جملات ایشان را درباره انزلی ، رشت و ملوان و سیروس قایقران عزيز درک کند ... حتی برای من که ساکن انزلی نیستم ، تصور شهر پدر و مادرم ، بدون ملوان و خاطره ی قایقران ، غیر ممکن است . آقای اسماعیلي ، محض همدردی بگویم که من ان طرفدار ملوان را دورادور می شناختم ... هیچ وقت آن روز لعنتی را که به انتظار کذب بودن خبر تصادف سیروس ، پشت در بیمارستان بوذیم را فزاموش نمی کنم ...

بگذريم . می دانم که این روزنوشت ، جای کامنت من نبود و امیدورام دوستان نديد بگيرند !

فینگلیش نوشتن هم عالمی دارد برای خودش . به خصو ص حین نوشتن کلماتی مثل همین شعور ... من که با کلی ادا اطوار اینطوری می نویسم : Sho'our ! و البته احتمالا کسی متوجه نمی شود !

و اما قضاوت راجع به آدم ها ... درست می فرمایید جناب قادری. زندگی سر راه همه ما (هرکسی به نوبه خودش) آنقدر بازيهای پیچیده ای ، گذاشته که مجال نمی دهد که بخواهی خودت باشی . گاهی وقتها ، عکس العمل ها از اراده آدم خارجند . باید زمان داد و دوباره برگشت و قضاوت کرد ...

مصطفی انصافی
پنجشنبه 8 شهريور 1386 - 13:12

شاید این جمعه بیاید، شاید... پرده از چهره گشاید، شاید...

سلامی چو بوی خوش آشنایی...

من مانده ام تنهای تنها... در میان سیل غم ها...

سفر من هم تموم شد... خوش گذشت و خوش نگذشت... ولی گذشت... حسن سفر این بود که فهمیدم من و این کافه ی لعنتی چه قدر به نیازمندیم. ( البته بیش از این که من به کافه احتیاج داشته باشم کافه به من احتیاج داره ! )

یادداشت حنانه رو بر زودیاک تو سینمای جهان بخونید. قبل از سفر بهم گفته بود که درباره ی زودیاک نوشته. این هم تبلیغ برای سینمای جهان.

یه کسی این وسط هست که نصفه شب از اس ام اس های من آسایش نداشت. احتمالا این اواخر هر وقت می خواد بخوابه موبایلش رو خفه ( سایلنت ) می کنه! همین جا ازش معذرت می خوام و ممنونم.

به یمن حضور مجدد امیررضا اطلاعات عضو مجهول الهویه سایت- ارتش سایه ها- کشف و ضبط شد! به هر حال رفیق امیررضا رفیق ما هم هست دیگه.

لعنت به این بکت که تو این مدت منو دیوونه کرده... بعد از خوندن در انتظار گودو فهمیدم هممون در انتظار گودوایم.

- بیا بریم...

- نمی تونیم....

- چرا نمی تونیم؟

- در انتظار گودویم...

به صد دفتر نشاید گفت وصف الحال مشتاقی...

آرمان
پنجشنبه 8 شهريور 1386 - 14:10

خیلی توپی.واژه ای ول وکولاک و...وارد دستور زبان من کردی

امیررضا نوری پرتو
پنجشنبه 8 شهريور 1386 - 15:38

با سلام خدمت امیر عزیز و همه دوستان نازنینم.

ممنون از اظهار محبت دوباره دوستان به بنده حقیر . خیلی مخلصم. قدر با جمله مصطفی جوادی عزیزم حال کردم که گفته بود سعی کنیم خودمون با هم رله باشیم.

در جواب ساسان عزیزم باید عرض کنم که بنده 26 سالمه. سن امیر رو هم درست حدس زدی. امیر متولد 1353 هست ( از روی شماره 305 مجله فیلم می گم. امیر جان ناراحت نشدی که سن ات لو رفت ؟؟؟!!!! ((-: ) من و برادر بزرگم هم عین تو هستیم ساسان جان. از بچگی دنبال سال تولد آدمهای مشهور و مهم ( به خصوص از نوع سینمایی اش ) بودیم. البته من منظورت رو نفهمیدم. خب راستش رو بخوای من هم مثل تو از رشته تحصیلی ام راضی نیستم. البته نه به اندازه تو که می خواستی در دوران تحصیل انصراف بدی. این عدم علاقه را پس از اتمام درسم پیدا کردم. احساس می کنم با وجود اینکه علاقه شدیدی به ریاضی و فیزیک داشتم و از پس پیچیدگی های آن بر می آمدم اگه سال 78 و سالهای پیش از آن ذهنیت اکنون را داشتم بی خیال رشته های مهندسی می شدم و هنر را انتخاب می کردم . هر چند که آن موقع ها هم واله و شیدای سینما بودم اما هدفم این نبود که رشته تحصیلی ام در دانشگاه باشه. در زمینه رشته خودم هم با توجه به روحیاتم تمایل به کارهای پژوهشی و تحقیقاتی و ترجمه و تنظیم متون و کتابها و مقالات تخصصی دارم که متاسفانه پس از 10 ماه از اتمام خدمت مزخرف سربازی میسر نشده است و بنده در سردرگمی کامل به سر می برم. حالا هم که می خوام ادامه تحصیل بدم ( البته برای کارشناسی ارشد سینما ) هیچ منبع و مرجع اطلاعاتی کمک کننده در این شهر بی در و پیکر وجود نداره تا دست منو بگیره. ساسان جان در مورد تعارضی که گفته بودی باید خدمتت عرض کنم که اگه در این مملکت نباید همه دکتر و مهندس می شدن ( البته این قضیه هم به دلیل ازدیاد بیش از حد فارغ التحصیلان به مرز اشباع شدن رسیده است ) و هنر و فرهنگ و تاریخ درخشان این کشور ارج و قرب خاص خودش را داشت و کسانی که در این زمینه قدم می گذاشتند غم نان شب نداشتند آنگاه نیازی نبود که همه به سمت رشته هایی گرایش داشته باشند که شاید در ته دلشان درصدی از علاقه نسبت به آن ها احساس نشود. این شامل همه رشته های غیر مهندسی و پزشکی می شود و فقط خاص اهل هنر نیست. کافیه از کسانی که در آمریکا اقامت دارند بپرسید که مثلا برخورد جامعه با کسی که تاریخ خوانده چیست ؟ آن هم در کشوری که سال استقلالش 1774 میلادی است. حال در کشور ما کسی که تحصیلات تاریخ داشته باشد سر از کلاسهای نمور و ضد حال مدارس در می آورد و تازه در آنجا هم باید با تمام مصائب غیر قابل تحمل برخورد با بچه های آب زیر کاه دست و پنجه نرم کند . آینده بچه های تانر و سینما رو هم که سالیان سال است از نزدیک می بینم. خودم هم که ناسلامتی و به ظاهر در رشته خوب و دهان پرکنی تحصیل کرده ام دارم نتیجه زحماتم را مشاهده می کنم. چون از کار عملی بیزارم و نمی خوام از بیابانهاب بی آب و علف عسلویه و پارس جنوبی سر در آورم و چون کار تحقیقاتی در ایران یعنی کشک لذا فکر کنم حالا حالاها باید طعم تلخ بیکاری را بچشم و یا در برابر جبر روزگار زانو بزنم و قید علاقه شدیدم به سینما و فیلم و نوشتن و تحقیق را بزنم. بله ساسان جان فکر می کنم این همان تعارضی است که گفتی.

یه جمله باحال دیگه از کتاب طاق نصرت اریش ماریا رمارک واسه تون بگم که بدجور باهاش حال کردم ( این جمله در صفحه 296 کتاب آمده است) :

" ... زندگی همیشه کلک جدیدی توی آستین دارد تا برایمان رو کند.... "

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

ساسان.ا.ك
پنجشنبه 8 شهريور 1386 - 23:39

سلام.از رفاقتها گفته بودي اميرخان. ياد اين افتادم كه نيما حسني نسب چند وقتيه كه روزنوشتو update نمي كنه . تو هم كه مياي و از بدي رفيقا ميكي ؟ قضيه به هم ربطي داره؟؟؟؟

حمید
جمعه 9 شهريور 1386 - 9:4

چارلتون هستون کلاه گیس دارد . در مردی برای تمام فصول نقش مرد بی مویی را داشت . جای آن که بدون کلاه گیس بازی کند ، روی سرش کلاه گیس بدون مو گذاشت .

"داستین هافمن"

منگ
جمعه 9 شهريور 1386 - 10:53

دیشب وقتی داشتم دستهای خود را در توالت منزل آب می کشیدم .... متوجه چیزی شدم ، روی کاشی های خیس توالت را با روزنامه های (باطله) پوشانده بودند ... روی یکی از صفحه ها نوشته بود ..........صفحه 8 . هم میهن ..7 تیر 1386 -----------به بهانه فیلم جدید شاهد احمد لو و موج مخاطب گرایی در سینمای ایران _________چه کسی چیپس مرا جابجا کرد ؟ .....(مصطفی جوادی)......

خم شده بودم و پیشانی خود را بر روی چینی سرد دست شویی تکیه دادم و بودم ... ... لحظه ای خشکم زد و زدم زیر خنده ، کنار دستشویی رو کاشی های خیس نشستم و خندیدم ، خندیدم و یاد چیزهایی افتادم ..... یاد ردیفی از مورچه ها افتادم که همه شبیه هم هستند ....متوجه هستید ؟!.. شبیه هم هستند .........یاد این افتادم که این روزها چله ی تابستان است و من سرما خورده ام .... روزنامه را دیدم و یاد خودم افتادم .....

.....روزگاری رفیقی داشتم که می گفت ...تو نمی توانی به سر و صورت یک مدفوع گند بزنی .....

این به نظر من خیلی مهمه .

*** یادش بخیر ...کیشلوفسکی .....انسان مزخرفی بود ...

آرزو
جمعه 9 شهريور 1386 - 11:33

سلام. من جديدم. نمي‌دونم اينجا رسم هست كه به جديدا خوش آمد بگن يا نه، اما به هر حال من استرس دارم. آخه اولين باره در زندگي‌ام كه دارم كامنت مي‌گذارم و ببين اينجا ديگه چي داشته كه حاضر شدم اين طوري تابو شكني كنم. قطعاً مهمترين دليلش عشق مشترك همه ماست يعني "سينما" و فكر مي كنم همين كافي باشه.

خوشحالم و اميدوارم حداقل يه خوش آمد كوچولو دريافت كنم تا يه كم استرسم كم بشه و احساس كنم منم بازي ام.

مصطفی انصافی
جمعه 9 شهريور 1386 - 12:45

یه مقاله ی باحال دیدم درباره ی موسیقی راک ایرانی. اهل موسیقی باید از این مقاله خوشش بیاد.

http://www.aftab.ir/articles/art_culture/music/c5c1187797290p1.php

رضا خانداني
جمعه 9 شهريور 1386 - 12:53

امير جان سلام

خوشحالم كه سفر درماني حالتو بهتر كرد

ديشب the english patient بازم ديدم...

عزيزم,من در انتضار تو هستم,يك روز در تاريكي جقدر دير ميكذره,يا يك هفته؟

اتش خاموش شده...

و من به طرز خوفناكي,احساس سرما ميكنم,

من بايد خودم رو بيرون بكشم...

و انجا,شايد خورشيد باشد,

ميترسم كه نور را از دست بدهم...نقاشيها يا در نوشتن اين كلمات,

ما خواهيم مرد,ما خواهيم مرد,

ما در حاليكه به عاشقان و مردم رسيده ايم خواهيم مرد,

ّجه طعمهايي كه نجشيديم,و بدنهايي كه بدانها وارد شديم,جون رود جاري شديم,و ترسهايي كه در انها مخفي شديم,مثل اين كار ....,

ميخواهم تمام اينها بر بدنم نقش ببندد

ما كشورهاي واقعي هستيم,بدون مرزهايي كه روي نقشه كشيده شده اند,

نام مرداني قدرتمند,

ميدانم كه تو مي ايي و مرا به جايي خواهي برد كه بادها خواهند وزيد,

اين تمام جيزي است كه هميشه مي خواستم,كه در جايي انجنان كنار تو قدم بزنم,

با دوستان

زميني بدون نقشه

جراغها خاموش شده اند...

و من در تاريكي مينويسم

راستي خوشحالم كه امير رضا عزيز هم بركشته

مصطفی انصافی
جمعه 9 شهريور 1386 - 12:54

هر جه که درباره ی کیمیایی گفتند شنیدیم. جواد آقای طوسی و حمید خان صدر هم البته روی چشم ما جا دارند. این نقد امین فرج پور رو بر رئیس بخونید...

http://www.aftab.ir/articles/art_culture/cinema/c5c1188554708p1.php

Admin
جمعه 9 شهريور 1386 - 13:44

امیر قادری: آرزو خوش آمدی. حمید خان جمله قشنگی بود ولی چارلتون هستون که توی مردی برای تمام فصول بازی نمی‌کنه. "ندیدی دکتر، ندیدی" رو هم نگرفته بودم. ایول جواد رهبر. این فیلم Love Actually را ببینید که خیلی توصیه‌اش می‌کنم. اگر حوصله سفر ندارید و می‌خواهید فیلم درمانی کنید، توصیه‌اش می‌کنم بدجور. بعدا درباره‌اش حرف می‌زنیم.

حمید
جمعه 9 شهريور 1386 - 14:11

عرض سلام

البته که اون چارلتون هستون در مردي براي تمام فصول شاهکار فرد زينه من ( با بازي اورسن ولز ) بازي نمي کنه . منظور من فيلم تلويزيوني مردي براي تمام فصول هستش که اتفاقا خود هستون کارگرداني کرده و براي سال ۱۹۸۸ هستش .

دوم اين که انتظار نداشتم کامنتمو پابليش کنين چون قبلا يه نظر خيلي معمولي من پابليش نشده بود . ( البته که انشاالله گربه بوده ) . پس به همين مناسبت من هم تازه وارد حساب ميشم و انتظار دارم مثل آرزو تحويلم بگيرين تا مسترس ( داراي استرس ) نشم !!

ولي انصافا من هميشه اين جا رو ميخونم و از همين جا ورود خودم رو به جمع کامنت گذاران ثابت جناب قادري اعلام ميکنم . باشد که رستگار شويم .

صوفیا نصرالهی
جمعه 9 شهريور 1386 - 14:42

اول از همه خوش آمد به امیررضا نوری پرتو عزیز.

بعدم باید بگم که این قسمت از روزنوشت امیر راجع به قضاوت نکردن درباره ی آدم ها رو من خودم خیلی پایه هستم البته با یه ذره تفاوت.از دیوانه بازی کریستسن بوبن یه جمله خوندم که خیلی قبولش دارم:"آدم یا بی درنگ از کسی خوشش می آید یا هرگز خوشش نمی اید." و من میگم اگر توی این زمانه ی وانفسا کسی پیدا شد که ازش خوشت اومد که دیدی میتونه برات مفهوم رفاقت باشه اصلا سعی کن خیلی نخوای قضاوتش کنی.از حضورش لذت ببر.اگرم پای قضاوت به میون اومد سعه ی صدر زیادی داشته باش.

این روزها رو خیلی دوست داشتم.جشن نیمه شعبان باعث شده بود مردم رو دوباره خیلی دوست داشته باشم.یه مدت بود که دوست داشتن مردم رو یادم رفته بود اما این روزها که تو بیشتر خیابونها همه لبخند داشتن و شیرینی و شربت پخش میکردن دوباره اون حس خوب(این حس نزدیک عید نوروز هم همیشه سراغ آدم میاد)برگشت.قهرمانی والیبال نوجوانان و برگشتشونو مراسم استقبال و گروه سرود هم البته خیلی کمک کردن.....

یکی از دوستانم dvdهای کنسرت live8 رو برام آورده و یک dvdعالی هم از کارهای دیوید گیلمور.میبینین وقتی قراره عیشت تکمیل بشه همه کمکت میکنن حتی دیدن فیلم مزخرف کلاهی برای باران هم در کنار بهترین و عزیزترین دوستان روی زمین نمیتونه عیشتو ناقص کنه.(ولی اگه رفقای خیلی دوستداشتنی ندارین اصلا این ریسک رو نکنین که بخواین این فیلمو برین.تا آخرش اعصاب براتون نمیمونه.بخصوص با ادا و اصولهای چند تا هنرپیشه ی نوظهور...)

امیررضا نوری پرتو
جمعه 9 شهريور 1386 - 16:4

با سلام خدمت امیر خان و همه دوستان گلم.

آرزو خانم به جمع بچه های کافه خوش آمدی.

حمید جان اینکه نقل قول از استاد هافمن عزیز کردی هوایی تازه به فضای کافه دمیدی اما یا داستین هافمن اشتباه کرده است یا بعضی از کلمات نقل قول تو جابجا شده است. چون در شاهکار فرد زینه مان ( مردی برای تمام فصول ) سر پل اسکافیلد بازی می کرده است. حالا که بحث مردی برای تمام فصول شد چه خوبه که یادی از صدای همیشه جاودان استاد منوچهر اسماعیلی هم بکنیم .

مصطفی انصافی عزیز امیدوارم که سفر بهت خوش گذشته باشه. نقد امین فرج پور را هنوز نخوانده ام اما می دونم که سراسر تعریف و تمجیده. چون با وجود اینکه ایشان نوشته های بسیار خوبی دارند اما بدجور عاشق استاد کیمیایی هستند.

آقا رضا خاندانی عزیز خیلی مخلصم.

مصطفی جوادی عزیز سینما کوچک حوزه دو هفته است که داره چند فیلم از وودی آلن رو نشون میده. گفتم محض اطلاع عرض کنم.

نمی دونم دیروز عصر برنامه کودک کانال یک را دیدین یا نه؟ کارتون افسانه توشیشان رو نشون داد. یاد دوران خوب کودکی افتادم که چند سالی پشت سر هم به مناسبت عید سالی یه بار این کارتون را می داد. دیروز که پس از سالها به تماشایش نشستم پند و اندرزهای این افسانه معروف چینی بدجور تو ذوق می زد. همچنین سانسور بر و بچه های پخش تلویزیون هم که اون موقع ها متوجه اش نمی شدیم این دفعه خیلی گل درشت به نظر می آمد. تنها چیزی که مثل همان زمان خوب و غیر قابل بازگشت برام لذتبخش بود صدای فوق العاده استاد حسین عرفانی جای اون پیرمرد آرزوها بود.

---------------------------------------------------------------------

جمله این دفعه : " وقتی پای احساسات در میان باشد توضیحها دیگر بی موردند. " کتاب طاق نصرت - صفحه 286

----------------------------------------------------------------------

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

حمید قدرتی
جمعه 9 شهريور 1386 - 16:56

سلام به برو بچز

با تأخیر عید همه مبارک( یه چند روزی نبودم ) . تو این تعارفات اومدم بگم خوشحالم از این که این کافه گرماش داره میترکونه . همه می نویسند . این دو تا روزنوشت آخر خیلی گرم تر شده . ندا میری ، صوفیا ، امیررضا پرتوی ، مصطفی انصافی ، امید غیائی ، سحر همائی و مصطفی جوادی و حنانه سلطانی ، حتی منگ و سهند خانوم و همه بچه های دیگه که تو این دو تا کامنت اخیر مطلب نوشتند . و جای خیلی ها خالی مثل جمشید سعیدی و علی طهرانی صفا و بازهم بقیه .

این همه اسم ردیف کردم که قدر این روزها رو بدونید ، یم .

خاطره آقائیان
جمعه 9 شهريور 1386 - 17:5

سلام خدمت دوستان عزیز

راستش من خیلی ناراحت میشم وقتی میشنوم شما دوستان برا رشته ای زحمت کشیدید که اصلا دوستش نداشتید.ولی خدا رو شکر این مسئله راجع به من صدق نمی کنه.من یکبار شانس در خونمو زد و منم به خوبی ازش استقبال کردم.در حالی که دوره دبیرستان رو توی رشته ی ریاضی گذروندم و اتفاقا دانش آموز خوبی هم بودم به خاطر یه حادثه 4 سال نتونستم کنکور بدم.بعد از اون بود که تصمیم گرفتم در رشته ی هنر که رشته ی مور علاقه ام بود کنکور بدم و اتفاقا رشته ی طراحی صحنه هم قبول شدم ولی یک دفعه نمی دونم چی شد که اول مهر سر کلاس زبان و ادبیات انگلیسی نشستم خودم هم باورم نمی شد.از اینجا بود که عاشقش شدم و به واسطه ی آن بود که شناختم نسبت به سینما و موسیقی هم افزایش پیدا کرد.انگار با 1 تیر چند نشان زدم.الان هم که چند مدت از فارغ التحصیلی ام میگذره حسرت تمام اون روزا رو تو دلم دارم.ساعاتی که سر کلاس نمایشنامه با بحث بر روی نمایشنامه هایی مثل در انتظار گودو,مرگ دستفروش و اتللو و هملت می گذشت.

و اینکه آقای نوری پرتو عزیز و جناب ساسان خان تا آنجا که بنده مطلع هستم کتابهای انتشارات مارلیک همراه با کتابهایی که در هنرهای زیبا تدریس میشوند خیلی موثرند البته اگر شما بتوانید اساتید دانشگاه را راضی کنید که سر کلاسها حاضر شوید خیلی بهتر است.

در کامنت قبلی گفتم وقتی از سفر برگشتم یکی از اشعار گروه velvet underground را اینجا براتون مینویسم و الان برگشتم:

Shiny,shiny,shiny boots of leather

Whiplash girlchild in the dark

Clubs & bells,your servent,don't forsake him

Strike,dear mistress and cure his heart

Downy sins of streetlight fancies

chase the costumes she shall wear

Ermine fures adorn the imperious

Sevsrin,severin awaits you there

I'm tired,I'm weary

I could sleep for a thousand years

A thousand dream that awake me

Different colors made of tears

دوستان ببخشید از این همه روده درازی این اثر کسب انرژی بعد از سفره.

نه نه هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوی دهلیزش به امید دریچه ای دلبسته بودم.

نور امید روشنگر مسیر زندگیتان باد و دست حق نگهدار همتان...

محمد لینچ
جمعه 9 شهريور 1386 - 17:52

دوستان inland empire استاد لینچ با زیر نویس فارسی اومده.... بدون شک بهترین فیلمه استاده.. کسائی که فکر میکردن مالهالند درایو فیلم پیچیده ای هست، این فیلمو نبینن... پیچیده ترین فیلمهای تاریخ سینما در مقابل این فیلم، قصه ای سرراست و کلاسیک دارن.. فعلا من 3 بار دیدمشاما کمه

صوفیا نصرالهی
جمعه 9 شهريور 1386 - 22:59

ظهر که کامنت گذاشتم انقدر حرف داشتم که یادم رفت بگم امروز سالگرد خواننده ی عزیز همه ی زندگی منه.سالگرد فرهاد مهراد نازنین که جای خالیش واقعا داره حس می شه

دلم برای صداش واقعا تنگ شده....

منو تو حق داریم

در شب این جنبش

نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم

که به اندازه ی ما هم شده،

با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست....

ساسان.ا.ك
شنبه 10 شهريور 1386 - 0:26

سلام.

آقا اين قضيه فيلم درماني رو بيايم جدي بگيريم ( به نظر مي رسه كه امير خان جدي گرفته). مي خوام پيشنهاد كنم توي اين روزنوشت هر كسي بياد و در مورد يه احساس بدي كه حالا انتخاب مي كنيم چي باشه، فيلم پيشنهاد بده. يادتون باشه كه اين فيلم درماني قراره كه يه جور تخليه رواني باشه نه اين كه اون احساس بد رو تشديد كنه. براتون مثال مي زنم: اگه آدم يه جور عقده آدم كشي داره ( يادتون باشه كه اصلا اين احساسات قرار نيست احساسات مثبت باشه بر عكس اين قضيه مربوط به اونايي هست كه يه خورده پچه منفي هستند!!!) مي تونه فيلم هايي مثل جيغ يا هفت يا همين زودياك خودمون به كمكش بياد. اگه موافق باشين اينبار در مورد احساس شكست آدمهايي كه مي خواستن روشنفكر بشن ولي نشدن فيلم پيشنهاد بديم . پيشنهاد خودم (( هامون _مهرجويي )) و (( ماه تلخ _رومن پولانسكي)) شما هم پيشنهاد بدين.

سیاوش پاکدامن
شنبه 10 شهريور 1386 - 0:58

"وقایع نگاری یک اتفاق یهویی"

آقا ما یک گوشه کافه روی یک صندلی چوبی لق لقو نشسته بودیم و آدامسمان را میجویدیم و... ( چیه؟...تفریح سالم ندیدید؟ سیگار نمیکشیم، دل که داریم)... و برای دل خودمان به موسیقی سوزناکی که صاحب کافه پخش میکرد گوش میدادیم...ببخشید موسیقی مال قبلا بود، ده پانزده روزی بود که CD خام گوش میدادیم. الغرض، در عوالم خودمان غوطه ور بودیم که احساس کردیم نیاز است دست و صورتی به آب بزنیم، غیبت ما از صحن کافه و حضورمان در توالت آقایان سر جمع پنج دقیقه نشده بود که در بازگشت دیدیم واویلا، گویی محشر کبری شده است، از بلند گوها نوای شاد میزند بیرون و ولوله ای در صحن کافه برپاست، در وصف شلوغی همین بس که همان صندلی چوبی لق لقو هم گیرمان نیاند، ناچار رفتیم دم در و یکی از چند چهارپایه ای که خالی مانده بود را تصرف کردیم، روی دوتای دیگر هم کاپشن و کلاهمان را قرار دادیم (شرمنده...این قسمت از ضروریات قصه بو والا کی در تابستان کاپشن و کلاه با خودش این ور و آن ور میبرد؟!) به نیابت از "مهدی پورامین" و "کاوه اسماعیلی" که دلمان برایشان قد گنجشک شده بود. وقتی قشنگ جاگیر شدیم نگاهی انداختیم تا علت سرو صدا را پیدا کنیم که دیدیم ای دل غافل، "امیر "خان خودش چای دارچین مخصوص را بار گذاشته و قلیان چاق میکند. "امیررضا نوری پرتو" هم بعد از سه هفته پیدایش شده و دوباره آن وسط معرکه گرفته!!،بعد هم میز به میز میرود و بعد از چاغ سلامتی و خوش وبش،سراغ منابع کارشناسی ارشد سینما را میگیرد. جالب اینجا بود که اعضای جدید هم به جای این که روی همان میز منتهای الیه سمت راست در ورودی بنشینند و خجالتی بازی در بیاورند، رفتند روی پیشخوان و فریاد زدند"ایها الناس،من تازه واردم،یا ا... یکی به من خوشامد بگوید"، به حق چیزهای ندیده و نشنیده، دوره آخر الزمان شده است. خلاصه....بعد از یک ربعی که طول کشید تا بدنمان به شلوغی عادت کند، شال گردنمان را هم روی چهار پایه خودمان گذاشتیم و دل به دریا زدیم و وارد جمعیت شدیم که هم یک پارچ چای تازه دم بزنیم که مزه چای دیر دم کهنه جوش این چند وقته از دهانمان برود و هم خدا را چه دیدی ، شاید پورامین و کاوه را هم آن وسطها پیدا کردیم و ضمن تازه کردن دیدار،کاپشن و کلاهمان را هم از گرویی در بیاوریم....

محمد حسین آجورلو
شنبه 10 شهريور 1386 - 11:46

جمیعا سلام

1-...

2- خواستم به امیررضا خوش آمد بگم دیدم نه بابا کار از کار گذشته. ساسان اگر به تعداد و اندازه کامنت های امیررضا نگاه می کردی می فهمیدی بیکاره دیگه نیازی به پرسیدن نبود.

3- رضا میدونی من چرا پرسپولسی شدم؟ به خاطر علی دایی(می بینی چه خوش سلیقه ام؟) روزی که علی دایی از بانک تجارت اومد پرسپولیس من و خواهرم که قبلا علی دایی رو کشف کرده بودیم پرسپولیسی شدیم اون موقع هفت هشت سالم بود (تازه مهدوی کیا هم از اکتشافات ما بود موقعی که توی نوجوانان بانک ملی بازی می کرد) اما الان من مثل تو از صدر نشینی پرسپولیس شنگول نیستم چون این پرسپولیس اون تیمی نیست که من می خوام. بازی های خارج از خونه رو که بی خیال شی می مونه یک بازی افتضاح جلوی پگاه. من دوست دارم پرسپولیس توی آزادی 90 دقیقه حمله کنه وبهترین خط حمله لیگ رو داشته باشه ولو اینکه بدترین خط دفاع رو هم.اگر تو بعد از بازی سپاهان دستت درد ناقص شد من تا چند روز اون قسمت از بدنم که ده ساعت روی سکوهای طبقه دوم آزادی مونده بود می سوخت اما من پرسپولیس دنیزلی رو به پرسپولیس قطبی(یا استیلی) ترجیح میدم.من و تو طرفدار تیم زلزله هستیم که نباید مثل طرفدار های بعضی تیم های دیگه هرجور تیممون برد خوشحال باشیم حتی اگر با اوت دستی باشه.اما تا هفته هفتم هم صبر می کنم اگر پرسپولیس یک بازی توی آزادی نود دقیقه حمله کرد حتی اگر تیم اخر جدول بود بد جور پایه استادیومم که دلم برای عربده کشیدن بد رقم تنگ شده.

4- آرزو خانوم اگر کارت با یک خوش امد گویی راه می افته پس خوش اومدی .

جمیعا خیلی مخلصیم مخصوصا امیر خان

محمد حسین آجورلو
شنبه 10 شهريور 1386 - 12:12

راستی یادم رفت بگم کسی بازی بارسلونا با اینتر رو دید؟ فوتبال یعنی این. میدونید بالای آرم بارسلونا چی نوشته : «Més que un club» (فراتر از یک باشگاه)

Admin
شنبه 10 شهريور 1386 - 14:12

يكي از دوستان اين ميل را براي من فرستاده بود ( به همان آدرس amirghaderi@cinemaema.com ) كه حيف‌ام آمد كپي‌اش را اين جا را قرار ندهم، كه شما هم بخوانيد. رفيق‌مان به اسم رزباد امضا مي‌گذارد:

salam.ba commente vahid kheili hal kardam.kheiliiiiiiiiiiiiiii ghashang bood.balad

nistam che joori shooroo konam!yeki az bacheha too cafeye vahid rajebe gham o amigh

boodanesh neveshte bood(age eshteba nakonam).yade oon jomle oftadam ke:gham amightar

az shadie(gamoonam injash intori bood ke yeki gofte ke)baraye hamine ke shadio

rahattar mishe too chehre did.gamoonam nevisandasho beshnasi...chi kar mishe

kard.tebghe mamool be ghole khodet be ye khod agahie lanati residim,amma na faghat

az in jahat ke chizai ke mibinim o mikhoonim vaghei nistan...migan doonestan zajr

avare,fahmidan kare sakhtie.az zamani ke shooro koni be fahmidan dige nemitooni

zendegi koni...vali mage zendegi kardan chie?!

rastesh man mese baghieye bachehaye cafe nemigam ke in niz bogzarad o az in

harfa.na,eefaghan tamoom nemishe,kam o ziad chera vali tamoom...

taze age ye roozi tamoom beshe,oonvakht delemoon barash tang mishe! baraye in

rooza,baraye hamin hessa,in dafe faghat nostalegy nist,ye chize digam hast.akhe ye

ghesmati az vojoodemoon mishe,(balad nistam khoob tozihesh bedam,hichvakht balad

naboodam.)oon moghas ke dige nemishe ba in zendegie lanati kenar oomad,be roozaye

ghablam ke nemishe bargasht,pas bayad neshasto hasrat khord o ye zendegie khalie

khalie khali...

dare shabihe nasihatname mishe?!!!

man ke kollan ba technology moshkel daram,harchiam khoob bashe bazam be ghole

vahid too ehsasatemoon dekhalat mikone,amma ba oon doorbina hatta nemishe football

neshoon dad!!!geryeye baresi o baggio ke hichi hatta das roo sar keshidana vo

shooro ehsasate meditaraneiram bayad bikhial shim.

vagheanam shahrivar ke mishe adam ghadre footballo midoone.dashtam az bi footballi

degh mikardam.

in commentaye shoma 2ta indafe enghad mizad too farghe sare adam ke ta hamin

emshab natoonestam chizi benevisam.(midooni in to sar zadane mesle oonjaie ke toto

mifahme alfredo chi kard karde,ya hamoonjai ke mifahme khodesh chi kar karde,mesle

oonjai ke too jade zampano mifahme ke jelsomina morde,mesle vakhti majale filmo

baz mikonim o mibinim too hamkarane in shomarash khabari az a.ghaderi nist.)

rasti tavalodet mobarak,albate be ghole bacheha ba takhir.

...amma secanse akhar hanooz moonde,filmi ke alfredo vase toto gozashte,va

"salvatore di vita"i ke nemidoone bayad bekhande ya gerye kone...

in dafe dige kheili gharoghati neveshtam na?!!

mokhlese agh.ghaderi

khodahafez

مصطفی جوادی
شنبه 10 شهريور 1386 - 14:48

از این ریچارد کورتیز که امیر فیلمش را پیشنهاد داده می توانید به یاد بیاورید Notting Hill را که البته فقط فیلمنامه اش مال او بود . فیلمی که من در زمان خودش دوستش داشتم ، حتی با وجود جولیا رابرتزی که هیچ وقت نفهمیدم چرا این قدر گنده اش می کنند! کورتیز که بیشتر نویسنده است و اصلا فکر کنم همین یک فیلم را ساخته ( الان ملت می گویند این (( فکر می کنم )) دیگر چه صیغه ای است مردک، خوب برو سرچ کن یک چیز درست و حسابی بگو ، اما چیز مهمی نمی خواهم بگویم که نیاز به سند داشته باشد فقط می خواهم بگویم : ) آدم بامزه ای است! بعضی از شوخی هایی که برای مستربین نوشته بود ، از شوخی های معمولا بی مزه بین در نسخه های دیگر بهتر بودند. همین فیلم love actually هم فضای تقریبا سرخوشانه ای دارد باید یک بار دیگر ببینمش چون تقریبا یادم رفته . مرسی از امیر برای پیشنهادش.

برای آرزو هم یک خوش آمدید کنار گذاشته بودم که تا یادم نرفته بگویم :خوش آمدی

سیاوش پاکدامن
شنبه 10 شهريور 1386 - 16:7

"وقایع نگاری یک اتفاق یهویی"

آقا ما یک گوشه کافه روی یک صندلی چوبی لق لقو نشسته بودیم و آدامسمان را میجویدیم و... ( چیه؟...تفریح سالم ندیدید؟ سیگار نمیکشیم، دل که داریم)... و برای دل خودمان به موسیقی سوزناکی که صاحب کافه پخش میکرد گوش میدادیم...ببخشید موسیقی مال قبلا بود، ده پانزده روزی بود که CD خام گوش میدادیم. الغرض، در عوالم خودمان غوطه ور بودیم که احساس کردیم نیاز است دست و صورتی به آب بزنیم، غیبت ما از صحن کافه و حضورمان در توالت آقایان سر جمع پنج دقیقه نشده بود که در بازگشت دیدیم واویلا، گویی محشر کبری شده است، از بلند گوها نوای شاد میزند بیرون و ولوله ای در صحن کافه برپاست، در وصف شلوغی همین بس که همان صندلی چوبی لق لقو هم گیرمان نیاند، ناچار رفتیم دم در و یکی از چند چهارپایه ای که خالی مانده بود را تصرف کردیم، روی دوتای دیگر هم کاپشن و کلاهمان را قرار دادیم (شرمنده...این قسمت از ضروریات قصه بو والا کی در تابستان کاپشن و کلاه با خودش این ور و آن ور میبرد؟!) به نیابت از "مهدی پورامین" و "کاوه اسماعیلی" که دلمان برایشان قد گنجشک شده بود. وقتی قشنگ جاگیر شدیم نگاهی انداختیم تا علت سرو صدا را پیدا کنیم که دیدیم ای دل غافل، "امیر "خان خودش چای دارچین مخصوص را بار گذاشته و قلیان چاق میکند. "امیررضا نوری پرتو" هم بعد از سه هفته پیدایش شده و دوباره آن وسط معرکه گرفته!!،بعد هم میز به میز میرود و بعد از چاغ سلامتی و خوش وبش،سراغ منابع کارشناسی ارشد سینما را میگیرد. جالب اینجا بود که اعضای جدید هم به جای این که روی همان میز منتهای الیه سمت راست در ورودی بنشینند و خجالتی بازی در بیاورند، رفتند روی پیشخوان و فریاد زدند"ایها الناس،من تازه واردم،یا ا... یکی به من خوشامد بگوید"، به حق چیزهای ندیده و نشنیده، دوره آخر الزمان شده است. خلاصه....بعد از یک ربعی که طول کشید تا بدنمان به شلوغی عادت کند، شال گردنمان را هم روی چهار پایه خودمان گذاشتیم و دل به دریا زدیم و وارد جمعیت شدیم که هم یک پارچ چای تازه دم بزنیم که مزه چای دیر دم کهنه جوش این چند وقته از دهانمان برود و هم خدا را چه دیدی ، شاید پورامین و کاوه را هم آن وسطها پیدا کردیم و ضمن تازه کردن دیدار،کاپشن و کلاهمان را هم از گرویی در بیاوریم....

مصطفی جوادی
شنبه 10 شهريور 1386 - 16:19

این بحث فیلم درمانی فی نفسه ( از این عبارت متنفرم ) مشکلی ندارد( تکبیر! ) ولی خوب به بیراهه رفتنش از همین اول دارد اعصاب خرد کن میشود . دلیل استقبال نکردن خود من از این طرح را میشود در همان کامنت پیشنهادی ساسان پیدا کرد. این که هامون این است و آنی هال عقده گشایی فلان است و اینها. نسخه را معلوم نیست برای ما بیینده ها می پیچد یا برای خود فیلم. فیلم هایی که می توانند توی حال و هوای آدم تغییر ایجاد کنند زیادند و میشود ازشان حرف زد. ولی اینکه فیلم ها را در یک عبارت توصیفی خلاصه کنیم...!

نامه رزیاد را هم خواندم و بلندترین نوشته فینگیلیشی بود که توی زندگیم خوندم. معمولاً حوصله اش رو ندارم. ولی به هر حال خوندم.یک جاهایش هم مربوط به خودم بود. پس این کامنت ها اثر هم می گذارند!

مصطفی انصافی
شنبه 10 شهريور 1386 - 16:39

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه ها می بینم...

آرزو
شنبه 10 شهريور 1386 - 19:39

سلام. ممنونم از همه دوستاني كه منو تحويل گرفتند. البته من اون قدرا هم كله پوك نيستم كه كارم لنگ يه خوش آمد گويي باشه اما باور كنيد گاهي همين كه چند تا آدم نديده و نشناخته دوستانه تو رو مخاطب قرار مي دن _ و دليلشون هم چيزي نيست مگر همون دوستي_ كلي آروم مي شي. نگاه كه مي كنم به نوشته هاي بچه ها مي بينم خيلي ها دلشون پره. البته من با رشته تحصيلي ام مشكلي ندارم. امروز اولين روز كارم بود. كاري كه بعد از كلي درس خوندن واسه كنكور و چهار سال دانشگاه رفتن و تازه كلي در و ديوار زدن دنبال كار پيداش كردم. اما امروز احساس كردم همه اون زحمت ها دود شد رفت هوا. اين كار به همه چي شبيهه مگر اون چيزي كه هميشه دوست داشت