وحيد قادري :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387 - 3:9
اخبار:      • گپی با ایرج کریمی درباره فیلم‌ به نمایش درنیامده‌اش / می‌خواهیم با یک پخش کننده معتبر قرارداد ببندیم      • يادداشتي بر "به همين سادگي" ساخته رضا ميركريمي / به همین سادگی از کنارش نگذریم      • گفت و گوی بهرام رادان با همایون ارشادی / راضی‌ام؛ هم از «بادبادک‌باز» مارک فوستر، هم از سریال‌های تلویزیونی که بازی کرده‌ام      • افتتاح وبلاگی برای بازگشایی ماهنامه «دنیای تصویر»      • "راز آرماگدون" از 21 اردیبهشت در تلویزیون افشاء می شود      


RSS وحيد قادري



پنجشنبه 13 دي 1386 - 17:59

امان از كافه بي رونق

لینک این مطلب

کافه‌ام این‌قدر سوت و کور و بی‌رونق است که حالا که بهش نیاز دارم حسابی غصه‌ام گرفته. غصه‌ام گرفته که نمی‌توانم آن‌قدر آدم جمع کنم که برای یکی از دوستان و همکاران عزیزم دعا کنند.
این را می‌دانم که کسادی این بازار تقصیر خودم است. چند باری هست که می‌خواهم چیزی بنویسم و توی این خراب شده بگذارم اما نمی‌دانم چرا بعد از نوشتن آن را دور می‌اندازم. مثلا همین چند وقت پیش بود که آمدم برای شب یلدا چیزی بنویسم. که چقدر آن یک دقیقه اضافی شب باارزش است و چقدر اهمیت دارد و چنین و چنان. که باز نشد آن چیزی که باید و آن نوشته رفت توی سطل آشغال. آمدم چیزی درباره یک‌سالگی راه افتادن سینما جهان و لذتی که این یک سال از کنار هم بودن برده‌ایم، که اصلا یادمان نمی‌آید که چقدر گذشته و چه لذتی با آن اعداد جالب بازدید روزانه که جلوی چشمان‌مان هی کم و زیاد می‌شوند برده‌ایم و آن خبرهایی که توی سایت گذاشته‌ایم و از این که چقدر از گذاشتن یک عکس خوب برای همان خبر لذت برده‌ایم بنویسم و تمام آن بچه‌هایی که به ما کمک کرده‌اند و سایت این اندازه‌ای شده بنویسم و این‌که چقدر این جمع به هم عادت کرده‌ایم بنویسم که دوستی یادآوری کرد که از یک‌سالگی سایت خیلی گذشته و دیر شده و باز آن را کنار گذاشتم. اصلا این هم خود آن نوشته برای این‌که نگویید خالی می‌بندم :
"یکی از همین روزها، اولین سالگرد بوجود آمدن همین سایت سینمایی جهانی (Jahan.Cinemaema.com) است که حالا دیگر شده بخشی از روز و شب‌مان. قسمتی از زندگی روزمره‌مان. همان‌طور که هر روز سه وعده غذا می‌خوریم و برای رفع تشنگی‌مان چند لیوانی آب سر می‌کشیم، این سایت جایی از زندگی‌مان را گرفته است. بخشی از نیاز روزانه‌مان را برآورده می‌کند و تفریح هر روزمان شده است. اما این را نمی‌دانم که این قضیه و این لذت فقط مال من است یا شما هم این را احساس می‌کنید. ولی به هر حال امیدوارم بخشی از بازدید روزانه نسبتا خوب سایت به خاطر همین علاقه و لذتی باشد که در این جمع چندین هزار نفری است.
هر روز صبح که بیدار می‌شوم، امیدوارم که نوید (غضنفری) تماس بگیرد و درباره موسیقی دوست‌داشتنی که می‌خواهد روی سایت بگذارد و یا یادداشت کوتاهی که می‌خواهد بفرستد نیم ساعتی صحبت کند. این که نگین غضنفری هم دست به قلم شده و خبری که با دقت ترجمه کرده را به صندوق پست الکترونیکی‌ام فرستاده. این که حامد اصغری بعد از یک ماهی که برای آماده شدن برای امتحانش مرخصی رفته بود (که اگر چه باز هم گاهی وقت‌ها لایی می‌کشید و خبر می‌فرستاد!) دوباره شروع کرده به خبر فرستادن و هر روز نامه‌ای با عنوان "دو یا سه خبر جدید" برایم می‌فرستد و یا این که جواد رهبر در بین آن همه کار و مشغله‌ای که دارد و پرونده‌هایی که امیر روی دستش می‌گذارد و کارهای شبانه روزی‌اش یکی دو خبر را با وسواس تمام و در بهترین شکل ممکن برای سایت می‌فرستد. این‌ها همه و همه لذت‌بخشند و آدم را وادار می‌کنند که برای ساعاتی از شب هم که شده بیشتر برای سایت وقت بگذاریم.
هنوز هم هستند. باور کنید. مصطفی انصافی دارد به طور جدی و منظم بخش اخبار در سایت‌های دیگر را ساپورت می‌کند. رضا حسینی عزیز هر چند وقت یک‌بار اطلاعات فیلم‌های مهم هفته را برای‌مان می‌فرستد. دیدن نامه حسن الحسنی، دوست نادیده‌ام که در انگلستان تحصیل می‌کند و نقدهایش برای فیلم‌های روی پرده همیشه خواندنی است و یا ترجمه‌های دقیق مهیار ابراهیمی وفا (که اصرار دارد فقط کارهای جدی‌تری که آموزشی باشند انجام دهد) شوق برانگیز است. ترجمه‌ها و نوشته‌های صوفیا نصرالهی برای گپ و چهره هفته هم حسابی این بخش‌ها را سر پا نگه داشته و امیدوارم درگیری کارهای دانشگاه‌اش بیشتر از این مشغول‌اش نکند و به همکاری‌اش هر چقدر هم کم ادامه دهد. ندا میری هم با همان یکی دو خبری که خیلی وقت پیش برای‌مان فرستاده هنوز جزو همین جمع دوستانه است و جایش هم به طور یقین محفوظ. البته اگر خودش بخواهد می‌تواند عدد این خبرها بیشتر و بیشتر و بیشتر شود. حسابی منتظریم. ( این را دارم تازه اضافه می‌کنم. ندا میری دارد بخشی به سایت اضافه می‌کند به نام «سینما – خاطره» که اولی‌اش با شاهکار پکین‌پا، این گروه خشن شروع می‌شود و به زودی در سایت می‌توانید آن را بخوانید و لذت ببرید. خاطره‌های سینمایی زیادند و این یکی بهترین‌شان است. سکانس آخر این گروه خشن! انگار انتظارمان سر آمده. )
چند وقتی است که دارد به این جمع چند نفر دیگر هم اضافه می‌شود. حامد مقدم، خاطره آقاییان، پیمان جوادی، حنانه سلطانی و علی نواصر زاده برای‌مان نوشته‌هایی فرستاده‌اند که امیدوارم ادامه پیدا کند.
همه این‌ها را گفتم و امیدوارم که هیچ کسی را از قلم نیانداخته باشم. به همه این‌ها می‌توانید مهدی عزیزی عزیز را اضافه کنید که شاید بشود گفت بیشتر زیبایی و رونق این ضیافت حاصل زحماتش است. سرتان را درد نمی‌آورم و حتما و حتما لازم نیست بگویم که خواندن کامنت‌های خوانندگان سایت، اکثر وقت‌ها یکی از ارکان اصلی همین خوشی‌ها است. یک سالگی این‌جا بهانه خوبی است که یادآوری کنیم این سایت رونق‌اش را از جمع همین دوستان آورده است.
اول نوشته هم گفتم که یکی از همین روزها سال‌گرد باز شدن این سایت است. یکی از همین روزها. این درست که با یک نگاه به تاریخ اولین خبری که روی سایت گذاشتیم (این راه را هم مهدی عزیزی بهم یاد داده و خودم اصلا حواسم نبود!) می‌شود رقم دقیق سالگرد را به دست آورد. اما هیچ دلم نمی‌خواهد برای این قضیه تاریخ شروعی بگذارم که تاریخ پایانی هم داشته باشد. این سایت جزیی از لذت روزانه‌مان است و داریم به بهانه سینما (که الحق همیشه بهانه خوبی هم بوده) حسابی دور هم خوش می‌گذرانیم. اصلا مگر شما یادتان هست که چه وقتی برای اولین بار در جمع خانواده‌تان با لذت و شور یک غذای خوشمزه خورده‌اید؟"
بله. چند بار نوشتم و دور انداختم. ولی این بار قضیه فرق می‌کند. این بار می‌خواهم خواهش کنم. التماس کنم. التماس دعا. برای یکی از دوستانی که در همین نوشته قبلی - که باز داشتم طبق معمول کنارش می‌گذاشتم- اسمش را آوردم. چقدر دوست داشتم این قدر این جا روزنوشت می‌نوشتم که حالا این کافه مثل یک بازار روز، پرمشتری بود. که می‌توانستم از تعداد بیشتری بخواهم که برای دوستم دعا کنند. هر چه بیشتر بهتر. برای دوستی که جزوی از آن لذت مدام است. که می‌دانم خوب می‌شود و آن بخش 100 سکانس برتر تاریخ سینما را که ترجمه کرده و قرار است یک بخش تازه سایت باشد راه بیاندازد و همه از خاطره خوش آن سکانس‌ها لذت ببریم. که بنشیند و تعریف کند و بگوییم "آه ... چه صحنه قشنگی بود." من دارم برای حامد اصغری دعا جمع می‌کنم. کسی در کافه‌ام هست؟ اگر کسی صدایم را می‌شنود برایش دعا ‌کند.

شما هم بنويسيد (29)...



دوشنبه 7 آبان 1386 - 0:20

اعتراف می‌کنم : لبخند چیز باشکوهی است و ارزش پیشرفت را دارد

لینک این مطلب


پدربزرگ پیرم، وقتی که از رختکن اتاقش در بیمارستان سینای مشهد بیرون می‌آمد و لباس‌های اتاق عمل را پوشیده بود تا برای انجام عمل مغزی که به خاطر ناراحتی قلبی‌اش «خیلی خطرناک» تشخیص داده شده بود او را روی برانکارد بخوابانند و ببرند، «لبخند» زد.
دفعه پیش نوشته بودم که از آمدن دوربین‌های جدید حسابی ترسیده‌ام و نمی‌دانم که چرا این تکنولوژی‌های پیشرفته دارند در احساسات ما هم دخالت می‌کنند. اما حالا که بیشتر از یک ماه از آن وقت گذشته به جرات می‌توانم اعتراف تازه‌ای بکنم. اعتراف کنم که با آلفردوی پیر سینما پارادیزو موافقم که می‌گفت :"پیشرفت همیشه خیلی دیر از راه می‌رسد." (یادتان هست این جمله کجای فیلم بود. می‌گویم. جایی که توتو برای آلفردو توضیح می‌داد که سینما پیشرفت کرده و دیگر فیلم‌ها آتش نمی‌گیرند. اما آلفردو که در آتش سینمای کوچک روستا و به خاطر همین نگاتیوهای قدیمی که خیلی زود آتش می‌گرفتند حسابی سوخته بود و کور شده بود، داشت با دقت به حرف‌های توتو گوش می‌کرد این جمله را گفت. یادتان آمد؟)
وقتی پدربزرگم بیرون می‌آمد و لبخند می‌زد دوربین عکاسی دستم بود و اتفاقا سونی هم بود. اما نه آنقدر پیشرفته که بتواند چهره‌ها را تشخیص دهد و لبخند را پیدا کند و آن لحظه را ثبت کند. از آن لحظه عکس گرفتم و خوشحال بودم که چه شکاری کرده‌ام ولی بعدها که عکس را دیدم هیچ لبخندی در آن نبود. نکند خیالاتی شده بودم؟ نه. مطمئنم. چون از آن لحظه خیلی زندگیم تغییر کرده است. آن چیز گرانبها واقعی بود. واقعی واقعی. می‌دانید چرا آن لبخند چند لحظه‌ای، وقتی که همه دور و بری‌ها از ترس از دست دادن و فراق و هزار ماجرای ناراحت‌کننده دیگر داشتند گریه و زاری می‌کردند و با دست جلوی صورت‌های‌شان را پوشانده بودند که مبادا روحیه مریض (؟) بد شود این‌قدر برایم ارزش داشت؟ چون به نظرم حاصل یک زندگی 85 ساله بود و در یک آن مشخص می‌کرد که این فرد چطور برای به دست آوردن این لحظه تلاش کرده است. این لحظه قبل و بعد داشت. این لحظه پس و پیش داشت. این لحظه مرگ نبود اما زمانی بود که احتمالا هر کسی که بود داشت مثل بقیه گریه می‌کرد. زار می‌زد. مثل تمامی دور و بری‌هایش. و مثل من که داشتم بهت‌زده به این صحنه نگاه می‌کردم. لبخند او عمق داشت. ایمان داشت. اما من نتوانستم از آن عکس بگیرم. من آن چیز گرانبها را از دست دادم.
آن وقت بود که فهمیدم به قول ارنست همینگوی صادر کردن یک رای کلی کار عبثی است (البته که خود همینگوی هم همان‌جا متوجه شده بود که خودش یک رای کلی صادر کرده است!) نباید دفعه پیش آن‌قدر محکم درباره ترس از آن دوربین‌ها حرف می‌زدم. نباید آن طور دق دلی‌ام درباره حال بد امیر را سر آن پیشرفت تکنیکی خالی می‌کردم. اگر این کار را نکرده بودم حالا این‌قدر پشیمان نبودم.
چند روز قبلش هم این اتفاق برایم افتاده بود. جایی دیگر هم «لبخند»ی دیده بودم که بد جوری دلم می‌خواست یک جایی ثبتش کنم. آن یکی هم وقتی بود که تمام دور و بری‌ها -و من- بغض گلوی‌مان را گرفته بود. نمی‌توانستیم یا نمی‌خواستیم یا نمی‌دانستیم که زنده‌ایم و داریم زندگی می‌کنیم. فکر می‌کردیم آمده‌ایم که مثلا در مجلس عزای عزیزترین کس آن دوست شرکت کنیم و مثلا به او کمک کنیم. اما مثل این‌که ما به کمکش احتیاج داشتیم. یاد اواخر «الیزابت تاون» افتادم. یادتان هست که. آن جایی که همه انتظار دارند مادر شخصیت اصلی داستان (اورلاندو بلوم) - با بازی سوزان ساراندون- که شوهرش مرده، بیاید بالای سن و مثل بقیه مصیبت بخواند اما او برای‌شان جوک می‌گوید و خاطرات خنده‌دارش را تعریف می‌کند. واکنش حضار هم خیلی جالب است. اول نمی‌دانند چه کار کنند ولی کم‌کم با زن همراه می‌شوند و آخر سر هم صحنه جوری تمام می‌شود که انگار همه در یک کنسرت موسیقی راک و آن‌هم زیر باران شرکت کرده‌اند. می‌بینید. خواب و خیال و فیلم و ... هر چقدر هم که دور از ذهن و غیر واقعی باشند، باز هم همین نزدیکی‌ها، در همین دنیای کوچک خودمان و در واقعیت روزمره دارند اتفاق می‌افتند.
پدربزرگم حالا خیلی بهتر شده و چند ساعت پیش هم به دیدنش رفته بودیم. ساکت و آرام نشسته بود جلوی من. هیچ فرقی هم با من جوان زنده نداشت اما لااقل او لحظه‌ای، لبخندی در زندگی‌اش دارد که من دیده‌ام و سمت و سوی زندگی‌ام را حداقل تا زمانی که یادم نرفته به آن سمت کج کرده‌ام. و اصلا «لبخند» و «خنده» چیز بسیار باارزشی است. مخصوصا جایی که خیلی کم پیدا بشود. خیلی کم.

شما هم بنويسيد (12)...



يکشنبه 4 شهريور 1386 - 2:43

تکنولوژی سونی در روزگاری که امیر حالش خوب نیست

لینک این مطلب

اساسا از آن دسته آدم‌هایی نیستم که با تکنولوژی مشکلی داشته باشند. برعکس به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهدافم –که اکثرا هم رابطه‌ای با فیلم و سینما داشته اند- همیشه از آن خوشم می‌آمده و هنوز هم با اشتیاق خبرهای مربوط به تکنولوژی‌های پیشرفته را دنبال می‌کنم. مثلا می‌دانم که این آی‌فون، گوشی موبایل شرکت اپل چه سر و صدایی به پا کرده و این را هم دنبال می‌کنم که کدام شرکت بزرگ چه طور تلویزیون ال‌سی‌دی یا سینمای خانگی‌ای تولید کرده و همینطور هزار تکنولوژی ریز و درشت دیگر. ولی گاهی وقت‌ها هم می‌شود که یکی از همین ویژگی‌ها یا پیشرفت‌ها یکدفعه و شاید هم بی‌مورد تکانم می‌دهد. خیالی‌ام می‌کند. (شافل آی پاد که یادتان هست؟)
قضیه از این قرار است که مدت‌هاست که شرکت‌های تولید‌کننده دوربین‌های عکاسی مثل کانون و سونی، تبلیغات‌شان را حول تکنولوژی جدید «پیدا کردن چهره» متمرکز کرده‌اند. یعنی این‌که وقتی دارید عکس دسته‌جمعی می‌گیرید و چندین و چند نفر داخل قاب ایستاده‌اند –و مثل همان عکس‌های دوست داشتنی دوران دانشجویی همه دارند از سر و کول همدیگر بالا می‌روند- دوربین به هر زحمتی چهره‌ها را پیدا می‌کند و فوکوس دوربین را با این قابلیت جالب تنظیم می‌کند و در نتیجه عکس آن چهره‌ها واضح‌تر می‌افتد. اما چیز عجیب، تکنولوژی‌ای است که سونی برای مدل تی 200‌اش به کار برده. (دیدید؟ مدل‌اش را هم گفتم که خیال نکنید هوایی حرف می‌زنم!) این دوربین به جز قابلیت پیدا کردن چهره‌ها در یک عکس دسته جمعی، این قابلیت را دارد که لبخند را هم تشخیص بدهد و عکس را زمانی بگیرد که همه دارند لبخند می‌زنند! این‌جاست که کمی قلقلک می‌شوم. یعنی چی؟ به دوربین چه که داخل صورت این صاحب‌مرده چه می‌گذرد؟ مگر نمی‌شود از یک چهره بی‌لبخند غمگین عکس اساسی گرفت؟ تکنولوژی دارد در احساسات‌مان دخالت می‌کند ها.
فکرش را بکنید. (باز افتادیم به خیالبافی!) اگر این قابلیت لعنتی را گسترش بدهند. اگر دیگر نتوانی یک عکس غمگین زیبا پیدا کنی. که غم نایاب بشود. که خنده‌های سطحی زورکی جایش را بگیرند. همین دیشب دوستم، علی باقرلی، دی‌وی‌دی «جولیا»ی دوبله را گذاشت داخل درایو و سرم منت گذاشت که ببین چه نسخه‌ای پیدا کرده‌ام. گشتم و آن صحنه‌ای که دوست داشتم/داشتیم پیدا کردم. همانی که هزار بار با امیر دیده بودیم. اشک پشت پلک‌هایم بود. انگار سر یک ثانیه پرت شده بودم به چندین و چند سال قبل و نمی‌خواستم این حس رهایم کند. می‌دانید که کجای فیلم را می‌گویم. آن‌جا که لیلیان هلمن (جین فاندا) برای دیدن دوست دوران کودکی‌اش که حالا یک مبارز ضد نازی است و نامش جولیا (ونسا ردگریو) است قبول می‌کند در یک ماموریت خیلی سخت و خطرناک بسته‌ای را به او برساند و بعد از طی کلی راه و تعریف‌هایی که از جولیا می‌کند در یک رستوران برای اولین‌بار او را می‌بیند. آن‌ها باید در رستورانی که پر از نیروهای دشمن است بعد سال‌ها همدیگر را ببینند و تازه ابراز احساسات هم نکنند. تصورش را بکنید در این موقعیت، وقتی لیلیان می‌فهمد که پای جولیا مصنوعی است و یا این‌که جولیا به خاطر ارادت به دوستش، اسم دخترش را هم لیلی گذاشته و تازه نباید احساسات‌شان را بروز بدهد. بی‌نظیر است. لحظه لحظه‌اش حس دارد. از درون خوردتان می‌کند. این صحنه چه مغناطیسی دارد. این جای فیلم را هزار بار با امیر دیده‌ام. ساعت‌ها درباره‌اش حرف زده‌ایم و واقعا نمی‌خواستم از این حس بیایم بیرون. حالا فکرش را بکنید که اگر این تکنولوژی پدرسوخته روی دوربینی که فرد زینه‌مان داشت با آن این صحنه‌ها را می‌گرفت سوار شده بود چه می‌شد. آنوقت باید چه کار می‌کردی. یعنی می‌توانست آن نمای نقطه نظر لیلیان را وقتی که وارد رستوران می‌شود و جولیا برایش دست تکان می‌دهد را بگیرد. فکرش را بکنید اگر در این لحظه نوشته‌ای روی دوربین می‌آمد که "هیچ لبخندی یافت نشد." آنوقت زینه‌مان دوربین را خاموش می‌کرد و می‌رفت کناری می‌نشست و می‌زد زیر گریه. این صحنه که این طوری پیش نمی‌رود.
آن وقت داریوش مهرجویی هم باید برای ساختن شاهکارش «درخت گلابی» زانوی غم در بغل می‌گرفت. مگر می‌شود داستان پراحساس میم و سکانس «دیر آمدی مرد پری» را با خنده و قهقه گرفت. مگر می‌شود از «سینما پارادیزو» یک فیلم خنده‌دار ساخت که وقتی دارند سینمایش را خراب می‌کنند قهقهه بزند.
حالا مدت‌هاست که امیر زیاد حالش خوب نیست. چرایش را حتما خودتان که سفرنامه‌اش را خوانده‌اید بهتر می‌دانید. راستش را بخواهید می‌خواستم این روزنوشت را دو هفته‌ای پیش بنویسم که همان‌جا تولدش را تبریک بگویم و این‌که قبول دارم که بدون او این‌جا نبودم و نیستم. که کاش می‌توانستم کنارش بایستم و روز تولدش یک عکس یادگاری با او بگیرم. که دلم خیلی گرفته که روز تولدش برای گفتن تبریک، به جای فاصله بین دو اتاق، فاصله بین دو شهر بین‌مان افتاده است. اما چند روز پیش که داشتم با دوستانش صحبت می‌کردم و گفتم که باید حالش را با مرور همین صحنه‌های خاطره‌انگیز فیلم‌ها خوب کنند و دیالوگ‌های اسب کهر را بنگر و جولیا و ماجرای نیمروز و این گروه خشن را برایش بگویند تا دوباره چرخش بیافتد روی دور و فضا را گرم کند گفتند که امیر حالش بدتر از آن‌ چیزی است که فکر می‌کنی. که دیگر آن‌قدر سر حال نیست و خیلی عوض شده است. همان‌جا بود که یک دفعه به دلم افتاد که کاش او هم درست مثل جولیا از من بخواهد که چیزی را برایش ببرم و توی آن رستوران بنشیند و در لانگ شات دست تکان بدهد. اما وای اگر این تکنولوژی غریب بیاید و روز تولد امیر باشد و حال امیر هم خوب نباشد و نتوانیم عکس یادگاری بگیریم:"بوق... هیچ لبخندی یافت نشد."


شما هم بنويسيد (20)...



سه‌شنبه 12 تير 1386 - 16:59

آپانديس

لینک این مطلب

آپاندیسم یک زائده کوچک 3 سانتی بود که 8 میلیمتر هم بیشتر قطر نداشت. هیچ هم معلوم نیست چرا یک‌دفعه ملتهب شد و دردش زیاد شد و اصلا چرا این همه دردسر درست کرد. نمی‌دانم ولی این را می‌دانم که همین زائده بدرد نخور اضافی، وقتی لازم باشد، وقتی که باید، می‌شود یک نقطه مهم در زندگی آدم. فکر می‌کنم گاهی وقت‌ها لازم است آدم بفهمد که هر کسی توی زندگی‌اش چه کاره است. که هر کسی کجای زندگی آدم ایستاده است. این که ما کجای زندگی دور و بری‌هایمان هستیم. چقدر برای هم می‌ارزیم. این‌ است که هر چقدر هم که بعد از یک عمل جراحی درد می‌کشیم و داد می‌زنیم و این ور و آن ور می‌شویم برای‌مان جالب‌تر می‌شود. این‌که درد کشیدن برای همان تکه عضله بی‌کاره بدن که اصلا کسی نمی‌داند (البته جز خدا) که به چه دردی می‌خورد می‌شود پیش در آمدی برای تجربه یک آهنگ زیبا. اصلا همان تکه بیهوده می‌شود یک چیز عزیز. می‌شود باعث یک SMS کوتاه احوالپرسی، می‌شود باعث یک تلفن کوتاه همراه با یک لبخند و یک زحمت شیرین برای دور و بری‌ها. که البته امیدوارم این طوری باشد.
دیشب توی اخبار علمی و فرهنگی شبکه دو می‌گفت که دانشمندان راهی پیدا کرده‌اند که می‌توانند خاطرات بد را از توی ذهن بگیرند و بیاندازند بیرون بدون این‌که به دیگر خاطرات آسیبی برسد (چند و چونش را راستش درست نمی‌دانم و امیدوارم کلا موضوع را اشتباه گرفته باشم). این داستان/کابوس/واقعیت حتما برایتان آشناست. فیلم «خاطرات ابدی یک ذهن پاک» را می‌گویم. همان است. مشکلی که برای جیم کری پیش آمده بود را که یادتان می‌آید. اما نمی‌دانم آن ور دنیا چند نفر داوطلب شده‌اند که خاطرات تلخ‌شان را بریزند توی سطل آشغال. چقدر پشت در درمانگاه مذکور صف کشیده‌اند و شب و روز انتظار می‌کشند که از شر آن خاطره لعنتی خلاص شوند و بگیرند راحت بخوابند. گور پدر همه چیز. معلوم هم نیست چند مادر برای پاک کردن ذهن فرزند دلبندشان که دیگر پس از یک اتفاق ناگوار نمی‌خندد دارند به دکتر التماس می‌کنند که یعنی بیا برش دار بندازش بیرون. نمی‌دانم چقدر آن کلینیک لعنتی شلوغ است.
تصورش را بکنید که بتوانید انتخاب کنید که کی و کجا را از خاطره‌تان حذف کنند. خوب بیایید کمی توی ذهن مغشوش‌مان بچرخیم. ببینیم چی هست که باید حذف شود. فکر کنم همین دو عمل جراحی که روی بدنم انجام دادند و کلی درد کشیدم را بتوان کاندید کرد. بله. کلی درد بکشیم که چی. می‌شود آن روزهایی را هم که در زندگی همه‌مان اتفاق می‌افتد را هم حذف کرد. این که یکی می‌رود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. که هر چی بی‌خوابی و خاطرات تلخ وداع و خاطرات تلخ تنهایی که گوشه ذهن هر کداممان مانده همه را بار یک خاک انداز کرد و به باد داد. اصلا آن روزی که مادربزرگم هم از دنیا رفت گزینه خوبی است. اگر آن خاطره تلخ می‌افتاد بیرون و خلاص. دیگر نه تلخی می‌ماند و نه گریه و نه شیون.
آنوقت زندگی‌مان می‌شود پر از خاطرات تمیز. که رفتیم آن‌جا و لذت برد‌ه‌ایم. رفتیم مسافرت و خوش گذشته. رفتیم فلان جهنم و کر کر خنیده‌ایم و هیچ خاطره تلخی باقی نمانده است. می‌توانی راحت بخوابی و خلاص. به نظرتان چطور است.
ولی اگر از من نظر می‌خواهید، اگر می‌خواهید من هم نظری درباره این پیشرفت کابوس‌گونه علمی بدهم می‌گویم نه. و چند بار و با صدای بلند هم تکرار می‌کنم که نه. (این جمله تقریبا چیزی شبیه به یکی از جمله‌های فوق‌العاده زیبای یکی از قشنگترین فیلم‌ها در مورد خاطرات تلخ گذشته : چه سر سبز بود دره من. وای اگر آن خاطرات تلخ از ذهن هیو پاک می‌شد و وای اگر این فیلم ساخته نمی‌شد!) دوست ندارم گذارم به اطراف چنین مکانی هم بیافتد. که احساس کنم یک نفر می‌خواهد و خدای ناکرده می‌تواند به خاطرات تلخ عزیزم دست بزند. خاطرات شیرینم بدون این تلخی‌ها خیلی سست و بی‌مزه می‌شوند. می‌شوم مثل یک عروسک لاستیکی که یکی از آن نوارهای خنده گذاشته‌اند توی پشتش و دست که می‌زنید می‌خندند. نه. کلی برای این خاطرات تلخ هزینه داده‌ام. هزینه‌ای که با درک لذت زندگی پس گرفته‌ام و حالا فکر کنید با پاک کردن آن خاطره دوباره باید چه چیزهایی را از دست بدهم، چه خاطرات تلخ‌تری را تجربه کنم تا دوباره دیدن یک نفر این‌قدر خوشحالم کند. که یاد بگیرم تمام مدت از لحظاتم استفاده کنم که موقع از دست دادنش حسرت این لحظات از دست رفته و بیهوده گذشته را نخورم. الآن می‌دانم که باید از داشتن فلان دوست، فلان فامیل، فلان همسایه، فلان... تمام لذتم را ببرم که معلوم نیست فردا چه بشود و حسرت همین لحظه‌ای را بخورم که الآن دارم. اگر آن خاطرات تلخ بروند که این‌ها را نخواهم فهمید.
از تمام دوستانی که در این چند روز جویای احوالم شدند و به هر طریقی لذت تحمل دردها را برایم بی‌پاداش نگذاشتند تشکر می‌کنم. خدا کند که نفر بعدی که مشکلی برایش پیش می‌آید، نفر بعدی که دلش می‌گیرد، نفر بعدی که احساس تنهایی می‌کند و خلاصه هر کدام از دوستان‌مان که خاطره تلخ مقدسی را تجربه می‌کند هم دو دستی آن را بچسبد. نگذارد کسی به آن دست بزند و مثل یک گنج آن را پیش خودش نگاه دارد و مثل یک لباس زیبا تنش کند و اصلا به همه فخر بفروشد که آن را دارد. نگران نباشید. خاطرات تلخ به همه ما می‌آیند.


شما هم بنويسيد (12)...



دوشنبه 7 خرداد 1386 - 17:42

..

لینک این مطلب

چند وقتی می‌شود که یک آی پاد خریده‌ام. از این ام‌پی‌تری‌پلیرها که می‌توانید هر وقت و هر جا به هزاران آهنگ که قبلا روی آن ریخته‌اید گوش کنید. آن‌ هم با کیفیت فوق‌العاده بالا. اما چیزی که نظرم را خیلی جلب کرده تبلیغات شرکت اپل برای یکی از مدل‌های همین آی‌پاد است به اسم آی‌پاد شافل. شافل (Shuffle) آن طور که در لغت‌نامه آمده به معنی برزدن، به هم ریختن، با هم مخلوط کردن، اين سو و آن سو پریدن کردن و بيقرار بودن است. این مدل هیچ صفحه نمایش‌دهنده‌ای ندارد و فقط دکمه‌های معمول جلو و عقب روی آن تعبیه شده‌اند و در تبلیغات کارخانه سازنده علت این کار اینگونه توضیح داده شده که این که شنونده موسیقی‌ها نداند که بعد از موسیقی که الآن گوش می‌دهد قرار است چه موسیقی‌ای بشنود خیلی جذاب است. از راک به هیپ‌هاپ، از هیپ هاپ به کانتری، از کانتری به اسپانیش و کلاسیک و با کلام و بی‌کلام و ایرانی و خارجی. یک معترض و یک عاشقانه. همینطور الی آخر. شافل یعنی همین. یعنی این ور و آن ور پریدن.
کافی است همین آی‌پاد را بگذارید توی گوشتان و راه بیافتید دور خیابان. حالا می‌فهمید که این اپل و آن استیو جابز لعنتی یک چیزهایی توی مخشان بوده. واقعا جالب است. البته باید بگویم که اکثر ام‌پی‌تری پلیرها این امکان را دارند اما آی‌پاد با 30 گیگابایت حافظه جای حدود بیست هزار آهنگ دارد و اگر آرشیو کاملی از موسیقی‌ها و سبک‌های متنوع روی آن ریخته باشید، این یعنی بی‌خبری مطلق از این‌که قرار است چه آهنگی بشنوید و قرار است غمگین بشوید و یا شاد. ریتمیک و یا ... «بنگ بنگ»...
این قضیه را گفتم که یک چیزی را ثابت کنم. این که آن جمله‌ای که اول «مرحوم» مارتین اسکورسیزی از زبان جک نیکولسون می‌شنویم چندان بی‌محل نیست. او می‌گوید که دوست ندارد جهان او را بازیچه دستش قرار دهد بلکه می‌خواهد دنیا بازیچه دست او باشد (یا یک چنین چیزی). در تمام طول فیلم هم می‌بینیم که او نه تنها مت دیمون را بازی داده که ما را هم به عنوان تماشاگر به بازی گرفته است و ... . این طوری است که یکی از جالب‌ترین دیالوگ‌هایی که در این سال‌ها شنیده‌ام را از دهان او می‌شنویم. وقتی دو مامور مخفی پلیس (مارتین شین و مارک والبرگ) ناگهان او را از پشت سر غافلگیر می‌کنند و پلیس جوانتر (والبرگ) به او می‌گوید خیلی دوست دارد او را به درک بفرستد خیلی خونسرد می‌گوید «می‌تونی بجاش بیای کفشمو لیس بزنی!» به همین راحتی. او دارد با همه بازی می‌کند. آدمکشی‌هایش هم تفریحی به نظر می‌رسند. آن صحنه‌ای هم که با دست‌های خونی جلوی دی‌کاپریو می‌آید و یک رژه مسخره می‌رود که او را بترساند باز هم از وارستگی اوست. او دنیا و ما را بازیچه کرده است.
فقط کافی است آی‌پادتان برود روی یک آهنگ غمگین تا ببینید این دنیا چطور می‌تواند همه چیزش خاکستری به نظر برسد. همه چیز غمگین بشوند. «بنگ بنگ» نانسی سیناترا (همان آهنگی که اول بیل را بکش جلد اول می‌شنویم) می‌تواند همه چیز را کند و غمگین کند. خیابان‌ها همه می‌شوند آن چیزهایی که روزی کسی را دیده‌اید و دیگر نیست. حالا به هر بهانه‌ای. ماشین‌ها هم همه همانی می‌شوند که آن خاطره را با خودشان برده‌اند. آهنگ «اگر تو بروی» (If You Go Away) لحظه به لحظه‌اش می‌شود خاطراتی که با دوستانت داشته‌ای. این که الآن هر کدام از آن‌ها کجا هستند و دارند چه کار می‌کنند با خودشان. ولی شما دارید به این آهنگ گوش می‌کنید پس دنیایتان این شکلی است. حالا اگر یکی از این دکمه‌های عقب و جلوی آی‌پاد را بزنید و شانستان بخورد به یک آهنگ راک دنیا برایتان تند می‌شود. رنگ‌های زرد و قرمز جلوی چشمتان می‌رقصند و رانندگی‌تان هم دیگر چندان قانونمند نخواهد بود. جلوی ماشین‌ها می‌پیچید. یاد فیلم‌های تعقیب و گریزی می‌افتید. یاد آن صحنه اتومبیلرانی «بولیت» یا «ارتباط فرانسوی»... تازه ممکن است یاد کلی خاطرات خوب هم بیافتید که دیگر هیچ. دنیا مال شماست. دنیا را باید این‌طور ببینید.
یک بار این آی‌پادبازی را راه بیاندازید تا ببینید من چه می‌گویم. و حالا این آرزوی آخری مرا بشنوید یا بخوانید. چه خوب می‌شد اگر همین چیپ آی‌پاد توی کله ما بود. مرتب آهنگ‌های خوب پخش می‌کرد. کاری می‌کرد که دنیا را همیشه خوب ببینیم. خوبی‌های همه چیز را ببینیم و کینه‌ها اصلا به چشم‌مان نیاید. و این اصلا کار سختی نیست. اگر با خودمان زمزمه کنیم چه؟ اگر این موسیقی قشنگ را توی ذهنمان بسازیم چه؟ مال خودمان. دنیا شکل همان موسیقی است که در ذهنمان پخش می‌شود. دنیا همانی است که ما می‌بینیم و می‌شنویم. دلیل هم دارد چون چیزهایی که به این آهنگ نمی‌آید و آن چیزهایی که لذت این آهنگ را کم می‌کند را نمی‌بینیم و نمی‌شنویم.
اگر درست مثل خودم، فکر می‌کنید این بار روزنوشتم خیلی بی‌حال و بی‌رمق بود یک بار دیگر از اول آن را بخوانید. اما این بار سعی کنید از یک جایی آهنگ «هتل کالیفرنیا» هم به گوشتان برسد.
نمی‌دانید این کامنت‌ها چطور معجزه می‌کنند. عادت کرده‌ام هر وقت روزنوشتی می‌گذارم تا چند روز پشت سرهم این اعداد جلوی کامنت‌ها را دنبال می‌کنم شاید دو رقمی و سه رقمی شود و انرژی نوشتن دوباره را پیدا کنم. بدجوری به این کامنت‌ها معتاد شده‌ام. لطفا بنویسید.
لطفا در این کامنت‌ها این و آن را با هم مقایسه نکنید. پایین همه صفحات این سایت را که نگاه کنید چند اسم را می‌بینید که کنار هم قرار گرفته‌اند و (اگر آن آهنگ زیبا در مغزتان پخش شود) می‌بینید که همه با خنده دست دور گردن هم انداخته‌اند و پنجره‌های فکرشان را باز کرده‌اند تا شما آن‌ها را بخوانید. عینک ذره‌بینی‌تان را بزنید و فکر‌های آن‌ها را بخوانید. گاهی هم می‌توانید چیزهایی توی ذهنشان بنویسید. حداقل ما که خوشحال خواهیم شد.


شما هم بنويسيد (12)...

 1 2 > >|




             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، اينترنت ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 0.252456903458 seconds.