وحيد قادري :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
شنبه 13 تير 1388 - 12:22
module-htmlpages-display-pid-97.html










RSS وحيد قادري



شنبه 13 تير 1388 - 3:12

چه زندگی شگفت‌انگیزی است!

لینک این مطلب

(این روزنوشت در اواسط خرداد 1388 نوشته شده که حالا منتشر می‌شود!)

می‌دانم بعد از این همه مدت به روز نکردن روزنوشت‌هایم به من چه خواهید گفت. می‌دانم خوبیت ندارد این قدر آدم تنبل باشد (به گفته شما البته! من که حسابی در سینمای جهان مشغولم!) اما می‌خواهم دوباره در کافه‌ام را باز کنم تا همان چند مشتری دوست‌داشتنی دوباره بیایند و اینجا رونقی پیدا کند. گاهی کم هم زیاد است. این را می‌گویم که بدانید ارزشی را که برای همین چند دوست قایلم بیشتر از لیاقت خودم می‌دانم. از این به بعد هم سعی می‌کنم بیشتر مطالب کوتاهی به عنوان روزنوشت بنویسم و بیشتر هم سراغ اوضاع و احوال سایت بروم. دیگر این مطالب طولانی و عیدانه و بهاریه و چه و چه را تعطیل می‌کنم تا بیشتر با هم در ارتباط باشیم. خدا کمک کند!
اما این که دوباره سر و کله‌ام این دور و برها پیدا شده و قصد دارم دوباره این کافه را گردگیری کنم این است که شدیدا حس می‌کنم داریم دوران بسیار جالبی را طی می‌کنیم. دورانی که از آن لذت می‌بریم و چیزهای خوبی دست‌مان می‌آید. این روزهای پیش از انتخابات را می‌گویم. قضیه اصلا سیاسی نیست و یا شاید من این طور فکر می‌کنم که از سیاست داخل زندگی روزمره و اخلاق‌مان شده است. این که داریم همدیگر را به وضوح تحمل می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم جلوی هم بایستیم، داد بزنیم ولی به چنگ و دندان متوسل نشویم. دو طرف خیابان بایستیم و بر علیه فرد مورد نظر گروه مقابل، که خیلی هم به نظرمان فرد موجهی هم نیست شعار بدهیم و شعار بشنویم. دارد تحمل‌مان حسابی بالا می‌رود و این به پاکی و شفافی زندگی‌مان کمک می‌کند. می‌توانیم بنشینیم و مناظره ببینیم و همدیگر را محاکمه کنیم. دروغ را از راست تشخیص بدهیم. حرص بخوریم، شاد بشویم اما باز هم چیزی به تجربیات‌مان از گفتگو با هم اضافه بشود و این است که می‌گویم این زندگی شگفت‌انگیزی است.
سال نویی آمدم چیزی بنویسم و به بهانه سال جدید روزنوشت‌هایم را شروع کنم. شروع کردم به نوشتن (که البته طبق معمول رفت توی سطل آشغال کامپیوترم!) که چه اتفاق جالبی برایم شب سال نو افتاده است. این که شب سال نو کاملا ناامید شده بودم و اصلا دلم نمی‌خواست سال عوض شود. پارسال سال بدی بود و داشت همه بدی‌هایش را به سال تازه می‌کشاند. شب قبل از سال تحویل هوا بد بود و حتی به حرف مادرم که گفته بود بیرون در ورودی خانه پدری‌ام را تمیز کنم گوش نکرده بودم. صبح هم مثل برج زهر مار بیدار شده بودم و از روی لجبازی برای این که مادرم حرفش را تکرار نکند بدون سلام و احوالپرسی شروع کرده بودم تمیز کردن راهرو که برسم به در ورودی. با خودم فکر می‌کردم روز عیدی چنان هوای گرفته‌ای پشت در خانه به انتظارم نشسته که حتما حالم از اینی که هست بدتر خواهد شد. همه اتفاقات و مشکلاتی که سال گذشته برایم پیش آمده بود دور سرم می‌پیچید و کم مانده بود بغض گلویم را بگیرد که در خانه را باز کردم. آب را ول کردم جلوی خانه که آن‌جا را هم بشویم و ناگهان صحنه عجیبی جلوی چشمم سبز شده بود. آفتاب چنان زرد و دل‌انگیز بود که هر دل مرده‌ای را شاد می‌کرد. چنان باد بهاری خوبی می‌آمد که جگرم تازه شد. همه حدس‌هایم اشتباه بود. از آن هوای دلگیر و باد و باران شب گذشته خبری نبود و همه چیز دل‌انگیز شده بود. این جریان نوید سال خوبی می‌داد که اتفاقا چند وقتی هم هر چه می‌آمد نشان از همین قضیه بود. همین است که گفتم چه زندگی شگفت‌انگیزی داریم.
طبق معمول شروع کردم به نوشتن یادداشت و تعریف کردن این داستان که مثل همیشه نصفه ماند و چند اتفاق نه چندان جالب حالم را خراب کرد. دیگر نتوانستم با آن شوری که داشتم بقیه روزنوشت را بنویسم و بایگانی‌اش کردم. یعنی رفت همان جایی که گفتم. حیفم آمد آن داستان واقعی و آن شعف دیدن آفتاب و حال خوب را خراب کنم. اما حالا باز آمده‌ام سراغش. این داستان را تعریف کردم که بگویم همیشه اوضاع آن طوری که فکر می‌کنیم پیش نمی‌رود. فکر می‌کنیم اگر بگوییم فلانی بد است و طرف من خوب همه چیز به هم می‌ریزد ولی این طوری نیست. آن ور در خورشیدی هست که اصلا انتظارش را نداریم. همه این کشمکش‌ها نتیجه بد نمی‌دهند و صد البته تجربه خوبی برای رشد کردن هستند.
چندی پیش یکی از مجریان بسیار مشهور شبکه بی بی سی بریتانیا، گوردون براون، نخست وزیر کشورش را یک چشم، کوتوله و احمق خوانده بود. بعد از اعتراضات زیاد به خاطر انتصاب یک چشم و کوتوله به آن مقام عالی‌رتبه کشور و به خاطر توهین به مردمی که چنین نقص‌هایی دارند عذرخواهی کرد اما تاکید کرد که از گفتن کلمه احمق پشیمان نیست و عذرخواهی هم نخواهد کرد. او همین الآن هم در شبکه مذکور مشغول به کار است و کلی طرفدار دارد. نظرش را هم گفته است. چه زندگی شگفت‌انگیزی است.

شما هم بنويسيد ...



شنبه 1 تير 1387 - 15:23

یک مرتبه

لینک این مطلب

فکر می‌کنم یک وقتی، یک جایی از زندگی باید این موضوع را باور کنیم که "هیچ چیز برای همیشه باقی نمی‌ماند." به نظرم این نکته خیلی مهمی است و درک این موضوع خیلی چیزها را تغییر می‌دهد. اصلا معنا و مفهوم زندگی را برای‌مان عوض می‌کند. فکر کردن و درک این که زمان چه نقش اساسی‌ای در زندگی ‌ما دارد. که چطور برای یک مرتبه در زندگی، فقط و فقط یک مرتبه در زندگی 16 سال و 7 ماه و 23 روز و 10 ساعته می‌شویم. این که اگر درست و حسابی موقعیت‌مان را نشناسیم چه گاف‌های بزرگی ممکن است ازمان سر بزند. چه فرصت‌های خوبی که در اثر گذشت زمان از دست می‌رود. اصلا فکر می‌کنم فهمیدن این نکته به احتمال فراوان همان چیزی است که بهش می‌گویند بلوغ.
اولین باری که این موضوع حسابی نظرمان را جلب می‌کند و تازه می‌فهمیم که زمان دارد چیزهایی را از چنگ‌مان در می‌آورد احتمالا چیز خیلی مهمی را از دست داده‌ایم. کودکی‌مان را. وقتی که نتوانسته‌ایم با صدای بلند گریه کنیم و دور و بری‌ها به رخ‌مان کشیده‌اند که صدایت نباید در بیاید. تو بزرگ شد‌ه‌ای! و آن وقت است ک می‌توانی بنشینی و در خلوت و آرامش خودت یک دل سیر گریه کنی. آن چیزی که فکر می‌کردی همیشه مال توست دیگر نیست.
اما بدون شک از همان جا که چیزی برای همیشه ثابت نمی‌ماند به آن عادت می‌کنی. دوست‌های دوره نوجوانی آرام آرام دور و برت را پر می‌کنند و با دوره جدید زندگی، شاید خیلی بهتر و تحمل‌پذیرتر از کشف آن اتفاق ناخوشایند دو رگه شدن صدا و نداشتن مجوز برای خیلی شیطنت‌های جذاب و قشنگ دوران کودکی، کنار می‌آیی. حالا باز سرت گرم می‌شود و فراموش می‌کنی که یک‌بار گول همین دوران خوش را خورده‌ای و یادت رفته باید به جبران گذشته از دست رفته‌ات، حسابی از این دوران تازه لذت ببری. از داشتن خیلی چیزهایی که برای همیشه در اختیارت نخواهند بود. حالا ناغافل، جست و خیزها و کنجکاوی‌های دوران کودکی برای فهمیدن اسم و شکل چیزها جای‌شان را به تجربه‌هایی عملی و سخت و گران‌بها از زندگی می‌دهند. همان‌طور که بزرگ می‌شوی کم کم مجبور خواهی شد اتفاق‌های ناخوشایند بیشتری را تحمل کنی و بیشتر از قبل شادی‌‌های گاه و بی‌گاهت را که نایاب‌تر می‌شوند قدر بدانی. احتمالا تصمیم‌های مهمتری به جز زود سر میز ناهار رفتن و سر وقت به رختخواب رفتن –و شاید خوابیدن- خواهی گرفت. بحران‌های نوجوانی، یک اتفاق ناگوار برای یکی از اعضای خانواده و یا یک حادثه عاطفی کوچک می‌تواند حسابی سر عقلت بیاورد. این‌جاست که باید باز هم آماده رد شدن از یکی از گلوگاه‌های تنگ و باریک شوید. نگران نباشید هیچ چیز برای همیشه باقی نمی‌ماند.
بزرگتر و بزرگتر که می‌شوی دیگر این اتفاق‌های خوب و بد مدام تکرار می‌شوند. شاید چندین و چند بار آن اتفاق ناگواری که پیش از این برای اقوام دورترت تجربه کرده بودی باز هم رخ بدهد و هر بار هم نزدیک‌تر بشود. آن حادثه عاطفی هم که قبلا اتفاق افتاده بود چیزی است که حسابی خطر وقوعش حس می‌شود. هر بار ناغافل‌تر و تاثیرگذارتر از قبل. حالا احتمالا تحصیل‌تان هم تمام شده و کاری برای خودتان پیدا کرده‌اید. این هم خودش یک دغدغه تازه است.
اما موضوع وقتی نگران‌کننده‌تر می‌شود که در تمام این اتفاقات کارآزموده شوید. این که عادت کنید بعد از افتادن در هر کدام از این پستی بلندی‌ها بلند شوید، لباس‌های‌تان را بتکانید و به راه‌تان ادامه بدهید. بدون این‌که اصلا فکر کنید چه اتفاقی افتاده. اصلا به این فکر نکنید که چرا آن اتفاق‌ها مدام دارند می‌افتند و چرا این همه آدم در زندگی‌تان می‌آیند و می‌روند. که درس نگرفته باشیم و دوباره‌ای که یکی از آن فرصت‌های ناب گیرمان می‌کند باز یک تصمیم احمقانه بگیریم و قدر موقعیت را ندانیم.
اما آمدن و رفتن افشین قطبی به نظرم اتفاق جالبی برای همه ما بود. این‌که فهمیدیم کسی می‌تواند هم راست بگوید و هم جلوی میلیون‌ها نفر بایستد. کسی می‌تواند مثل یک کودک برای هر اتفاق خوشایندی که با سختی و جان کندن و شجاعت تمام به دست آورده بالا و پایین بپرد. به تمام آن دور و بری‌هایی که منتظر سقوط‌اش هستند لقب شیردل بدهد و آن‌ها را برای موفقیت‌های بعدی‌اش شارژ کند. و این‌که وقتی میلیون‌ها نفر منتظر نشسته‌اند و ناامیدانه و هاج و واج شکست‌های‌ پی در پی‌تان را می‌بینند قول قهرمانی بدهد. اصلا این که کسی می‌تواند یک در میلیون باشد. همه این‌ها مال کسی است که کاملا به زمان و موقعیتی که در دست دارد مسلط است.
قهرمانی پرسپولیس بی‌شباهت به صحنه پایانی فیلم «ماهی بزرگ» تیم برتون، جایی که قصه‌گوی پیر طی یک مراسم خاص درون رودخانه می‌رود تا ماهی را بگیرد نبود. انگار بیشتر از صد و ده هزار نفر، شاید بیشتر از هر بازی دیگری که تا به حال در این ورزشگاه انجام شده، آمده‌اند که نتیجه کارتان را ببینند. جمع شده‌اند ببینند که چطور می‌شود یک ماهی بزرگ گرفت. چیزی که شاید خیلی‌ها تا به حال ندیده‌اند. آخر صیاد ماهی‌های بزرگ این روزها کمتر دور و برمان پیدا می‌شود. همانطور که قبل از بازی هم شایع شده بود احتمالا این آخرین بازی‌ای ‌بود که قطبی برای گرفتن ماهی‌ بزرگ تلاش می‌کرد. اما همه دیدند که وقتی پرسپولیس قهرمان شد، او دوباره مثل یک بچه بالا و پایین پرید. شادی کرد. داد زد و همه کارهای بچه‌گانه‌اش را دوباره تکرار کرد. مثل این‌که قطبی توانسته بود آن غول بزرگ فیلم را که مثل غول چراغ جادو هر خواسته‌اش را اجرا می‌کرد رام کند. گرفتن ماهی برای همه لذتبخش است ولی به قلاب انداختن ماهی بزرگ پیش چشم میلیون‌ها آدم ارزش آن خوشحالی‌ها را هم داشت.
بعد آن مسابقه و برد رویایی پرسپولیس همه نگران شده بودند که دوباره خوشی ما را –و از جمله قطبی را- با خودش ببرد. که دوباره خام شویم و فراموش کنیم که خوش‌ترین لحظه‌های زندگی‌مان و موفقیت‌آمیزترین آن‌ها هم روزی تمام می‌شوند. همان‌طوری که خودمان با سختی و تحمل و تفکر بدترین لحظات را گذرانده بودیم. می‌ترسیدیم فراموش کنیم که باز هم ممکن است گذشت زمان که چندباری در دوران خوش نوجوانی و جوانی اغفال‌مان کرده بود از راه برسد. باز هم یک دوره سخت دیگر شروع ‌شود و برای یک جنگ دیگر آماده نباشیم. این‌که یادمان برود که هیچ چیز برای همیشه باقی نمی‌ماند –جمله‌ای که در ترانه مشهور گروه گانز اند روزز، باران نوامبر، می‌شنویم. باید همیشه حواس‌مان باشد که بهترین جمع‌ها و قشنگ‌ترین لحظات روزی از دست می‌روند. اما قطبی چیزی شبیه آن چیزی که رابرت دنیرو در «مخمصه» می‌گوید هم بلد بود. این که باید بتوانی وقتی در یک مخمصه گیر می‌افتی از همه چیزهایی که داری –هر چقدر هم که دوستشان داری- دل بکنی. و قطبی هم این کار را کرد.

شما هم بنويسيد (41)...



پنجشنبه 13 دي 1386 - 17:59

امان از كافه بي رونق

لینک این مطلب

کافه‌ام این‌قدر سوت و کور و بی‌رونق است که حالا که بهش نیاز دارم حسابی غصه‌ام گرفته. غصه‌ام گرفته که نمی‌توانم آن‌قدر آدم جمع کنم که برای یکی از دوستان و همکاران عزیزم دعا کنند.
این را می‌دانم که کسادی این بازار تقصیر خودم است. چند باری هست که می‌خواهم چیزی بنویسم و توی این خراب شده بگذارم اما نمی‌دانم چرا بعد از نوشتن آن را دور می‌اندازم. مثلا همین چند وقت پیش بود که آمدم برای شب یلدا چیزی بنویسم. که چقدر آن یک دقیقه اضافی شب باارزش است و چقدر اهمیت دارد و چنین و چنان. که باز نشد آن چیزی که باید و آن نوشته رفت توی سطل آشغال. آمدم چیزی درباره یک‌سالگی راه افتادن سینما جهان و لذتی که این یک سال از کنار هم بودن برده‌ایم، که اصلا یادمان نمی‌آید که چقدر گذشته و چه لذتی با آن اعداد جالب بازدید روزانه که جلوی چشمان‌مان هی کم و زیاد می‌شوند برده‌ایم و آن خبرهایی که توی سایت گذاشته‌ایم و از این که چقدر از گذاشتن یک عکس خوب برای همان خبر لذت برده‌ایم بنویسم و تمام آن بچه‌هایی که به ما کمک کرده‌اند و سایت این اندازه‌ای شده بنویسم و این‌که چقدر این جمع به هم عادت کرده‌ایم بنویسم که دوستی یادآوری کرد که از یک‌سالگی سایت خیلی گذشته و دیر شده و باز آن را کنار گذاشتم. اصلا این هم خود آن نوشته برای این‌که نگویید خالی می‌بندم :
"یکی از همین روزها، اولین سالگرد بوجود آمدن همین سایت سینمایی جهانی (Jahan.Cinemaema.com) است که حالا دیگر شده بخشی از روز و شب‌مان. قسمتی از زندگی روزمره‌مان. همان‌طور که هر روز سه وعده غذا می‌خوریم و برای رفع تشنگی‌مان چند لیوانی آب سر می‌کشیم، این سایت جایی از زندگی‌مان را گرفته است. بخشی از نیاز روزانه‌مان را برآورده می‌کند و تفریح هر روزمان شده است. اما این را نمی‌دانم که این قضیه و این لذت فقط مال من است یا شما هم این را احساس می‌کنید. ولی به هر حال امیدوارم بخشی از بازدید روزانه نسبتا خوب سایت به خاطر همین علاقه و لذتی باشد که در این جمع چندین هزار نفری است.
هر روز صبح که بیدار می‌شوم، امیدوارم که نوید (غضنفری) تماس بگیرد و درباره موسیقی دوست‌داشتنی که می‌خواهد روی سایت بگذارد و یا یادداشت کوتاهی که می‌خواهد بفرستد نیم ساعتی صحبت کند. این که نگین غضنفری هم دست به قلم شده و خبری که با دقت ترجمه کرده را به صندوق پست الکترونیکی‌ام فرستاده. این که حامد اصغری بعد از یک ماهی که برای آماده شدن برای امتحانش مرخصی رفته بود (که اگر چه باز هم گاهی وقت‌ها لایی می‌کشید و خبر می‌فرستاد!) دوباره شروع کرده به خبر فرستادن و هر روز نامه‌ای با عنوان "دو یا سه خبر جدید" برایم می‌فرستد و یا این که جواد رهبر در بین آن همه کار و مشغله‌ای که دارد و پرونده‌هایی که امیر روی دستش می‌گذارد و کارهای شبانه روزی‌اش یکی دو خبر را با وسواس تمام و در بهترین شکل ممکن برای سایت می‌فرستد. این‌ها همه و همه لذت‌بخشند و آدم را وادار می‌کنند که برای ساعاتی از شب هم که شده بیشتر برای سایت وقت بگذاریم.
هنوز هم هستند. باور کنید. مصطفی انصافی دارد به طور جدی و منظم بخش اخبار در سایت‌های دیگر را ساپورت می‌کند. رضا حسینی عزیز هر چند وقت یک‌بار اطلاعات فیلم‌های مهم هفته را برای‌مان می‌فرستد. دیدن نامه حسن الحسنی، دوست نادیده‌ام که در انگلستان تحصیل می‌کند و نقدهایش برای فیلم‌های روی پرده همیشه خواندنی است و یا ترجمه‌های دقیق مهیار ابراهیمی وفا (که اصرار دارد فقط کارهای جدی‌تری که آموزشی باشند انجام دهد) شوق برانگیز است. ترجمه‌ها و نوشته‌های صوفیا نصرالهی برای گپ و چهره هفته هم حسابی این بخش‌ها را سر پا نگه داشته و امیدوارم درگیری کارهای دانشگاه‌اش بیشتر از این مشغول‌اش نکند و به همکاری‌اش هر چقدر هم کم ادامه دهد. ندا میری هم با همان یکی دو خبری که خیلی وقت پیش برای‌مان فرستاده هنوز جزو همین جمع دوستانه است و جایش هم به طور یقین محفوظ. البته اگر خودش بخواهد می‌تواند عدد این خبرها بیشتر و بیشتر و بیشتر شود. حسابی منتظریم. ( این را دارم تازه اضافه می‌کنم. ندا میری دارد بخشی به سایت اضافه می‌کند به نام «سینما – خاطره» که اولی‌اش با شاهکار پکین‌پا، این گروه خشن شروع می‌شود و به زودی در سایت می‌توانید آن را بخوانید و لذت ببرید. خاطره‌های سینمایی زیادند و این یکی بهترین‌شان است. سکانس آخر این گروه خشن! انگار انتظارمان سر آمده. )
چند وقتی است که دارد به این جمع چند نفر دیگر هم اضافه می‌شود. حامد مقدم، خاطره آقاییان، پیمان جوادی، حنانه سلطانی و علی نواصر زاده برای‌مان نوشته‌هایی فرستاده‌اند که امیدوارم ادامه پیدا کند.
همه این‌ها را گفتم و امیدوارم که هیچ کسی را از قلم نیانداخته باشم. به همه این‌ها می‌توانید مهدی عزیزی عزیز را اضافه کنید که شاید بشود گفت بیشتر زیبایی و رونق این ضیافت حاصل زحماتش است. سرتان را درد نمی‌آورم و حتما و حتما لازم نیست بگویم که خواندن کامنت‌های خوانندگان سایت، اکثر وقت‌ها یکی از ارکان اصلی همین خوشی‌ها است. یک سالگی این‌جا بهانه خوبی است که یادآوری کنیم این سایت رونق‌اش را از جمع همین دوستان آورده است.
اول نوشته هم گفتم که یکی از همین روزها سال‌گرد باز شدن این سایت است. یکی از همین روزها. این درست که با یک نگاه به تاریخ اولین خبری که روی سایت گذاشتیم (این راه را هم مهدی عزیزی بهم یاد داده و خودم اصلا حواسم نبود!) می‌شود رقم دقیق سالگرد را به دست آورد. اما هیچ دلم نمی‌خواهد برای این قضیه تاریخ شروعی بگذارم که تاریخ پایانی هم داشته باشد. این سایت جزیی از لذت روزانه‌مان است و داریم به بهانه سینما (که الحق همیشه بهانه خوبی هم بوده) حسابی دور هم خوش می‌گذرانیم. اصلا مگر شما یادتان هست که چه وقتی برای اولین بار در جمع خانواده‌تان با لذت و شور یک غذای خوشمزه خورده‌اید؟"
بله. چند بار نوشتم و دور انداختم. ولی این بار قضیه فرق می‌کند. این بار می‌خواهم خواهش کنم. التماس کنم. التماس دعا. برای یکی از دوستانی که در همین نوشته قبلی - که باز داشتم طبق معمول کنارش می‌گذاشتم- اسمش را آوردم. چقدر دوست داشتم این قدر این جا روزنوشت می‌نوشتم که حالا این کافه مثل یک بازار روز، پرمشتری بود. که می‌توانستم از تعداد بیشتری بخواهم که برای دوستم دعا کنند. هر چه بیشتر بهتر. برای دوستی که جزوی از آن لذت مدام است. که می‌دانم خوب می‌شود و آن بخش 100 سکانس برتر تاریخ سینما را که ترجمه کرده و قرار است یک بخش تازه سایت باشد راه بیاندازد و همه از خاطره خوش آن سکانس‌ها لذت ببریم. که بنشیند و تعریف کند و بگوییم "آه ... چه صحنه قشنگی بود." من دارم برای حامد اصغری دعا جمع می‌کنم. کسی در کافه‌ام هست؟ اگر کسی صدایم را می‌شنود برایش دعا ‌کند.

شما هم بنويسيد (31)...



دوشنبه 7 آبان 1386 - 0:20

اعتراف می‌کنم : لبخند چیز باشکوهی است و ارزش پیشرفت را دارد

لینک این مطلب


پدربزرگ پیرم، وقتی که از رختکن اتاقش در بیمارستان سینای مشهد بیرون می‌آمد و لباس‌های اتاق عمل را پوشیده بود تا برای انجام عمل مغزی که به خاطر ناراحتی قلبی‌اش «خیلی خطرناک» تشخیص داده شده بود او را روی برانکارد بخوابانند و ببرند، «لبخند» زد.
دفعه پیش نوشته بودم که از آمدن دوربین‌های جدید حسابی ترسیده‌ام و نمی‌دانم که چرا این تکنولوژی‌های پیشرفته دارند در احساسات ما هم دخالت می‌کنند. اما حالا که بیشتر از یک ماه از آن وقت گذشته به جرات می‌توانم اعتراف تازه‌ای بکنم. اعتراف کنم که با آلفردوی پیر سینما پارادیزو موافقم که می‌گفت :"پیشرفت همیشه خیلی دیر از راه می‌رسد." (یادتان هست این جمله کجای فیلم بود. می‌گویم. جایی که توتو برای آلفردو توضیح می‌داد که سینما پیشرفت کرده و دیگر فیلم‌ها آتش نمی‌گیرند. اما آلفردو که در آتش سینمای کوچک روستا و به خاطر همین نگاتیوهای قدیمی که خیلی زود آتش می‌گرفتند حسابی سوخته بود و کور شده بود، داشت با دقت به حرف‌های توتو گوش می‌کرد این جمله را گفت. یادتان آمد؟)
وقتی پدربزرگم بیرون می‌آمد و لبخند می‌زد دوربین عکاسی دستم بود و اتفاقا سونی هم بود. اما نه آنقدر پیشرفته که بتواند چهره‌ها را تشخیص دهد و لبخند را پیدا کند و آن لحظه را ثبت کند. از آن لحظه عکس گرفتم و خوشحال بودم که چه شکاری کرده‌ام ولی بعدها که عکس را دیدم هیچ لبخندی در آن نبود. نکند خیالاتی شده بودم؟ نه. مطمئنم. چون از آن لحظه خیلی زندگیم تغییر کرده است. آن چیز گرانبها واقعی بود. واقعی واقعی. می‌دانید چرا آن لبخند چند لحظه‌ای، وقتی که همه دور و بری‌ها از ترس از دست دادن و فراق و هزار ماجرای ناراحت‌کننده دیگر داشتند گریه و زاری می‌کردند و با دست جلوی صورت‌های‌شان را پوشانده بودند که مبادا روحیه مریض (؟) بد شود این‌قدر برایم ارزش داشت؟ چون به نظرم حاصل یک زندگی 85 ساله بود و در یک آن مشخص می‌کرد که این فرد چطور برای به دست آوردن این لحظه تلاش کرده است. این لحظه قبل و بعد داشت. این لحظه پس و پیش داشت. این لحظه مرگ نبود اما زمانی بود که احتمالا هر کسی که بود داشت مثل بقیه گریه می‌کرد. زار می‌زد. مثل تمامی دور و بری‌هایش. و مثل من که داشتم بهت‌زده به این صحنه نگاه می‌کردم. لبخند او عمق داشت. ایمان داشت. اما من نتوانستم از آن عکس بگیرم. من آن چیز گرانبها را از دست دادم.
آن وقت بود که فهمیدم به قول ارنست همینگوی صادر کردن یک رای کلی کار عبثی است (البته که خود همینگوی هم همان‌جا متوجه شده بود که خودش یک رای کلی صادر کرده است!) نباید دفعه پیش آن‌قدر محکم درباره ترس از آن دوربین‌ها حرف می‌زدم. نباید آن طور دق دلی‌ام درباره حال بد امیر را سر آن پیشرفت تکنیکی خالی می‌کردم. اگر این کار را نکرده بودم حالا این‌قدر پشیمان نبودم.
چند روز قبلش هم این اتفاق برایم افتاده بود. جایی دیگر هم «لبخند»ی دیده بودم که بد جوری دلم می‌خواست یک جایی ثبتش کنم. آن یکی هم وقتی بود که تمام دور و بری‌ها -و من- بغض گلوی‌مان را گرفته بود. نمی‌توانستیم یا نمی‌خواستیم یا نمی‌دانستیم که زنده‌ایم و داریم زندگی می‌کنیم. فکر می‌کردیم آمده‌ایم که مثلا در مجلس عزای عزیزترین کس آن دوست شرکت کنیم و مثلا به او کمک کنیم. اما مثل این‌که ما به کمکش احتیاج داشتیم. یاد اواخر «الیزابت تاون» افتادم. یادتان هست که. آن جایی که همه انتظار دارند مادر شخصیت اصلی داستان (اورلاندو بلوم) - با بازی سوزان ساراندون- که شوهرش مرده، بیاید بالای سن و مثل بقیه مصیبت بخواند اما او برای‌شان جوک می‌گوید و خاطرات خنده‌دارش را تعریف می‌کند. واکنش حضار هم خیلی جالب است. اول نمی‌دانند چه کار کنند ولی کم‌کم با زن همراه می‌شوند و آخر سر هم صحنه جوری تمام می‌شود که انگار همه در یک کنسرت موسیقی راک و آن‌هم زیر باران شرکت کرده‌اند. می‌بینید. خواب و خیال و فیلم و ... هر چقدر هم که دور از ذهن و غیر واقعی باشند، باز هم همین نزدیکی‌ها، در همین دنیای کوچک خودمان و در واقعیت روزمره دارند اتفاق می‌افتند.
پدربزرگم حالا خیلی بهتر شده و چند ساعت پیش هم به دیدنش رفته بودیم. ساکت و آرام نشسته بود جلوی من. هیچ فرقی هم با من جوان زنده نداشت اما لااقل او لحظه‌ای، لبخندی در زندگی‌اش دارد که من دیده‌ام و سمت و سوی زندگی‌ام را حداقل تا زمانی که یادم نرفته به آن سمت کج کرده‌ام. و اصلا «لبخند» و «خنده» چیز بسیار باارزشی است. مخصوصا جایی که خیلی کم پیدا بشود. خیلی کم.

شما هم بنويسيد (12)...



يکشنبه 4 شهريور 1386 - 2:43

تکنولوژی سونی در روزگاری که امیر حالش خوب نیست

لینک این مطلب

اساسا از آن دسته آدم‌هایی نیستم که با تکنولوژی مشکلی داشته باشند. برعکس به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهدافم –که اکثرا هم رابطه‌ای با فیلم و سینما داشته اند- همیشه از آن خوشم می‌آمده و هنوز هم با اشتیاق خبرهای مربوط به تکنولوژی‌های پیشرفته را دنبال می‌کنم. مثلا می‌دانم که این آی‌فون، گوشی موبایل شرکت اپل چه سر و صدایی به پا کرده و این را هم دنبال می‌کنم که کدام شرکت بزرگ چه طور تلویزیون ال‌سی‌دی یا سینمای خانگی‌ای تولید کرده و همینطور هزار تکنولوژی ریز و درشت دیگر. ولی گاهی وقت‌ها هم می‌شود که یکی از همین ویژگی‌ها یا پیشرفت‌ها یکدفعه و شاید هم بی‌مورد تکانم می‌دهد. خیالی‌ام می‌کند. (شافل آی پاد که یادتان هست؟)
قضیه از این قرار است که مدت‌هاست که شرکت‌های تولید‌کننده دوربین‌های عکاسی مثل کانون و سونی، تبلیغات‌شان را حول تکنولوژی جدید «پیدا کردن چهره» متمرکز کرده‌اند. یعنی این‌که وقتی دارید عکس دسته‌جمعی می‌گیرید و چندین و چند نفر داخل قاب ایستاده‌اند –و مثل همان عکس‌های دوست داشتنی دوران دانشجویی همه دارند از سر و کول همدیگر بالا می‌روند- دوربین به هر زحمتی چهره‌ها را پیدا می‌کند و فوکوس دوربین را با این قابلیت جالب تنظیم می‌کند و در نتیجه عکس آن چهره‌ها واضح‌تر می‌افتد. اما چیز عجیب، تکنولوژی‌ای است که سونی برای مدل تی 200‌اش به کار برده. (دیدید؟ مدل‌اش را هم گفتم که خیال نکنید هوایی حرف می‌زنم!) این دوربین به جز قابلیت پیدا کردن چهره‌ها در یک عکس دسته جمعی، این قابلیت را دارد که لبخند را هم تشخیص بدهد و عکس را زمانی بگیرد که همه دارند لبخند می‌زنند! این‌جاست که کمی قلقلک می‌شوم. یعنی چی؟ به دوربین چه که داخل صورت این صاحب‌مرده چه می‌گذرد؟ مگر نمی‌شود از یک چهره بی‌لبخند غمگین عکس اساسی گرفت؟ تکنولوژی دارد در احساسات‌مان دخالت می‌کند ها.
فکرش را بکنید. (باز افتادیم به خیالبافی!) اگر این قابلیت لعنتی را گسترش بدهند. اگر دیگر نتوانی یک عکس غمگین زیبا پیدا کنی. که غم نایاب بشود. که خنده‌های سطحی زورکی جایش را بگیرند. همین دیشب دوستم، علی باقرلی، دی‌وی‌دی «جولیا»ی دوبله را گذاشت داخل درایو و سرم منت گذاشت که ببین چه نسخه‌ای پیدا کرده‌ام. گشتم و آن صحنه‌ای که دوست داشتم/داشتیم پیدا کردم. همانی که هزار بار با امیر دیده بودیم. اشک پشت پلک‌هایم بود. انگار سر یک ثانیه پرت شده بودم به چندین و چند سال قبل و نمی‌خواستم این حس رهایم کند. می‌دانید که کجای فیلم را می‌گویم. آن‌جا که لیلیان هلمن (جین فاندا) برای دیدن دوست دوران کودکی‌اش که حالا یک مبارز ضد نازی است و نامش جولیا (ونسا ردگریو) است قبول می‌کند در یک ماموریت خیلی سخت و خطرناک بسته‌ای را به او برساند و بعد از طی کلی راه و تعریف‌هایی که از جولیا می‌کند در یک رستوران برای اولین‌بار او را می‌بیند. آن‌ها باید در رستورانی که پر از نیروهای دشمن است بعد سال‌ها همدیگر را ببینند و تازه ابراز احساسات هم نکنند. تصورش را بکنید در این موقعیت، وقتی لیلیان می‌فهمد که پای جولیا مصنوعی است و یا این‌که جولیا به خاطر ارادت به دوستش، اسم دخترش را هم لیلی گذاشته و تازه نباید احساسات‌شان را بروز بدهد. بی‌نظیر است. لحظه لحظه‌اش حس دارد. از درون خوردتان می‌کند. این صحنه چه مغناطیسی دارد. این جای فیلم را هزار بار با امیر دیده‌ام. ساعت‌ها درباره‌اش حرف زده‌ایم و واقعا نمی‌خواستم از این حس بیایم بیرون. حالا فکرش را بکنید که اگر این تکنولوژی پدرسوخته روی دوربینی که فرد زینه‌مان داشت با آن این صحنه‌ها را می‌گرفت سوار شده بود چه می‌شد. آنوقت باید چه کار می‌کردی. یعنی می‌توانست آن نمای نقطه نظر لیلیان را وقتی که وارد رستوران می‌شود و جولیا برایش دست تکان می‌دهد را بگیرد. فکرش را بکنید اگر در این لحظه نوشته‌ای روی دوربین می‌آمد که "هیچ لبخندی یافت نشد." آنوقت زینه‌مان دوربین را خاموش می‌کرد و می‌رفت کناری می‌نشست و می‌زد زیر گریه. این صحنه که این طوری پیش نمی‌رود.
آن وقت داریوش مهرجویی هم باید برای ساختن شاهکارش «درخت گلابی» زانوی غم در بغل می‌گرفت. مگر می‌شود داستان پراحساس میم و سکانس «دیر آمدی مرد پری» را با خنده و قهقه گرفت. مگر می‌شود از «سینما پارادیزو» یک فیلم خنده‌دار ساخت که وقتی دارند سینمایش را خراب می‌کنند قهقهه بزند.
حالا مدت‌هاست که امیر زیاد حالش خوب نیست. چرایش را حتما خودتان که سفرنامه‌اش را خوانده‌اید بهتر می‌دانید. راستش را بخواهید می‌خواستم این روزنوشت را دو هفته‌ای پیش بنویسم که همان‌جا تولدش را تبریک بگویم و این‌که قبول دارم که بدون او این‌جا نبودم و نیستم. که کاش می‌توانستم کنارش بایستم و روز تولدش یک عکس یادگاری با او بگیرم. که دلم خیلی گرفته که روز تولدش برای گفتن تبریک، به جای فاصله بین دو اتاق، فاصله بین دو شهر بین‌مان افتاده است. اما چند روز پیش که داشتم با دوستانش صحبت می‌کردم و گفتم که باید حالش را با مرور همین صحنه‌های خاطره‌انگیز فیلم‌ها خوب کنند و دیالوگ‌های اسب کهر را بنگر و جولیا و ماجرای نیمروز و این گروه خشن را برایش بگویند تا دوباره چرخش بیافتد روی دور و فضا را گرم کند گفتند که امیر حالش بدتر از آن‌ چیزی است که فکر می‌کنی. که دیگر آن‌قدر سر حال نیست و خیلی عوض شده است. همان‌جا بود که یک دفعه به دلم افتاد که کاش او هم درست مثل جولیا از من بخواهد که چیزی را برایش ببرم و توی آن رستوران بنشیند و در لانگ شات دست تکان بدهد. اما وای اگر این تکنولوژی غریب بیاید و روز تولد امیر باشد و حال امیر هم خوب نباشد و نتوانیم عکس یادگاری بگیریم:"بوق... هیچ لبخندی یافت نشد."


شما هم بنويسيد (20)...

 1 2 3 > >|









  سینمای ما   سینمای ما   سینمای ما   سینمای ما      

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : سينماي ما ، موسيقي ما، تئاترما ، دانش ما، خانواده ما ، تهران ما ، مشهد ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Powered by Tehranema Co. | Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 3.71477198601 seconds.