بهترین چیزهایی که در تعطیلات عید خواندم، دیدم، شنیدم، چشیدم و خلاصه حس کردم :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای ايران::The Best Iranian Movie News & Information
يکشنبه 30 تير 1387 - 4:27




بهترین چیزهایی که در تعطیلات عید خواندم، دیدم، شنیدم، چشیدم و خلاصه حس کردم


نظرات

Armin Ebrahimi
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 17:22

چه چیزهایی دیدم وَ خواندیم؟ همه را می شود گٌفت؟ یا فقط بخشی را که «می شود گفت» را می شود گفت؟ همه را بگوییم؟ از بدبختی ها وٌ خاک بر سری ها وٌ آدابِ مٌضحکٌ میهمانانی که هیچ حرفی ندارند با هم بزنندٌ آواره گی های تعطیلات؟ باشد...می گوییم. آرمین ابراهیمی

امیر: آرمین عزیز. فقط توانستم همین یکی کامنت ات را آن لاین کنم، چون باقی کامنت هایت ( از حمله آن که خطاب به باقی بچه های معترض به کامنت هایت نوشته بودی ) نکته های غیر قابل چاپ داشت، که شما خودت هم به آن ها واردی. نوشته قشنگی هم بود. حیف شد.

Reza
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 19:3

روزهاي عيد رو بيشتر مشغول خوندن فصلنامه سيميا ويژه بيضايي بودم اما بهترين نوشته اي كه عيد امسال خوندم داستان امير نادري (اين طوري مرد شدم) تو سالنامه فيلم بود . البته مثل اينكه قبلا چاپ شده كه من نديده بودم . خيلي غافلگير كننده بود و طنز جالبي هم داشت .

اكران "دايره زنگي" هم از اتفاق هاي خوب عيد امسال بود حداقلش اينكه بعد از مدت ها يه فيلم آپ تو ديت تو سينماي ايران ديديم . از فيلمهاي خوب ديگه اي كه تو عيد ديدم بايد از "آواز زير باران" اسم ببرم كه واقعا دست نيافتني و تكرار نشدني به نظر مياد هر چند در زمان خودش تحويلش نگرفتن . "قتل جسي جيمز" هم منو ول نميكرد و 7-6 بار چهل دقيقه پايانيشو تو عيد ديدم. كلي دي وي دي نديده و كتاب نخونده هم داشتم كه گذاشته بودم واسه عيد و طبق معمول نشد .

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 19:12

راستش عجیب ترین حسی که توی عید داشتم مربوط میشود به شیراز و صف فالوده.دفعه اولی که خوردم طعمش اینقدر خوب بود که حاضر بودم تمام زندگی ام را برای یکی دیگرش بدهم. عجله داشتیم، شلوغ پلوغی ، صلوات فرستادن ملت در تخت جمشید! و همه و همه به اضافه پنکه سقفی و هزار نفر توی یک مغازه کوچک و گریه بچه ها و ... به خودم آمدم و یکهو دلم ریخت پایین. احساس کردم که تمام زندگی ام را توی صف فالوده بودم. احساس کردم که تا ابد توی این صف می مانم و این پنکه سقفی می چرخد. غمگین شدم( و البته با ترانه زنده باد عشق شمایی زاده شستیمش و رفت پایین)

مصطفی جوادی
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 20:26

آرمین ابراهیمی، الان که امیر حرف اعتراض به نوشته هایت را پیش کشید ، دوباره رفتم و کامنت ها را خواندم تا ببینم قضیه چیست که کامنتت درباره فیلم کاروای را دیدم. درباره نام فیلم کاروای" wkw/tk/1996@7'55''hk.net" که گفته بودی قضیه این است که این فیلم را ونگ کاروای(wkw) به سفارش آدمی به نام تاکئو کیکوچی(tk) که توی ژاپن یک طراح مد گنده است ساخت.در سال 1996 و به مدت 7:55. همین.راستش فقط یادم است که یک زن با موهای بنفش و یک مرد ،سروشکلشان را عوض می کردند و توی آن خانه عجیب و غریب چقدر محشر مدام به هم شلیک می کردند! یکی از دیوانه ترین زوجهایی که می شود دید.چقدر فضای همیشه غریب کاروای توی همان فیلم مثلا تبلیغاتی هم حاضر بود. فیلمبرداری کرویستوفر دویل بزرگ (که برای من کم از کاروای نیست) در خلق این فضا بدجوری کمک کرده بود. بیشتر از همه یادم است که چطور ترانه بنگ بنگ نانسی سیناترا توی تک تک شلیک های این دو نفر به هم به مغز آدم خطور می کرد و خلاصه اینکه ببخشید که چیزهای به درد بخوری نمی گویم و همه اش یک سری چیزهای مبهم است. به هر حال امیدوارم بهتر از هیچی بوده باشد و اینکه اگر حرف و حدیثی این روزها رد و بدل شده همه را بی خیال شویم. مرسی از امیر که این کامنتی که در جواب بچه ها نوشته بودی (که شاید خودم من هم جزوشان بوده ام!) چاپ نکرده . اینجوری بهتر است. آنها هم فکر می کنند برایشان یک نامه عاشقانه نوشته بوده ای.


سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 20:29

من مزه عشق رو توسال سخت و بی کسی چشیدم . خوشگل مزه بود.

pouria
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 20:50

man masole namayesh filme hoze honarie qazvin hastam hafteie baad hafteie tim berton darim miai khasti biai be man zang bezan in shomareie mane 09126823177

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 21:6

سلام.

موضوع مورد بحث اين دفعه يه كم مثل انشاهايي بود كه به ما ميگفتن " تعطيلات خود را چگونه گذرانديد؟" ( ميخوام يه چند جمله اي مثل خود اميرقادري بنويسم.) حالا بعد از اين همه سال با تغيير نگرش ها، احساسات و مطمئنا نوع ادبياتمون مي تونيم از خودمون بپرسيم كه آيا در همون جهتي كه در زمان نوجواني مي رفتيم، گام برميداريم يا نه. ( چطور بود؟ مثل خودش بود يا نه؟)

خب شروع مي كنم:

بهترين چيزي كه ديدم: جايي براي پيرمردها نيست. ( مخلص آقا كاوه هم هستيم )

بهترين چيزي كه خواندم: مطلبي كه علي باقرلي ( آلفردوي شهر ما ) در مورد دوبله تو مجله فيلم نوشته بود.

بهترين چيزي كه شنيدم: شنيدن كلمه ي ماكياوليستي آن هم دو مرتبه در سريال مرد هزار چهره.( به اين ميگن يك انتخاب غير متعارف البته بدون حضور سعي)

بهترين چيزي كه خوردم: شيرقهوه اي 1600 توماني كه با رضا خوردم. ( رضا جان معده ي من به همون چايي قهوه خونه هاي پايين خيابون بيشتر عادت داره)

بهترين چيزي كه حس كردم: فرياد عصبي خودم بود كه بعد از زدن گل محسن خليلي به آسمان بلندشد.

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 21:31

" بابا تو همفري بوگارت مايي"

راستي اميرخان گفته بودي دلت گرفته و حالت خوب نيست. به اين فكر كن كه با همين جمله چقدر روي ما اثر ميذاري. قبلا امتحانش كردي. يادت مياد اوايل شهريور كه گفتي حالت خوب نيس چه موج عظيمي از نا اميدي كافه رو فراگرفت. خودم سردمدار اين موج بودم.

نكن جان هر كي دوست داري نكن اين كارا رو . جان فرانك سيناترا، جان پل نيومن، جان سام پكين پا، تو رو به جان پاپيون ، تو رو به اشكاي اينگمار برگمن تو كازابلانكا. بابا تو يه جورايي همفري بوگارت مايي. بس نيس اينقدر چاخان! بازم بگم؟

يه وقتايي من خيلي احساسي ميشم. تو نوجووني به مربي تيم فوتبالم كه هميشه شماره 7 رو مي پوشيد و خيلي دوسش داشتم گفتم " اگه يه روز يه بازيكن بزرگي بشم شماره 1+6 رو مي پوشم و ميگم شماره 7 فقط يكي بود و اون شما بودي.

اينو گفتم بعنوان مقدمه اي براي چيزي كه ميخوام بگم.

چند باري كه اومده بودي مشهد و منم مشهد بودم فقط كافي بود يه زنگ به علي باقرلي بزنم و يه قراري جور كنه تا بيام و ببينمت. اما بعد ياد فيلم تشريفات تورناتوره افتادم. جايي كه اون بازپرسه وقتي با زندگي " اونوف " نويسنده ي محبوبش آشنا ميشه و مي بينه كه مرتكب چه جنايتي شده و اون تصوري كه از نويسنده ي محبوبش داشته چقدر با اون چيزي كه ميبينه تفاوت داره يه ديالوگ محشر داره. مي دوني اون چي بود؟

" آدم نبايد با اسطوره هاش مواجه بشه" ( مضمونش همين بود )

بعدش بيخيال ملاقات ميشم. با خودم همين ديالوگو تكرار مي كنم. حالا نه اينكه تو مثل اونوف خرابكاري كرده باشي نه. بيشتر اون حسي بود كه بهت داشتم.

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 21:36

خب از همين الان سيمرغ بهترين خالي بند و پاچه خوار رو به خودم تقديم مي كنم. چون بعيد مي دونم كه تا آخر سال كسي مثل من بتونه اين همه چاخان كنه.

ولي خب جداي از شوخي اينها در يه مقاطعي از زندگيم به همين صورتي بود كه گفتم. به جان فرانك سيناترا

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 21:42

آقا هر وقت از كامنتهاي من خسته شدين مي تونين 4 مرتبه سرتون رو به ديوار بكوبونين. چون اين بخشي تقدير شماست.

مهدي جان جناب سروان ما خطري نيست؟ مطمئن باشم؟ ايميلم رو مينويسم تا آش پشت پامو بخورم. ( مگه نبايد من آش بدم؟ چجورياست كه حالا ميخواي تو بدي؟ اين آش به همه ميرسه يا نه؟ )

sasan_amirkalali@yahoo.com

راستي آرمين جان از دست من كه ناراحت نبودي؟ به هر حال مي توني اون مطلبي كه آپ نشد رو به ايميلم بفرستي. ما كتك خورده و فحش شنيده ي همه هستيم تو هم روش.

امیررضا نوری پرتو
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 21:42

امیر جان سلام. خدمت همه بچه های کافه هم سلام.

امیدوارم که تعطیلات به همه تون خوش گذشته باشه. راستش به من که اصلا خوش نگذشت! قرار بود کلی کار کنم که نتونستم درست و حسابی انجام بدم.

1- فقط دو تا نمایشنامه تک پرده ای بیست صفحه ای نوشتم.

2-یه ذره کارهای پرونده سینمای خیابانی را برای مجله فیلم انجام دادم که اصلا از سرعتم در پیش بردن این پرونده راضی نبودم.

3-یه ذره هم درس های جدید خواندم برای امتحان آزاد که مواد درسی اش کمی با امتحان سراسری فرق می کنه که البته در مقیاس حجمی که باید بخوانم این چیزی که مطالعه کرده ام هیچ بود.

4-نمایشنامه " پدر" آگوست استریندبرگ را خواندم که زیاد نظرم رو جلب نکرد. هر چند بعضی جاهاش دیالوگ های خوبی داشت که شاید بعدا واسه تون گفتم.

5- یه ذره از این فیلم های مزخرف تلویزیون رو دیدم. البته یه گل سرسبدی هم بود به نام مهران مدیری و مرد هزار چهره اش . به به ! به به !

6- بالاخره یک جمع توانستند طلسم رو بشکنند و من تنبل و فراری از ورزش را پس از سالیان سال ببرند کوه! استاد کلاسمون (دکتر کوپال) و بچه های کلاس توانستند این رکورد جهانی رو بشکنند و منو راهی کوه کنند!!!! هر چند که من هم براشون برنامه ریزی کردم و انقدر ویزویز کردم و غر زدم و همه شونو با تله کابین بردم اون بالا و حسابی دادم انواع و اقسام خوراکی های رنگارنگ خوردند (من هنوز به دلایل گوارشی از خوردن بعضی چیزها معذورم) و بعد هم بدون آنکه قدمی برداریم همه شونو با تله کابین آوردم پایین و کاری رو کردیم که به قول استادمان اسمش " کوه مالی" بود و نه کوهپیمایی!!!!

7- مجنون لیلی رو دیدم که چه بگویم که نگفتنم به!

8- یه سری از فیلم های سینمای خیابانی رو مرور کردم. با اجازه تون چند تا از دیالوگ های رضا موتوری رو که بعد از چند سال دوباره و برای بار n ام دیدم گذاشتم کنار تا امیر وقتی روز نوشت اش رو آپدیت کرد به عنوان "دیالوگ این دفعه" ام تقدیم محضر دوستان عالیقدرم بکنم.

** امیر جان روزنوشت خیلی پر و پیمانی بود و جواب همه شونو دادن خیلی وقت می بره. اما بهترین قسمتش همون کارتون های ژاپنی بود که باز حس نوستالژیک منو قلقلک داد. هنوز هم با افتخار خودم رو شیفته و کشته و مرده این کارتون ها می دانم و هر از چند گاهی آهنگاشونو می زنم. یه پیشنهاد امیر جان! یه جلسه بذار بچه ها دور هم جمع شن هر کسی خاطراتشو در مورد این کارتونا بگه. من که شدیدن پایه ام برای مسابقه نواختن آهنگ این کارتون ها با سوت یا دهان!!!! فکر کنم جزء مدعیان قهرمانی می شم.

** دیالوگ این دفعه ( همگی نقل شده از رضا موتوری) : -----------

*رضا در آمبولانس پس از دزدی: اگه گرفتنمون بگو اون تو دارن می زایند!!

*-فرنگیس (فریبا خاتمی) : خواهش می کنم از این قالب درنیا...

- رضا : بستنی تو قالبه عزیز جون...!

*رضا در توضیح شباهت اش با فرخ برای مادرش:

رضا : ننه وقتی می گم عینهو خودم یعنی عینهو خودم... عینهو پشگلی که با چرخ گاری از وسط نصفش کردن...!

* ننه رضا (مرحوم پروین ملکوتی) : هی ننه...! بعضی وقتا که دلم می گیره ... تو هم که نیستی...یه مشت تخمه بر میدارم و اگه هم از ظهر نون و گوشت کوبیده باشه غاذی می کنم میرم سر فلکه و فیلم فارسی تماشا می کنم...

* رضا: تو دنیا چیزای قشنگی هم هس... اینو آلن دلون تو یه فیلم به دختره می گه...

* کفاش: حالا اگه دلخوری بده کفشاتو نیم تخت بزنم...

رضا: بده عقلتو نیم تخت بزنن...

* رضا : تو نمی دونی وقتی آدم تنها باشه به چه چیزایی دل می بنده...

* ننه رضا در شماتت رضا در نیت کردن او برای باز پس دادن پول های سرقتی:

ننه: می خوای دختره خوشش بیاد...؟

رضا: می خوام هفتاد سال سیاه کسی خوشش نیاد... برعکس دوست دارم همه بدشون بیاد...

*رضا: همینجوری بی خودی هوس کردم یه جوری کلکم کنده بشه... (دیالوگی که نوری در سرب و رضا سلطان در سلطان هم با اندکی تغییر گفتند)

* رضا : یکی به عباس... عباس قراضه بگه... رضا موتوری مرد...!

امیدوارم دوستداران سینمای کیمیایی و سینمای تلخ پیش از انقلاب حالشو ببرن! خیلی مخلصم.

-----------------------------------------------------------------------

** وبلاگم با نقدی بر برنامه های نوروزی تلویزیون آپدیت هست. ممنوم می شم سری بزنید و نظرتون رو بفرمایید.

در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید.

www.cinema-cinemast.blogfa.com

amirreza_3385@yahoo.com

فرزاد
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 21:44

So you lie awake and think about tomorrow,

And you try to justify the things you've done,

But there's no one here, to hear your tears falling,

When you turn around, you find out, that you're the lonely one.

And it feels like someone's treading on your shadow,

And you always thought that Heaven knows for sure,

And it feels like you're drowning, in your tears.

So you lie awake and think about the sorrow,

Does it really still the fears in your mind,

And you try to realise the things you wanted,

But you take it all for granted and now it makes you blind.

And it feels like someone's treading on your shadow,

And you always thought that Heaven knows for sure,

And it feels like you're drowning, in your tears.

خطاب به دوست نادیده ایی که چند روز دیگه میره سربازی می خواستم بگم که برات آرزوی سلامتی و دل خوش دارم.

مواظب خودت باش.

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 22:14

"اگه اين يكي رو نخوندين ديگه نه من نه شما"

خب بچه ها حالا نوبت منه كه يك آش پشت پا به شما بدم.

البته اين آش يه كم يخه و البته بي نمك. سعي نكنين بهش نمك بزنين. چون بي نمك تر ميشه.

نقدي بر "آپوكاليپتو" نوشتم كه پيشنهاد مي كنم اگه عاشق مطالب ناب هستين حتما بخونينش. نمي دونين 4 روزه كه غذا نخوردم و به جاش به قوم مايا و ريشه هاي باستاني اين قوم پرداختم.

مل گيبسون و علاقه اش به بارسلون

فيلم آپوكاليپتو فيلمي است كه تماشاي بار اولش با دفعات بعدي هيچ از ارزش هايش نمي كاهد.نه اينكه خود فيلم و موضوعش قابليت جذب تماشاگر را داشته باشد. بلكه مهمترين عنصر جذاب براي تماشاگر بازيگر نقش اول اين فيلم است كه بسيار شبيه به رونالدينهو ستاره ي برزيلي تيم بارسلوناست. ستاره اي كه اگر بعد از فيگو به اين تيم نمي آمد معلوم نبود سران بارسلون الان زنده بودند يا نه. و چه خوب فرانك ريكارد از او بازي مي گيرد. او خوب مي داند كه اگر اين ستاره در تيمش نبود خيلي پيش از اينها سرنوشتش شبيه به همتايان هلندي اش مي شد.

يوهان كرايفي كه هلند بعد از او نتوانسته به كس ديگري دلش را خوش كند. حتي روت گوليت با آن چهره ي عجيب و غريبش. چقدر بد شد كه عادل فردوسي پور در آن زمان نبود تا بگويد "چه ميكنه" .

من با جيمز براردينلي موافقم كه گفته فوتبال هلند سالهاست كه ديگر نمي تواند اسكار بگيرد. و در عين حال با راجر ايبرتي كه بيشتر به ليگ برتر ايران و بازي هاي غير متعارف اينجا دل خوش كرده و هيچ نمي داند كه اگر نبود عادل فردوسي پور چه بر سر اين فوتبال مي آمد. به هر حال فيلم آپوكاليپتو فيلم خوبيست.

فواد
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 22:26

سلام.امير جان هر چه زودتر فيلمتو شروع كن.سوم يا چهارم عيد بود كه با هم گپ زديم.تصميمتو گرفته بودي پس زود شروع كن.نترس مشكله وقت هم حل ميشه

رضا
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 22:28

این روزها ، برای من که بدون هیچ تعارفی خودم را یک تنبل درجه ی یک می دانم ، آنقدر سخت است که واقعا گاهی احساس پیری می کنم ( پیر شدم ، پیر توی ای جوونی ) . من که دوازده ظهر از خواب بیدار می شدم و حوصله ی هیچ جا را نداشتم ، ماجرای از شش صبح تا هشت شب ، یک بند در محیطی سربسته و خسته کننده ، آن هم با ترافیک آخر شب ، واقعا یک شکنجه ی واقعی است. و درست به همین خاطر است که این روزها بیشتر از هر وقت دیگری سعی می کنم خودم باشم . هر کار که تنها حس می کنم ،الان بهش احتیاج دارم را انجام می دهم . گاهی نتیجه وحشتناک است و آبرویم می رود و گاهی هم خوب کسی نمی فهمد . راستش حالا دیگر اینها برایم مهم نیست . به قول دوستم مگه تهش چی می شه ؟ اوایل که می گفت حرفش را قبول نداشتم اما این روزها واقعا بهش ایمان دارم . مگر چقدر زنده هستیم که بخواهیم اینقدر جدی باشیم ؟

اما به نظرم بعضی از چیزها هستند که نمی شود این طور در موردشان حرف زد . همین طور الکی و سرخوشانه ، بر اساس یک سری علاقه و خاطره نظر داد . مشخصا منظورم در مورد نقد فیلم است . آدم باید برای اینکه از فیلم خوشش بیاید ، اول با آن حال کند و ازش لذت ببرد و اینها ... قبول ! اما مسئله این است که این احساسات فقط برای خود انسان است . یعنی به هیچ وجه به درد یک نقد سینمایی نمی خورد . کسی که نقد فیلم می خواند یعنی می خواهد چیزی ، بیش از آنکه خودش دیده بخواند و برایش احساسات منتقد اهمیت آنچنانی ندارد . بحث تحلیلی با بیان احساسات تفاوت زیادی دارد .

و نکته ی دیگر اینکه ...... راستش به نظرم دیگر از ما که یک سال و اندی با هم بوده ایم گذشته که بخواهیم نوشابه برای هم باز کنیم و از همدیگر الکی تعریف کنیم . این موضوعی هم که می خواهم بگویم به نظرم تبدیل به یکی از آفت های سایت شده . چیزی که تمام سعیم را می کنم بر طرف شود . موضوع این است که امیر قادری ، چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم ، آن طور که دوست دارد نقد می نویسند . ایده آل های ذهنی اش برای خودش است و به آن چه دوست دارد وفادار می ماند . خب عده ای این سبک نوشتن را دوست ندارند ( مثل خود من ) و خیلی ها هم دوست دارند . اما مشکل اینجاست که بدون هیچ تعارفی ، نصف نقدها و یادداشت هایی که در سایت می بینم همه به نوعی تقلید از سبک و روش امیر قادری است . گاهی تیتر ها را که می خوانم باور کنید حس می کنم همه ی اینها نوشته ی امیر است . این یک مشکل بسیار بزرگ است که به نظرم هم به سایت صدمه می زند و هم به نویسندگان آن مطالب .

به آرمین ابراهیمی : از شما چه پنهان راستش هیچ تعجب نکردم که نظراتتان در مورد آنی هال و آن دختر و سینما و اینها ، این چنین است . آخر می دانید ؟ از هر کس باید انتظاری داشت . مثلا شما که همین طور نشستی و می گویی « ایثار » تارکوفسکی کبیر ، نمی دانم برای دل فلان آدم ها بوده ، نمی دانی که ارزش هنری یک اثر چیست . ایرادی هم ندارد ، مصطفی جوادی عزیز همه چیز را با یک پیام بهداشتی توضیح داد . اما فقط خواستم چند نکته را بگویم : اول اینکه آن سنتوری که شمای روشنفکر دیدید نسخه ی دزدی آن فیلم بوده ( مگر آنکه فیلم را مثل آهنگ های محسن چاووشی در خانه ی مهرجویی دیده باشید ) ، یعنی کارگردانش راضی نبوده که شمامنت بگذاری و بنشینید و ایرادات فیلم را بگیری . دوم اینکه لطفا وقتی در مورد تارکوفسکی حرف می زنی ، کمی ، فقط کمی ، مطالعه کن بعد ما را به فیض برسان . در مورد آلن و اینها هم که .... خدا را شکر که خود آلن اینها را نمی شوند . سوم هم اینکه اهمیتی ندارد به اخلاقیات اهمیتی بدهید یا نه ، اما این خیلی مهم است که یادتان باشد اینجا معمولا کسی از نظریات اروتیکتان نسبت به نوجوانان و همچین آن دختر خوشش نمی آید

به ساسان : خودت که می دانی ؟ من .... سربازی ...... خدا حافظ ای چهار سالگی !

پی نوشت : ده روز پیش ناگهانی تصمیم گرفتم سبیل بگذارم و حالا خیلی ها می گویند زشت شده ام و بعضی ها می گویند بهم می یاد. اما راستش این اصلا برایم مهم نیست ، مهم این است که فعلا وقتی صبح ها بیدار می شوم و خودم را در آینه نگاه می کنم ، حس می کنم چقدر این سبیل را دوست دارم . شاید به همین خاطر است که دیالوگ آخر جونو را اینقدر دوست دارم . آنکه می گوید : معمولا آدم ها پیش از بچه دار شدن عاشق هم می شوند ، اما واقعا معمولیت سبک ما نیست !

یا حق

سوفیا
سه‌شنبه 20 فروردين 1387 - 23:8

سلام

من شوخی کردم نه اینکه واقعا خوشم اومده باشه!

تمام طول راه اینها روی اعصاب بود و اعتراضی هم نمی‌شد کرد. «من اگه نباشم/ کی واسه همیشه/ تو رو می‌پرسته؟/ کی برات می‌میره؟/ کی نمی‌شه خسته؟» خدایی‌ش آخر ٍ شعره. حیف بقیه‌ش یادم نیست.

راستی یادم رفت بگویم آنجا به لطف یک لپ‌تاپ قرضی نشستم و در یک بعدازظهر خلوت my blueberry nights را دیدم و لذتی بردم از بعضی سکانسهایش.

اما فکر می‌کنم بهترین چیزی که در ایام عید خواندم کتاب «قدرت اسطوره»(گفتگو با جوزف کمبل) بود. می خواستم چند تا جمله ازش نقل کنم اینجا اما دیدم نمی‌شود کتابی به این عظمت را اینطوری درباره‌اش صحبت کرد. توی مقدمهء کتاب, مصاحبه‌کننده می‌گوید که کمبل یکبار در یک کنفرانس دربارهء دین در ژاپن می‌شنود که یکی از شرکت‌کنندگان آمریکایی به یک روحانی شینتو می‌گوید: ما تابحال خیلی در مراسم شما شرکت کرده‌ایم و تعداد زیادی از معابد شما را دیده‌ایم. اما من ایدئولوژی شما را درک نمی‌کنم. الهیات شما را درک نمی‌کنم. روحانی ژاپنی جواب می‌دهد:فکرمی‌کنم ما ایدئولوژی نداریم. ما الهیات نداریم. ما می‌رقصیم.

و کتاب«زنانی که با گرگها می‌دوند» که قبلا درباره‌اش گفتم.

بهترین فیلمی که دیدم into the wild بود. درواقع فیلم نبود تجربه‌ای بود که دقیقا همان چیزی بود که بهش نیاز داشتم و حالم را باید خوب می‌کرد, که کرد. درباره‌اش اگر فرصتی شد حتما می‌نویسم و لطفا دوستانی هم که دیده‌اند بنویسند. «پرسپولیس» هم بد نبود. دست کم خیلی بهتر از حد انتظاری که ازش داشتم بود.

و «برخوردکوتاه» دیویدلین که بعد از سالها نسخهء دی‌وی‌دی‌اش را دیدم و هنوز گیجم.

در مورد شنیدنی‌ها, جدا از آشناشدن با شاهکارهای بی‌نظیر پاپ وطنی, آلبوم مولویهء شهرام ناظری بود که خودم هم تعجب می‌کنم من ٍ بیزار از موسیقی سنتی چطور اینقدر ازش لذت بردم. کار متفاوت حیرت‌آوری است. و جیغ سیمهای گیتار امیرحسین(برادرم) که بیست و چهار ساعته road house blues جیم موریسون را تمرین می کند.

در مورد چشیدن, این هم خوب بود. کلوچه ها و بخصوص بستنی کاراملی کاکا( هیچوقت فراموش نمی‌کنم چقدر خوشمزه بود این بستنی توی سرمای وحشتناکی که عملا می‌لرزیدم و دندانهایم بهم می‌خورد و پیاده هم داشتیم می‌رفتیم) و غذاهای آمادهء عجیب و غریبی مثل «نودالیت با طعم سبزیجات». و نان‌های جورواجور روغنی و کنجدی. بین شیرینیها یک چیز باریک مستطیل شکلی شبیه پاستیل بود که اول فکر کردم نرم است و وقتی گاز زدم مثل چوب سفت بود و ترش. آن وسط یک نفر هم بدجوری گیر داده بود که من چرا اینقدر لاغرم و تمام مدت اصرار که: از این بخور.... حالا از این هم بخور. و یک روز و نیمی که داشتیم فکر می کردیم ریشهء لغت «باربی کیو» از کجاست و آخرش هم به نتیجه‌ای نرسیدیم.

و یک چیز بامزه که از بازار صنایع دستی نوشهر خریدم.(رویش نوشته made in china! )جعبهء چوبی کوچولویی که داخلش یک مدادتراش است و وقتی درش را باز می‌کنی یک حشره پلاستیکی با پاهایی که به سیمهای ظریفی وصل شده و می جنبند)

و اینکه شب اول وقتی روبروی دریا ایستاده بودم چشمم افتاد به قایقی نزدیکیهای ساحل که همینجور موجهای طوفانی می لرزاندندش و آخر سر یک موج بلند انداختش و سه جهار نفری که تویش بودند افتادند توی آب و چیزی نمانده بود غرق شوند. که حواسم پرت شد و دیگر ندیدم چی شد؟ رسیدند به ساحل؟

Armin Ebrahimi
چهارشنبه 21 فروردين 1387 - 1:4

امیر جان باقیِ مطالب مهم نیست ولی این نیمچه مثلاً پرونده ام را برای «آنی هال» رد نکن، مشکلی که ندارَد! این یکی را اگر رد کنی دلم واقعاً می سوزَد! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ «آنــــی هــــال / وودی آلــــن» 1977 «...به نظر می رِسَد این فیلم، بیش از آن که «وودی آلنِ» واقعی را از پرسونای خود جٌدا کٌنَد، آن دو را برای همیشه در ذهنِ همه گان به یک دیگر می چسبانَد.دلیلش چیست؟خٌب، وودی آلن کارش را آغاز می کٌنَد، در نخستین نما شوخی هایی را تعریف می کٌنَد وَ ما نمی دانیم آن کسی که سٌخَن می گوید وودی آلن است یا شخصیتی که در فیلم دارَد، یعنی «آلوی سینگر».آلوی نیز چون آلن یک کٌمدین است.آلن وَ «دایان کیتن» دلباخته ی یک دیگر بودند، درست مثلِ آلوی وَ «آنی» [با بازیِ دایان کیتن].نامِ اصلیِ دایان کیتن «دایان هال» است؛ اما او نام اَش را تغییر داد زیرا پیش از این بازیگری به این نام شناخته شده بود.الن مٌربیِ کیتن بود، چنان که آلوی همین موقعیت را در برابرِ آنی داشت.کیتن سرِ صحنه ی فیلم برداری لباس های خودش را می پوشید [وَ آن خانه خانه ی واقعیِ خودِ او نبود؟] تمامِ این همخوانی ها پٌرسشی را به ذهن می آورد، چه چیز واقعیت است وَ چه چیز خیال است؟ درون مایه ی اصلیِ «آنی هال» داستانِ خالقٌ مخلوق است، داستانِ «پیگمالیون» است که در آن هٌنرمندی عاشقِ مخلوق اَش می شَوَد، وَ آن هنگام که مخلوق زنده گیِ خود را شروع کرد خالق از دست اَش می دَهَد.با این همه بخشی از فرایندِ جان بخشیدن به مخبوق آگاه کردنِ او از مقوله ی «مرگ» [یعنی مهم ترین دغدغه ی آلن] استوهنگامی که آنی در کتاب فروشی در جستٌ جوی کتابی ست آلوی به او پیشنهاد می کند که «انکارِ مرگِ The Denial of Death» «ارنست بکر» را بخوانَد [در واقع این کتاب را برای او می خرد].این کتاب تأثیرِ ژرفی بر آلن داشته، زیرا در فیلم های دیگرِ او نیز ارجاعاتی به آن دیده می شَوَد.مضمونِ اصلیِ «انکارِ مرگ» این است که هر آن چه انسان بدان عمل می کند تنها نبردی است با مرگِ گریزناپذیر.چنان چه خودِ آلن می گوید: «هر آدمِ بالای 35 سال که مرگ دغدغه ی اصلیِ زنده گی اَش نباشَد احمق است.» «بکر» می گوید هٌنر راهی به فراسوی میرنده گی ست، زیرا هٌنرمند مرگ وَ زنده گی شخصیت هایش را در دست دارَد.به این ترتیب در «آنی هال» آلوی با نوشتنِ نمایشنامه ای که در آن عشقِ «آنی» به او از میان نمی رَوَد مرگِ رابطه ی عاشقانه اش را با او انکار می کند.آنی پس از کسبِ استقلال [یعنی تبدیل شدنِ او از یک شهرستانیِ ساده به خواننده ای حرفه ای] وَ انتخابِ رَوَشِ زنده گی اَش است که در می یابد مرگ خود شیوه ای از زنده گی است، وَ هٌنرش –آواز خواندن- برای او اهمیت می یابد وَ با تلاشِ خود بدل به هنرمند می شود.هنر محودیت های زنده گی را جٌبران می کند.به این ترتیب، اگر چنین ذهنیتی را بپذیریم نوشتنٌ فیلمسازیِ آلن خود به معنای انکارِ مرگ است. وجه دیگرِ قصه ی «پیگمالیون» این است که آلوی ناتوان از پذیرشِ آنی در مقامِ یک معشوق و موجودی برابر است.او قادر نیست احساسات و عشقِ خود را به «آنی» ابراز کٌنَد.ناتوانی در ابرازِ احساسات وَ پیمان بستن نیز امری مردانه است.در نتیجه آلوی کمی نادلپذیر [بخوانیم افسرده] وَ غمگین می شود، زیرا خود را از خوسبختی [احتمالی] منع می کند.این نقش پرسونای وودی الن است وَ در فیلم هایی چون «گلوله ها بر فرازِ برادوی Bullets Over Broadway» [1995]، «شٌهرت Celebrity» [1999] وَ «شیرینٌ باحال Sweet And Lowdown» [1999] همچنان به آن وفادار می مانَد. در این فیلم مضامین وَ ایده هایی تکرار می شوند: آلوی به تفاوت میانِ تَن وَ ذِهن اِشاره می کٌنَد؛ آلوی مٌعتقد است که «آنی» یک نا به هنجارِ چندوجهی است –او با دست زدن به هر نقطه از بدنش تحریک می شود- و همینطور آلوی از تلویزیون متنفر است –هنگامی که در لٌس انجلس [فکر می کنم کالیفرنیا بوده باشَد] «آنی» از تمیزیِ آن شهر می گویَد، آلوی پاسخ می دهد که «این ها آشغال هاشون رٌ دور نمی ریزن، اونا رٌ تو برنامه های تلویزیونی شون استفاده می کنن»- هنگامی که برای نخستین بار رابطه ی آلوی وَ «آنی» به هَم می خورَد قابی خالی به تصویر کشیده می شَوَد تا نمایشی از شدتِ آشفته گیِ آنان باشَد؛ زنده گی در هٌنرِ کامل است نه در خودِ زنده گی، درست مثِ «رٌزِ ارغوانیِ قاهره The Purple Rose of Cairo» [1985]. در پایان آلوی وَ «آنی» دوستانِ خوبی هستند.در زنده گی واقعی نیز رابطه ی عاشقانه ی آلن وَ کیتن از میان رفت، اما آن دو دوستانی همیشه گی باقی ماندند.آلن احترامِ فراوانی برای نظرِ کیتن در موردِ فیلم هایش قائل است.آلن در این فیلم نشان می دهد که چه گونه عشق می توانَد دست نخورده باقی بماند در حالی که آدم ها عوض می شوند وَ می روند.» از مجموعه ی خوبِ «کتابِ کوچکِ کارگردانان:وودی آلن» / نوشته ی «مارتین فیتز جرالد» / چاپِ 1383 آوندِ دانش «وودی آلن» وَ فیلمی فراتر از دسترس... همانطور که «مجید اسلامی» در مقدمه ی ترجمه اش از «راننده ی تاکسی / پٌل شریدر» فیلمِ مذکور را مثلِ «بوفِ کورِ» «صادق هدایت» برای رو در روییِ مجدد غیر ممکن وَ آزاردهنده خوانده بود باید بگویم که بر خلافِ ظاهرِ مفرحِ شاهکارِ آلن، «آنی هال»، این فیلمِ که در تقسیمات در گونه ی کٌمدی طبقه بندی شده نیز چیزی حوالیِ کلامِ مجید اسلامی مصداق می یابَد.بر خلافِ تصور بارِ دوم –یا سوم، چهارم، ...- دیدنِ «آنی هال» بسیار آزارنده وَ پٌر تَنِش است.بارِ دوم دیدنِ فیلم شاید ضربه ای مٌهلک تر از دیدارِ اولیه داشته باشَد.سِحرِ این اثر در کٌجاست؟ چرا با وجودِ این که آلن به همه چیزٌ همه کَس سَرَک می کشدٌ موقعیت های کٌمیک می آفریندٌ «جوک» تعریف می کٌنَد این فیلم فیلمی تلخٌ گزنده در می آید؟ این که ما الان می دانیم که آلن پس از آن به سوی فیلم های فلسفیِ مٌطلقِ بی موسیقی با احوالاتِ آدم های افسرده وٌ دنیاهای پیچیده ی آدم های پیچیده رفته –از دنیاهای پیچیده ی آدم های ساده فاصله گرفته- وَ بعد چه وٌ چه خیلی خوب است، اما اگر ما در زمانی می زیستیم که فیلم تازه در نیویورک اکران شده بود چه؟در آن زمان که از تغییر مسیرِ آلنِ کٌمدین به آلنِ عصبیٌ خاموش وَ سپس یک پیرمردِ شعبده باز خبر نداشتیم.چه طور می شٌد به این راحتی لیست چهلٌ چندی فیلم های او را از «IMDb» گرفت وَ بعد هر کٌدام را به دلخواه دید؟ما که هنوز نمی دانستیم «مرگ» وَ «عشق» -که در «عشقٌ مرگ Love and Death / 1975» به شیوه ی آلنِ کٌمدینِ ترسیم شده بود- چه تاثیراتِ عمیقی بر سینمای بزرگ ترین کمدینِ زنده می گذارد...به هر حال این پٌرسش ها چه اهمیتی دارند؟مهم باید خودِ فیلم ها باشند که با کیفیتِ بهتری گیر می آیند، وَ گرنه ما عادت داریم خودِ آدم ها را فراموش کنیم.اگر امروز آلن نباشد همان می شود که در موردِ «آنتونیونی» یا محبوبِ خودِ آلن «برگمان» شٌد.برگردیم به فیلم. «آنی هال» یک فیلمِ سینمایی نیست.این، هدیه ای ست یا شاید شعرِ کوتاهِ بزرگی ست برای محبوبِ «رفته».برای عشقی که دیگر نیست، وَ برای عشقی که می توانست باشَد.اما سرٌ شکل اَش اصلاً به آن فیلم های لوسٌ خسته کننده ای که از این دو جمله ی بالا به ذهن می رسد نمی برد.«آنی هال» یک معجزه است.سینمایی که آلن در دنباله ی فیلم های گزارشیٌ مفرحی مثلِ «پولٌ وردارٌ بدو [پول را بردارٌ فرار کٌن] Take the Money And Run / 1969»، «موزها Bananas / 1971» وَ «عشقٌ مرگ» در آن به ترکیبِ پٌخته ی حیرت آوری دست می سایَد.جایی را که دو خانواده ی آلوی وَ آنی با هم در یک کادر سهیم می شوند را به یاد بیاورید، یا در مطبِ روانپزشک جایی که آلوی وَ آنی هر کٌدام به نوبت با روانکاوِ خود حرف می زنند.یا آن جا که در بالکنِ خانه ی آنی فکرهای شان زیرنویس می شود! آلوی / آلن در ابتدای حرف هایش از قولِ «فروید» [!] نقل می کند که «هیچ حاضر نیستم عضو کلوبی باشم که آدمی مثلِ منٌ به عضویت می پذیره!» وَ این البته فلسفه ی داستانِ فیلم است؛ آنیِ تنهای معمولی در باشگاهِ تنیس آلوی را به چنگ می آورد وَ این دو با هم می خوابند، اما آلوی که قبل ها ازدواج کرده وَ می دانیم او آدمِ عجیبِ دو دلِ نامتعادلی ست حاضر نیست تماماً با آنی پیمان ببندد.آلوی فکر می کند آنی برای او خیلی احمق است.پس او را به دانشگاه می فرستد وَ بعد که چشم های آنی باز می شود آلوی به اٌستادان مدرس دانشگاه بدٌ بیراه می گوید! در نهایت آلوی آنی را از دست می دهد.اما شیوه ی روایتِ وودی آلن از این داستانِ عاشقانه هیچ متعارف با زٌباله هایی که به اسمِ «فیلم» پیش از این با همین محور دیده ایم نیست.آلن از میانسالی شروع می کند وَ بعد او را در مدرسه، در خانه ی زیرِ تِرَن، وَ در همه جا می بینیم که به طورِ خیلی اتفاقی مثلِ خودِ زنده گی –تأکید می کنم، وَ این را از هٌنرِ منحصر به فردٌ تکرار نشدنیِ آلن در نوشتن وَ ساختار می دانم- با آنی آشنا می شود وَ سِیرِ فیلم مرتب جهت می گیرد، آن هم بدونِ هیج دخالتِ چشمگیری از سوی فیلمساز.با این که به نظر نمی رِسَد تکنیک های تصویری آلن مانندِ همشهریِ هنرمندش «مارتین اسکورسیزی» رادیکال وَ خیلی ویژه باشَد، اما باید بگویم که چیزی از او کم ندارَد، فقط هنرِ آلن در این است که نمی گذارد ما دوربین را احساس کنیم.در تمامِ این سال ها او مرتب گفته که نویسنده ای ست که فیلم می سازَد، ولی دلیل نمی شود که او در کاربردِ ابزارش بی اطلاع باشَد.اتفاقاً ایده های آلن تنها با موقیعت وَ تنظیماتِ فنی است که معنی پیدا می کنند.در ابتدای فیلم آنجا که آلوی وَ دوستش از دورها می آیندٌ قدم زنان با هم رد می شوند اما صدای شان از اول واضح طوری که انگار همان اطراف روی سنگی صندلی ئی نشسته اند به گوش می رسد را به یاد دارید؟در کنارِ این ها، باید یادمان بماند که وودی آلن یک «کمدین» است وَ توانایی های بی حدودی دارد که هر لحظه اراده کند فقط با ایستادن در یک جای ثابت وَ حرف زدن بدونِ این که حرکتِ خاصی بکند می تواند مخاطبش را به خنده بیاندازَد.فقط با «حضور»اَش، که «حضور»ی آگاه است.حضوری شاید بی جا نباشَد اگر بگوییم عاصی، که همه چیز را «مسخره» وَ پٌر از «مسخره گی» می بینَد.مردی که تنها در همان کالبد وَ با همان مٌدلِ مو وَ همان عینک می گٌنجَد.همان شکلی که «چاپلین» بود، وَ وقتی سبیل را برداشتٌ موهایش بلوند بودٌ ابروهایش نازک بودند دیگر «چاپلین» نبود بل که آقای «چارلز اسپنسر چاپلین» بود که در «کٌنتِسی از هٌنگ کٌنگ» فقط پیرمردی معمولی به نظر می رِسَد.متاسفانه شباهت های کمی میانِ آلوی سینگر وَ شعبده بازِ «برداشتن Scoop» هست.خیلی.برگردیم به فیلم. «آنی هال» یک فیلم از وودی آلن است، اما اصلاً شبیه «وودی آلن» نیست! یعنی چه؟ یعنی این که اگر «آنی هال» را در نظر نگیریم ما از باقیِ فیلم های وودی آلن چه «وودی آلن»ی می شناسیم؟یک کمدین که شوخی های جالبی دارَد وَ خودش وَ همه چیز را دست می اندازَد؟که عاشق سکسٌ مرگٌ شانسٌ حقیقتٌ دوگانه گیِ آدم هاست وَ همه را در فیلم هایش نشان می دهد؟ خب، این یک وودی آلن است.اما وودی آلنِ «آنی هال»، من فکر می کنم با دیدنِ این فیلم همه ی تصویری که آلن با کارهای گذشته اَش از خود ساخته بود نابود شٌد وَ اتفاقی نو اٌفتاد؛ وودی آلنِ حقیقی پیدا شد که تماماً با خودش بیگانه است، وَ او فیلمی ساخت که درباره ی خودش نیست، درباره ی «آنی هال» است، وَ با این کار «آلن»ی ترین فیلمش را ساخت.فیلمی که یک کمدینِ خوب در آن «بازی» کرده است وَ فقط جٌزئی از نمایش بوده، نه بیشتر.کاری که آلن بعدها با خیلی فیلم ها سعی کرد تکرار کند وَ کمٌ بیش نشٌد.نه این که «آنی هال» بهترین فیلمِ او باشَد، اصلاً اینطور نیست، اما «آنی هال» جٌزئی دیگر وَ پنهان وَ تکرار نشدنی وَ خیلی خاص وَ غیرِ قابلِ دسترسی (وَ...) از اوست.جٌزئی که «بخشی» از خلاقیتِ اوست، اما شاید دیدنی ترین شان باشَد.چون بخشی دیگر از خلاقیتِ او هم فیلم هایی شده مثلِ «نفرینِ عقربِ یشمی» یا «رازِ جناییِ منهتن» که اصلاً فیلم های خوبی نمی باشند، ولی بخشی از این خلاقیت اَند، همانطور که «آنی هال» یا «موزها» بخشی از آن اَند وَ هٌنرمند هر قدر هم که تغییر کٌنَد مخلوقاتش از او جٌدا نمی شوند.اما اگر ما وودی آلنِ این سال ها را بدونِ دیدنِ «آنی هال» می شناسیم، باید بدانیم که این شناخت تَوَهٌمی ست دورٌ نا متعادل.با دیدنِ «آنی هال» تازه بخشِ خیلی ویژه وٌ ظریفی از او نمود می یابد که خیلی جای کار داشت، اگر آلن «صحنه های داخلی» را نمی ساخت.البته صحنه های داخلی فیلمِ دوست داشتنی ئی است وَ با وجودِ این که من این فیلم را تنها یکبار وَ با حضورِ یک مترجم دیده اَم می توانم به یاد بیاوَرَم که فیلمِ خوبی است، اما راستش، ربطی به ادامه ی خلاقیتِ آلن به عنوانِ «پس از یک شاهکار» ندارَد.می دانم که هیچ هنرمندی موظف نیست مطابقِ سلایقِ دیگران حرکت کٌنَد، وَ باز هم می دانم که زیباییِ وجودِ «آنی هال» در کارنامه ی آلن وجهِ تکرار نشدنی اَش است، اما...چه می شود کرد، شایَد این احساسِ گزنده ی فراموشی که اطرافِ اسمِ این فیلم وجود دارَد آدم را به جستجو می اندازَد که در میانِ فیلم های دیگرِ آلن نیز بتوانَد چنین چیزی بیابَد.وَ پاسخ مٌبهم است، زیرا سِیرِ فیلمسازی آلن شایدِ برای خودِ او هم پیچیده بوده باشَد، چه برسد به طرفدارانِ او که واقعاً نمی دانند با این شخصیتِ پیچیده ی چندوَجهی چه باید بکنند. «آرمین ابراهیمی» پیرامونِ زنده گی وَ آثارِ «وودی آلن» «دو باورِ غَلَط سال هاست که درباره ی من بینِ مَردٌم رَواج دارَد.یکی ایم که من روشنفکرم، فقط به این دلیل که عینکی هستم، وَ بدتر از آن این که هٌنرمندم، چون فیلم هایم نمی فروشَند./وودی آلن، تابستانِ 2002» «آلنِ استوارت کنیگزبرگ» فرزندِ «مارتین کنیگزبرگ» وَ «نتی چری» در اول دسامبرِ 1935 در «بروکلینِ» نیویورک مٌتولد شٌد.در سنِ سه ساله گی کارتونِ «سفید برفی» را همراهِ مادرش در سینما دید وَ از آن پس سینما تبدیل به خانه ی دومِ او شٌد.خودش [در «آنی هال»] از این تجربه چنین یاد می کٌنَد: «از همون بچه گی تو انتخابِ زَنا اشتباه می کردم.وقتی رفتیم سفیدبرفی رٌ ببینیم همه دلباخته ی سفیدبرفی شده بودنٌ من عاشقِ جادوگرِ بد ذات شده بودم!» از همان بَدوِ ورودش به مدرسه ، به خاطرِ ضریبِ هوشیِ بالایش به کلاسِ تیزهوشان فرستاده شٌد.اما آلن از همان روزِ اول تصمیم قطعی اَش را درباره ی فضاهای آموزشی گرفت.او از مدرسه بیزار بود.آلن بدل به شاگردِ شورِشیِ کلاس شٌد که نه تکالیفشرا انجام می داد نه به معلم هایش احترام می گذاشت.خٌلاصه آلن هر کاری کرد تا والدین اَش برایش معلم سرِ خانه بگیرَد. آلن بر خلافِ چیزی که شایَد خیلی ها فکر کنند در زمینه ی ورزش فردِ با استعدادی بود.در دوره ی کودکی وَ نوجوانی بسکتبال، فوتبال، تنیس وَ بیسبال ورزش هایی بودند که او در آن ها ستاره ی تیمش بود. ورزش وَ سینما تنها علائقِ او نبودند.آلن به موسیقی وَ جادو نیز توجه خاصی داشت.او از هفده ساله گی نواختنِ کِلارینت را آغاز نمود تا امروز که هفتاد سال از عمرش می گذرد همچنان آن را ادامه می دهد.در زمینه ی جادو وَ شعبده بازی هم به خاطرِ علاقه وَ مٌطالعاتِ زیادی که در این زمینه داشت یک بار در سنِ پانزده ساله گی از او دعوت شٌد تا در برنامه ی تلویزیونیِ «دلقکِ جادویی» حاضر شَوَد، اما متأسفانه ترفندِ ویژه ای که آلن در آن اٌستاد بود غیب کردنِ یک بٌطری شراب بود که به نظرِ مسئولانِ تلویزیونی اصلاً مٌناسبِ بیننده گانِ خٌردسالِ آن برنامه نبود! سالِ 1952 بالاخره «وودی آلن» متولد شٌد.آلن تا پیش از این به صورتِ جَسته وٌ گٌریخته مطالبِ طَنزٌ لطیفه هایی می نوشت وَ برای مطبوعاتِ محلی می فرستاد.اما در این مقطع وَ در سنِ هفده ساله گی تصمیم گرفت طنزنویسی را به عنوانِ پیشه ی آینده اَش جدی بگیرَد وَ از آنجا که از یک طرف حس می کرد نامِ آلن استوارت کنیگزبرگ بیشتر مٌناسبِ یک نماینده ی مجلسِ عوامِ انگلستان است تا یک طنزنویس وَ کٌمدین؛ وَ از طرفِ دیگر فردی خجالتی بود وَ دوست نداشت هم کلاسی هایش نامِ او را در روزنامه ها وَ مجله ها ببینند، نامِ مٌستعارِ «وودی آلن» را برای خود انتخاب کرد. در سالِ 1953 آلن واردِ دانشگاه شٌد.با پَس زمینه ی شخصیتیِ او مشخص بود که خیلی در دانشگاه دوام نمی آوَرَد.در همان پایانِ ترمِ اول اٌستادانِ خٌشکٌ جدی که شعورِ درکِ طنزِ ظریفٌ هوشمندانه ی مقالات وَ مطالبِ او را نداشتند، بدترین نمراتشان را به او اختصاص دادند.معدلِ وحشتناکِ D آلن مسئولانِ دانشگاه را مٌتقاعد کرد که بدونِ فوتِ وقت او را از ادامه ی تحصیل محروم کنند. آلن پس از مدتی بیکاری در 1955 به گروهِ نویسنده گانِ برنامه های طنزِ شبکه ی تلویزیونیِ NBC پیوَست. از سالِ 1959 اختلالاتِ عصبی وَ روانیِ آلن شروع شٌد.او از همان زمان جلساتِ روان درمانیِ خود را آغاز کرد که تا امروز نیز همچنان ادامه دارَد.بیماریِ آلن که در بیشترِ فیلم هایش نیز به آن پرداخته است قسمتی مربوط به دغدغه های روشنفکرانه اش وَ بخشی مربوط به اضطرابٌ اِسترسِ بی دلیلی است که گاهٌ بی گاه عارضش می شَوَد. وودی الن به مدتِ دَه سال برای برنامه های تلویزیونی وَ کٌمدین های سرشناسی چون «باب هوپ Bob Hope» وَ «سید سزار Cid Cesar» متن می نوشت.طیِ این مدت او یکی دو جایزه ی «اِمی» -اٌسکارِ تلویزیونی- را نیز کَسب کرد.اما آلن که چندان نظرِ خوشی به جعبه ی جادویی نداشت –این نظرِ تحقیر آمیز در چندین فیلمِ او مطرح شده- تصمیم گرفت در عالمِ سینما بختِ خود را بیازمایَد.نخستین تجربه ی سینماییِ او نوشتنِ فیلمنامه ی «تازه چه خبر پوسی کَت What's New, Pussycat» ساخته ی «کلایو دانر Clive Donner» وَ حضور در نقشِ کوتاهی در همان فیلم بود.کاری پٌر خرج که با وجودِ هنرمندانی مانندِ «پیتر اوتول Peter Ottol»، «پیتر سلرز Peter Sellers»، «رمی اشنایدر Romy Schnider» وَ فیلمنامه ی آلن اثرِ ضعیفی از کار در آمد.پس از این فیلم آلن برای کارِ عجیبی استخدام شٌد که بیشتر شبیه یک شوخیِ سینمایی بود.قرار شد که او برای یک فیلمِ اَکشنِ ژاپنیِ درجه سه موسوم به «Kokusai Himitsu Keisatsu Kagino Kagi» یعنی «کلیدِ کلیدها» که تقلیدی از فیلم های «جیمز باند» بود فیلمنامه ی جدید بنویسَد.حاصلِ کارِ آلن تبدیلِ این تریلرِ جاسوسیِ پیشِ پا اٌفتاده به فیلمی کٌمدی با نامِ «چه خبر تایگر لیلی؟ What's Up, Tiger Lily?» با مضمونِ جاسوسانِ بین المللی برای پِی بٌردن به شیوه ی مخفیٌ محرمانه ی تهیه ی یک غذای ژاپنی بود. آلن در سالِ 1969 نخستین فیلمش «پولٌ وردارٌ بدو» را کارگردانی نمود.او در ضمن نویسنده فیلمنامه وَ بازیگرِ نقشِ اول فیلم بود.این فیلم مجموعه ای گزیده اما ناهمگن وَ گٌسسته از شوخی های مختلفی بود که او برای برنامه های گوناگون تلویزیون نوشته بود.ضمنِ این که تأثیرِ طنزِ خاصِ برادرانِ «مارکس» در این فیلم کاملاً مشهود بود.این گٌسسته گی در فیلم های بعدیِ آلن «هرجٌ مرج» در 1971 هجویه ای بر جٌنبش های انقلابی در آمریکای جنوبی که به نظر برگردانی آزاد از داستانِ «زنده باد وارگاس» می آمد.«خواب آلود» در 1973 کٌمدی اِسلِپ اِستیک در فضایی «فوتوریستی» وَ «عشقٌ مرگ» در 1975 کٌمدیِ سرخوشانه وٌ غیرِ مٌتعارفی که دلمشغولی های فلسفیِ آلن به وضوح در آن آشکار بود، نیز مٌشاهده می شَوَد. وودی آلن که در دهه ی هفتاد ضمنِ فعالیت در عرصه ی سینما برای مطبوعات نیز مقاله داستان وَ نمایشنامه ی طنز می نوشت با ساختِ «آنی هال» در 1977 چرخشی اساسی در کارنامه ی سینماییِ خود انجام داد.در «آنی هال» -که به اعتقادِ اکثرِ مٌنتقدان شاهکارِ سینماییِ وودی آلن است- آلن نقشِ «آلوی سینگر» طنزنویسِ روشنفکری را ایفا می کٌنَد که در زنده گیِ خصوصیٌ حرفه ای اَش با مٌشکلاتِ اساسی دستٌ پنجه نرم می کٌنَد.موفقیتِ گیشه، استقبالِ گرمِ مٌنتقدان وَ حضورِ پیروزمندانه ی فیلم در شبِ اٌسکار، آلن را به عنوانِ کارگردانی برجسته وٌ صاحب سبک تثبیت نمود. پس از این فیلم که طنزِ خاصِ آن بسیار متفاوت از فیلم های قبلی اَش بود، آلن تحت تأثیرِ سینمای هنریِ اروپا به ساختِ فیلم های جدی گرایش پیدا کرد.«صحنه های داخلی» که فضای آن آشکارا مٌلهم از فیلم های «پرسونا»، «فریادها وَ نجواها»، وَ «صحنه های زنده گیِ زناشوییِ» «برگمان» بود؛ «منهتن» در 1979 وَ «خاطراتِ استارداست» در 1980 که اَدای دینی به «هشتٌ نیمِ» «فللینی» بود، از جمله این فیلم ها بودند.با وجودِ فروشِ ضعیفِ این فیلم ها آلن در جوامعِ هٌنری وَ روشنفکریِ خود را به عنوانِ یک مؤلف تثبیت نمود؛ نابغه ای که در آنِ واحد قادر به بازیگری، فیلمنامه نویسی، تنظیمِ موسیقی وَ کارگردانی بود.پس از رویکردِ او به ساختِ درام های روانکاوانه در دهه ی هشتاد، در دهه ی نَوَد با فیلمِ «گلوله ها بر فرازِ برادوی» بارِ دیگر به سٌراغِ کٌمدی رفت. آلن از سالِ 1969 تا کنون به طورِ متوسط سالی یک فیلم ساخته است.با این که چند ساخته ی اخیرِ او –به ویژه «هر چیزِ دیگر» در 2004 وَ «ملیندا وَ ملیندا» در 2005- در فاصله ی دوری با شاهکارهایی چون «آنی هال»، «زِلیگ» در 1983، وَ «رٌزِ ارغوانیِ قاهره» در 1984 قرار دارند؛ اما به قولِ «ریچارد شیکل» صرفِ این مسأله که آلن موفق شده مدتِ سیٌ شش سال در هالیوود دوام بیاوَرَد وَ همچنان فیلم های شخصیِ خود را بسازَد، نشان از این دارَد که او در عرصه ی سینما به مقامی فراتر از یک ستاره دست یافته است.یک اسطوره مانندِ «کوبریک»، «هیچکاک» وَ «وایلدر». آلن ظرفِ سی سالِ اخیر بیست بار نامزدِ دریافتِ جایزه ی اٌسکار شٌده است، که از این لحاظ جزو رکورد داران است؛ هرچند از این بیست نامزدی، او تنها سه بار موفق به دریافتِ اٌسکار –دو اٌسکار برای نوشتن وَ کارگردانیِ «آنی هال» وَ یکی دیگر برای نوشتنِ «هانا وَ خواهرانش»- شده وَ هر چند او شخصاً هیچ گاه در مراسمِ اٌسکار حاضر نشده وَ معتقد است که «رقابت در عرصه ی هنر، جداً مٌضحک است». از کتابِ «مرگ در می زَنَد» / داستان های کوتاهِ «وودی آلن» / ترجمه ی «حٌسین یعقوبی» / 1384 نشرِ چشمه تک گوییِ درخشان وَ مشهورِ «آلوی سینگر» پس از عنوان بندی در ابتدایِ «آنی هال»: «یه جوکِ قدیمی هست؛ دو تا پیرزن تو یه منطقه ی کوهستانی بودن.یکی شون می گه که «می دونی که غذای اینجا واقعاً وحشتناکه» وَ اون یکی می گه که «آره، ولی همونشم به آدم کَم می دن»! خٌب طرزِ فکر من در موردِ زنده گی دقیقاً همینطوره.پٌر از تنهاییٌ نکبتٌ زجر کشیدنٌ نارحتیه، تازه خیلیَم زود به آخر می رسه.یه جوکِ دیگه م به نظرِ من مٌهم میاد.جوکیه که معمولاً به «گراچو مارکس» نسبت می دن.ولی من فکر می کنم اولین دفعه «فروید» اونٌ تو کتابِ «هوشٌ ارتباطش با بی هوشی» گفته وَ مفهومش اینه که الان براتون می گم؛ «اصلاً حاضر نیستم عضوِ کلوبی باشم که آدمی مثلِ منٌ به عضویت قبول می کنه».این جوکِ اصلیِ من در زنده گی بالغانم در زمینه ی ارتباطم با زن هاست.می دونین، تازه گیا افکارِ عجیبی در مغزِ من پیدا شده، چون چهل ساله شدم.وَ فکر می کنم دارم یه جور بحرانٌ در زنده گیم می گذرونم، علتشٌ نمی دونم، ولی به خاطرِ پیری نگران نیستم، من از اینجور آدما نیستم.موهام بدجوری داره می ریزه.وَ این بدترین علامتِ پیریه که اومده سٌراغم.ولی فکر می کنم هر چی پیرتر می شم قیافه م بهتر می شه.وَ گمونم دارم به صورتِ یه مردِ تاسِ قوی در میام.می دونین، مثلاً در مقایسه با یه مردِ مو خاکستری یا یه آدمِ خوش تیپ، شبیه هیچ کدومشون نیستم.ولی شبیه آدمایی م نیستم که آبِ دماغِ شون همیشه آویزونه وَ با یه کیفِ دستی واردِ یه تریا می شن وَ راجع به سوسیالیسم سرٌ صدا راه می ندازن.اوم،...با این حال با عشقم به هم زدم وَ هنوز نمی تونم فکرشٌ از مغزم خارج کنم.می دونین، من مرتب راجع به رابطه م باهاش داشتم فکر می کنم وَ زنده گیمٌ بررسی می کنم وَ سعی دارم بفهمم علتِ عدمِ موفقیتم چی بوده.می دونین، آخه یه سالِ پیش ما عاشقِ هم بودیم...می دونین...من...من...راستی من، می دونین من اصلاً یه آدمِ اَخمو نیسم، آدمِ غمگینیَم نیستم، می دونینن...من...من از همون بچه گی نسبتاً شاد بودم، از زمانِ جنگِ دوم جهانی در بروکلین بزرگ شدم...»

امیر: سلام آرمین جان. قلم و سلیقه خوبی داری رفیق. فقط فکر منم بکن که مجبورم کلمه به کلمه این همه مطلب رو بخونم که چیزی از دستم در نره! از این به بعد که دیگه طولانیا رو نمی تونم آپ کنم. در ضمن یک ای میل به ام بزن کارت دارم: ghaderi_68@yahoo.com

رامتین
چهارشنبه 21 فروردين 1387 - 1:7

سال پیش فیلم بیشتر میدیدم، ماه پیش هم چند تایی، دو ماه قبلش بیشتراز این و ادامه پیدا کرد و دوباره اوج میگیره.

تغییر میکنه.

نمی دونم چرا فیلمنامه نوشتن هم یک طوری به این شکل در آمده.

اول طرح می نویسم(که اگه دروغ نگم همیشه خوب از کار در می آن)

بعد نوبت به داستان میشه و بعد نوشتن. تا مرحله نوشتن میرسه و بعد......

بعد دیگه از فیلمنامه و داستان و همه ی طرح ها خسته میشم

ترجیع میدم موسیقی ای گوش کنم و یا چیزی ببینم یا هر چیز دیگه،

البته قضیه ترانه نوشتن(مخصوصاً به زبان لاتین) بر عکس فیلمنامه س، هر چی بیشتر گوش میدم بیشتر ترغیب به نوشتن میشم، همین الان بود یه ترانه نوشتم اسمش هست:« Does Willie Accept Us?» که درباره ی سفر بسمت خونه ی ویلی نلسون خواننده ی موسیقی کانتریه

این اتفاق درست بعد از گوش کردن یک ترانه از آلبوم جدیدش افتاد، ترانه ی زیبای:«The Bob Song» که نلسون برای دوست قدیمیش یعنی «باب دیلان» خونده. از آلبوم:«Moment of Forever» که اتفاقاً در این آلبوم ترانه ی معروف «باید به یکی خدمت کنی» از باب دیلان رو بازخونی کرده که هنوز گوش ندادم(اون یکی ترانه رو هم از اینترنت دانلود کرده بودم).

همین.

رامتین-2
چهارشنبه 21 فروردين 1387 - 1:9

تگزاس

اینجا یک محل سینماییه؟

درسته، اما فکر نکنم لزومی داشته باشه با احترام و تمجید از همدیگه حرف بزنیم

قضیه ی نوشته ی آقای آرمین ابراهیمیه که با لحن خاص خودش حرف میزنه(اگر چه یه کم با بقیه فرق داره اما باز از نباید تعریف و تمجید بالایی برخوردار بشه ) چون همه میدونیم کسانی که اینجا جمع میشن به نوعی دیگه یک شخص «معمولی» حساب میشن چون...

چون رفته بودم به یه دی وی دی فروشی و بر حسب اتفاق فیلم های خوبی داشت و گرفتم، بعد فروشنده رو به من کرد و گفت:« شما با بقیه فرق دارید، آدم فهمیده ای هستین، از فیلم هاتون معلومه»

از فروشنده انتظاری ندارم اما نمی دونم چرا بقیه این حرف رو میزنن، چون فیلم خوب دیدن دلیل بر فهم بالا نمیشه.

به عشق خودم لوک بسون توجه کنید، فیلمنامه ی سری فیلمهای تاکسی رو نوشته و چندین و چند فیلم اکشن و هالیوودی هم تهیه کرده، اما از خودشفیلم های بسیار زیبای میسازه، احتیاج نیست به خودتون زحمت بدین به فیلم «آنجل-آ» یا «نیکیتا» توجه کنید یا مستند زیبای «آتلانتیس» بعد متوجه میشوید.

مثلا تری گیلیام عاشق فیلمهای عجیب غریب و کمی تخیلیه(مثل خودم) و در عین حال فیلم هاش زیبا هستن.

پس در کل میبینیم فیلم هالیوودی دیدن ربطی به احترام نداره.(البته در مجموع این درباره ی بعضی ها صدق می کنه، بعضی ها واقعا معمولی ان)

mouse
چهارشنبه 21 فروردين 1387 - 9:8

از یاستین گوردر مرد داستان فروش .فکر کنم هر صفحش یا هر جملش مدت ها شاید یک شبانه روز وقت می گرفت تا روش فکر کنم .

ضمنا قبل از عید یه لیست بلند بالا از کارهایی یا کارهای عقب افتاده ای که تو عید باید می کردم تهیه کرده بودم که هیچ کدومشونو انجام ندادم و نمیدونم برخلاف سالهای پیش چرا از انجام ندادنش ناراحت نیستم و عذاب وجدان ندارم. هر روز ساعت 10 از خواب بیدار می شدم و تازه یکروز هم ساعت 12 بیدار شدم و رکورد شکستم و بیدار شدم و دیدم چقدر خوبه که تو یه مدتی ادم به هیچی تعهد نداشته باشه و بدون وجود هیچ نوع محرکی و دغدغه ای برای خودش باشه . هرکار در لحظه عیشش کشید انجام بده (البته این برای یه مدت محدود مثلا 6 ماه یه بار به مدت یه هفته خوبه ) هیچ کار نکردن هم برای خودش لذت بخشه .

you sang to me مار ک آنتونی و lets talk about love سلن دیون و ode to my family کربو نمی دونم چی چی رو که هر وقت گوش می کردم می رفتم تو آسمونا.

علاقه جدید و عجیبی هم به این اهنگ ایرانی جوادی هایی پیدا کردم که همیشه هم از اونا وهم ادمایی که اونارو گوش می کردن بدم می یومده.

اما از وقتی که به زندگی واقعی برگشتم (کار درس زندگی و ...) هر روز یه اتفاقاتی می افتاده که چشمام هشت تا میشده و می رفتم تو شوک .تعطیلات عیدو لازم داشتم چون مثل وقت استراحت