آخر سفر و آغاز زندگی؟! :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
يکشنبه 17 شهريور 1387 - 16:23

اخبار:      • تجربه تماشاي شيرين كيارستمي / حذف به قرينه هوش تماشاگر      • يادداشتي از بهزاد عشقي درباره عباس كيارستمي و تجربه «شيرين»: / کیارستمی بیش‌تر به فیلمساز بازنشسته‌ای بدل شده که با سینما تفریح می‌کند      • بزرگداشت بهرام بيضايي در جشن سينماي ايران: / بهرام بيضايي:«اميدوارم نسل جوان مثل ما عمرشان را اين‌گونه به بطالت نگذرانند»      • گزارش بزرگداشت سيف‌الله داد و كاظم فريبرزي در جشن سينماي ايران      • تجليل از جمشيد مشايخي در جشن سينماي ايران: / مسعود كيميايي: «من كه بچه بودم، خيلي سخت بود كه با او قدم به قدم جلو بيايم»      





شنبه 27 مرداد 1386 - 11:42

آخر سفر و آغاز زندگی؟!


این آخرین قسمت سفرنامه است. این که نهایت‌اش چی‌ شد، این که سفر فرجام خوشی داشت یا نه، این که دردها درمان شد – تنهایی‌ها به سر رسید، نباید چندان مهم باشد. سفر در خودش شروع می‌شود و در خودش به پایان می‌رسد. وقتی به مقصد رسیدیم، دیگر معمولا چیزی از سفر نمانده است.

سفرنامه18   
گفتیم چی کار کنیم که سفر طولانی‌تر شود و خداحافظی از خانواده آسان‌تر، با رضا تصمیم گرفتیم با ماشین بزنیم به جاده و برویم شیراز. این سفری بود به دعوت دانشگاه علوم پزشکی برای نمایش فیلم‌مان "آقای کیمیایی". بلیت رفت و برگشت با هواپیما را هم فرستاده بودند تهران. خب، رضا تهیه‌کننده فیلم بود و پایه سفر هم بود. تصمیم گرفتیم جای این که از همان مسیر قبلی برگردیم و بعد از تهران، از راه هوا بروم شیراز، یک راست از همین مشهد سوار ماشین شویم، از کویر عبور کنیم، قطر ایران را رد کنیم و برای نمایش به شیراز برسیم. در شرایط دیگری اگر بود، قید رفتن به شیراز را می‌زدم؛ بعد از این همه مسافرت. ولی این دفعه فرق می‌‌کرد. فرصتی بود برای کش دادن سفر، و این که یادم برود دارم از پدر و مادر و برادرهایم خداحافظی می‌کنم.

سفرنامه 19
نصفه شب بود و همه جا ساکت. با رضا داشتیم در خلوت جاده مثل وینسنت و جولز پرت و پلا می‌گفتیم ( این جمله تکان دهنده پالپ فیکشن را یک بار دیگر هم برای‌تان نقل کرده بودم که: "چرا همیشه باید حرف بزنیم تا آرام بگیریم؟" حتی در همچین موقعیتی ) که یک دفعه چشم‌ام افتاد به آسمان پرستاره بالای سرم. رسیده بودیم به قطعه... – حالا بگذارید اسم‌اش را نگویم – که زدم کنار. همه جا ساکت بود و از آسمان شب همین قدر می‌فهمیدیم که هیچ جای این جا، ته‌اش معلوم نیست. نشستیم توی تاریکی مطلق و همراه موسیقی داد کشیدیم. بلند و بلندتر. فکر کردیم این طوری هر چی سم توی بدن‌مان بوده دفع می‌شود. سم همه این چند سال دویدن و بی‌خبری. دویدن و نایستادن. توی همین فکرها بودیم که لوله‌ی نور چراغ‌های یک ماشین، از دور، تاریکی را در هم شکست. شنیده بودیم این قسمت جاده اشرار زیاد دارد. پس وسط یک داد بلند، بی‌خیال ماجرا شدیم. پریدم پشت فرمان و دبگاز.

سفرنامه20
از دل کویر اما سر ظهر رد شدیم. شمال درمانی چندان افاقه نکرده بود و گفتم شاید کویر درمانی جواب دهد. وسط کویر اما یک لوکیشن توپ دیدیم و پریدیم پایین که عکس بگیریم. این جا همان جایی بود که با اولین منطقه مسکونی ده‌ها کیلومتر فاصله داشتیم. تا چشم کار می‌کرد، بیابان بود و کویر. رضا به پشت روی زمین دراز کشیده بود که یک زاویه خوب برای عکاسی پیدا کند، که یک الگانس پلیس پشت سرش ایستاد:
- سلام.
- سلام سرکار.
- این جا چی کار می‌کنین؟
- عکس می‌اندازیم.
- گفتیم شاید اکس ترکوندین که سر ظهر توی کویر این جوری دراز کشیدین.
- نه سرکار. می‌ذارین یه دونه عکس با شما بگیریم؟
- بگیرین.
این عکس تاریخی دست رضاست. یکی از همین روزها می‌گذارم داخل روزنوشت.

سفرنامه 21
از این جا به بعدش دیگر تا شیراز زیاد جالب نیست، یا اگر هم هست حوصله تعریف کردن‌اش را ندارم. مسئله این جاست که شیراز شهر خیلی خوبی بود و دیدار یکی دو روزه این دفعه‌مان خیلی چسبید. قبلا هم چند دفعه دعوت شده بودم این شهر و هر دفعه خوش گذشته بود. اما این بار از زاویه دیگری به‌اش نگاه کردم. این که آدم‌های شهر در این شرایط هنوز چه قدر زنده بودند، رستوران‌ها و بستنی‌فروشی‌ها چه قدر رونق داشت و خیابان‌هایش چه قدر شلوغ بود. یک شهر مثل یک خانواده. شهرها جو دارند و جو شیراز در این یکی دو روز، بد گرفته بودمان. انگار وارد حیاط خانه مهمان مامان داریوش مهرجویی شوی و قدر یک شام دعوت باشی. این که در سفرهای قبل این جو را ندیده بودم و این بار دیدم، یا به خاطر پیشرفت شیرازی‌هاست و یا به خاطر همان ترمز کردن وآهسته رفتنی است که توفیق‌اش این روزها نصیب‌مان شده. این طوری آدمیزاد، خانواده‌های کنار جاده را بیش‌تر می‌بیند. به این اضافه کنید مهر و محبت و علاقه فوآد دهقانی و علی آذری و همچنین پیمان جوادی و جلیل غضنفری را. اغلب با فوآد بودیم و با علی آذری هم دفعه چندمی است که ملاقات می‌کردم. تابستان بود و دانشگاه نیمه تعطیل. اما همه این‌‌ها به خاطر آن چند لحظه بعد از جلسه، دور از آن تریبون لعنتی است، که می‌نشینیم و چند کلمه حرف می‌زنیم تا دفعه بعد. این بار بیش‌تر بحث زودیاک بود و علی درباره کالین فارل میامی وایس، یک فکت عالی رو کرد: فارل شش ماه بعد از فیلم، با همان گریم و سر و شکل دور و بر می‌گشته و به قیافه‌اش دست نمی‌زده. بیا. همین را نوشته بودم دیگر.

سفرنامه 22
قدر شیراز را وقتی بیش‌تر می‌فهمید که در مسیر برگشتن به تهران، از اصفهان رد شوید. بعد از ظهر عید مبعث بود که رسیدیم و اصفهان باز، چیزی از شهر مردگان کم نداشت. گاردها همه بسته و غذاخوری‌ها همه تعطیل. یکی دو ساعتی در شهر چرخ زدیم و حسابی حال‌مان گرفته شد. رفتیم نقش جهان که دیگر بدتر. هر کار کردیم جایی برای غذا خوردن پیدا کنیم، نکردیم. داشتیم از شهر خارج می‌شدیم که چشم‌مان خورد به یک زیرزمین. رضا رفت پایین و آمد بالا که: بعید است غذایش خوب باشد، اما صاحب‌اش آدم باحالی است. و در آن شرایط ملاقات با یک آدم باحال از خوردن هر غذای توپی مهم‌تر و لازم‌تر و واجب‌تر به نظر می‌رسید. پس رفتیم پایین و گفتیم بریونی بیاورد که برای اولین بار بخوریم ببینیم چی هست. آقای صاحب کافه، جوانی بود مهربان که از ضبط قدیمی‌اش، صدای روشنک و ترانه‌های برنامه « گل‌ها» بلند بود:
- حالا چرا گل‌ها؟
-غریبیه دیگه. ( تعریف کرده بود برای‌مان که اصلیت‌اش مال قلعه حسن‌خان است، نه این جا که تنهاست. )
آن بعد از ظهر دلگیر آخر سفر، حرف‌اش را کاملا گرفتم. آدم باصفایی بود، غذای خوبی هم داشت، که قابل درک هم هست. روی هر دانه بریونی، چند خلال هل گذشته بود. نمی‌دانم کدام خواننده «گل‌ها» داشت از درون آن ضبط فکسنی داد می‌زد: زندگی کردن من مردن تدریجی بود...

سفرنامه 23
این طوری که نمی‌شود سفرنامه را تمام کرد. یک فلاش بک بزنیم به چند ساعت قبل. رفیق شیرازی‌مان نوید غضنفری، این طرف داشت در تهران عروسی می‌کرد و ما در آخرین ساعات بودن در شیراز، دعوت شدیم به یک عروسی دیگر که هیچ کدامشان را نمی‌شناختیم ( و البته بعدا فهمیدم که داماد و رفیق دوست‌داشتنی‌اش، سال‌ها پیش و دوران دانشجویی، سری به خانه ما زده‌اند. دنیا چه قدر کوچک است. ) اگر جو شیراز همان طوری باشد که برای‌تان گفتم، فکرش را بکنید عروسی‌اش چه می‌شود، به خصوص که این بار با رضا حال و هوای دیگری داشتیم. تا حالا همیشه با فاصله می‌ایستادیم و عوض همراهی در شنیدن صدای گوش‌خراش خواننده و شیرینی لمباندن و شادمانی بقیه، با رفقا چرت و پرت می‌گفتیم و حال آزادی‌مان را می‌بردیم. این بار اما نشستم و با حسرت مردمی را تماشا کردم که دارند زندگی عادی‌شان را می‌کنند، و بعد از خودم پرسیدم همه این یادداشت‌ها، این نقد فیلم‌ها، این گرد هم نشستن‌ها، این مستند "آقای کیمیایی" ( که همان بعد از ظهر در شیراز برای اولین بار با سکانس اجرای راک موسیقی سرب نشان‌اش دادیم ) این قدر می‌ارزید که از چنین جمعی فاصله بگیریم؟ که جزو مردم این شهر نباشیم؟ که چرا ما نمی‌توانیم مثل آدم‌های عادی زندگی کنیم؟ با رضا یک گوشه‌ای این کنار نشسته بودیم و به این آدم‌های شاد نگاه می‌کردیم. یاد آخر هفت سامورایی و هفت مرد باشکوه افتادم. وقتی هفت‌تیر کش‌ها، شر آدم بدها را از سر مردم دهکده کم می‌کنند، بعد آخرش یک نگاهی به پشت سرشان می‌اندازند و می‌بینند، باز باید بروند و این مردم‌اند که قهرمان‌های اصلی‌اند و سر زمین‌های‌شان می‌مانند و کشت سال بعد‌شان را عمل می‌آورند. عروسی دوست و برادرم نوید غضنفری مبارک. خوشبخت باشند.
پایان


بازگشت به روزنوشتهای امیر قادری

نظرات

محمد حسین آجورلو
شنبه 27 مرداد 1386 - 12:16

سلام

امیر قادری من دیگه میخوام خودکشی کنم از بس که سانسورم کردی. حرف های من که نه توهین به کسی بود نه هیچ خط قرمز و زرد و آبی رو رد کرده بود.

مصطفی جوادی
شنبه 27 مرداد 1386 - 14:37

رفقای عزیز سلام. چند وقتی نبودم . وقتی برمی گردی و از سر کوچه می بینی که چراغ اینجا روشن است حس خوبی به آدم می دهد. چیزهای زیادی برای گفتن از سفر ندارم. یک مشت رنگ و چند تا عدد ،موسقی هایی که شنیدم و چهره هایی که روی یک سرعت مثلا 120 ازشان توی ذهنم عکس گفتم و با جاده و عدد و رنگ و موسیقی قاطی کردم که بدجوری نا مرتب است. برای این است که من شخصا یکی از بی خاطره ترین های دورانم. مثلا یک جمله از دهان یک آدم وسط راه مثل فیلم جلوی چشمم است آما به جان عزیزتان یادم نیست که اول کجا رفتیم و بعد کجا. قضیه این بود که توی شمال، چند نفر داشتند گل کوچیک می زدند. یک خل و چل هم بغل شان داشت داد و فریاد می کرد و خیال می کرد که داور است ولی کسی جدی اش نمی گرفت. تعداد گل ها را اشتباهی می گفت ،الکی پنالتی می گرفت و اینها. یکهو یکی داد زد خفه دیگه. و آن وقت آن داور بزرگ گفت: ((داور رو گُنی خفه بَواش؟! گت آوت !))

این تقریبا تنها چیز مدونی است که در ذهن دارم. این روزها روزهای خوبی است. دلیل نمی خواهد. فقط چون بد نیست می گویم. مثلا دیشب به خودم امدم و دیدم که با موزیک گوشت داگ دارم به عرش می روم. و اخر شب که توی برنامه سینمای حرفه ای اتفاقی چشمم افتاد به تیم برتن که داشت در مورد ری هری هاوزن بزرگ حرف می زد. تیم برتن را دیدم و کلی خوش گذشت. در کل من از 363 روز سال شاید 3 روزش را خراب باشم و یکی از این 3 روز چند روز پیش بود که با امیر هم درمیانش گذاشتم. دو روز دیگر را هم سهمیه اش را قبلا خرج کردم. برای هم میهن و یک روز برای همه چیز . تا پایان سال سهمیه خرابی ندارم. خدا کند سهمیه مان را این دوره بالا نبرده باشند.

---
شنبه 27 مرداد 1386 - 15:7

هر آنچه مرا نكشد

قويترم خواهد ساخت

حمید قدرتی
شنبه 27 مرداد 1386 - 15:14

این آخرها سفر نامه داره قشنگ می شه . امیدوارم این قشنگ نوشتن ها بیشتر بشه . دوم این که فیلم دوم مبارک و سوم این که نوید غضنفری مبارکا باشه .

سعيد هدايتي
شنبه 27 مرداد 1386 - 15:18

چقدر از پايان سفر هراسانم..تنها شدن با خودم وخستگي هام وفراموشي اين كه دو سه روزي توي اين دنياي شلوغ وخود ساخته از باقي مردم شادتريم .بر عكس حالا فكر ميكني چقدر از بقيه عقب افتادي.الوده شهر شديم واين مناسبتهاي اجباري وديگه يادمون نمياد اخيرن بار خستگيامون كجا داد زديم؟خوش به حالت امير جان. جاي حنجره ما خالي كه تا خدا خدا داد بزنيم وهوار كه مرديم از اين زندگي؟براي من سفر ورفاقت مثل همن. هر چه طولاني تر قديمي تر وصميمي تر.چقدر اخرش رو حزن الود نوشته بودي

امید غیائی
شنبه 27 مرداد 1386 - 16:26

سلام.

میدونید من دوستان پایه ای برای مسافرت دارم که خب بدبختانه سالی دو سه بار بیشتر مسافرت رفتن کلا پا نمیدهد ولی میدونید مواقعی که میریم چه کار میکنیم.هیچ وقت مقصد را مشخص نمیکنیم.مثلا نمی گیم میریم تا فریدون کنار یا انزلی یا چه میدونم رشت و یا ماسوله.همیشه رفتنمون با خودمونه و برگشتمون وقتیه که خسته شیم.التبه خستگی که نه وقتمون تموم بشه و مجبور به برگشتن. یه دفعه کلی رفتیم و شب کنار جاده با صدای کامیون و ماشین و گاری و گاو وگوسفند خوابیدیم و تا سه شب کارمون همین بود.

عروسی نوید هم که خبر خوبی بود.

یه کامنت دیگه هم دارم که.............................


شنبه 27 مرداد 1386 - 16:36

سلام . كم كم داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه داري اعتصاب مي كني. چند روزي بود كه مطلب نمي نوشتي . با خودم گفتم داره يه اتفاقاتي ميفته . هم ميهن توقيف.شرق توقيف. سنتوري توقيف. فرزاد حسني توقيف. تو هم كه هيچي . گفتم نكنه قراره اعتصاب بشه . اول نيما تعطيل مي كنه بعدم شما ميري سفر و يه مدت مطلب نمي نويسي . چند روزي بود كه مي اومدم سرك مي كشيدم و هيچي نمي ديدم . بالاخره به مقصد رسيدي يا هنوز داري ايرانگردي مي كني . بابا مگه چقد بنزين داري تو ؟

سعید
شنبه 27 مرداد 1386 - 21:5

امیر آقا

از کجا بنزین میاری این همه سفر میری

فکر کنم کارت سوختت را خالی کردی

سفرنامه خوبی بود

ساسان.ا.ك
شنبه 27 مرداد 1386 - 23:59

سلام. اول اينكه بگم يه مطلب نوشتم كه اسممو ننوشته بودم همون مطلب اعتصاب و توقيف. دوم يه سوال داشتم اميرخان اينكه اكه قراره نقدي بنويسيم به ايميل خودت بفرستيمشون يا نه جاي ديگه اي هم هست. سوم امشب فيلم كلاهي براي باران رو ديدم. راستشو بخواين فيلمي بود كه ملت رو حسابي خندوند . و اينو هم بايد مديون رضا عطاران دونست . خودم كه از فيلم خوشم نيومد . راستشو بخواين ديگه از بس فيلماي خسته كننده و بي هويت ديدم ديگه خسته شدم شايد ديگه اين سينماي ايران رو كنار گذاشتم و پول و وقتمو صرف شناخت فيلماي هاليوودي و ايتاليايي و خلاصه خارجي كنم حداقل واسه يه مدت خوبه بعد از 8 سال تماشاي تقريبا همه فيلمهاي اكران شده بايد يه مقدار حال و هوا عوض كرد و سليقه رو بالا برد

farshid
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 2:29

فریاد توی دل کویر وقتی همه جا تاریکی هست و تاریکی

خیلی به دل ادم میشینه شاید این دراماتیکترین بخش این

سفرنامه شد هر چند احساس ناامنی از اشرار و باقی ماجرا

مثل فاصله های برشتی ادم رو باز برمی گردونه به

روزمره گیهای همیشگیمان.

فریاد های سینمایی هم همیشه به یاد ماندنی هستند

مثل فریادهای سوزان هیوارد توی فیلم می خواهم زنده بمانم

فریاد های دهکردی کنار رود راین فریادهای پرستویی روی

تپه فیلم به نام پدر فریادهای جک نیکلسن توی دیوانه از قفس پرید

فریاد های فروخفته سامورایی ادل ه فریاد فروخفته ال پاچینو توی سکانس پایانی مخمصه و گاهی این سکوت ها بد جوری ماندگار می شوند

و اما شیراز

تا حالا پیش نیامده بود بگویم از شیراز برایتان می نویسم از این که تا این حد لطف داشتی ممنون خدا رو شکر که شیراز

خوش گذشته ولی متاسفانه شیراز عزیز ما ان قدر ها که گفتی خوب نیست بستگی دارد مهمان باشی برای چند روزی یا همیشه این جا زندگی کنی و از همه مهمتر دنبال چه چیزی باشی

شاید شیراز از منظر توریستی زیبا و خوب باشد ولی حرفهای نگفته زیاد است کاش وضعیت سینما های شهر را هم دیده بودی!!!کاش از دوستان همراه می پرسیدی سالن تئاتر شهر (تالار ابوریحان)که خاستگاه بازیگران برجسته امروز کشور است حالا به چه روزی افتاده!!!

کاش به جای بستنی فروشی های شلوغ می گفتی این جا چند تا فرهنگسرای استاندارد دارد؟!!!

کاش می دانستی این جا هم مثل همه جا به جز مرکز خبری از فعالیت های سینمایی نیست !!!

نمی دانم شاید هم این چیزها مهم نیست شاید به قول شما همان شادی ادمهای عادی برای ما کافی هست!!

راستی ما منتظر سوغاتی سفریم

از نیما هم که خبری نیست مثل این که قرار گذاشته شما هم از او چیزی نگویید

farshid

Reza
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 2:41

1- سفرنامه جالبی بود .

2- پخش فیلم جدامانده ( همین یه اسمو کم داشتیم ) از تلویزیون خیلی باحال بود . نمیدونم دیدی یا نه تمام صحنه های کشته شدن حذف شده بود . خوشبختانه زیاد فیلم رو دوست ندارم وگرنه اعصابم به هم میریخت . یه بحث کاملا مزخرف هم داشت . اون آقای دکتر بیخودی از فیلم دفاع میکرد و میگفت اسکورسیزی از شخصیت کاستلو یه چهره کاملا انسانی نشون میده ( ! ) اون یکی هم صدوهشتاد درجه مخالف بود . ولی انصافا گفتار متن خوبی داشت . نمیدونم کی نوشته بود ولی نقاط ضعف فیلم رو بدرستی میگفت .

3- توی این نظر سنجی از فیلمهای هدیه تهرانی فیلم قرمز کجاست ؟

4- امروز قاعده بازی رو دیدم . توی جشنواره ندیده بودم ولی فکر کنم تغییر کرده باشه . این اولین فیلم ایرانی بود که از اول سال تا حالا دیدم و خوشم اومده .

5- از گرایندهاوس هم که خبری نیست . یه نسخه پرده ایش هم نمیاد دلمون خوش باشه . هری پاتر و مردعنکبوتی یه هفته ای میان اما این یکی نه .

Pianist (محمد هروی)
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 3:5

_ بیا بینم

_ یوسف کجا میری؟

_ الان برمیگردم...

(صدای روشن شدن موتور)

_ آقا یوسف ... چه ماشینی دارین!!! دویست شیشه(206)

_ آره...

_ آقا یوسف عجب خونه ای دارین؟ خیلی توپه!!!

_ چقدر حرف میزنی؟! راه بیا دیگه...

_ آقا یوسف ... چرا نمیاین اینجا زندگی کنین؟

_ به تو چه ؟! مگه تو فضولی؟

_ من چیزی نگفتم که...

به نظرم 78 تا اتاق خواب داشته باشه... نه؟

_ نه اونجا بهتره...کوچیکه...همش دم دسته...

(باز شدن در)

_ کیه؟

_ سلام...

_ به به به چه عجب آقا یاد ما کردن....

................................................

...........(آغاز سنتوری)...................

................................................

................................................

سارا
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 9:44

بعدازظهر جمعه در سالن نمايش فيلم علوم‌پزشكي شيراز به تماشاي فيلم آقاي كيميايي امير قادري نشستيم. اولين چيزي كه به ذهنم مي‌رسد كه بگويم اين است كه چسبيد. از حرف‌هاي پيش از فيلم دستگيرمان شده بود كه انگار قرار است فيلمي در مدح سينما، فيلم و سكانس‌هاي خاطره‌انگيزش ببينيم و از آنجايي كه اتفاقا از همان فروشگاهي كه آقاي قادري خريد مي‌كنند، خريد مي‌كنيم، به غير از تجليل از لحظات دوست‌داشتني سينماي كودكي و يادآوري ويدئوهاي پيچيده‌شده در ملحفه‌ي سانسور و نشستن و به خاطر آوردن ديالوگ‌هاي قيصر و رضا موتوري، فيلم در نگاه اول تبديل به محاكمه‌ي آرامي شد از فيلمساز اين خاطره‌ها و چه وسيله‌اي بهتر از دوربين و سئوالات كوتاه و پراكنده و اتكا بيشتر به سكوت و كلوزآپ و چشمان كيميايي كه بدجوري در فرار از اين لنز حلقوي ناتوان شده بود. نيازي به به عمد يا غير عمد چيده شدن هيچ ساعت از كار افتاده و درخت خشكيده‌اي هم ندارد. دوربين در ميان خانه فيلمساز كنكاش مي‌كند به دنبال يافتن عضوي از خانواده براي گرفتن عكس يادگاري. «يك جايي بالاخره سلام دادن نازي‌ها را به خاطر مي‌آوري»بعد به تركيب فيلم با سكانس‌هاي سينمايي فيلم‌هاي منتخب كارگردان مي‌رسيم. شايد به نوعي اداي ديني باشد به سينمايي كه فيلمساز رو به دوربين و فيلمساز پشت دوربين را در ساختن يا نوشتن شاهكارهايشان ياري رسانده. هرچند به مرور و به خصوص در اواخر فيلم زمان‌بندي طولاني قسمت‌هاي اضافه شده از فيلم‌هاي ديگر به ساختار داستاني و دوست‌داشتني فيلم لطمه زده است. و ديگر حكايت نسلي است كه كارگردان به آن تعلق دارد. نسلي كه فكر مي‌كنم هر بار كه خواسته چيزي از هنر ، موسيقي، فيلم و ادبيات در ميانشان شكل بگيرد، نفهميده كه كجا و چه‌طور و به چه وسيله‌اي تحت چه جرياني نابود شده. به جنجال و حاشيه مؤلف و غير مؤلف كشيده و به اوج نرسيده. حالا ترجيح داده كه برگردد به نوستال‍ژي خاطرات دوره‌ي جواني پدر و مادرها و انتقال يافته از خطوط ماهواره و اينترنت. به همين خاطر شايد قيصر رييس شده كيميايي برايشان تا اين اندازه تلخ است. اما چه خوب از عهده برگزاري آنتراكت فيلم بر بام خانه كيميايي برمي‌ايند. آنتراكت چند دقيقه‌اي شان كه به يكي از بهترين سكانس‌هاي فيلم تبديل شده و موسيقي راك فوق‌العاده‌اش اميد بخش روزهاي نويي است. در اين ميان حضور مخاطب را مي‌شد در سكانس‌هايي يافت كه لازم داشتي فكر كني و چه بهتر از اينكه سوار ماشين بشوي و در برف و پشت چراغ قرمز و هر جاي ديگري راك گوش بدهي و در عالم خودت فرو بروي و فرصت كافي بود و شروع سكانس بعدي چه به موقع. بقاياي سينما ركس آبادان حتي بدون آن اعلان پخش فيلم نوستالژي گواه بر از دست رفتن چيزي است كه بعد از بلند شدن از پاي فيلم آقاي كيميايي امير قادري دلت مي‌خواهد دوباره بنشيني و رضا موتوري تماشا كني. با اين همه فكر مي‌كنم در آغوش كشيدن اين همه دوست‌داشتني خالي از لطف نباشد. آن هم در شيراز و به قول شما با مردمي كه بلدند زندگي كنند.

سحرهمائي
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 11:16

بعد از این همه انتظار همه چیز برای دیدن زودیاک آماده می شود.نشسته ام و منتظرم فیلم مرا با خودش ببرد .20 دقیقه اول خیلی خوب است بعد کم کم فیلم این طرف و آن طرف می رود منتظر قتل های بعدیم ولی خبری نیست .فیلم آرام شده و تا آخرش هم نمی تواند مرا با خود ببرد .زودیاک فیلم خیلی خوبی است ولی دلبری نمی کند .دلنشین نیست ولی حنانه راست می گوید این که ضعف فیلم نیست .خب به هر حال اینجا هم قرار نیست من حرف کارشناسی بزنم چیزی که مهم است این است که فیلم اثری را که باید داشته باشد نداشت نمی دانم چرا . می نشینم منتظر پرونده زودیاک .شاید خواندمش و با یک جمله اش دگرگون شدم .جمله ای که جوهر فیلم را بریزد بیرون و دیوانه ام کند کاری که فکر می کردم زودیاک بکند ولی نکرد .القای جنونی مثل جنونی که هفت بهمان داد.قبل از مجله فیلم کاش اینجا درباره اش حرف می زدیم و کامنت هایمان را جمع و جور می کردیم .کیا زودیاکو دیدن ؟......شما هم بنویسید......

رضا
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 11:16

1- خب گویا به سلامتی به تهران برگشتی و این سفرنامه ات را تمام کردی . البته اگر در جاده داوری بود حتما باید مستقیما اخراجت می کرد و حتی چند جلسه هم محروم می شدی . آخه کی راه مشهد تهران رااز شیراز می ره بعد هم یک سر به اصفهان می زند ؟ عرب ها هم این طور وقت کشی نمی کنند !

ولی خب مسافرتت تمام شد باز هم نگفتی بنزین از کجا آوردی ؟

2- چند سال پیش که رفته بودم شیراز درست زمانی که به دروازه قرآن رسیدم ( درست می گویم ، اسمش همین است ؟ ) بازی ایران ژاپن تمام شد و ایران توانست دو – یک ژاپن را شکست دهد . نمی دانید چه حالی کردیم ، ملت همه ریخته بودند بیرون به شادی کردن و بوق زدن . حالا که یادش می افتم می گویم : اگر فصل بعد برای تیم ملی ایران از فردا هم شروع شود، با این مربی ، باز هم همین بلا ها به سرمان می آید .

3- خدت استقلالی ها هم فقط بگم : واقعا تبریک . فوتبال مدرن یعنی همین ! تیمی که هر سه تا گلش را روی کرنر و ضربه ی ایستگاهی بزند از همین الان وضعیتش مشخص است ! سال پیش با اوت دستی می رفتید جلو ، حالا با کرنر ، چه پیشرفتی !

یا حق

مصطفی انصافی
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 11:36

1.خوشا شیراز و وضع بی مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش

2. کارت سوختت رو عشق است. چه جونی داشته سگ مسب!

3. نوید خان! تبریک و تبریک و تسلیت!

4.

VINCENT: Well, in Amsterdam, you can buy beer in a movie theatre. And I don't mean in a paper cup either. They give you a glass of beer, like in a bar. In Paris, you can buy beer at MacDonald's. Also, you know what they call a Quarter Pounder with Cheese in Paris?

JULES: They don't call it a Quarter Pounder with Cheese?

VINCENT: No, they got the metric system there, they wouldn't know what the fuck a Quarter Pounder is.

JULES: What'd they call it?

VINCENT: Royale with Cheese.

JULES: Royale with Cheese. What'd they call a Big Mac?

VINCENT: Big Mac's a Big Mac, but they call it Le Big Mac.

عاطفه برومندان
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 12:55

سلام آقای قادری

شما اومدین شیراز و ما اصلا نفهمیدیم! اینا همش تقصیر علی آذری و پیمان جوادی هستش! چرا نباید به ما خبر می دادن؟ دنیای خیلی بدی شده! ولی بازم جای شکرش که به شما امیر خان قادری خوش گذشته! بچه ها از فیلم آقای کیمیایی خوششون اومده بود . خسته نباشین!

صدری
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 13:6

فیلم مستند « آقای کیمیایی » در دانشگاه علوم پزشکی شیراز به نمایش درآمد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه فارس، انجمن فیلم امور فرهنگی و فوق برنامه دانشگاه علوم پزشکی شیراز ساعت 6 بعدازظهر شنبه 20 مرداد اقدام به نمایش فیلم مستند « آقای کیمیایی » با حضور سازنده و کارگردان فیلم امیر قادری در سالن صدراو سینا نمود.

برپایه همین گزارش، امیر قادری کارگردان فیلم مستند « آقای کیمیایی » فیلمش را تنها یک فیلم مستند دانست و گفت: وقتی که فیلم را می ساختیم اصلاً به این فکر نمی کردیم که داریم مسعود کیمیایی را معرفی می کنیم و یا اطلاعاتی در مورد ایشان می دهیم. فقط آمدیم و خودمان را در یک فضا و جو قرار دادیم. با توجه به گستردگی موضوعی به نام مسعود کیمیایی و آن همه حاشیه و اطلاعات در مورد ایشان اگر فیلم را هرجور دیگری می ساختیم کار خراب می شد. با وجود آن همه حاشیه و اطلاعات می توانستیم یک شبی کیمیایی بسازیم که به جای طنز « چهارخونه » هر شب از تلویزیون پخش بشود ولی آمدیم یک فیلم 80 دقیقه ای ساختیم.

قادری فیلم « آقای کیمیایی » را تنها روایت خودش از یک فیلمساز مشهور دانست و گفت: در واقع می خواستیم هرکس برداشت خودش را از فیلم داشته باشد. بعد از تماشای فیلم یکی خیال می کند کیمیایی باهوش است. دیگری او را زرنگ فرض می کند و خلاصه هر کس برداشت خودش را از این فیلم می کند. البته نگاه ما هم اصلاً سرسری نبود. 4 ماه تمام و به شکل 24 ساعته برای فیلم وقت و زمان گذاشتیم. حالا هم خیلی خوشحالم که این فیلم فیلمی متملقانه و چاپلوسانه از کار درنیامده. چون من خودم کیمیایی را خیلی دوست دارم و اصلاً نمی خواستم بعداً زیر سئوال بروم و بد و بیراه بشنوم. خوشبختانه من و کیمیایی هر دو در یک دنیا بودیم با این تفاوت که ایشان بزرگتر و با تجربه تر و من از ایشان کوچکترو کم اسم و رسم ترم. ضمن اینکه در طول ساخت فیلم اصلاً دوست نداشتم فیلم وارد بحث های سیاسی شود چون وقتی که سراغ کیمیایی می روی خیلی آمادگی این شکلی شدن و وارد این این بحث ها شدن را دارد و ما این را اصلاً دوست نداشتیم.

کارگردان فیلم مستند « آقای کیمیایی » بار دیگر بر پرهیز خود کلیشه ای شدن فیلم اش تأکیدکرد و گفت: هرکس که این فیلم را می بیند از یک قسمت هایی از آن خوشش می آید. بعضی ها می آیند و می گویند که چرا از مصاحبه هایش کم کردی؟ خیلی های دیگر از موسیقی ها و Sundtrack های فیلم خوششان آمده و حال کرده اند و عده زیادی هم از پشت صحنه های فیلم « رئیس ». من نمی خواستم فیلمی بسازم در این باره که مسعود کیمیایی چطور فیلم می سازد. خلاصه هر کس چیزی می گوید و مدام گیری به ما می دهد. حتی خیلی گفته اند و حتی نوشته اند که چرا در این فیلم از گوگوش خبری نیست و یا از بهروز وثوقی؟ در نتیجه « آقای کیمیایی » فیلمی نیست که همه از آن خوششان بیاید.

این نویسنده سینمایی از کیمیایی به عنوان یک عاشق سینما نام برد و ادامه داد: کیمیایی از بچگی عاشق سینما بوده اما مدام به این عشق اش یعنی سینما لطمه می زند. کیمیایی یک حسن و امتیاز بزرگی که دارد هوش بسیار بالایش است که البته از نظر من حسن و امتیازش نیست. کیمیایی مثل یک کوه بلور است که خودش 21 میلیون راه بلد است که استعداد و توانایی هایی خودش را نابود کند. کیمیایی خیلی تحت تأثیر گذشته اش قرار دارد ضمن اینکه حاشیه های کیمیایی از همان قبل از انقلاب تا به الان خیلی زیاد است.

این منتقد سینما با تأیید و تأکید بر بخشی از گفته های خودش در فیلم در رابطه با منتقدان خاطرنشان کرد: کاملاض به آنچه که در فیلم ام گفته ام معتقدم. گفته ام منتقدین درجه سه و پایش هم می ایستم! ما در حال حاضر اصلاً منتقد خوب به معنای واقعی نداریم. از منتقدین بسیار خوب که البته تعدادشان انگشت شمار است و همگی هم کم کارند می توانم به کامبیزکاهه اشاره کنم. پرویز دوایی هم که مال گذشته هاست اما اثرش همچنان باقی ست. ایرج کریمی را هم خیلی دوست دارم. کامبیز کاهه نقدهای بسیار خوبی دارد که بسیار تأثیرگذار بوده. نقدهای مازیار اسلامی هم عالیست. نقد فیلم در ایران خیلی فاسد است و خیلی از آن نقدهای خوب سابق فاصله گرفته ایم. نقد فیلم در ایران بیشتر تبدیل به یک شوخی و مضحکه شده است. نقدنویسی یک استعداد خدایی و ذاتی می خواهد که هرکس آن را ندارد. یک منتقد باید پارامترهای زیادی داشته باشد، اول از همه باید خیلی خوب بنویسد. دوم اینکه دربطن اجتماع زندگی کرده باشد و همه چیز اجتماع را بتواند تجزیه و تحلیل کند. ژان پیر ملویل در جایی خاطره ای را تعریف کرده: ملویل هنگامی که نوجوانی بیش نبوده به مغازه عتیقه فروشی دایی اش می رود. دو تا صندلی می بیند. دایی اش به او می گوید این 2 صندلی یکی اش مال لویی چهاردهم است و دیگری بدلی. ملویل دستش را روی یک صندلی می گذارد و دایی می گوید خیالم راحت شد چون این کار در خانواده ما ارثی است. در مورد منتقد هم همین است. یک منتقد باید یک سری ویژگی های خاص داشته باشد تا بتواند تأثیرگذار باشد.

محمد مهرنیا
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 13:19

سلام

من خیلی خوشحالم که بالاخره نوید هم به آرزوی بزرگ زندگیش رسید و ازدواج کرد وسرو سامونی پیدا کرد. واقعا براش خوشحالم. انگار که خود من ازدواج کرده باشم.

پدرام تجریشی
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 13:22

من پیمان جوادی رو می کشم!

نجمه انواری
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 14:3

امیر قادری

تمام سفرنامه ات یک طرف، این آخرش یک طرف

مخصوصا کویر و ستاره و شیراز و ...

بدجوری من رو یاد کویرای کرمان و شبهای تو راهی که از مشهد می رفتم اونجا انداختی

بدجوری منو یاد تالار وحدت و همون بحثهای بعد تریبونی و ... انداختی

اصلا یکی از دلایلی که روزنوشتهاتو می خونم اینه که منو یاد کرمان می اندازی، کلمه به کلمه میخونم تا شاید مثه اون ویژه نامه نوروز مجله فیلم که اسم سینما بهشت رو بردی، باز هم بگی سینما بهشت!

محمد حسین آجورلو
يکشنبه 28 مرداد 1386 - 14:54

سلام چون سانسورش می کنی هیچی نمی گم. فقط در جهت تنویر افکار عمومی اعلام میکنم که امیر قادری توی روزنوشت قبلی سه تا از کامنت های منو از بیخ کند انداخت دور.

نويد غضنفري
دوشنبه 29 مرداد 1386 - 1:22

سلام

1- مخلص و كوچك همه، بخصوص برادر بزرگ ترم امير. در كامنت هاي كافه خودم مبسوط تشكر كرده ام.

2- محمد مهرنيا عزيز، دوست نديده، نمي دانم از كجا مي داني كه «بالاخره» به آرزوي هميشگي و ديرينه ام رسيده ام و ازدواج كرده ام؟! بالاخره اين هم يكي از مراحل روتين و آپشنال زندگي است ديگر، نه؟ اما اگر راغبي بيش تر بداني، بله، به يكي از آرزوهايم رسيده ام!! نصيب شما هم بشود، اهل پايكوبي هستيم حسابي! چاكريم.

حنانه سلطانی
دوشنبه 29 مرداد 1386 - 12:27

این حرف های آخری همیشه برای من هم سوال است.

خبر جت اسکی سایت خیلی باحال بود.نه به خاطر چهار تا ستاره ای که آنجا جمع اند.به من چه که جمع اند؟به خاطر خود جت اسکی.بهترین چیز برای فریاد زدن و تا آخر گاز دادن همین جت اسکی است.

سارا خانم اگر شد یک ایمیل به من بزن.

hannanehsoltani@yahoo.com

محمد حسین آجورلو
دوشنبه 29 مرداد 1386 - 14:39

سلام

تا حالا کاریکاتور های توکا نیستانی رو دیدید؟ اگر تا حالا از این لذت بی بهره بودید این آدرس سایت شخصیشه :

http://touka.net/

یک سری بزنید ضرر نمی کنید.

فکر میکنید اگر توکا نیستانی کارگردان سینما می شد مثل کی می شد ؟ دیوید لینچ ؟

سانسورم نکنی امیر این دیگه کیهان نیست ها.

خاطره آقایان
سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 0:10

باید بگم دوست عزیز درست زدید وسط خال.

مدت زمانی هست که وقتی توی خیابون راه میرم یا توی مجامع عمومی با بقیه صحبت میکنم دچار شک میشم که نکنه من زاویه دیدم به زندگی اشتباهه نکنه حق با اکثریت باشه.4_5روز پیش به دعوت یکی از دوستان قدیمی به عروسیش رفتم.اون هم توی گرمای خوزستان سختیش رو به جون خریدمو زدم به جاده گفتم هیچی که نباشه درس آدم شناسی که هست اون هم خوزستانی های پر شور و هیجان.جای شما خالی توی راه فیلم اخراجی ها رو گذاشته بود مردم همچین مجذوب لعدگی هاش شده بودن که من داشتم شاخ در می آوردم با خودم گفتم که اینا حتما لذت دیدن فیلمی مثل نجات سرباز رایان نصیبشون نشده تا بفهمن به چی می گن خلوص به چی می گن عرفان و به چی می گن از جان گذشتگی.اون جا که رسیدم میان مراسم هی با خودم می گفتم چه حکمتی توش هست که اگر دو نفر تصمیم می گیرن که برا همیشه با هم زندگی کنن باید 3 شب تموم همه از خوشحالی بالا و پایین بپرن.یا این دوستم که مثل خواهر منه و 2 سال تموم ما شبانه روزمون رو با هم گذروندیم با چه معیاری یه نفر رو به عنوان هم دم همیشگی اش پذیرفته چه معیارهای ساده ای دارن این آدما.خوش به حالشون که اینقدر ذهنشون درگیر نیست.بعد که یه کم دیگه فکر کردم دیدم نه من حاضر نیستم یک ثانیه از زندگی ام رو با زندگی بقیه آدما عوض کنم .فهمیدم که مفهوم لذت بردن از زندگی برای آدما متفاوته و من لذتی که همراه با زحمت و دردسر باشه رو بیشتر می پسندم.

راستی خوش به حال دوستانی که زودیاک رو دیدن.ما که هنوز در انتظاریم که ببینیم به قول سحر خانوم به جنون هفت میرسیم یا نه.منکه دلم واسه اون دیوونگی خیلی تنگ شده.جنون حاصل از یک تراژدی شکسپیری-یک تراژدی ارسطویی ناب.

یه پشنهاد:نمی دونم دوستان چقدر با دگرگونی روایت گویی داستان یا فیلم حال میکنن.برای یک چنین داستانی کتاب گور به گور اثر ویلیام فاکنر رو خیلی دوست دارم.در حالی که داستان 17 شخصیت داره 15 تای اونا راوی داستان هستن.حالا فکر کنید وقتی یک داستان از زبان 15 نفر روایت بشه چطور می تونه اعماق وجود شخصیت هاش رو به چالش بکشونه.من فکر میکنم این فاکنر بیشتر از اینکه یک نویسنده باشه یک روانشناسه.


سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 1:6

سلام.اميدوارم حال همه خوب باشه. الان خيلي هيجان

دارم ساعت 1 صبحه زودياك رو گرفتم مي خوام به همه

توصيه هاي شما مبني بر نديدن فيلم در انتهاي شب عمل

نكنم و بشينم و همين الان فيلمو ببينم. اگه خدا بخواد در

مورد فيلم فردا يه چيزايي مي نويسم.

ساسان.ا.ك
سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 1:9

سلام.اميدوارم حال همه خوب باشه. الان خيلي هيجان

دارم ساعت 1 صبحه زودياك رو گرفتم مي خوام به همه

توصيه هاي شما مبني بر نديدن فيلم در انتهاي شب عمل

نكنم و بشينم و همين الان فيلمو ببينم. اگه خدا بخواد در

مورد فيلم فردا يه چيزايي مي نويسم.

ارتش سايه ها
سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 1:38

1:سفرنامه ات به پايان رسيد انگار...همين....

2: فيلم زودياك اتفاقا جنون دارد....

جنوني كه لحظه اي نيست با يك پالس نيست...ذره ذره حركت مي كند و تو حس مي كني كه داره تو خونت جريان پيدا ميكنه....مثل آدمهايي كه تزريق مي كننو عاشق اون قسمت خون بازيشن....زودياك قرار نيست شوكه كنه...اتفاقا ميخواد كه تماشاگرو عاصي كنه از بس كه منطقيه....يه جور فرسودگيه خودخواسته..واسه همينه كه دائم تاريخ ها رو به رخ تو ميكشه...اونا فقط براي نشان دادن گذر زمان نيست كه....اون طولاني شدن رو فقط در تاريخ نمي بيني قراره اين درازي رو به تو تزريق كنه تو گوشت و پوست و استخوان نفوذ كنه.

------------

3: بعضي از فيلمها قبل از سكانس پاياني تمام ميشن ( نه اين منظورم نيست كه پايان لو بره و حماقت بار به نظر بياد)

يعني كارگردان به تو مي فهمونه كه از اينجا ديگه نتيجه مهم نيست آدمها رو زير نظر بگير....

اين گروه خشن كه يادتونه...اون موقع كه " پايك " مياد تو قلعه ماپاچه و به قول خود آقاي قادري داره اونجايي رو زيارت ميكنه كه قراره كشته بشه...يا اون خنده جادويي " ارنست بورگير " وقتي پايك و اون دوتاي ديگه از فاحشه خونه ميان بيرون...اون خنده و اون ميزانسن شاهكار بلند كردن اسلحه ها...حاليمون ميكنه كه 4 تا قراره بميرن...حالا چه جوري مردنشون مهمه...

اينا رو گفتم كه باز به " زودياك " برسم....

اين مهم نيست كه ما بدونيم يا ندونيم پرونده واقعي به كجا رسيده...فينچر جادوويي ترين سكانسو اتفاقا واسه همين ساخته كه حاليمون كنه...:

وقتي كه پليسا وحشتناك به " لي " شك ميكنن و با نشانه ها ما مي فهميم كه تمام آمار حاكي از گناهكار بودنش داره از ساعت و چكمه ها و حتي صورتش... و اون پليسا با هزار بدبختي ميرن تو خونش قاچاقي و دستخطشو بلند ميكنن....

حالا منتظرن كه اين دستخط تطبيق داده بشه با يه عالمه كارشناس كه اومده و حالا فقط يك كلمه مونده فقط يكي آره يا نه!!!

اينجا فينچر اتفاقا عالي اون جنون و شوك رو يكهو وارد نميكنه...كسي كه از پيش كارشناس اومده آرام نزديك پليسها ميشه و فينچر كات نميزنه ميذاره نزديك بشه و ما هي ديوانه تر بشيم كه جواب رو بشنويم و اون جنونه آروم آروم از پا بندازتمون...

وقتي جواب طرف منفيه...انگار يه آب سرد وحشتناكي ريخته شده رومون...يخ ميكنيم...و اون وقت كه ماجراي فيلم تموم شده...و ما گرفتيم كه قاتله قرار نيست پيدا بشه...حالا ديگه آدماي مرتبط با پرونده مهمن...يكي ميره كه كانون گرم خانوادش و حفظ كنه ...يكي نا اميده و يكي ادامه مي ده حتي وقتي خونوادش در معرض فروپاشيه....

اين تضادها اين رفتارها همون دليله ساخت زودياكه....

فيلم اگه درست ديده بشه...اتفاقن لحظات جنون آور فيلم لحظاتي كه يه "‌آني " داره....در دقايق نا اميديه اون مستتر شده...اونجاهايي كه اميدها به ياس تبديل ميشه...

سكانس پاياني كه يادتونه...

اون موزيك معركه و اون جنون و اون "آن " وقتيكه روزنامه نگاره " لي " رو ميبينه كه هست...چون اين زودياك لعنتي انگار كه قراره هميشه باشه...

خاطره آقایان
سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 12:51

راستی یادم رفت بگم خیلی خوشحالم که دوستان همشهری ام در اینجا حاضرند.مخصوصا از سارا خانوم تشکر ویژه دارم به خاطر گردهماوری آنچه آن عصر جمعه در تالار سینا و صدرا گفته و دیده شد.

خیلی دنیای عجیبی داریم همه ما توی یک شهر زندگی میکنیم وشاید خیلی زمان ها بوده که بی تفاوت از کنار یکدیگر گذشتیم ولی اینجا توی این کافه حرفهای هم رو میشنویم و همدیگر رو می شناسیم ولی نمی دونیم اون یکی چه شکلی هست و کجای این شهر پر هیاهو مشغول به کار و فعالیت.خیلی خوشحالم که دارم توی شیراز کسانی رو می شناسم که اینقدر به سینما و فیلم علاقه مندند...

شراره تهرانی
سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 12:55

سلام آقای قادری عزیز

آقای قادری به آسانی نمی توان در مورد فیلم شما صحبت کرد! من نه از فیلم اتان خوشم آمد و نه بدم آمد. اما از انجمن فیلم علوم پزشکی شیراز انتظار بیشتری داشتم بخصوص از دکترعلی آذری و مهندس پیمان جوادی! این دو دوست گرامی از زعما و علمای این انجمن قدیمی و خوشنام محسوب می شوند به همین خاطر از ایشان انتظاراتمان بیش از اینهاست. چرا باید جلسه نقد و بررسی فیلم آقای کیمییایی اینقدر ضعیف و بی حال برگزار می شد. همه چیز برای رفع تکلیفی بود. انگار یکی دوسالی ست همه چیز این انجمن دارد به همین منوال می گذرد. من حضوری و تلفنی از پیمان انتقاد کرده او و او هم همه چیز را به گردن علی آذری انداخته که با ایشان دوستی ندارم اما از توانایی شان به خوبی آگاهم. اما پیمان هرچه باشد خودش دست به قلم است و نباید اجازه دهد برنامه های به این خوبی به این شکل برگزار شود. بالاخره 4سال با او همکلاس و هم دانشکده ایی بودم و به خوبی او را می شناسم ! می دانم چه پسر سخت گیر و ایده آلیستی ست. حال چرا اینقدر بی خیال شده نمی دانم!. شاید تقصیر خود آقای قادری هم باشد . شما آقای قادری یک منتقدی و باید برای فیلم ات ارزش بیشتری قایل می شدی. ما و دوستان منتظر کارهایی به خوبی سابق از انجمن فیلم پزشکی شیراز و علی آذری و پیمان جوادی عزیز هستیم. همینطور شما آقای قادری ! شما انتظار بیشتری ازتان می رود. پیروز باشید.

شهرزاد آریانا
سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 13:14

سلام

چی شده بابا؟ امیر قادری توی این سفرنامه به این دوم و درازی فقط یک بار اسم پیمان جوادی رو برده. همین.

حالا همه یا دارن ازیش گلایه می کنند یا می خوان او رو بکشن! خانم برومندان شما باید روزنامه های شیراز رو یه نگاهی می انداختی تا متوجه می شدی بچه های پزشکی چه برنامه ای دارن.و پدرام تجریش! شما پدرام خان از موقعی که درست تموم شده رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی حالا برای چی می خوای پیمان رو بکشی. اول بلند شو یک سری بیا شیراز و بعد بچه مردم رو تهدید جانی کن.

از امیر قادری هم به خاطر اخلاق خوبش و همینطور فیلم پر از موسیقی آقای کیمیایی تشکر می کنم. اما امیر خان خودمونیما! می تونستی فیلم خیلی خیلی بهتری بسازی! از پیمان خان جوادی عزیز و آقایان فواد دهفانی و علی آذری هم کمال تشکر رو دارم!

سارا جوادي
سه‌شنبه 30 مرداد 1386 - 20:58

سلام

هر كي به داداش پيمان من نگاه چپ كنه با من طرفه! درسته نصف شماها سن دارم اما همه شماها رو حريفم.

دوست خوب فقط شهرزاد آريانا. از اون ياد بگيرين.

سحر همائي
چهارشنبه 31 مرداد 1386 - 11:29

ممنون از ارتش سايه ها

عليرضا شيرنشان
چهارشنبه 31 مرداد 1386 - 13:1

اميرخان اومدي اصفهان و به ما خبر ندادي حيف شد.

محمدمهرنیا
چهارشنبه 31 مرداد 1386 - 13:45

سلام نوید خان

اگه تو من رو نمی شناسی بخاطر چیزهای دیگه هست. اما من به خوبی تو رو می شناسم و تو رو خیلی دوست دارم. انشاالله موفق باشی . راستی اگه طرف اهواز و بهبهان اومدی خوشحال می شم ببینمت.

كابوكي
چهارشنبه 31 مرداد 1386 - 18:31

جناب قادري قصه هاي مجيد ادبيات برجسته اي نيست كه اقتباس سينمايي ان انقدر مهم باشد كه در موردش نظر سنجي نيز انجام گردد كه ظاهرا بالاترين راي را هم داراست .به جايش ميتوانستيد داش اكل يا شازده احتجاب را قرار دهيد كه هم ادبيات شاخصي هستند و هم فيلمهاي بهتري.

سرپیکو
چهارشنبه 31 مرداد 1386 - 19:32

سلام آقای قادری.

خوبی. اون وسترن استرالیایی رو هنوز پیدا نکردم. کلی دارم دنبالش میگردم. چنرد روز پیش حالم گرفته شده به جاش رفتم این گروه خشن رو بازم دیدم! راستی اصلا به فکر پرونده جان فورد هستی؟ قول دادی ها!

خیلی آقایی.

فعلا بای.

samira
جمعه 2 شهريور 1386 - 23:30

man tu sitam. computere farsi neminevise. chetori mishe aghaye kimiyay ro did?az koja peydash konam? manam ye doosti mesle reza malekiye to dashtam. arusi kard. aslan nemifahmi cheghadr tanha shodam.

ساسان.ا.ك
شنبه 3 شهريور 1386 - 10:41

سلام . كم كار شدي امير خان. هنوز تو شوك سفري؟

حنانه سلطانی
شنبه 3 شهريور 1386 - 12:23

می خواستم به بهانه ای از نظرسنجی این هفته تعریف کنم که بهانه اش پیدا شد.حرف های این دوست ما درباره اینکه به جای قصه های مجید شازده احتجاب و داش آکل را می گذاشتید.دوست عزیز سوال مربوط به سینمای پس از انقلاب است نه قبلش.با اینکه خودم درخت گلابی را انتخاب کرده ام خیلی خوشحال شدم که قصه های مجید را هم جزء گزینه ها گذاشته اید.دیروز که داشتم مصاحبه پریوش نظریه در مجله هفت را می خواندم یاد مجید افتادم که توی انشایش نوشته بود مرده شور انسان شریفی است و اینکه مرده شور فحش آبرومندٍست.کداممان هست که اسم بی بی را بشنود و یاد بی بی مجید نیفتد.یک وقت هایی هم بد نیست این بحث اثر برجسته و هنری و این چیزها را کنار بگذاریم.نمی خواهم بحث سینمای کودک را هم دوباره پیش بکشم که قطعاً در سینمای کودک اثر برجسته ای است.قصه های مجید بخشی از خاطرات ماست و همین برای به حساب آوردنش کافی است.

پیر شدن یعنی پیدا نکردن نقش مهیجی برای بازی در صحنه زندگی(مدار صفر درجه)

صوفیا نصرالهی
شنبه 3 شهريور 1386 - 14:58

چرا چرا چرا من هنوز زودیاک رو ندیدم؟نکنه ببینم و خوشم نیاد؟!ولی نه!کسانی که ازش تعریف کردن انقدر آدمهای مطمئنی هستن که الان غصه ندیدنشو داشته باشم.

مرسی از سینما1 برای فیلم استاد فورد.عجب شخصیت های گرم و دوست داشتنی داشت.به خصوص اون جماعت کشیش ها و اسقفهاش که دائم با هم شرط میبستن و خوب میدونستن یه جاهایی دروغ گفتن بد جوری به درد میخوره!!!

امیرجان بدو روزنوشت!پرسپولیس داره خوب میره!!!!

خاطره آقائیان
شنبه 3 شهريور 1386 - 19:37

سلام دوستان

اینجا چه خبره؟همه اعتصاب کردن؟یا مثل امیر خان که دیگه زود به زود روزنوشت نمی نویسند تصمیم گرفتن دیر به دیر سری به کافه بزنن.شاید هم از کم شانسی منه حالا که فرصت دست داده که عضو ثابت باشم اینجا همه می خوان عقب بکشن .شاید هم گرما بی حالتون کرده ؟ایشالله زودتر (همین فردا)اینجا یا شاهد روزنوشت جدید باشم یا 20 تا نظر جدید.من اینجا در سفرم یه جایی تو هرمزگان ولی باز هر روز هر جور شده سر میزنم.

یه پیشنهاد:نمیدونم از گروه velvet underground چیزی گوش دادین یا نه ولی موسیقی و اشعارش بی نظیرن.همین روزا وقتی برگردم خونه یکی از شعراشو اینجا می نویسم...

كابوكي
دوشنبه 5 شهريور 1386 - 18:24

در پاسخ به حنانه سلطاني:1- شيرني كلام مجيد ربطي به ادبيات و سينما ندارد من هم دوستش دارم ولي اصولا اقتباس سينمايي از اثار ادبي زماني مطرح و چشمگير است كه ادبيات بسيار شاخصي باشد و هر داستاني نيز لزوما ادبيات نيست.2- مگر در سينماي ما چند تا اقتباس ادبي ساخته شده است كه به بعد يا قبل از انقلاب تقسيم گردد.

بابك
سه‌شنبه 6 شهريور 1386 - 2:8

آقا خيلي باهالي...من كه خيلي كيف كردم وقتي شما رو ديدم.... من شيرازيم و شما رو همون جا ديدم.... گرچه منم فرداي همون روز اومدم تهران... اگه يادت باشه تو سالن من تو رديف شما بغل دستتون نشسته بودم.... من اقا فرشيد مي شناختم البته.... تعريف شما رو از اين برو اون بر خيلي شنيده بودم خيلي مشتاق بودم ببينمتون... كه ميسر شد ...ازين به بعد هميشه پيجتون مي خونم... سرزنده باشين

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  




             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، داشن ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Powered by Tehranema Co. | Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 2.04920506477 seconds.