Print

«حافظ» و «سعدی» کيارستمی، و قضيه تاريخی حسادت

«حافظ» و «سعدی» کيارستمی، و قضيه تاريخی حسادت
 هوشنگ گلمكاني



انتشار حافظ و سعدی کيارستمی جنجال بيهوده‌ای به پا کرد که بار ديگر يک بيماری مزمن و رو به وخامت جامعه هنری/ فرهنگی/ روشنفکری/ رسانه‌ای کشور را به نمايش گذاشت. اين بيماری، خيلی ساده، اسمش حسادت و کج‌انديشی است که تازه دومی هم حاصل اولی است. در منشأ اين جنجال‌ها - همان حسادت - ترديدی ندارم، اما البته مدرک مستندی هم در اين زمينه نمی‌شود به محضر جامعه ارائه داد؛ همان طور که خيلی از کارهای کيارستمی در اين سال‌ها حسادت‌برانگيز بوده و بسياری را سر غيظ آورده است. اين يک احساس به‌شدت قوی است که سال‌هاست تعيين‌کننده شکل و مسير روابط فردی و اجتماعی ما شده است. حالا شايد روزی - يا به‌زودی - اگر عمر و جرأتی بود؛ توضيح درباره اين قضيه حسادت را مفصل‌تر کنم. «جرأت» را از اين بابت نوشتم که به دليل گستردگی موضوع، بحثی دشمن‌تراش است.
فکرش را بکنيد که چرا موضوعی به اين سادگی بايد چنين واکنش‌هايی داشته باشد: عباس کيارستمی به عنوان هنرمندی معتبر در عرصه داخلی و شناخته شده و مورد احترام در جهان (چه خوش‌مان بيايد و چه نيايد)، تصميم می‌گيرد از هر غزل حافظ و سعدی، يک مصراع را که به نظرش اساسی‌تر و عصاره و جان‌مايه آن غزل است، انتخاب و منتشر کند. ايراد کار کجاست که عده‌ای فرياد اعتراض سر دادند: اين چه معامله‌ای است که با حافظ و سعدی بزرگ شده؟، ديوان حافظ و سعدی را خراب کرده، اين يک توهين است، و چيزهايی از اين قبيل. مگر کيارستمی همه نسخه‌های ديوان حافظ و سعدی را جمع‌آوری و نابود کرده و فقط کتاب خودش را باقی گذاشته؟ خب ديوان کامل اين دو شاعر بزرگ با چند تصحيح و روايت ديگر موجود است و ارزش و اهميت و اعتبار و صلابت خودشان را دارند؛ کيارستمی هم انتخاب و پيشنهاد خودش را داده است. اين چه ايرادی دارد؟ کجای عرش می‌لرزد؟ مگر بسياری از خوش‌نويسان بارها عبارتی، مصراعی، بيتی از حافظ يا شاعران ديگر را برای خوش‌نويسی در تابلويی، از ميان يک غزل درنياورده‌اند؟ چرا کار آن‌ها ايرادی نداشته است؟ فقط به اين دليل که به «هنر خوش‌نويسی» آراسته شده و بحث معنا و تفسير در درجه دوم اهميت قرار داشته؟ خب کيارستمی - چه خوش‌مان بيايد و چه نيايد - به عنوان يک هنرمند چند وجهی (سينماگر، گرافيست، عکاس، شاعر) کار ديگر و تازه‌ای با حافظ کرده که نه از نوع تفسيرهای موشکاف و گسترش‌دهنده مفسران حافظ‌شناس مثل بهاءالدين خرمشاهی است، نه از نوع «تصحيح» احمد شاملو است و نه مانند کاری که خيل خوش‌نويسان می‌کنند. هنر کيارستمی، «هنر انتخاب» است و مثل ساير آثار سبک او، گرايشی مينی‌ماليستی دارد. او به جای اين که رساله‌ای درباره هر يک از غزل‌ها بنويسد، مصراعی را انتخاب کرده و جلوی روی خواننده گذاشته که همين انتخاب، حکم «تفسير» او را دارد؛ حتی مقدمه‌ای هم بر انتخاب‌هايش ننوشته. ايرادش چيست؟ شما مخالف اين انتخاب‌ها هستيد؟ خودتان انتخاب کنيد. اصلأ اين طور انتخاب را دوست نداريد، برويد حافظ‌ها و سعدی‌های ديگر را بخوانيد. چرا حق يک هنرمند معتبر را که شأن خودش و آثارش بسيار بيش از يک آدم معمولی است، ناديده می‌گيريد؟
به بحث حسادت هم در اين‌جا می‌شود رسيد که مطمئنم خيلی از آدم‌های «روشنفکر» و حتی آدم‌های معمولی زير متوسط، وقتی با اين کتاب روبه‌رو شدند، از خودشان پرسيدند: «اِ... اين که کاری نداره... چرا به فکر من نرسيد؟» و يادشان می‌رود همين چيزهايی که «کاری نداره»، به ذهن هر کسی نمی‌آيد. و فرق آدم‌ها، فرق هنرمند و غيرهنرمند، فرق نابغه و آدم معمولی، فرق آدم مبتکر و آدم خرفت و کودن در همين چيزهاست. اخيرأ ديدم دو جوان باهوش ايرانی مقيم آمريکا با انتخاب عناصر و نشانه‌های ايرانی متعلق به تاريخ همين صدوخرده‌ای سال اخير کشور و نقش زدن آن‌ها بر لباس، توجه بسياری را جلب کرده‌اند؛ چيزهايی مثل عکس‌ها و نشانه‌های دوره قاجار و پس از آن، يا مثلأ لوگوی روزنامه‌های خيلی قديمی و چيزهايی از اين قبيل. خب اين‌ها همه قبلأ وجود داشته اما کسی تا به حال فکر نکرده بود که می‌شود ازشان چنين استفاده‌ای کرد. کپی‌رايت هم ندارد، هويت ايرانی هم دارد و حرکتی‌ست در کنار- يا برابر- گرايش غالب استفاده از نشانه‌های غربی روی لباس‌ها. خب طبعأ اين دو جوان با جوان‌های معمولی که فکر و عمل‌شان در جهت کارهای بيهوده و غيرخلاق و گاه زيان‌بار است، فرق دارند. ندارند؟
اما همين حسودان که بابت اين که چيزی که «کاری نداره» به ذهن‌شان نرسيده به صاحبان ذوق حسادت می‌کنند، جايگاه خودشان را هم ناديده می‌گيرند. فکرش را بکنيد که مثلأ - بر فرض - اگر ايده حافظ و سعدی کيارستمی به ذهن من می‌رسيد و جسارت و سرمايه لازم را هم داشتم که آن را منتشر کنم، اصلأ برای چه کسی اهميت داشت که انتخاب‌هايم چيست؟ هزاران نفر از آدم‌های معمولی ديگر هم حتمأ انتخاب‌های شخصی‌شان را از حافظ و سعدی دارند، اما انتخاب‌های آن‌ها برای چند نفر اهميت دارد؟ خب او کيارستمی است و ما آدم‌های معمولی. از او خوش‌مان بيايد يا نيايد، قطعأ اين انتخاب‌های کيارستمی يا آدم‌هايی در اندازه‌های اوست که اهميت دارد، نه آدم‌های معمولی و گم‌نام. بله، درست است که آدم‌هايی در اين سطح اگر سوت هم بزنند، خطی بکشند، عکس و نمايی معمولی هم بگيرند (که قطعأ معمولی نخواهد بود و چيزی غيرمعمول در آن‌ها هست) می‌تواند اثری هنری تلقی شود و مورد توجه و بحث و تفسير قرار بگيرد. خيلی از اتودهای بسيار ساده هنرمندان بزرگ اکنون در موزه‌ها قرار دارد؛ «آثاری» که اگر متعلق به آن هنرمندان بزرگ نبود شايد قاطی زباله‌ها می‌شد، اما در متن کارنامه آن هنرمند ارزش و معنا پيدا می‌کند. پارسال در پاريس، توی موزه پيکاسو مجموعه‌ای متعلق به يک کلکسيونر آلمانی را به نمايش گذاشتند که در کنار بسياری از آثار شگفت‌انگيز و حيرت‌آور پيکاسو، چيزهايی هم ديدم که به طور مجرد زيبايی شاهکارهای او را نداشت، اما چون کار پيکاسو بود، ارزش و اهميت داشت. توی صحنه‌ای از مستندی که سيف‌الله صمديان از کارگاه آموزشی کيارستمی در جشنواره کارتاژ ساخته (همان کارگاهی که اسکورسيزی هم در يکی از روزهايش شرکت داشت)، روزی کيارستمی از کلاس بيرون می‌آيد و در حلقه دوست‌دارانش (من هم شايد دارم با بدجنسی، آتش حسادت‌ها را تيزتر می‌کنم!) به خيابان می‌رسد. آن‌جا روی درِ غبارگرفته صندوق عقب ماشينی که کنار خيابان پارک شده، با گذاشتن اثر مشت بسته و بعد هم انگشت‌هايش، مثلأ جای پای حيوان چهارپايی را نقش می‌زند. چند نفر هم دوروبرش، با ذوق‌زدگی از اين «آثار خلاقه» استاد مدام فيلم و عکس می‌گيرند. حتمأ حسودان موصوف اگر اين صحنه را ببينند، خيلی حرص می‌خورند و فوری مضمون کوک می‌کنند که «حالا کيارستمی سرفه هم بکنه می‌شه اثر هنری!». خب بله، همين جوری است. آن هنرمندان و روشنفکران جامعه هم که قاعدتأ جزو نخبگان هستند و با ما آدم‌های معمولی فرق دارند، بهتر است به جای صرف وقت‌شان در امور خاله‌زنکی، روح و هنر و فن‌شان را صيقل بدهند و کارهای خلاقه بکنند تا لااقل - زبانم لال - ديگران به آن‌ها حسادت کنند.


Print
منبع خبر : شهروند امروز
دوشنبه,30 اردیبهشت 1387 - 22:59:24