Print

سنگ محكي براي سنجشِ عيار خيلي چيزها

سينماي ما- نيما حسني‌نسب: مراسم شب كارگردانان با تقدير از برگزيدگان سه نسل فيلمسازي ايران برگزار شد. دو نوشته‌اي كه در زير مي‌آيد، دو يادداشت درباره‌ي حال و روز و وضعيت كارنامه سينمايي دوتا از اين فيلمسازان است: مسعود كيميايي و پرويز شهبازي كه نگاهي به آثار اين فيلمسازان و موقعيت‌شان در شرايط امروز سينماي ايران است؛ شرايطي كه سينماگران خوش‌قريحه و كاربلدمان را (با وجود تفاوت نسل و شيوه كار و ...) در شرايط ويژه‌اي قرار داده است؛ اين دو مطلب توصيفي بر اين شرايط است...


چاره‌ي كار بازگشت به عشق اول و آخر است
چند نكته درباره مسعود كيميايي، به بهانه بزرگداشت او در جشن كارگردانان سينماي ايران


فيلمساز گران‌قدر سينماي ما، در هفتمين دهه‌ي زندگي، بعد از سال‌ها فيلم‌ساختن و فيلم‌ساختن، امروز در وضعيت خوبي نيست. اين شايد براي برخي از سينماگران (و هنرمندان ديگرِ) اين سرزمين امري عادي و طبيعي جلوه كند و با آن اخت شده باشند؛ حتي به‌رغم بي‌توجهي، قدرناشناسي، نديده‌گرفته شدن و مشهور نبودن با وجود هنر و توانايي والاي‌شان در كاري كه مي‌كنند. بعضي‌ها هم كه تا به اين سن و سال اصلاً كاري در خور و شايسته‌ي قدر و قيمتي كه انتظارش را دارند، نكرده‌اند. در عوض، مسعود كيميايي از معدود آدم‌هاي نسل طلايي است كه از همان ابتدا، در بيست و چند سالگي با شاهكاري به نام قيصر، نام و يادش سر زبان‌ها و در ذهن و قلب‌ها بوده و حالا طعمِ تلخِ تنهايي و كم‌‌توجهي را بيش‌تر از هر كسي مي‌فهمد و آزرده مي‌شود.
اگر قرار به فهرست‌كردن صفت‌ها و القاب باشد، مي‌شود كيميايي را واژه‌باران كرد؛ او جزو بهترين، تاثيرگذارترين، خوش‌قريحه‌ترين، سينماشناس‌ترين و مردمي‌ترين (اين آخري ديگر استثنا و رقيب ديگي ندارد) فيلمسازان تاريخ سينماي ايران بوده كه روزگاري هر فيلمش اتفاق مهم فرهنگي، اجتماعي و گاهي سياسي زمانه‌اش مي‌شد و نزديك به چهار دهه آن بالا بالاها در صدر اخبار و حرف و حديث‌ها و جنجال‌ها و تمجيدهاي جريان‌هاي هنري و سينمايي كشورش بود و در كنار اين‌ها گردش مالي فروش تخمه آفتابگردانِ پاي فيلم‌هايش از فروش كل آثار بعضي فيلمسازان هم‌نسل و هم‌رتبه‌اش (از جنبه‌ي اعتباري) بيش‌تر بوده… حالا سال‌هاست كه آن تب و تاب از نفس افتاده و آن شور و حال جايش را به اشكال مختلفي از بي‌تفاوتي، مخالف‌خواني و لجاجت براي ناديده‌گرفتن نام و اعتبار و آن پشتوانه‌ي سنگين و سايه‌ي پُربار داده است.
موضوع چيست؟ در اين فاصله چه اتفاق‌هايي افتاده كه نام مسعود كيميايي ديگر آن جلوه و جلاي سابق را ندارد و هر بي‌نام و نشانِِ تازه رسيده‌اي مي‌تواند چشم‌اش را روي آن چهل سال ببندد و به بهانه چهارتا و نصفي فيلم نه‌چندان موفق و موثر و حتي ضعيفِ كارنامه‌ي فيلمساز، همه چيز را به‌كل منكر شود و منتفي اعلام كند؟ قضيه در عين سادگي، پيچيده است؛ كيميايي كه سال‌ها بهترين تصويرساز و خالق شخصيت‌هاي تك‌افتاده و تنها بود، حالا خودش رفته رفته دارد شبيه قهرمان‌هاي فيلم‌هايش مي‌شود؛ همان‌ها كه زماني تك‌ا‌فتادگي‌شان مظهر تعبيرهاي مختلف اجتماعي و فرهنگي و حتي سياسي دوره‌هاي مختلف بود. پرسش كليدي شايد اين باشد كه چرا نبايد در اين روزها كساني بنشينند و در اين باره حرف بزنند و بنويسند و چاره‌جويي كنند كه چه شرايط و روزگاري سبب شده كه خالق شخصيت‌هاي ماندگار و مشهوري مانند قيصر و رضاموتوري و سيد و قدرت و نوري و آن‌ همه رضاهاي تك و تنها، خودش جاي مخلوقاتش نشسته است؟ چه‌طور است كه تك‌افتادگي و تنهايي و به آخر خط ‌رسيدنِ شخصيت‌هاي اين فيلم‌ها هميشه باب بحث‌هاي جديِ مختلفي در سال‌هاي سال فيلمسازي كيميايي بوده، اما حالا كه بخش مهمي از آدم‌هاي موثر و بزرگِ فرهنگ و هنر دوران طلايي دهه 1340 و 1350 خودشان شبيه مردهاي دنياي كيميايي شده‌اند، نيازي به تحليل وضعيت و شرايطي كه باعث اين انزواها، خستگي و وازدگي‌ها و افسرده‌حالي‌ها نيست؟ غمخوارِ و مرثيه‌خوانِ خوش‌دست و خوش قريحه‌ي اين آدم‌ها، خودش در اين روزگار غمخواري نمي‌خواهد كه بگويد و بپرسد چه‌‌ها شد كه در دوره‌هايي – بيش و كم – ديگر از آن حس و حال كم‌يابِ سينمايي و آن توانايي يكه‌ي خلق شماري از آثار و صحنه‌ها و لحظه‌هاي فراموش‌نشدني اين سينما در فيلم‌هاي كيميايي كم‌تر نشاني پيدا شد و خالق سر فرازِ «قيصر»،«رضا موتوري»، «داش آكل»، «غزل»، «سرب»، «دندان مار»، «ردپاي گرگ» (بس نيست؟!) و حتي «حكم» در چه احوالاتي نفس مي‌كشيد وقتي فيلم‌هاي ضعيف و نقطه‌هاي فرود كارنامه‌ي چهل ساله‌ش را مي‌ساخت و ممكن است باز هم ناچار شود در شرايط كاري كند كه بسازد.
شنيدن يا خواندن فهرست تكراريِ عبارت‌هايي چون نابلدي، ناتواني، ناشي‌گري، سرهم بندي، بي‌حوصلگي و شلختگي و … موقع حرف‌زدن درباره بعضي فيلم‌هاي اين سال‌هاي كيميايي همان‌قدر خنده‌دار و بامزه است كه غم‌اگيز و تلخ. چون حقيقت اين است كه نمي‌شد تصور كرد يك فيلمساز بتواند ذوق و غريزه و قدرتِ فيلمسازي‌اش را كه سال‌ها و ساعت‌ها روي پرده به رخ كشيده بوده، جايي پس و پشت و كنار لوكيشن‌هاي بعضي فيلم‌هاي اين سال‌هايش جا بگذارد و مثل خيلي ديگر از فيلمسازهاي اين سينما پشت دوربين برود!
مسعود كيميايي تا امروز (در كنار فيلمساز بزرگ و فقيدِ هم‌نسل‌اش، علي حاتمي) تنها سينماگران ايراني هستند كه آثارشان در كنارِ هم و در يك ديد كلان‌نگر و جامع‌بين، صاحب و واجد «دنيا»يي منحصر به‌فرد است كه از ويژگي‌هاي سينماگران بزرگ هر جاي اين جهان بوده و هست و خواهد بود. چه‌گونه است كه گاه و بي‌گاه اين فيلم‌ها چنان از آن دنياي ساخته و پرداخته‌شده و شناسنامه‌دارِ خالقش با شخصيت‌ها و موقعيت‌هاي آشنا و دل‌پذير و به‌يادماندني‌اش فاصله گرفته‌اند كه شبيه جزيره‌هايي مستقل و نافُرم در كنار يك سرزمينِ موزون و قيمتي و با منزلت شده‌اند؟ قصه‌ي تك‌افتادگيِ كيميايي حتي تلخ‌تر از تلخيِ آدم‌هاي فيلم‌هايش است، چون آن‌ها با مرگ‌آگاهي و فهمِ پايانِ دوران‌شان، با جوان‌مرگيِ اسطوره‌اي و حماسي‌شان به حافظه‌هاي چند نسل سپرده شدند و جايگاه‌شان محفوظ و ماندگار شد. در عوض خوشبختانه كيميايي هنوز هست و هنوز آن قريحه و توش و توان سينمايي امكانِ توليد و خلق و نشر دارد و مي‌شود به اين موضوع دل بست كه بالاخره روزي روزگاري اين دورانِ گذارِ سخت و سنگين و بيش از حد طولاني و كش‌دار تمام شود و مسعود كيميايي بار ديگر به كمك كوله‌باري گران از پختگي و بينش و تجربه‌‌اي كامل‌شده و صيقل‌خورده، به روزهاي شكوفايي ديگري برگردد؛ يكي ديگر از آن دوره‌هاي اوج كارنامه‌ي سينمايي‌اش را با چند فيلم درجه‌يك و ماندني برگزار كند تا شيفتگانِ پرشمار گذشته و حال و فردا لازم نباشد از كيسه‌ي اعتبار و قدرتِ گذشته بگويند و به آن دل‌خوش باشند. تاريخ سينما را كه نگاه كنيم، مي‌بينيم كه كيميايي در سن و سالي‌ست كه تازه وقتِ ساختن شاهكارهايش رسيده است. اگرچه موضوع آن‌قدر واضح و مثال‌ها آنقدر فراوان است كه نيازي به فهرست‌كردن اسامي نيست، اما فقط يادتان بياوريد كه مايكل مانِ بزرگ «مخمصه» و «نفوذي» و از آن‌ها مهم‌تر «ميامي وايس» را در دهه ششم و هفتم عمرش ساخته و تازه انگار جهش‌اش را به سوي يكي از قله‌هاي سينما شروع كرده است.
خوب مي‌دانم كه هيچ‌چيز، واقعاً هيچ‌چيز، در اين دنيا به قدرِ سينما و دوربين و عكس‌هاي متحركِ روي ديوار به كيميايي انرژي و توان و لذت نمي‌دهد. او همه‌ي اين همه سال را از سينما و با سينما زندگي كره و هيچ‌وقت در هيچ شرايطي دست از سينما و فيلم‌ساختن – و مهم‌تر از آن، كشور و مردم‌اش – برنداشته است. شايد دارم ساده‌لوحانه خوش‌بيني مي‌كنم، اما نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم اين روزها كه از حال و روز و سر و وضع همه چيز مي‌شود فهميد كه اوضاع جهان بر مدارِ مراد نيست، اتفاقاً از آن دوره‌ها و مقاطعي است كه به فيلمساز فرصت مي‌دهد دنيايش را دوباره كشف و با وضعيت امروز مطابق‌اش كند و قصه‌هايي از جنس و رنگ و بوي همان خوب‌هايش بنويسد و ازشان عكس بگيرد. تناقض‌هاي وحشتناك و حاشيه‌هاي خواسته و ناخواسته‌اي كه از هر طرف به دنياي سينمايي كيميايي سرايت مي‌كرد و يا به آن تحميل و سنجاق مي‌شد، چشم اسفنديار اين ده پانزده سال اخير عمر او بوده‌ است. ممكن است حاصل جمع اضداد همين حواشيِ گاه تلخ و دردساز و فرامتن‌هايي كه گاهي سايه‌شان روي متن اصلي بيش از حد سنگيني مي‌كرد و آن را به تاريكي مي‌برد، مي‌تواند سرچشمه‌ي جوشاني از قصه و حكايت و آدم و موقعيت باشد كه هنوز كه هنوز است، كسي به خوبي كيميايي بلد نيست روي نگاتيو ثبت‌شان كند. اين‌كه چرا در اين سال‌ها اين اتفاق نيفتاده، دلايلي دارد كه گفتم مي‌شود درباره‌شان لااقل به اندازه‌ي يكي از شخصيت‌هاي فيلم‌هاي خودِ كيميايي تحليل و تفسير نوشت…
اما امروز، بيش‌تر و پيش‌تر از همه‌ي اين چيزها، فيلمسازِ چيره‌دستِ ما احتياج به ساختن يكي از آن فيلم‌ها دارد كه حس و حال سينمايي‌اي خالص و ناب‌اش كاري كند كه صداي نفس تماشاگر بغل‌دستي در سالن‌هاي سينما به گوش برسد. آن‌وقت اگر در لايه‌هاي ظاهري ‌فيلم هم نشاني از تعهد اجتماعي و مبارزه‌جويي و حرف‌هاي آن‌چنانيِ الصاقي به سينما و دنياي كيميايي نبود، آن‌قدر سينمايي و پُر خون و گرم باشد كه ناخودآگاه - مثل هر قصه و فيلم خوب ديگري – لايه لايه شود و عمق پيدا كند و اين‌بار اين حرف‌ها نه از دهان شخصيت‌ها و رو به دوربين، بلكه از دل روايت و حال و احوال آدم‌هاي قصه بيرون بيايد. همان‌طور كه قيصر و گوزن‌ها و سرب و دندان مار اين ‌چنين بود و كيميايي موقع ساختن‌شان دل و دين‌اش را گرو عشق ابدي‌اش يعني سينما سپرده بود. الان دوباره وقتش رسيده كه كيميايي سراغ عشق اول برود و مثل همان جوان پر شور سال‌هاي سال قبل با دوربين و (به تعبير خودش) عكس‌نويسي سينمايي و مردان جذابي كه همديگر را قرص و محكم در آغوش مي‌گرفتند و گاهي همان قدر قرص و محكم هم تنها يا در كنار هم مي‌مردند، عشق‌بازي كند. شك نكنيد كه محصول چنين بازگشتي بار ديگر همه را به وجد خواهد آورد و كيميايي دوباره (مثل همتاي پُرتوان و بزرگش، داريوش مهرجويي) به چهره‌ي اول اين سينماي بي‌چهره تبديل خواهد شد.


 


سنگ محكي براي سنجش عيار خيلي چيزها
پرويز شهبازي و فيلم‌هايش، به بهانه تجليل از او در دومين جشن كارگردانان سينماي ايران


+ حكايت پايان‌نامه‌ي دانشجويي پرويز شهبازي مي‌تواند كليد ورود به كارنامه‌ي حرفه‌اي او و مسيرش در فيلمسازي باشد و خط و ربط اين نوشته را هم تا حد زيادي روشن مي‌كند؛ شهبازي به عنوان پايان‌نامه عملي دانشگاهي‌اش يك سكانس از فيلم «طناب» (آلفرد هيچكاك) را بازسازي كرد، منتها ايده اصيل و (براي زمان ساخت فيلم) بديع و غير منتظره‌ي فيلم هيچكاك را تغيير داد. «طناب» فليمي بدون قطع بود (سال‌هاي سال پيش از ظهور پديده ديجيتال و با حلقه‌هاي نگاتيي كه حدود ده دقيقه امكان فيلمبرداري داشت) و شهبازي يكي از سكانس‌هاي فيلم را با دكوپاژ مجدد، به شكل عادي و مرسوم و كلاسيك تقطيع كرد تا حرفي، نكته‌اي و موضوعي را روشن كند؛ اين‌كه هيچكاك كبير بي‌دليل و صرفاً به قصد مرعوب‌كردن يا به رخ‌كشيدن قدرت فوق‌العاده‌اش در ميزانسن نبوده كه «طناب» را با اين ساختار و بدون قطع ساخته است. كار شهبازي (بدون هيچ‌گونه دليل يا قصدي براي مقايسه) شبيه كاري است كه سال‌ها بعد، گاس‌ون‌سنت، فيلمساز مستقل و مبتكر آمريكايي با فيلم ديگري از هيچكاك كرد. گاس ون‌سنت هم فيلم «رواني» هيچكاك را بدون كوچك‌ترين تغييري در ميزانسن و دكوپاژ (مو به مو مطابق نسخه‌ي اصلي) و فقط با بازيگران تازه، رنگي و اضافه‌كردن يك صحنه‌ي نامربوط بازسازي كرد. هر دو فيلمساز، بي‌اطلاع از كار هم در دو سوي دنيا و در دو زمان مختلف، قصد اثبات يك نكته‌ي مهم را داشتند: «اصل با بدل‌اش و چيز واقعي با قلابي زمين تا آسمان فرق دارد.» هر دو با شروع كاري كه شكست محتومش از پيش واضح بود، خواستند نشان دهند كه اصالت و غناي دنياي سينماگر بزرگي مثل هيچكاك را فقط لايه‌‌هاي ظاهريِ صناعت و تكنيك خلق نكرده است. هيچكاك به عنوان يكي از معدود فيلمسازان تاريخ كه به معناي واقعي كلمه صاحب دنيايي مستقل و منحصر به فرد و قائم به ذات است(مثل دنياي روبر برسون، ياسوجيرو اوزو يا تيم برتون و... )، سينماگري غير قابل تقليد است و شهبازي و گاس ون‌سنت هر كدام به شكلي اين موضوع را با خودِ سينما اثبات كردند.
با اين مقدمه حالا راحت‌تر مي‌شود درباره‌ي دو تجربه‌ي اول سينمايي شهبازي و خصوصاً فيلم «نجوا» حرف زد و توصيف‌شان كرد. «نجوا» براساس مولفه‌ها و ظواهر رو و قابل تقليد سينماي عباس كيارستمي ساخته شد و عملاً به نتيجه‌اي رسيد كه پايان‌نامه‌ي شهبازي يا بازسازي «رواني» توسط گاس ون‌سنت اثباتش كرده بودند. به عنوان يكي از معدود كساني كه «نجوا» را ديده، مي‌گويم كه ردپاي پوسته‌ي ظاهري آثار كيارستمي در فيلم تابلوتر و (به تعبير خودِ كيارستمي) گل‌درشت‌تر از آن است كه فيلمساز يا هر تماشاگرِ فرضيِ فيلم بخواهد انكارش كند يا اين تاثير مستقيم و سر راست را خفيف جلوه دهد. اگر بخواهم صريح‌تر بگويم و مستقيم بروم سرِ اصل مطلب، قضيه اين است كه شهبازي با ساختن «نجوا» نشان داد كه مي‌شود «اصلِ جنس» را كپي كرد و اتفاقاً درست و با شناخت دقيق و ريزبينانه و هوشمندانه‌اي به سرانجام رساند. فهرست حضورهاي بين‌المللي و جوايز و اعتبارهاي جهاني دو فيلم اول شهبازي، عملاً حاصلِ تلاشِ او براي نشان‌دادن اين موضوع بود كه ديگراني هم هستند كه اصل را از بدل تشخيص نمي‌دهند و فقط با كشف همان اله‌مان‌هاي ظاهري، فيلم را منتسب به مكتب يا سبك و جنسي از فيلمسازي مي‌كنند كه قطعاً قابل تقليد نيست و نخواهد بود. اين‌كه «مسافر جنوب» را – با وجود ارتباط مشخص و مستقيمش به اين بحث – كنار گذاشتم، دليلي دارد كه در ادامه‌ي اين نوشته بهش خواهم رسيد. شهبازيِ جوان، به هر دليلي كه براي خودش داشته، با اين دو فيلم روي موج جريانِ تقلبيِ فيلم‌هاي «كيارستمي‌وار» سوار شد و چون سينما را خوب مي‌شناسد و هوش و درك درستي از آن دارد، در مقطعي كه دنيا اغلبِ رونوشت‌هاي برابر اصلِ كيارستمي را مي‌پذيرفت و مقبول مي‌دانست، توانست هم جهان‌گردي رايگاني را تجربه كند و هم اعتبار و نام و نشاني براي خودش دست و پا كرد كه حالا با خيالي آسوده‌تر و امكانات و فارغ‌تر بيش‌تر از محدوده‌ي حقير و محلي سينماي داخلي فيلم‌هايي بسازد كه تصور و تصوير نزديك‌تري از سينماست، يا لااقل سينمايي است كه خودش دوست داشته و دارد. به همين دليل است كه اولين گامِ مستقل‌اش براي دور شدن از اين فضاي كپي‌كاري را (كه بيش‌تر شيوه مرسومي در هنر نقاشي است تا سينما!) آن‌قدر هوشمندانه برداشت كه خيلي‌ها را به غلط به صرافت انداخت كه دارد همان مسير را ادامه مي‌دهد.
«نفس عميق» بي‌ترديد فيلمي مستقل از سبك و سياق و مهم‌تر از آن نگاهِ كيارستمي است و كساني كه اين فيلم را هم براساس نسبت‌اش با سينماي كيارستمي سنجيدند و آن را دنباله‌روي اين قبيل فيلم‌ها دانستند، تماشاگران و گاهي منتقداني بوده و هستند كه تصور درست و دقيقي از تفاوت «دنياي سينماگر» يا عمق و بطنِ راه و روشِ فيلمسازي و محصولات سينمايي كيارستمي ندارند. «نفس عميق»، بر خلاف اين تصور، فيلمي اريژينال و صاحب ديدگاه و از آن مهم‌تر واجد ساختمان و اجرايي مستقل، متفاوت و خلاقانه است، و طبعاً همه در اين نكته اتفاق نظر داريم كه خلاقيت ارتباطي با تقليدِ صرف يا كپي‌برداري ندارد.
«نفس عميق» فيلمي‌ست كه از سينماگري مي‌شود انتظار ساختنش را داشت كه بين فيلم‌هاي محبوبش «لورنس عربستان» (ديويد لين) و حتي «عمر مختار» (مصطفي عقاد) هم جايگاه ويژه‌اي دارد و لابد در اين نكته هم اتفاق نظر داريم كه كيارستمي و اغلب مقلدانش علاقه و تحمل تماشاي هيچ‌كدام از اين دو فيلم‌ و مشابه‌هايش را ندارند! اين نكته در مورد «مسافر جنوب» هم تا حدودي صدق مي‌كند و آن فيلم هم بر خلاف ظاهرِ غلط‌اندازش فيلمي داستان‌گو با ريتمي قابل تامل و ساختاري طراحي‌شده است كه ايرادهايش را در دو مسير متفاوت مي‌شود دنبال كرد و به نتيجه رسيد؛ يكي دوگانگي آشكار بين سينماي كيارستمي‌وار كه معلوم است موقع ساختنش در ذهن و اجراي فيلمساز هم با‌عث اختلالاتي شده و ديگري خام‌دستي و بي‌تجربگي‌هاي فيلمِ اول كه تجربه‌هايش در «نفس عميق» حسابي به كار شهبازي آمده و (اميدوارم) در «عيار 14» (يا هر اسم ديگري كه قرار است برايش انتخاب شود) هم آمده باشد.
با وجودي كه خيلي علاقه‌اي به پي‌گيري حضورهاي بين‌المللي سينماي ايران (بجز موارد معدودي مثل حضورهاي بخش مسابقه جشنواره‌هاي جهاني الف) ندارم، بعد از لذت تماشا و كشف كيفيت ويژه‌ي «نفس عميق»، از حضورش در جشنواره معتبري مثل كن خوشحال شدم. اين بار فكر كردم كه علاوه بر اعتبار بين‌المللي شهبازي به خاطر ساختن دو فيلم اول، آن چيزهاي خاص و ويژه‌اي كه «نفس عميق» را به فيلم ممتازي در سينماي ايران تبديل كرده، به چشم آن ديگران هم آمده، گيرم اين نگراني هم وجود داشته باشد كه آن‌ها باز هم فيلم را با چشمِ «كيارستمي‌بينانه» ديده و پسنديده باشند.
به نظرم بر خلاف دو فيلم اول و دوم، شهبازي «نفس عميق» را به قصد و نيتِ جشنواره‌هاي خارجي نساخت، چون آن‌قدر باهوش هست كه ممكن است مدتي قبل از اين‌كه تقِ اين ماجرا در جوامع بين‌المللي دربيايد، پيش‌بيني‌اش كرده و قيدش را زده بود. «نفس عميق» جاي خوبي در ميانه‌ي سينماي داستاني كلاسيك و فيلم‌هاي مستقل‌ غير كليشه‌اي و ساختارشكن ايستاد و (با كمي احتياط براي محكِ دشوارِ و تعيين‌كننده‌ي زمان) ماندگار شد. خبرهايي كه از داستان و سر و شكل و فضاهاي «عيار 14» به گوش مي‌رسد، نشان مي‌دهد كه شهبازي با اعتماد به نفس بيش‌تر و استفاده از تجربه‌هاي قبلي دارد به سمت سينمايي مي‌رود كه جايش اين سال‌ها به‌شدت در ميان توليدات بي‌ارزش و فراموش‌شدني سينماي ايران خالي است. طبيعي است كه قضاوت در ا‌ين‌باره فقط با تماشاي فيلم امكان‌پذير است، اما كمي بعيد است كه حتي اگر در قياس با فيلمِ قبلي تجربه‌اي كامل‌تر يا قدمي رو به جلو نباشد، فيلمي دور از علايق و سلايق شهبازي يا فيلمي قلابي و ناشيانه از كار درآمده باشد. اين پيش‌بيني قبل از تماشاي فيلم به اين دليل است كه شهبازي ذاتاً آدم فرصت‌طلبي است؛ صفتي كه براي هر كسي در عالم سينما از واجبات است. بعد از چند سال دوري از فيلمسازي و وسواسي كه به دليل توقع مخاطب پس از تماشاي «نفس عميق» براي ساخت فيلم بعدي گريبان شهبازي را گرفت، با احتياط زيادي جلو رفت. يك جور نگراني بابت همين چيزها در وجودش بود و در ديدارهاي گاه و بي‌گاه‌مان به دليل پيچيدگي‌ها و حسابگري‌هاي شخصيتي‌اش سعي مي‌كرد بروزش ندهد، اما معلوم بود كه دارد براي قدم بعدي‌اش خيلي با محاسبه و فكر و ايده جلو مي‌رود. قبول دارم كه سينماي ايران جزو غير قابل پيش‌بيني‌ترين چيزهاي اين زمانه است، اما خيلي مشتاق و اميدوار ديدن محصول چند سال صبر و كنار گذاشتنِ چند طرح و قصه‌ي مختلف و البته قريحه‌ي سينمايي قابل توجه شهبازي هستم كه كشفش با ديدن «نفس عميق» كار چنان مشكلي نيست.
پرويز شهبازي با نوشتن و كارگراني همين سه فيلم، خصوصاً «نفس عميق»، و طرح‌ها و فيلمنامه‌هايي كه اين سال‌ها نوشته و كنار گذاشته يا كارگرداني‌اش را به شخص ديگري سپرده، از استعدادهاي غير قابل انكار سينماي ايران است. مي‌شود حدس زد اگر وسواس بي‌دليلي را كه درباره‌اش نوشتم كنار بگذارد و بعد از اين سال‌هاي كم‌كاري وارد گود فيلمسازي بشود، از فيلمسازان شاخص نسل خودش خواهد بود. او ويژگي‌هاي لازم براي اين تشخص را دارد، چه از نظر حرفه‌اي و سينمايي و چه از جنبه‌ي شخصيتي كه اصلاً فكر نمي‌كنم بشود از محصولاتش تفكيك‌شان كرد يا آن‌ها را بي‌ارتباط با هم دانست. پرويز شهبازي، صرف نظر از فيلم‌هايي كه مي‌سازد يا خواهد ساخت، آدم خاص و پيچيده‌اي است؛ در عين جسارت به‌شدت محافظه‌كار است و با وجود ظاهر و رفتار غلط‌اندازش پشت هر حرف و حركتش حسابِ خيلي چيزها را كرده و مي‌كند. گاهي در برخوردهاي شخصي چنان هوش و فهم طرف مقابلش را دست كم مي‌گيرد كه احساس ناخوشايندي به طرف دست مي‌دهد و زماني هم - بر عكس - چنان به اين هوش و حس و درك متقابل اعتماد مي‌كند كه از كم‌تر كسي در اين روز و زمانه انتظارش مي‌رود. شايد به همين دليل است كه سخت مي‌شود او را شناخت و فهميد در هر مواجهه‌اي به عنوان يك دوستِ امين و معتمد با تو طرف مي‌شود يا غريبه‌اي كه آمده تا چيزهايي را به هم بريزد و يك وضعيتِ عاديِ روزمره را به ماجرايي پيچيده تبديل كند؛ اگر شتباه نكرده باشم، داستان آخرين فيلمي هم كه ساخته چيزي در همين مايه‌هاست: قصه‌ي دوست يا آشنايي كه بعد از مدتي سر و كله‌اش پيدا شده و ظاهراً مي‌خواهد بساطِ زندگي شخصيتِ مقابلش را به هم بريزد، در حالي كه اين آشناي تازه بازگشته چيزهاي ديگري در سر دارد...







Print
منبع خبر : اعتماد
شنبه,21 اردیبهشت 1387 - 17:34:9