سینمای ما - امیر قادری: سه انتخاب خوب. دست برگزار کنندگان جشن «شب کارگردانان» بعد از انتخابهای امسالشان، برای انتخابهای بعدی و برگزاری جشنهای بعدی خالی شده؛ اما عیبی هم ندارد. زندگی به ما یاد داده که فرصت را از دست ندهیم. که چیزی را برای بعد نگه نداریم. این طوری در عوض امکانی فراهم شده برای من تا سه یادداشت درباره سه فیلمساز مهم این مملکت از سه نسل مختلف بنویسم، آن هم در آغاز تولید یا نمایش فیلم تازهشان، که در کارنامه حرفهای هر کدام از این فیلمسازها خیلی تعیین کننده به نظر میرسد.
و اول... مسعود کیمیایی؛ که دیگر موج یاریگری ندارد، فقط باید به خودش و عشقاش بچسبد، و به التماس ما
حالا در آغاز فیلم تازهای که میخواهد شروع کند، باز تمام آرزو و عشق و شور و درد ما بدرقه راه آقای مسعود کیمیایی است. ربطی هم ندارد این آرزو و امیدی که نثارش میکنیم به چه نتیجهای ختم شود. که فیلم بعدیاش را دوست خواهیم داشت یا نه. انتظارمان را برآورده میکند یا باز دوباره میفرستدمان برای فیلم و فیلمهای بعدی. چارهای غیر امید بستن نداریم. چون کاری که کیمیایی فیلمساز میتواند ( و میخواهد؟ ) برایمان انجام دهد، هیچ کس دیگری، هیچ فیلمساز دیگری نمیتواند. پیوند غریب و خونآلودش با اسطورهها، هوش کمیاباش و عشق نیرومند و ویرانگری که به سینما دارد و کاربلدیاش به عنوان یک تکنیسین در هیچ فیلمساز دیگری جمع نشده است، پس وقتی ابر و باد و مه و خورشید یاری کنند و در لحظه طلایی قرار داشته باشیم و غریزه استاد و هوشاش، با امواجی که در پیراموناش قرار دارد، همسو شوند، آن وقت «اتفاق»ای میافتد که تمام این سالها در آرزویش بودهایم. برای چند لحظه هم که شده، ( حالا نه به اندازه نود دقیقه یک فیلم سینمایی ) چیزی خلق میشود که ارزش این همه انتظار را دارد. که مثل و مانند ندارد. که انرژی غریب سینما به عنوان یک هنر اسطورهپرداز را آزاد میکند. این تنها از مسعود کیمیایی برمیآید. بقیه فقط اطرافاش است. مطمئن باشید. شک نکنید. مشکل اما این جاست که فراهم کردن مقدمات آن «لحظه طلایی» دیگر خیلی سخت شده است. مسعود کیمیایی که حالا به عنوان نماینده یک نسل بزرگ از فیلمسازان این مملکت، در شب جشن کارگردانها از او تقدیر شد، تنهاست. موقع نوشتن فیلمنامه تنهاست، موقع فراهم کردن مقدمات تولید تنهاست، وقت فیلمبرداری هم تنهاست. همه رفتهاند و فقط حاشیههای دست و پا گیرشان مانده است. تار تنهایی؟! کیمیایی اول دریافت کننده امواج است، و تازه بعد از آن است که کارش را شروع میکند. باید از جامعهاش، از طبقهاش، از شهرش، از رفیقاش، موجی دریافت کند تا بعدش آن موج را با قدرت به سمت پرده سفید بفرستد. و فعلا موجی در کار نیست. فیلمساز بزرگ ما نشسته روی صندلی راحتیاش، با همه انتظارات یک ملت ( با وجود این پستی و بلندیها، کسی شک دارد که او هنوز محبوبترین است؟ ) و خاطرههای خوش و ناخوش گذشته، و برخوردهای شکنندهاش به عنوان یک هنرمند، با قدرت، و انتظاراتی که از او دارند. انتظاراتی که از او داریم. و مشکل از جایی شروع میشود که بر خودش فرض میداند، اصرار دارد، سعی میکند، تا به همه این انتظارها پاسخ دهد. انتظار سیاستمدار تا منتقد، روشنفکر تا رفیق گرمابه و گلستان. حالا که موج یاریگری نیست، اما انتظارها که هست. بیشتر از همیشه هم هست. خدا مسعود کیمیایی را جوری آفریده که آن چه در بیروناش وجود دارد را جمع و جذب میکند؛ چه درخواست، چه انتظار، چه حاشیه، چه نیروهای محرک لذیذ بارور جذاب. و حالا که خبری از این آخری نیست، کیمیایی مانده و فقط آن انتظارها و حواشی ویرانگر و تنهایی درونی و ابدی که با این چیزها درمان نمیشود. و از خاطر نمیرود و التیام نمیپذیرد مگر با فیلم ساختن.پس – حداقل این که امیدوارم – در غیاب همه آن شورها و شورشهای ناب، مسعود کیمیایی به آن چه دم دستاش دارد، مال خودش است، بچسبد. به عشق غریباش به سینما، به سلیقه و درک حیرتانگیزی که دارد. به آن چه مال خودش است و نه مال دیگران. به تصویر و تصوری که از یک کوچه تاریک بنبست پر از چند رفیق دارد. یا فضای باز بیحصاری که وسطاش یک مرد، دراز به دراز افتاده است. و برفی که پشت پنجره خانه میبارد و آتشی که آن بیرون توی خیابان روشن است و دو نفری که در خانه کنار هم نشستهاند. و چاقویی که شکم دشمن را از هم میدرد. و اسبی که مرد زخمی را میبرد. به درک رومانتیک ( و نه روشنفکرانه ) خودش از خودش. این تنهایی، فرصتی است برای بازگشت به خود. برای این که انتظارها و آرزوهای دیگران را دور بریزد. آن خاطرهها و تجربههایی که در وجودش نهادینه شده، وجود دارند، او فقط باید فیلماش را بسازد، که اینها همه همراهاش خواهند آمد. حالا و در آستانه فیلم بعدی، او میتواند بر درگاه بایستد و قبل صدور اولین فرمان «صدا، دوربین، بفرمایید»، تکلیفاش را با خودش روشن کند. که حالا در غیاب امواج یاریگر، یک بار دیگر از خودش، و از سینما مایه بگذارد. بیت: اگر بیای همون جوری که بودی کممیارن حسودا از حسودیفقط کافی است استاد در قلباش را باز کند... حرفهایم رنگ و بوی تضرع و التماس دارند؟ صد در صد. دقیقا. آخر دلام باز - فیلم که نه – حداقل یک سکانس از مسعود کیمیایی میخواهد.
ابراهیم حاتمیکیا؛ که حتی اگر خودش هم بخواهد دیگر نمیتواند دامنه آتشفشان را ترک کند
این «دعوت» که فیلمبرداری و تدویناش تمام شده اما هنوز اکران نشده، فیلم مهمی در کارنامه ابراهیم حاتمیکیاست. موفقترین فیلمساز نسل خودش و یکی از مهمترین و محبوبترین فیلمسازهای تاریخ سینمای ایران، حالا به جایی رسیده که اسماش را یک بانوی خانهدار شهرستانی هم میداند و میشناسد. که هر فیلماش در کانون دعوا و اختلاف گروههای هنری و سیاسی و اجتماعی گوناگونی قرار دارد. و حالا این فیلم جدید با حال و هوای تازهاش قرار است خیلی چیزها را روشن کند. باید مشخص کند که بعد از دو تجربه نه چندان موفق ( یا شاید ناموفق ) «به نام پدر» و «حلقه سبز»، ابراهیم حاتمیکیا هنوز میتواند خودش و فیلماش را به مرکز ملتهب اجتماع پرتاب کند؟ یا اصلا میخواهد چنین کاری بکند؟ چیزی که نمیشود کتمان کرد، این است که او هنوز برای ساخت و تولید آثارش زحمت میکشد. هنوز وقت میگذارد و جان میکند. اما نمیشود ندید که دیگر از «دامنه سوزان و خروشان آتشفشان» خبری نیست. از اوضاع و احوالی که مثلا باعث شد حاتمیکیا ملودرام اشکانگیز ( این «اشکانگیز»، صفت محترمی است و اصلا هم منفی نیست ) «از کرخه تا راین» را بسازد و در دورهای دیگر «آژانس شیشهای» را که نه فقط یک ملودرام اشکانگیز، که فیلمی مهم درباب دوگانگی ریشهای موجود در جامعه مدنی ایرانی بود. پس حاتمیکیای این روزها در مرحله بسیار مهمی در حیات حرفهایاش قرار دارد. با وجود این چند سال دوری به خاطر ساخت یک مجموعه تلویزیونی با موضوعی ماورایی، نام او هنوز قابلیت ورود به مرکز بحثانگیزترین تحولات اجتماعی را دارد. اما این در صورتی است که اصلا چنین تصمیمی داشته باشد. «به نام پدر» پر از بحثهای جنجالبرانگیز بود، اما خالقاش، نمیخواست دست خودش و تماشاگرش را بگیرد و به میان آتش فیلم بیندازد. پس هم خودش و هم تماشاگرش را کنار حصار فیلم نگه داشت و حرفهایش را مطرح کرد. این از حاتمیکیا بعید بود. فیلمسازی که حتی وقتی سراغ تجربههای تازهای در حیطه روایت و فرم میرفت، در «خاکستر سبز» مثلا و «روبان قرمز»، باز آتش درون اثرش را روشن نگه میداشت. اما حالا انگار برای حاتمیکیا تلاش برای روشن کردن چنین آتشی، مهمتر شده از گرمایی که باید از طریق آن به تماشاگر منتقل شود. در این دوره شب کارگردانها از ابراهیم حاتمیکیا در چنین شرایطی تقدیر شد. شرایطی حساس و مهم برای علاقهمندان آثارش. حالا همه نگراناند که حساسیت و عشق اصیل سالهای گذشته در وجود فیلمساز، به قوت خودش باقی مانده یا نه. بعید میدانم به لحاظ ساختار و کیفیت فیلمسازی، فیلم آخرش «دعوت» یک آبروریزی از آب درآید. باید فیلم سر و شکلداری باشد و حاتمیکیا احتمالا توانسته گلیماش را از آب بیرون بکشد. اما این که در آن از دغدغههای همیشگی حاتمیکیا، به گرما و اصالت گذشته، نشانی باشد؛ محل شک و تردید است. مشکل این جاست که در این شرایط کمکی هم از دست کسی برنمیآید. حاتمیکیا و فیلمسازان همنسلاش، هیچ گاه عاشق فیلم و فیلمسازی نبودهاند، پس در شرایط پیچیده کنونی و در دوران تزلزل ارزشهای قدیم، عشق به هنر به یاریشان نخواهد آمد. پناهگاهشان نخواهد شد. و در چنین شرایطی وقتی عشق به چیز دیگری هم نباشد، آن وقت لااقل برای فیلمسازی مثل حاتمیکیا همه چیز به هم خواهد ریخت. فیلمسازی که با آدمهای اطرافاش، با مخاطبهای پرشمارش، از این در وارد شده، قلبشان را نشانه رفته و در مرحله بعد تناقضهای وجودشان را برملا کرده، و وقتی در چنین سطحی با مردم ارتباط برقرار میکنی، دیگر به کمترش راضی نمیشوند. دیگر ناراحت میشوند اگر بخواهی دامنه آتشفشان را ترک کنی. نمیپذیرند که تو هم میخواهی زندگی کنی. دیگر نمیتوانی زندگی آرامی داشته باشی. ابراهیم حاتمیکیا، اگر هم چنین هدفی داشت، از اول باید فکرش را میکرد.
پرویز شهبازی؛ که دربارهاش نگرانی چندانی وجود ندارد. حالا حاشیه و متن، خود سینماست
کارنامه این جوانترین فیلمسازی که از او تقدیر شد؛ به کت و کلفتی دو کارگردان قبلی نیست. بعد از فیلم موفقاش «نفس عمیق» چند سالی فیلم نساخته و حالا که دوباره دست به کار شده، داستان فیلم و حال و هوا و لوکیشناش، حسابی کنجکاویبرانگیز به نظر میرسد. یعنی فیلم خوبی خواهد شد؟ آبروی ما ستایشگران و هواداران «نفس عمیق» را نخواهد برد؟ نسل ما که یکی دو سال از عمرش با نفس عمیق گذشت. هنوز فکر میکنم هیچ اثر هنری در این سالها نتوانسته یادگاری از روحیه و شیوه زندگی و حال و هوای نسلی باشد که انگار به جز فیلم شهبازی، نشانه و یادگار دیگری از خودش ندارد. چیزی از عشق و بخشی از خودویرانگریاش. از آرزوها و حسرتهایش. از میلها و سرکوبهایش. افسردگی و مرگ، کمتر نمودی چنین عینی و دقیق در تاریخ سینما داشته است. «نفس عمیق» را میشود هنوز دید و با قدرت پایش ایستاد. فیلمی که انگار همه چیزش زنده و سر حال سر صحنه اتفاق افتاده بود و در عین حال حسابشدهترین فیلم سالهای اخیر سینمای ایران هم هست. درست به همین خاطر است که به فیلم تازه شهبازی امیدوارم. به «عیار 14». چون او جزو دو سه فیلمساز با دانش سینمای ایران به حساب میآید. که سینما را یاد گرفته و به کار میبرد. عالم با عمل. ابزارش را میشناسد و درک میکند. آرام و سر به خود و محافظهکار هم هست. درست برعکس مسعود کیمیایی و ابراهیم حاتمیکیا که با همدیگر مشترکات فراوانی دارند. پس بر خلاف آن دو نفر، اتفاق و شرایط اطراف، به جز مثلا به لحاظ اقتصادی، چندان تاثیری روی کار شهبازی ندارد. پرویز شهبازی ظاهرا متعلق به موج سینمای کیارستمی است. آثارش در رده فیلمهای موسوم به جشنوارهای طبقهبندی شده. اما پرویزی که من میشناسم، درک و تسلطی که او از سینما دارد، چیز دیگری است. همیشه با خودم فرض کردهام که اگر روزی روزگاری یک نفر از سینمای حرفهای دنیا، هاروی واینستاین مثلا! – بلند شود و بیاید ایران و بخواهد یکی از فیلمسازهای ما را به عنوان سازنده پروژه بعدی کمپانی میرامکس انتخاب کند، بهترین گزینه، پرویز شهبازی خواهد بود. او کارش را بلد است، میتواند روی فیلماش متمرکز شود و به عنوان یک حرفهای، جوری رفتار کند که انگار ساخته شدن آن فیلم و تمام شدن آن پروژه، تنها چیزی است که دردنیا اهمیت دارد. حالا که او بالاخره خطر کرده، از پیله ناشی از موفقیت «نفس عمیق» بیرون آمده و فیلم تازهای با موضوعی غیر قابل انتظار ساخته، خیلی بیشتر از این جایزه و خوشحالی فراوان از این انتخاب نیک شب کارگردانان، مشتاق تماشای فیلم جدیدش هستیم. این جا دیگر خبری از حاشیه و جار و جنجال نیست. از آن چه از سوی اجتماع بیرون به فیلمها تحمیل میشود. نگرانی از جنس اضطراب ناشی از مواجهه با فیلم بعدی مسعود کیمیایی و ابراهیم حاتمیکیا را نداریم. وقتی پرویز فیلم بسازد، فقط با سینما طرف هستیم و با خود جنس. برای یک بار هم که شده، با نفس عمیق او شوق و وجد و تمنای ناشی از تماشای یک فیلم خوب را در ما بیدار کرده است. پس تقدیر سه شنبه شب نوش جاناش. یعنی نوش جان هر سه نفرشان.